martinez s legacy still up in the air heading into final regular session



... آهنگ جدید melanie martinez به نام soap

... آهنگ جدید melanie martinez به نام soap ... آهنگ soap از melanie martinez دریافت آهنگ بسیار زیبا و دلنشین خواننده عزیز melanie martinez با نام soap مشاهده و دریافت موسیقی شنیدنی از melanie martinez به نام soap در جعبه ... ... new and amazing ... named soap produced by melanie martinez ... آهنگ جدید melanie martinez به نام soap ادامه مطلب ... ادامه ...

رادار

دوست داشتن های واقعی با یواشکی و مخفی کاری جور در نمی آیند. واقعی هایش صدا دارند. ص بلند و ممتد! طوری که هر از کنارشان رد شود بیب بیبِ عشقشان را میشنود. نه از آن تازه به رابطه رسیده های تین ایجر که اسمِ هر رابطهء از سرِ کنجکاوی و هیجانی را میگذارند "دوست داشتنِ شدید" یا فرار از تنهایی های سوءتفاهم شده با عشق! عشق های واقعی عینِ دنده عقب وانت، به هر که این حوالی باشد اخطار میدهند که آی! من مدتیست مرادِ دلم را توی دستهایم گرفته ام، ببینیدش! این لعنتی مالِ من است! مبادا از این به بعد ثانیه ای او را بی من ببینید، که آن روز مرده ام من... ... ادامه ...

آ خط

تا به آدما فرصت ندی دوستت باشن، ملاقاتت کنن و باهات گپ بزنن، متوجه نمی شی کی آدم خوبیه و کی نه. ما چشم برزخی نداریم، که ای کاش داشتیم. ما نمی تونیم با یه نگاه از لباس ها و بوی دهن و موها و صورت و حرفای ی متوجه میزان وفاداری، تربیت، شعور، انسانیت و درستکاری او بشیم، که ای کاش می تونستیم. ما تو چرخهء خوش بین بودن و ناامید شدنِ مدام، باورامونو ازدست می دیم، انرژی و حالمونو ازدست می دیم و سلامت روحمونو... ما مجبوریم خوش بین باشیم، مهربون، پذیرای آدما و بخشنده، ما مجبوریم صبور باشیم و منتظر، اما مجبور نیستیم یه روز بعد از سالها خسته نشیم و دست از انتظار نکشیم. ما می تونیم یه شب میون گریه های بی امان تصمیم بگیریم که دیگه در قلبمونو رو هیچ آدمی باز نکنیم. دیگه به هیچ آدمی فرصتِ اثباتِ خوب بودنشو ندیم. ما حتی می تونیم یه شب به جرگه آدمای بد بپیوندیم و به اونایی که ازشون بیزار بودیم شبیه شیم، یا می تونیم دور خودمون پیله بتنیم و جای پروانه شدن پوچ شیم. ما می تونیم یه روز صبح یه آدمِ دیگه از خواب بیدار شیم... ... ادامه ...

خودخورى

من نمی دونستم سردرد چه حسیه. ینى انقدر تجربش نکرده بودم، انقدر نمی فهمیدم درد در ناحیه سر ینى چى که ى می گفت سردرد دارم برام عین این بود که الان ى بگه معده درد دارم (الان درکی از معده درد هم ندارم). ولى حدود ی ال پیش یهو، از ى که تا حالا سرش درد نگرفته، تبدیل به ى شدم که از شدت سر درد سه روز خواب بودم، از درد از خواب می پ و هیچ مسکنى تسکینم نمی داد. هرچى درد به همون شدت ادامه پیدا می کرد من یقین پیدا می که تومور مغزى دارم!!! ولى وقتی تسلیم پزشک شدم کشف شد که فشار عصبىِ نازنینِ اون روزها میگرنى ام کرده! یک ماه هم به خاطر عوارض داروهام افقى بودم و بعد کم کم تونستم در برابر نور، حرکت، صدا، و فشارهاى عصبى، سردردى رو که حالا داشت برام عادى می شد تحمل کنم. حالا دیگه رد شدن ماشین از دست انداز و سرعت گیر، نوربالاى ماشین ها در شب، صداى بلند، بوى تند، و از همه بیشتر، فشارِ عصبى، صبر و سکوت و خودخورى (چیزى که عامل ایجاد مشکل بود) باعث می شه چیزى ناگهان و به شدت توى سرم بترکه، سرمو متلاشى کنه و حتى ناى آه کشیدنو ازم بگیره؛ و این دردو ى درک می کنه که تجربه اش کرده... ... ادامه ...

piggyback - melanie martinez

لینک piggyback - melanie martinez ... ادامه ...

ولن ملن تاین

عشق هاى واقعى رو می شه از پسِ سال هایی که بهشون می گذرن و جاى اب شدن، هى نو و نوتر می شن شناخت. عشق هاى واقعى دوام دارن و دوستى هاى سوءتفاهم شده با عشق، شدت. یه عاشق واقعى حتى وقتى یک سال هم از معشوقش بى خبر می مونه ازش دل نمى کنه. نه که نخواد، مى خواد و نمى تونه. نمى تونه همه رو با اون مقایسه نکنه و نگه نه، اون یه چیز دیگس برام... یه عشقِ واقعى فقط با رنج دادن و رنج کشیدنه که ثابت مى کنه خودشو. اما فقط کافیه ثابت کنه خودشو... دیگه نمى شه ازش برید. هیچ (درمورد شخصیت های سالم حرف می زنیم نه بیمار) نمى تونه قیدِ یو بزنه که با تمام دورى ها، سختى ها، ندارى ها، نخواستن ها، حتى بد بودن ها، بى هیچ اجبار و قانونى متعهد مونده بهش. هیچ شانسیو که تو این دنیا نصیب هر ى نمى شه از دست نمى ده. براى اینکه بفهمید عاشق بادوامى هستید یا فقط تصور می کنید که چون شدیدا باهمید پس عاشقید، فقط صبر کنید. زمان هیچ سوالیو بى جواب نمى ذاره... ... ادامه ...

نیاز

خیلی حساسم که اهمیتم برای ی که براش مهمم کم نشه. مراقبم و برای وجه ام پیش آدما وقت میذارم، فکر میکنم بهش و دقیق و موشکافم. به اینکه کاری نکنم که زیر سوال برم، حرفی، رفتاری، شوخی ای، ابراز نظر و عقیده ای که مال من نباشه و منو اونی که هستم معرفی نکنه و در نتیجه برام قضاوت منفی به بار نیاره. با تمام این مراقبت ها اگه حس کنم ی ازم ناراحته به موقع میفهمم، و با ناراحتیش ولش نمیکنم؛ سراغش میرم و حرف میزنم باهاش که سرد نشیم. اب نشیم. حیف نشیم. خوب میدونم ساعتها و روزها تنها گذاشتنِ آدما با افکار منفیشون نسبت به یه رابطه چه بلایی ممکنه سرِ اون رابطه بیاره. خوب میدونم که حتی عشق هم میتونه با این رها ها و حرف نزدن ها بره از دل. میتونه منو از ی که در صدر لیست تماس های او بودم و اولویت تمام کارهاش، دلتنگى هرروزش و نیاز هر لحظه اش، تبدیلم کنه به ی که شاید برای جواب دادن به تلفنم هم دیگه دلیلی نداشته باشه، دیگه با دیر م نگران نشه، دیگه برای دیدنم وقت نداشته باشه، دیگه... دیگه «باهم» نباشیم! چندبار ممکنه تو این شهر، تو این دنیا، یو پیدا کنیم که کنارش حالمون خیلى خوب باشه؟ مراقب حال خوبمون باشیم اب نشه، حیف نشیم. ای ... ادامه ...

i’m not the same that i once was

حس خیلی خوبیه که از حس جدیدی که داری تجربه می کنی برای دیگران بگی. انگار که تو تازه کشفش کردی، تو فاتح اون حسی و این افتخار رو باید فریاد بزنی. وقتی دوستم ازدواج کرده بود و از محبت های یه مرد به خودش می گفت، با اون هیجان، برام مس ه نبود، می فهمیدم چه حس جدید و تجربه نکرده و عجیبی داره و احتیاج داره حرف بزنه از کشفیاتش. منم خیلی اوقات حس های نو کشف برای خودم. مثلا اون روزا که تو نوزده سالگی عاشق شدم، اون شبایی که از غصه خوابم نمی برد، اون روز عصر که لاى سیاهی های سرم یه موی سفید پیدا ، اولین باری که سه تا ِ اسم و رسم دار ساز زدنمو تحسین ، یا وقتی از یه اتفاقی به بعد دیگه نتونستم راحت و به همه چیز بخندم، و امروز که یکی بهم گفت چرا سرِ تمرین نیومدی؟ و من جای جواب، از خودم و این حجم فراموشی و بی تمرکزی و فکرِ مشغولِ آزاردهنده حیرت ... ... ادامه ...

خدایا !

خدایا! مرا درست اندام و موزون و متناسب آفریدى، و در حالى که کوچک و ناتوان بودم، پرورشم دادى، و به اندازه کافى روزیم بخشیدى . خدایا! در آنچه از قرآنت نازل فرمودى، و بندگانت را به آن مژده دادى یافتم که فرمودى: »اى بندگان من که به سبب گناه بر خود اسراف کردید! از رحمت خدا نومید نشوید؛ مسلما خدا همه گناهان را می آمرزد. در گذشته از من گناهانى سر زد که به آنها آگاهى و خطاها و معصیتهایى بر عهده من است که به اندازه و مقدار و کیفیت و چگونگى آنها از من داناترى؛ پس واى به رسوایى من از آنچه پرونده من ثبت کرده، پروند هاى که تو براى نگارش اعمال مقرّر فرمود ه اى. صحیفه سجادیه ... سجاد علیه السلام ... ادامه ...

خسارت

بعد از تو هر وارد زندگیم شد جدی نبود، مهم نبود، نه که در مقایسه با تو آدمِ کم اهمیتی باشد ها! نه. تو که رهایم کردی دیگر به ماندن هیچ اعتماد نداشتم. حتی بعد از تو رفتن هیچ هم دردناک نبود. عذابم نداد. وقتی برای بار دوم و سوم و چهارم و پنجم و... رها شدم، باز برگشتم به قصهء تو. تو هستهء اندوه منی. مبدا تاریخِ دردهای من. تو محکم ترین، اولین و برق آساترین سیلی زندگی منی و همهء دردهای بعد از تو به نیش پشه شبیهند . راستش را بخواهی همیشه وقتی برای بار چندم رها میشدم و جای غصهء او را خوردن، یادِ تو و دردی که به من دادی میفتادم و باز برای خودم در روزهای با تو نبودن عذاداری می ،برای دردِ رها شدنم نه فقدانِ تو! حسِ خائنی را داشتم که دارد با آدمی زندگی میکند اما سرش در آخورِ خاطرات دیگریست. از این تعهد به زخم هایم بیزارم... ... ادامه ...

گفت جنگه

یادمه یه روز زهرا گفت،مامانش بهش گفته زندگی مثل میدون جنگه باید بجنگی. من اون موقع فکر چه تعبیر بیرحمانه و خشنی.فکر أین چه نگاه تلخیه که مامان زهرا داره. امروز ساعت پنج بود که از خواب پاشدم و بعد هرکاری خوابم نبرد رفتم دست و روم رو بشورم و بخونم،خودم رو تو آینه که دیدم ،موهام عین کلاه خود شده بود برام. دستم رو بردم درستش کنم دیدم ساعدم گوله گوله کبوده...من کی اینقدر جنگیده بودم؟؟ ... ادامه ...

آدم

شاید افکار من خطابه ای باشد نسبت به من ناقص خود که هر چه می کند خود را خموش می پندارد و من را ساده لوح ، گاهی که به پیرامون خود نگاه میکنم خود را غرق در زندگی و آرزو های خود میابم اما غافل از هر آنچه که بر من وارد است، خود را به مثال همان سنت دیرین مردمان دیار شرق هر زمان که ش ته مییابم از آب طلا در ش تگی های جان و تن میریزم وجلاء میدهم تا که ارزش یابد جان بی ارزش و شکننده دیروز ، روزگاری است در باب احوال مینویسند و فریاد عدل بر آن سر می دهند در حالی که بسیار هستند که آدم را آدم حساب ن د و خودپسندی را پیشه خود خواستند، من نه زبانم و نه چشم ، که هر وقت زبان سخن از حال گفت بریده شد و هر وقت چشم به نا امیدی بر زمین خورد آن را از گرد پای خشم دیگران بر بی ی او کور د ...من تشنهٔ صدای تو بودم که می سروددر گوشم آن کلام خوش ِ دلنواز راچون ک ن که رفته ز خود گوش می کنن سانه های کهنهٔ لبریز راز را#فروغ_فرخزاد ... ادامه ...

من مهربان ندارم، نامهربان من کو؟!

از دیروز تا حالا وقت هایی هست که ت می شم و ناخودآگاه لبخند میاد روی لب هام ولی سریع تلاش می کنم مخفیش کنم؛ چون دو سه بار مچم گرفته شده و سیل کنایه بوده که سمتم روانه شده: به چی می خندی؟ جان من بگو چرا مثل مُنگلا ت میشی و لبخند میزنی؟ اگه خیلی خنده داره جریان، بگو ما هم بخندیم و ... چی بگم بهشون؟ بگم یاد حرف های دوست عزیزی که بالا ه بعد از چند سال آشنایی دیدمش می افتم و خنده ام میگیره؟ بعد میگن کیه؟ اسمش چیه؟ از کجا می شناسیش؟ چیزی نمی تونم بگم و سریعا خودم رو می زنم به کوچه ی علی چپ! کاری که از این دوست، خیلی خوب یاد گرفتم! * آرام جان از محمد اصفهانی ... ادامه ...

همیشه و حتما من اشتباه میکنم!

راستش ما دخترا خیلی هم بی راه نمیریم اگه همیشه خیلی زود و اوایل یه ارتباط خیلی چیزا رو میفهمیم ولی خودمونو گول میزنیم که نه تو داری اشتباه میکنی حتما! اگه به آدما بگی که میدونی قصدشون از ایجاد ارتباط باهات چیه، که میدونی داره دروغ میگه، که میدونی داره برات نقش بازی میکنه، که میدونی و میدونی و میدونی، فقط و فقط با یه واکنش مواجه میشی: ناراحت میشن، شدید، و متهمت میکنن به اینکه داری بهشون انگ میزنی و نشناختیشون و داری بد قضاوت میکنی! خودشون خوب میدونن چطور هنوز هیچی نشده تا ته قصشونو خوندی و خودشونو میبازن، اما پسر است دیگر! یه حجم اعتماد به نفس و هوس... تو با اون فهمیدنات فقط باید بذاری بری یا صبر کنی طرف همون گندی رو بهت بزنه که انتظارشو داری، اما بعد اینم نمیتونی حرف بزنی و بگی میدونستم تو ای و چرا باهام بد کردی و... چون حتی اون موقع هم حرفات نه شنونده داره نه نتیجش شنیدن عذرخواهی و حلالم کنه. چون بالا ه پسر است دیگر... فهمیدن، همه مدلش، درد داره... ... ادامه ...

کارکردت واسه زندگیم عشقه

ما با آدما براساس کارکردی که برامون دارن در ارتباطیم. آدمایی که باید باشن چون می تونن بهمون پول برسونن. ایی که رابطه ان و بودنشون گه گداری می تونه گره گشا باشه و کارای کوچیک یا بزرگیو انجام بدن یا انجامشو راحت کنن برامون. آدم شاخ هایی که دوست بودن باهاشون پُز جلوی بقیه اس و می تونه مارو به لقبِ جذابِ "دوستِ فلانی" مفت کنه! و در نهایت، ما با آدمایی ارتباطمونو حفظ میکنیم که حالمونو خوب می کنن. دوستشون داریم و ازشون توجه و محبت و احترام میگیریم. با دوستی باهاشون اعتماد به نفسمون بالاتر می ره و برای وقت هایی که حالمون خیلی ابه یا خیلی خوب، صداشون می زنیم بیان کنارمون باشن و بودن تو اشک ها و لبخنداشون برامون ارزشمنده. امیدوارم هیچوقت تو زندگیمون مجبور به تحمل ی نشیم. آدمامونو انتخاب کنیم و باهاشون بسازیم. باهاشون مثل خانواده باشیم. ... ادامه ...

قرعهء فال

آدمی که یک روز میگفت بدون تو میمیره حالا حتی سراغی ازت نمیگیره که خیالش راحت باشه خوبی لااقل. یا زنده ای حتی! ی که روزی بهت میگفت برای با تو بودن دنیا رو زیر پا میذاره بعد از مدتی انقدر حسش متفاوت میشه که حتی سیگارشو به خاطرت زیر پا نذاره. دوستی که روزی بهت میگفت بهترینشی و بی تو چیز بزرگِ قشنگی تو زندگیش کم داره، حالا حتی دلِ ش ته ات هم باعث نمیشه چند ساعت کنارت باشه. آدمایی رو که روزی براشون تازه بودی، هیجانِ کشف تو داشتن و تو اون هیجان، حرفهای شیرینی بهت زدن نگه دار، سه سال، پنج سال، از دست دادن این آدما دردناک ترین و معلم ترین تجربهء زندگیه؛ و اگه بعد سالها هنوز همونقدر مشتاق و مهربون مونده بودن، برو گوشِ دنیا رو کَر کن که بعد از پدر و مادرت، آدمی رو تو زندگیت داشتی که مدت زیادی برات بود، باهات بود... ... ادامه ...

طبقه کمتر پولدار

یه گوشهء ذهن ما معمولی ها به نام نگرانى هاى مالى سند خورده. تو زندگیامون کمتر شده یه چیز خیلى گرون ب یم، یا با هدیه گرفتنش بغض نکرده باشیم و یه جاى ذهنمون نگرانِ جیبِ هدیه دهنده نشده باشه. کمتر شده برای داشتن یه چیز گرون قیمت، ماه ها و حتی سال ها صبر نکرده باشیم و سختی نکشیده باشیم. ما هم مثل « پول ها» همیشه دغدغه پولِ بیشتر داریم، اما نه براى «پولدار»تر شدن، شاید براى همین معمولى بودن (موندن)... ما آدم معمولى ها پول داریم، ولى نداریم. ما راحت آژانس می گیریم، رفت و برگشت، اون لباس و کفشى که عالیه و دوسش داریمو می یم، حتى اگه لباس و کفشِ طبقهء پول ها باشه! اون غذاییو که هوسشو کردیم می خوریم، حتى اگه تو رستورانى سرو شه که فقط ارزش افزوده اش قدِ یه بارِ دیگه رستوران رفتنه! ما اون سفر و تفریحى که بهش احتیاج داریمو داریم، ولو بدونِ هتل هاى ٦و٧ ستاره و بدون احتیاج به تسلط بر زبان انگلیسی! اما اون ویولن ٣٠ میلیونى رو، اون لنز و دوربین ۹ میلیونى رو، اون پیانو و ماشین و گردنبند جواهر رو نداریم... و این داشتن و نداشتن هاى هم زمان، طبق تحقیقات و نتایج معتبر، متوسط ترین، درست ترین، عاشقانه ترین و امیدوارانه ت ... ادامه ...

اول مهر بهار علم و دانش مبارک باد

آگاه تر از همیشه، سر از بالین بر می داریم تا با اولین تابش نورِ دانش، به کوچه های حقیقت بزنیم و عبور نور را مرور کنیم. امروز آمده ایم تا خود را به شاخه مهر پیوند بزنیم و رویشی دیگر را در بهار دانش آغاز کنیم. مقصد ما شکوفایی شکوفه هاست. ... ادامه ...

بلاهت تا امید

کوچهء ما شلوغه. همهء زمین ها آپارتمان شدن و تو تک تک واحدای این ساختمونای بلند خانواده زندگی میکنه. تو یه ماه اخیر دو تا زن اینجا جیغ کشیدن! تو کوچه با های تی تحقیر شدن و حتی کتک خوردن. خونه خودشون اینجاست؟ نه، حینِ پناه آوردن به خونه مادرشون بوده که همسرشون اومده سروقتشون. برای ی مثل من که حتی همسایه بغلی و روبه رویی رو نمیشناسم راحت نبود که باور کنم اینا آدمای بدبختی ان چون اینطور به نظر میرسه، اما خیلی راحت تصور و تصور ، که این زن که حالا تحقیر میشه و ترسِ ازدست دادن بچه و زندگی و آبروشو داره یه روزی ناز کرده واسه بله گفتن! این مرد که تو سر و صورت زنش میکوبه با اون دستای پر زور و بهش با فریاد میده، یه روزی جون کنده تا فقط کمی توجه جلب کنه، تا بله بگیره! یه روز همینجا برای شما گفتم که ما آدمای به دست آوردنیم نه نگه داشتن، آدمای اب یم جای ساختن. و این حرفو دائم دارم لمس میکنم من. چه لمس سو کی... تهران خطرناکتر از اونه که بشه توش با خیال راحت عاشق شد. وقتی آدمایی که برای به دست آوردنتون وسط خیابونِ شلوغ زانو میزنن که نشون بدن حتی غرورشون هم در برابر شما هیچه، یه روز وسط یه کوچهء شلوغ بهتون لقبی میدن ک ... ادامه ...

بلاتکلیفی

*زندگی یک بلاتکلیفی گنگ تلخ شیرینه بین رفتن و موندن. گاهی اتفاقی میوفته که پای رفتنت رو سست میکنه و بعد رفتاری میبینی که از موندنت پشیمون میشی.... *وقتی سرما رو درست تو همون یک هفته ی سندروم مز ف پی ام اس میخوری ، شرایط روح و روان و جسمت اونقدر بهم میخوره که از شکاف روی دیوار مصیبت بسازی و خودت یه تنه بشی بحران خاورمیانه و هی آبغوره بگیری و فین فین کنی و گونه هات از تب گل بندازه و چشات قرمز شه و مورب شه و دور لبات خط قرمز ببنده و ورم کنه و اصلا هم بهت مزه نده جمله ی "چه دلبری کرده تو رو این سرما خوردگی" بگی " معلومه! از قدیم گفتن ناز کش داری ناز کن نداری پاتو دراز کن برم پامو دراز کنم" همین بشه سوژه خنده و مامانت آش بپزه و همسرت لیمو چهار قاچ کنه و هی به زور به خوردت بده و تو اخم کنی و هنوز دلت صاف نشه . * حالا که آش خوردم و لیمو شیرین و شیرداغ با دارچین و بعدش شلغم ، حالم خوبه. ... ادامه ...

... بازی yu gi oh legacy of the duelist یو ... و میراث دوئل برای کامپیوتر

yu gi oh legacy of the duelist بازی جدیدی در سبک شبیه سازی است که توسط ... ami برای کامپیوتر منتشر شده است. این بازی واقعی ترین و بهترین شبیه سازی دوئل را ارائه می دهد که در آن می توانید کاراکتر دلخواه و ویژه خودتان را طراحی کرده و با این کاراکتر به صورت آنلاین با سایر بازیکنان به رقابت بپردازید. از جمله ویژ ... های افزوده شده به این بازی می توان به بیش از ۶۶۰۰ کارت بازی با ویژ ... های مختلف و صدها مسابقه گوناگون و نیز بیش از ۹۰ شخصیت و امکان بازی در مودهای جدید اشاره کرد. ... بازی yu gi oh legacy of the duelist برای pc ادامه مطلب ... ادامه ...

... بازی yu gi oh legacy of the duelist یو ... و میراث دوئل برای کامپیوتر

yu gi oh legacy of the duelist بازی جدیدی در سبک شبیه سازی است که توسط ... ami برای کامپیوتر منتشر شده است. این بازی واقعی ترین و بهترین شبیه سازی دوئل را ارائه می دهد که در آن می توانید کاراکتر دلخواه و ویژه خودتان را طراحی کرده و با این کاراکتر به صورت آنلاین با سایر بازیکنان به رقابت بپردازید. از جمله ویژ ... های افزوده شده به این بازی می توان به بیش از ۶۶۰۰ کارت بازی با ویژ ... های مختلف و صدها مسابقه گوناگون و نیز بیش از ۹۰ شخصیت و امکان بازی در مودهای جدید اشاره کرد. ... بازی yu gi oh legacy of the duelist برای pc ادامه مطلب ... ادامه ...

دود نعناع و لیمو

روی تخت یکی از بالاترین رستورانهای سنتی دربند نشسته بودیم. آب با وش زیبایی از زیر پایه های تخت میگذشت. من تکیه داده بودم به پشتی قرمز و پاهام رو جمع کرده بودم توی شکمم . عماد با صدای نسبتا بلندی که مرد بتونه بشنوه گفت آقا ما غذامون خیلی وقته تموم شده ها پس کو چای و قلیون؟ من هوس دستم رو بزنم توی آب . خم شدم ، عماد گفت میوفتی تو آب ها. چندتا دختر روی یکی از تخت های کناری نشسته بودن و به چیزی توی گوشی نگاه می بعد با صدای بلند خندیدن. من دستم رو زدم به آب و بعد یکهو دلم خواست آب رو بپاشم رو عماد. عماد سرش تو گوشی بود که خیس شد .من خندیدم اون بین عصبانیت و خنده گفت وفا سرده نکن لباسم نازکه. مرد چای و قلیون رو از سکوی کنار آب هل داد روی تخت . عماد زغال روی قلیون رو جا به جا کرد بوی نعناع و لیمو بلند شد، بعد سر میلاب رو گذاشت بین لبهاش و مکید. آب توی شیشه آبی رنگی قل قل کرد. عماد دود بین لبهاش رو داد بیرون و بوی نعناع و لیمو بیشتر شد. سر میلاب رو گرفت سمت من و گفت بمک ،اونقدر که آب توی شیشه قل بخوره. نگاه به عماد. چشم هاش رو بست و باز کرد. سر میلاب رو گذاشتم بین لبهام و مکیدم آب قل قل کرد و دود با طعم نعناع و لیمو پرشد ... ادامه ...

وس خون

بعضیا هستن شبا تا صبح بیدارن روزها تا ظهر میخوابن. شب فکر و خیال نمیذاره بخوابن ، روز بی انگیزگی نمیذاره بیدار شن. بعضیا اما انگار که هنوز با خودشون رودرواسی دارن، خودشون رو زدن اون راه.شب اونقدر با تلگرام و اینستا ور میرن که نکنه یه وقت سرشون خلوت شه فکر و خیال بزنه به سرشون جدی جدی باورشون شه که داره یه اتفاق هایی میوفته!!!کل شبم خوابای درهم برهم میبینن و صبح وس خون هم إز خونه میزنن بیرون که تو شلوغی جمعیت گم شن و یه وقت به سرشون نزنه که جدی جدی داره اتفاقی میوفته. من از صبح وس خون بیدارم! ... ادامه ...

من چنان گریه می کنم، که خدا بغل کند مگر مرا...

یه بنده خ می گفت: هیئت رفتن فقط اونجاش که میری یه دلِ سیر گریه میکنی و زار میزنی تا تلافی یواشکی گریه ات در بیاد. یادمه بچه بودم با دوستام یه حلقه تشکیل می دادیم توی روضه های دهه محرم و به سبک خودمون عزاداری می کردیم؛ ولی من هر چقدر تلاش می ، گریه ام نمی گرفت. روسری ام رو می کشیدم روی صورتم و الکی صدای گریه در می آوردم تا از دوست هام عقب نمونم. کی می دونه؟ شاید اون ها هم گریه هاشون واقعی نبود. امسال دومین محرّمی بود که خیلی دل نازک بودم و اشکم دم مَشکم. اصلا تا به یاد اولین باری که حرم حسین(ع) رو دیدم، اولین باری که تلاش توی اون صف منظم دستم به ضریحشون برسه، تنها ی که زیر قبه ی حضرت خوندم و تسکین حیرت انگیزی که فضای حرمشون برای دل ش ته ام داشت میوفتم اشک هام جاری میشن. نمی دونم چرا حس می کنم اکثر اون هایی که به طرز سو کی توی روضه ها، گریه و ناله می کنن؛ یه غم خیلی بزرگی ته دلشونه. غمی که همیشه سعی می کنن مخفیش کنن ولی وقتی روضه حسین خونده میشه و شرح مصیبت های کربلائیان رو می شنون، با لشکر هم ذات پنداری می کنن و اشک هاشون بدون خج از بقیه گونه هاشون رو خیس میکنه. بعضی وقت ها دلم میخواد برم اون زن هایی رو که ... ادامه ...

به سوی راین

صبح بلند شدیم به بستن کوله و حرکت به سمت کرماناین دفعه مسیر را از جاده نیک شهر رفتیم، خشک اما زیبا بود، همون منطقه ای که گربه شنی و جبیر و کبک و تیهو داره و جاده هاش به قول الهه کف سیخ است و از صبح اول وقت من و سمانه گلاب بروتون شدیم، جریان از این قراره که شب قبلش بعد از بازگشت از درک رفتیم یک نمایشگاه صنایع دستی تا بچه ها سوغاتی ب ن و من و سمانه سمبوسه خوردیم و نتیجه این شد که تا خود شهر راین که هدف بعدی ما بود، ساعتی یه بار: اقای راننده نگاه دار بچه کار داره!دیگه این دو تا جوکی نبود که برای ما نساختن ، اسهالیون و خیلی هم خوشحال بودن که تمام قهوه ها را خودشان دوتایی می خورند و به زور به ما او ار اس می خوراندند، یعنی دیکه اسمش می اومد ما جیغ می زدیم و اونا عقیده داشتن ملون تراپی هم باعث درمان می شه، یعنی جلوی ما ملون بخورناسم روستاها خیلی خوب بودن مثلا بازیگراز جایی هم رد شدیم که ریگی عده ای را کشته بود و حالا آنجا مسجد درست کرده بودندعصر به راین رسیدیم و با تب و لرز دویدیم سمت ارگ راین که همونموقع درش را بستند و دلبری های علی و جواب ندادنتیجه اینکه بجاش رفتیم بازدید اورژانس راین!ساختمانی کوچک با ی ... ادامه ...

نازپرورده تنعم نبرد راه به دوست!

ما آدم های این دوره و زمانه ی عجیب و غریب ، بی تعارف ، به قدری نازپروده و گوگوری مگوری بار آمده ایم که لحظه ای سختی کشیدن، آه و داد و فغانمانمان را تا ناکجا بالا میبرد ... زبانمان را به ناشکری باز میکند و افسردگی هم بیماری شیک و لاکچری این قرن است که این روزها ی نیست که با آن دست و پنجه نرم نکرده باشد ... کوچک ترین ناملایمتی ها از پا دَرِمان می آورد... هیچ دقت کردید که چقدر این روزها افراد غرغرو بیشتر شده اند یا بچه داری ها انگار چقدر سخت تر شده یا اصلا بچه دار نمیشویم مبادا کمی از آسایش ساختگیمان صدمه ببیند!؟ ازدواج نمیکنیم مبادا مسئولیت روی گردنمان بیفتد... درس نمیخوانیم چون سخت است! از ارتباط با آدم های موفق پرهیز میکنیم که مبادا اندکی خاطرمان از این همه تن پروری مکدر شود ... و ما هنوز باور نکردیم که دنیا محل آرامش نیست ... محل رفاه در همه حال و خوشحالی بی چون و چرا نیست ... قرآن خدا را نفهمیدیم که فرمود “لقد خلقنا الانسان فی کَبَد” ... همانطور که گفت “ان مع العسر یسری” .... همین می شود که روز به روز آسمان و زمین برایمان تنگ تر میشود و به پوچی میرسیم و افتادن مژه ی چشمانمان را نکبتی روزهای جوانی قلمداد ... ادامه ...

نازپرورده تنعم نبرد راه به دوست!

ما آدم های این دوره و زمانه ی عجیب و غریب ، بی تعارف ، به قدری نازپروده و گوگوری مگوری بار آمده ایم که لحظه ای سختی کشیدن، آه و داد و فغانمانمان را تا ناکجا بالا میبرد ... زبانمان را به ناشکری باز میکند و افسردگی هم بیماری شیک و لاکچری این قرن است که این روزها ی نیست که با آن دست و پنجه نرم نکرده باشد ... کوچک ترین ناملایمتی ها از پا دَرِمان می آورد... هیچ دقت کردید که چقدر این روزها افراد غرغرو بیشتر شده اند یا بچه داری ها انگار چقدر سخت تر شده یا اصلا بچه دار نمیشویم مبادا کمی از آسایش ساختگیمان صدمه ببیند!؟ ازدواج نمیکنیم مبادا مسئولیت روی گردنمان بیفتد... درس نمیخوانیم چون سخت است! از ارتباط با آدم های موفق پرهیز میکنیم که مبادا اندکی خاطرمان از این همه تن پروری مکدر شود ... و ما هنوز باور نکردیم که دنیا محل آرامش نیست ... محل رفاه در همه حال و خوشحالی بی چون و چرا نیست ... قرآن خدا را نفهمیدیم که فرمود “لقد خلقنا الانسان فی کَبَد” ... همانطور که گفت “ان مع العسر یسری” .... همین می شود که روز به روز آسمان و زمین برایمان تنگ تر میشود و به پوچی میرسیم و افتادن مژه ی چشمانمان را نکبتی روزهای جوانی قلمداد ... ادامه ...

پر و بالِ احمق ها

اینو یه جا خوندم: همیشه آماده باش تا اشتباهات دیگران را ببخشی. بی ادبی شان را، خیانت شان را، بی عقلی شان را و تهمت شان را. این ها نشانه ی عدم بلوغ روحی آدم هاست. آدم های نارس از این چیزها زیاد دارند. تو رسیده باش و بالغ. با سبکبالی و بدون اینکه قضاوت کنی یا سرزنش، و بدون اینکه از این حرف ها آزرده شوی و آسیب ببینی، از کنار این چیزها رد شو. اگر هوای دلت ابری شد و چشم های تو با د باران اشک ها را، بگذار این اشک ها باران رحمت و بخشش باشد برای آن هایی که نمی دانند و زمین دل شان خشک و شوره زار است. و به نظرم احمقانه اومد پس اینو جاش نوشتم: بخشیدن دیگران خیلى سخته. بی ادبی شون، خیانت شون، بی عقلی شون و تهمت شونو بخشیدن، یعنى جون کندن بى صدا. همهء ما مى دونیم که این رفتارها نشانه ء به بلوغ عقلی نرسیدن آدم هاست. می دونیم که آدم های نارس از این چیزها زیاد دارند و اینم می دونیم که اگه مام مثل اونا باشیم، بلوغ و شعورمون زیر سواله! به حرف سادس، اما در عمل مى شه که به سختی، با اینکه از این حرف ها آزرده شدی و تا مرز کتک کاری خشمگینی، اما رد شی از کنارشون. چون نه اونا ارزش اینو دارن که به روان خودت آسیب بزنى، نه جدل و پروبا ... ادامه ...

کتابخونه ملی و موزه هنرهای معاصر کرمان

از یخدون حرکت به سمت کتابخونه ملی هست، برای اینکه لذت من از دیدن این بنا را متوجه بشید، باید بدونید که معماری پهلوی اول و دوم برای من تنها مسیر جذاب هنری انتقال از ستت به مدرنیته در هنر ایران بوده است که متاسفانه اینهم بعد از انقلاب به فنا رفت و شدیم ن این ای زشت و بی قوار تابخونه ملی کرمان مال دوره معماری پهلوی اول هست و به قصد کارخونه ساخته شده و چنان کارخونه بزرگی بوده که هر روز صبح صدای سوتش در تمام شهر شنیده می شه، تصور کنیدیک شهر خواب که با این صدا بیدار می شدهو این قانون ماشت درخت اطراف کارخانه، هر کارخانه ای، از چه زمانی این رسم فراموش شد، اصلا ما الان ترکیبی به نام «کارخونه خوشگل» داریم؟ معنی داره؟رسیدم کتابخونه و چه ذوقی از درش، سر درش، نمای ساختمون با معرقش، اون همههههههه گنبدش، اخ اخ چی شد که سایه این خطوط منحنی از سرمان کم شد؟بعد مقادیری ذوق زدگی از کتابخونه بیرون اومدم و رفتم سمت موزه هنرهای معاصر صنعتیدوستم مهناز در دوران دانشجویی ی ساخت از مجسمه های صنعتی و باهاش مصاحبه جذ هم داشت، از همون موقع جذب این آدم و آثار ش بودم اما تا وقتی در کاتالوگ موزه نخوانده بودم ندانستم که زن ... ادامه ...

امشب دوباره به یاد چشات گریه ...

زیادی در گوشه و کنار این شهر بوده ام. بی دوست ، بی آشنا ، بی هر انکه باید ، بی تو... زیادی در جاهای غریب سرم را بر بالشت گذاشته ام. سعی کرده ام به هیچ چیز نین م. نه به خودم نه به عشق نه به تو ... زیادی گریسته ام. نه از برای خودم... نه برای تو ... نه برای هیچ دیگر... بلکه برای تنهایی... برای روزهای مبهم پیش رو... امشب بر روی این تخت جدید ، با خود گفتم چندین شب دیگر قرار است در کجاها سر کنی دختر؟ در کدام شهر؟ در کدام دهات؟ در کدام اتاق بی صاحب، بی روح، بی عشق؟ قرار است چه شود ا این همه شب؟ قرار است کجا پایان گیرد؟ جو نداشتم... ... ادامه ...

آسه برو، آسه بیا که گربه شاخت نزنه؟!!

امروز خواهرم با رنگ پریده تعریف می کرد صبح زود توی ایستگاه اتوبوس بوده که پیرمردی اومده پیشش ایستاده و گفته: دخترم بیا این شکلات رو بگیر. بعد خواهرم هی گفته نه ممنون نمی خورم. پیرمرده هم هی اصرار پشت اصرار که نه بگیر ازم دخترم. وقتی دستش رو دراز می کنه تا از دستش بگیره، پیرمرد شکلات رو از سمت دیگه کشیده و هم زمان تلاش می کرده که دست خواهرم رو بگیره که خواهرم شکلات رو رها می کنه و یکی دو تا لیچار بار پیرمرد می کنه و فرار می کنه. یادم نمیره دوست پیش ی ام رو که دیر اومد سر کلاس و می لرزید. گویا دیرش شده و تا ی گرفته بود تا به موقع برسه. با اطمینان اینکه راننده تا ی پیرمرده، جلو نشسته بوده. پیرمرد تلاش کرده با دوستم حرف بزنه و در نهایت بهش پیشنهاد داده و دستش رو سمت دختر دراز کرده! دوستم میگفت با جیغ و داد از ماشینش پیاده شدم... یکی از بدترین خاطرات خودم هم وقتی بود که دوم راهنمایی بودم. سوار اتوبوس شدم و قسمت وسط اش ایستادم. شلوغ بود و دوستم پشت سرم ایستاده بود. حواسم نبود کِی ازم خداحافظی کرده و پیاده شده که یک دفعه دختری بزرگتر از من دستم رو کشید و گفت بیا این طرف و شروع کرد به جیغ و داد و مرد میانسالی رو ... ادامه ...

گزارش یک روز تعطیل

بعد از مدتها صبح بیکار بودم و ساعتهادر رختخواب کش و قوس رفتم و دیدم تازه شده هشت، بلند شدم تا چراغهای حیاط را خاموش کنم، دیروز بالا ه برقکار اومد و کل چراغها را تعویض کرد ، به شیوه گذاشته بودم تا آ ی هم بسوزد بعد خبرش کنم، با تعجب گفت: همشون با هم سوختن؟!!!خواستم در حیاط ورزش کنم پام رفت تو چاله، من برنامه ام برای سال جدید ورزش ه و به شما گفتم که در رودروایسی بیفتم، احیانا ی، نرم افزاری، برنامه ای برای یوگا هست کنم؟برگشتم خونه و به کوه ظرفها نگاه و دیدم نه هنوز آمادگی روبرویی با این حجم دردناک را ندارمآب جوش گذاشتم و صورت شستم و رفتم تو حیاطزیر درختان نارنج بهار ریخته بود، جارو در سبد ریختم که بعدا بشورمشان، عطری دارندعلفهای هرز را از دور درختان وجین ، ماجرای من و این علفها بامزه است، زشتها را وجین می کنم، خوشگلها را نگه می دارم و عجیب اینکه، علف هرز هرسال با سال دیگر فرق دارد!گمانم گند زدم به پوشش گیاهی منطقهصاحب باغ پشتی صدایم کرد، از وقتی انش را فروخته و برای چرا نمی آورد ، نمی بینمش زیادبا هم گپ زدیم، به شوخی می گفتم باغت را می م اگر ی خواست در آن ساخت و ساز کند و او می گفت خانه ات چند؟تشکر ا ... ادامه ...

کاش یادش بره ۳۹

نمی شه اسمش رو عادت گذاشت... این یه تمرین ذهنی بود روزگاری که حالا شده بلای جون... روزگاری بازی با روزها وتاریخ ها، حوادث و آدم ها یک تلاش بود برای هیجان دادن به زندگی... امروز اما... وایمیسته جلوی سینک ظرف شویی آشپزخونه و به پنجره سرتاسری جلوش خیره میشه... خیره ای که تنها یه منظره برفی و هاله ای سفید میبینه نه بیشتر و تمام کلاغ هایی که کز کرده ان رو لبه ی حیاط همسایه فقط نقطه های سیاهن... داره فکر می کنه به ۱۵ بهمن. به ۱۵ بهمن ها به ۱۵ بهمن دو سال قبل روی سقف ساختمان نیمه کاره و سرما و هیجان و ترس... به ۱۵ بهمن پارسال، به صف سینما و سرما و استخوان درد... به این که حوادث با تاریخ هاشون تو ذهنش مونده و نمی تونی بهشون پشت کنه. به این که ترسناکه با خاطره ها زندگی ... به ۱۴ بهمن حتی فکر می کنه؛ دنیا که موهای پرکلاغیش توی باد بازی می کنه و احمد فقط نگاهش می کنه... به ۱۶ بهمن سه سال پیش فکر می کنه... میلرزه و سرشو میگیره بین دستاش... با خودش میگه باید رها کنی این همه فکر و... این همه روزهای گذشته و اتفاقای صاحاب مرده... صبح یادش میاد؛ این یا اتفاق نیست یا اگر اتفاق باشه واقعاً عجیبه... احمد دقیقاً و دقیقاً یک سال کامله که ای ... ادامه ...

بریس و کواتر

ساحل بسیار داغ بود اما آب بسیار خنک و دلچسب، و شیطنت هایش و الهه و بامزه گی هاش حس لبخند به لبها می آورد، رنگ ساحل حتی از طلایی هم زردتر بود، داشت نارنجی می شد، خانم صامت هم مدام از موجها کتک می خورد و اون وسط براش کلاس آموزشی گذاشته بودند که چطور بپره روی امواج و باهاشون حرکت کنهآب رنگش مدام عوض می شد و هربار دلبری بیشتری می کردسرانجام رها کردیم دریا را و لباس عوض کردیم به سمت کوههای مریخی و بریسمی دانستم که ناطق نگه نمی دارد، گفته بود که در مسیربرگشت کوهها را می بینیم، چشمهایم را بر کوهها بستم و سرم را به تخمه خوردن سرگرم ، من تابع قانون همه و هیچم، نمی خواستم اتفاق گاندوها برایم بیفتند، یا کوههای مریخی را با فراغ بال می دیدم یا نمی دیدم کلا!از کوهها رد شدیم که چشمانم را باز و به بریس رسیدیم شهری کوچک با یک غذاخوری تاریک که سه تخت بزور در آن چپانده شده بودند اما اصرار همانجا غذا بخوریم و چه کار خوبی کردیم ، همان کرایی و بریونی معروف را سفارش دادیم و پسر مهربان با اضطراب سفارشها را بیگیری می کرد و مدام عذرخواهی می کرد و اینا جهنممزه بهشت می داد، بازم من کرایی را با بریونی ترکیب و همچنان اصرار ... ادامه ...

به سمت ایرانشهر

دیدار ارگ بم غم انگیز بود، حسرت اینکه چرا زودتر نیامدم و گرما کلافه کننده بود، تنها بخش جذابش انتقال صدا در قسمتی از ساختمان بود واگرنه این ویرانه ها تنها از شکوهی حیرت انگیز در گذشته حکایت داشتبرگشتیم و با یک یخ در بهشت قرمز تمام غم و غصه هام در یخ و برف آب شد(می دونم جمله به لحاظ ادبی مشکل داره اما عواطف را منتقل می کنه دیگه نه؟!)از بم به بعد ناطق پشت فرمون نشست و من متوجه شدم تنها پرحرفی و توهم لیدری از صفات جذاب ایشون نیست بلکه دست فرمون خ هم دارند!یعنی تا آ سفر با تمامی سرعت گیرهای که اتفاقا در خیلی هم زیاد بودند( به دلیل ماجرای قاچاق )، ما را به سقف ماشین می چسباند، و هر بار ، هر صد هزار بار محترمانه عذرخواهی می کرد: ببخشید ندیدم، لامصب گردن من همینطوری داغون بود ، تو که به فنای عظما دا !مسیر متفاوت بود، بعضی وقتها نخلستان، اوقاتی خارهای سبز و سرحال و زیاد خاک بی حاصلیک جاهایی حتی کوهستانی بود اما لامصب تموم نمی شد و اینا هم زیاد اهل توقف نبودن، دیگه خودم رو نقشه جایی که آبگرم داشت را دیدم و راننده را راضی نگه دارن، صفت جذاب دیگرش:آغاز تمام جملاتش با نه بود!ورودی بزمان پر از درختی ناشناخته ... ادامه ...

جشن رنگ

صبح ماشین دومی رسید و طفلکا جنازه بودن، یک کله از تهران اومده بودن، گذاشتیم که در پارک کمی بخوابند تا ما به دیدن بازار ایرانشهر برویم و عجب بازاری، پر از نقش و رنگ، این سوزن دوزی های که در انوا ع ترکیب رنگ آویخته شده بودند، چنین جشن رنگی را فقط در بازار پارچه فروشهای دیده بودم، اما اینجا هنر دست ن بلوچ را می دیدم که چطور رنگ و نقش به دنیایشان می دهند، و این مردان مهربان فروشنده با چشمان زلال و لبخند مداومشان، چنان ید دلپذیری د بچه ها که حتی ناطق هم اعتراف کرد که خوب شد به دیدن بازار آمدیم، سوزن دوزی های برای جلو و پشت لباس، آستینها و مچ شلوارها آماده است ، نمونه های ماشینی و حتی چاپی هم بود که قیمت بسیار پایینتری دارد، الهه یکی ید سیصد هزار تومن و منهم یک لباس بلوچی برای خودم یدم پنجاه و پنج تومن و پسر نوجوان از خنده بیهوش شده بود که زنی بخواهد این لباس را بپوشد اما پدرش بهش تشر رفت که چه اشکالی داره؟از پسرکی خوابالو اب انبه یدم و چقدر خوشگل بودبیرون بازار بنه تاق یدم، گلخونگ، اما خ مال شیراز خوشمزه ترهدر بیرون بازار از کنار قلعه ناصری رد شدیم که نشد ببینیمش ، انشالا دفعه دیگه خودم و الهه با ه ... ادامه ...

و بر دیوارهای موزه

ساختمون موزه با یک سر در وارد حیاط بزرگی می شدی که درخت کم داشت اما مجسمه های خوشکلی داشتبا فواره ای مدرن درجلو کاج های قدیمی، وارد ساختمون که شدم خانم متصدی کفت ع ن ید، خیلی بامزه است، ماجرا از این قراره که قبلا نور فلاش دوربین ها رنک های تابلوهای رنک و روغن را اب می کرده و عکاسی را ممنوع ، الان که با کوشی های هوشمند بدون فلش می شه ع کرفت، این قانون مضحک هنوز پابرجا هست!بابا ملت تو لوور از مونالیزا ع می گیرن روزی هزارتا، چی می گی شما؟ دست راست موزه کارهای صنعتی بود، بچه های تهران می تونن برن موزه اس تو میدون توپخونه و حبرت کنند از حجم صورتها و نگاهها و بهت عجیبی که بر آن جماعت مسخ شده حاکم است ، تجربه عجیبی است، نجربه اش کنیداما من در این موزه کارهای رنگ و روغن صنعتی را دیدم که بسیار شیرین بود برایم، انتظار نداشتم سبکش چنین باشد، لایه های سنگین رنگ بر روی هم با ضربات قابل دیدن و برجسته قلم مو و کاردک و رنگهای تیره نزدیک بهم، چشمهایی از رامبراند کار کرده بود خدااااااما ضربه ناغافل را در آتلیه های دست چپی خوردم، بیماری وجود دارد که فرد هنگام دیدن اثار هنری دچار تشنج و ضربان قلب و اینا می شود، ان ... ادامه ...

ساحل بریس

روز بعد دوباره صبح زود بیدار شدم و بازم بقیه خواب بودن ، و منم تیس گردی را ادامه دادم(خ ناطق ذاتا لیدره ها، صبح های خنک می خوابه، ظهر گرما بچه هارو می بره بیرون ، عصر که گرما افتاده بر می گردن خونه)))این دفعه قدم ن جهت برع را رفتم ، نیمه تاریک بود و تازه اذان گفته بودند، پرنده ها شروع به خواندن کرده بودند و مردم گذار به مسجد می رفتند، فضای غریبی بود، به حاشیه روستا در کنار کوه رسیدم، فرم عجیب کوههای تیس با نخلستانهایی که روی آن نقش انداخته اند ، از آن مناظر ناآشنایی است که هیچوقت ندیده بودم، ماشینی رهگذر مرا به قلعه پرتقالی ها برد، قلعه در حال مرمت بود اما از همان بناها بود که دلت می خواست دوران شکوهش را ببینی ، شبیه کاروانسرای عباسی بود با برج هایی که مانند فانوس دریایی عمل می کرده و از دریا دیده می شده است، حیف که ایپد در شارژ بودو نیاوردمشاز قلعه به ساحل آمدم، مسافران چادر زده هنوز خواب بودند ، در کنار ساحل قدم زدم و به کوه نگاه با ماشین گذری دیگری برگشتم روستا و بالا ههههههه گروه راه افتادوقت زیادی از ما گرفته شد بابت تعویض چرخی که پنچر شده بود، ناطق که دلیل اصلی این ماجرا بود مدام تکرار می ... ادامه ...

طناز

وارد مغازه شدم و به مغازه دار خیره شدم، نگام کرد گفت:یادتون رفته چی می خواهیدگفتم :نه یادمه رنگ مو بود، اسمش یادم رفته، - جلدش چه رنگی بود- یادم نیست اما اسمش کاف داشتاقاهه هرچی رنگ مو کافدار بود نام برد، اشنا نبود، رفتم و مدتی بعد برگشتم گفتم :یادم اومد البورا بود رنگ قرمز اتشی اش گفت: البورا نداریم اما ای کاش داشتم تا شما کافش را نشانم می دادی ... ادامه ...

تنهایی

تنهایی لباس هر روزم بود ، می پوشیدمش . تنهایی فنجان چایی سرد روی میز اتاق بود، سر می کشیدمش. تنهایی ترانه ی ارام مورد علاقه ام بود، می شنیدمش. تنهایی دفتر شعرم بود، می نوشتمش . تنهایی اتمسفر اطرافم بود نفس می کشیدمش. تصمیم گرفتم. لباس هر روز را در اوردم و همه چیز را رها و از خانه بیرون زدم... ساعتها در خیابان های شهر پرسه زدم. خستگی بر من غلبه کرد... به خانه بازگشتم... تنهایی سر جایش نشسته بود... ... ادامه ...

خلوص منتزع و خلسه ی مجرد

بسم الله خلسه ی عجیبیه؛ گیج و منگ این م که چرا ۲۳ سالگی م این جوریه؟ هر جور فکر می کنم نباید این جوری میشد، فی الواقع الان باید تو جایگاه دیگه ای می بودم. چقدر تنبلی ؟ به قدر ۲۳ سال.... چقدر کم کاری ؟ به قدر ۲۳ سال.... چقدر فرصت سوزوندم؟ به قدر ۲۳ سال.... تباهی محض! چقدر عقب م.... تو گیر و دار این فکر ها یاد حرف مشاورم میفتم؛ " این ماییم که زمان بندی ها رو می سازیم" کرور کرور انرژی مثبت داره برام این جمله! وقتشه هدف گذاری هام رو انجام بدم و تلاش کنم براشون. این وسط یه جای کار می لنگه ولی؛ " برکت " وقت و ذهن و انرژی و پول و هیچی م برکت نداره. و این ها یعنی رابطه م با خدا داغونه. باید درست ش کنم. باید از نو بسازم این رابطه ی مخدوش شده رو. مگر میشه بدون کمکِ خدا قدم از قدم بر داشت؟ ربِ من! رحم کن بر دلم که مسکین است... خلسه ی عجیبیه.... عجیب.... ... ادامه ...

بیا و کاری کن ۳۹

احمد جان، بیا... بیا و به من نشان بده که مروت زنده است... که همدلی... که لبخند هنوز معنا دارد... من دیگر نمی توانم فریاد بزنم... دیگر نمی توانم به بوی کاج در روز برفی فکر کنم... به کمونیست های خوش قیافه. به عشق.... من خسته ام... بیا و بگوجوان ها هنوز می خندند با یار دبستانی قهقهه می زنند... بگو در خیابان به هم لبخند می زنند و دانشجوها خودشان را نمی کشند... بگو همه از بوی سنگک مستند و آوای شعر... بگو زنده اند... ... ادامه ...

ببین می توانی بمانی بمان...

بسم الله ب یه خواب عجیب دیدم؛ با پدر و مادر نشسته بودیم تو سالن که موبایل م زنگ خورد، خیز برداشتم طرف ش، شماره ی طیبه بود. جواب دادم اولش یکی بود که یادم نیست بعد گوشی رو داد به طیبه، همین جور که داشتم اشک می ریختم گفتم خواهری تو زنده ای؟ پس چرا نمیای پیش مون؟ با یه صدای پر انرژی و خوشحال گفت آره زهرا من زنده م، الان انگلیس م، دارم میام پیش ت، از راه دریا دارم میام، چند روز دیگه می رسم بهت. گفتم واقعاً داری میای؟ گفت آره دارم میام، بعد ش هم تو رو با خودم می برم برگردیم انگلیس. تلفن رو که قطع تا ساعت ها بعدش مدام اشک می ریختم، به پدر می گفتم دیدید گفتم طیبه نمرده، دیدید گفتم بر می گرده. بعد انگار که داشتم تو ذهنم برا اومدنش برنامه ریزی می ... و تمام.... خواب خوشی بود..... به خوشی یک عمر.... خواهری جانم... کاشکی می شد برگردی.... . . + ممنون میشم فاتحه ای قرائت بفرمایید ... ادامه ...

باورم نمیشد

میگه پهلوم درد میکنه ، ازش فاصله میگیرم و میگم من اینورتر میخوابم که اگه ت خوردم خوابت نپره. میگه باشه و من فکر میکنم خوب شد شک نکرد یا نگفت نه. توی تاریکی نمیفهمم خو ده یا نه. شروع میکنم به شموردن تا حوصله م سر نره ١٠٠١،١٠٠٢،١٠٠٣...نمیدونم چند دقیقه طول میکشه که صدای نفسهاش بلند و عمیق میشه. آروم لحاف رو از روم ور میدارم. خوابش خیلی سبک نیست اما به رفتنم از روی تخت حساس شده بس که شبا قهر . صبر میکنم و بعد آروم از روی تخت میام پایین، فکر میکنم بیدار شه میگم دارم میرم آب بخورم. بیدار نمیشه و من پاورچین پاورچین میرم تا مبل توی نشیمن . موبایلش رو کنار مبل زده تو شارژ. پسوردش رو میزنم و میرم تلگرامش و نادیا رو سرچ میکنم چیزی نمیاره فامیلشو سرچ میکنم باز هیچی نمیاره یعنی شماره ش رو پاک کرده؟ داشتم نا امید میشدم که یهو به ذهنم رسید شاید اسمش رو فارسی سیو کرده نه لاتین. اکانتش رو میاره! خم شم ببینم نور گوشی تا اتاق نمیره؟ عماد تخت خوابه. میرم تو چت. فورواردهای نادیاس و عماد که جواب نداده .میرم بالاو میرسم به تبریک های نادیا بابت ازدواجمون، و بعد موضوع دعوای نادیا با سالاره ،یعنی پیام ها میرسن به قبل ازدوا ... ادامه ...

ایرانشهر

به سمت ایرانشهر به راه افتادیم و تاریک شده بود که به آنجا رسیدیم و من با دیدن آدمها و لباسها احساس می در دنیای دیگری، کشور دیگری هستماولین برخورد من با بلوچستان دیدن مردمی بود که همگی به پوشش خود وفادار مانده بودند، همگی، نمی دانم جایی دیگر در ایران هست که مردم تا این حد مقید به لباس خود باشند و فارس زده نشده باشند؟و وای از ن وای،با چادری مشکی که جلوه رنگهای زیر آن را بیشتر می کرد، چشمانم بدنبالش راه می افتادبرای عید دیدنی احتمالا جذابترین لباسهای را پوشیده بود و برق پولک ها و آینها و رنگهای تند و تیز در اطراف پاهاو دستهایشان ،عالی بود، عالیبعد از مستقر شدن در اقامتگاه با عجله به سراغ رستوران رفتیم، از آ ین باری که غذا ساندویچ کوچکی را خورده بودیم زمان زیادی گذشته بود و این جماعت گویا اهل ید میوه و قاقالی لی نبودندو در رستوران بسیار تمیز و کوچک با غذایی آشنا شدم که عشق در نگاه اول بینمون اتفاق افتاد و تا آ سفر اینقدر ملاقات عاشقانه داشتم با ایشون که گلاب بروتون روم به دیوار شدمکرایی، غذایی خورشتی در انواع مدل و طعم که با نون خورده می شه، غذای برنجی خوشمزه ای دیگه ای هم داره به نام بریونی ک ... ادامه ...

پایان سفر

بعد از راین به سمت کلوتهای د رفتیم، جاده بسیار متفاوت شدو شبیه اطراف شیراز، کوه به همراه واحه های سبز پر درخت، به تدریج درختها بزرگ و بزرگتر شدند تا جایی که صدای وای حیرتا و عجبا ار ما در آمد و من همچنان سوال دارم، چنار چش بود که مقدس نشد؟ با این هیبت و عظمتولی ترکیدم از خنده وقتی اگهی جهزیه قسطی به همان بزرگی چنار روی کوه کنده شده بود!لامصب این همه انرژی کوهنوردی طراحی اینجا؟برای جهاز؟ یعنی مفهوم تبلیغات را دگرگون کردبه منطقه بسیار سرسبزی رسیدیم به نام سیرج که پر از آدم و موسیقی بودو دنبال سه تا ماشین راه افتادیم که بعد معلوم شد داشتن می رفتن خونشون و به مقصد ما ربطی نداشتتا بالا ه درخته را پیدا کردیم و نفسم بند اومدیک سرو هزار ساله ، با پیچ و شکن و تنه شکوهمندش ، با هیبتی عظیم رفته بود بالاقشنگ حس چند سانت قدم کوتاه شد، به احتیاط نزدیکش شدم و به تنش دست کشیدم، لمس یک موجود هزار ساله، تجربه عجیبی استبه تمام تاریخی فکر می کنم که در این ده قرن تجربه کرده، جنگها، پادشاهی ها، قحطی، ویرانی و باز هم آبادانیرفتم پشتش جایی که ی منو نبینه و در فرورفتگی بدنش خودم را جا دادم وآغوشی کهنسال و بعله طبعا ... ادامه ...

موزه هنری

از موزه اومدم بیرون پیاده رفتم تا به کافه باصفایی رسیدم با اتاقکهای حصیری، نشستم و شوک بعد از حادثه را آنجا با شربت نسترن سپری ، های کرمان را هم دیدم که سبزه و چشم ابرو مشکی بودن و دستکاری های دختر تهرانی ها در صورتشان نبوداز اونجا رفتم موزه هرندیخانه با ابهت قاجاری در زمینی بزرگ و همچنان درختان قدبلند اما اند ه موزه در آنجا بود، یکی موزه ساز دیگری دیرینه شناسی و سومی مخلوطی از ایران باستان و پادشاهی و یدر موزه سازها دوره صفوی به رویا برد مرا، چه دستانی؟چه جشنهایی، چه خلوتهایی را دیده! نگارگری های مجالس بزم را بیاد می اوردم ، کاش این ماشین زمان زودتر اختراع شودهمین موزه بخش ع ی داشت که مردان و ن نوازنده بودند و چشمان غریب دختری ساز در دست در بخش دوم موزه با شوک دوم روبرو شدممن دانشجوی ا بودم زمانی که مان از کشفیات خانم چوبک در جیرفت گفت، اینکه تمدن سومر نمی تواند بدون هیج پیش تمدنی ناگهان شکل گرفته باشد و خط و ف کاری و شهرنشینی یکهویی همه با هم ظاهر شودزکتر طاووسی به خانم چوبک گفته بود که تز ایش روی حیرفت بگیرد زیرا که روستای در آنجا وجود دارد که نامش سومری است ضمن اینکه در کتیبه ای سومری نو ... ادامه ...

در جاده سرباز

از آنجا که امیدی به برنامه ریزی گروه نداشتم، رفتم برای خودم توی یک مغازه بندری م ی سفارش دادم و خوردم و یک نوشابه هم پشتش و مقادیری هم قاقالی و آب یدم تو کیفم ریختم که در راه زنده بمونمو به راه افتادیم اما اقای ناطق علاوه بر کوبیدن به دست اندازها ، شوک دیگری هم به من داد. ناشناسی به او زنگ زده بود و دعوتش کرده بود به روستایش و او می خواست ما را به آنجا ببرد!هیچ جوری قضیه برام هضم نمی شد، در جاده ای ناشناس ، داشتیم به روستایی نا معلوم می رفتیم که مهمان غریبه ای باشیماقا خودت جهنم، امنیت بقیه مسافرا ؟خانمت؟حالا این وسط با گوگل مپ و ویز مارو برد به یک جاده اشتباهی که مسیر را دو ساعت طولانی تر کرد!منم کلا دایورت کرده بودم روی تخمدان چپ و خودم را دلداری می دادم که چابهار فرار می کنم از دست فرشته عذاباما حسم می گفت نباید در این جاده ادامه بدیم، سالهاست که در سفرهایم بر اساس غریزه عمل می کنم و همیشه جواب گرفتم، لازم نبود برای رها توضیح بدم، وقتی می گفتم از این مسیر بریم، یا امشب همین جا بمونیم، نمی پرسه چرا؟چون می دونه دلیل منطقی ندارم براش و فقط حسم می گهحالا لحظه به لحظه در جاده اشتباهی جلو می رفتیم ... ادامه ...

من لی غیرک

بسم الله ذهن آشفته توانایی مدیریت نداره. اُن قدر که بعضی چیز ها به طور کلی از حافظه ات پاک می شه. وقتی ذهن بهم بریزه جسم م به هم می ریزه درست ش زمان می بره. باید قبول کنی بعضی چیزها رو برای همیشه از دست میدی و باید با رنجش کنار بیای. زمانی که از این آشفتگی خلاص شدی به مراتب آدم قوی تری از گذشته می شی. اون وقته که دیگه به این راحتی ها بهم نمی ریزی. شاید اگه تکیه به خدا رو بلد بودم از همون اول اُن قدر قوت داشتم که هیچ وقت بهم نریزم :)) . . یا رب نظر تو بر نگردد... ... ادامه ...

ید ترانه طلایی

رنگ خورشیدی و من هر شب نگاهت می کنم با وجودت روز و شب فرقی ندارد روشن است با تمامت تو مرا در بر بگیر از ریشه ها در وجودم رخنه کن با من بمان مثل دو دست # رنگ گندم رنگ زر هر دم نگاهت می کنم یک آرزو دارم ببینم من تو را هوشیار تر بی تو من مجنونم و محزونم و نا آگاهام با تو من آگاهم و آزادم و هم بیدار تر برای ید ترانه کامل اینجا کلیک کنید ... ادامه ...

the first e-journal

last session,just like the other session, one of my cl ... mates gave a lecture to the cl ... . last week mr qahramani had a lecture and his lecture was about how to improve our listening skill and it was great.last session we practiced listening skill and ms mohammadey taught the lessons 4 and 5.we also listened carefully to the audio cd. she also played a clip about wh-questions and the intonation of the different types of questions. we should raise the intonatuon at the end of yes/no questions. in my oppinion, this lestening cl ... was excellent and very useful.it doesn't have any negative points. it would be better for the cl ... when all of the students participate in the cl ... activities.i think it's good to start by the student's order in the cl ... . ... ادامه ...

e- journal 2

in our previous sessions in the debate cl we covered idioms in each session and my cl mates had presentations. in one session mrs. ashoori had a presentation about happiness that was an interesting topic. after that we discussed about time mana ent. then, we covered the main book and asked the questions written there from each other, in another session, two students had presentations and then we read five idioms and made a story with them. in the last session, mohadese and maryam had presentations. after that, the professor played an interesting clip for us. then, we studied idioms and made a story with them. ... ادامه ...

از سردشت تا خان شیخون آسمان یک رنگ است

ساعت 7 صبح روز 18 مرداد ماه سال 62 برای اولین بار عراق از سلاح شیمیایی در جنگ با نیروهای ایرانی استفاده کرد. از این تاریخ تا پایان جنگ ۱۰ هزار نفر در ایران و ۸ هزار نفر در عراق به واسطه استفاده صدام از سلاح شیمیایی کشته و صدها هزار نیز مجروح شدند که تا ا عمر تبعات این مجروحیت با آنها خواهد ماند. علی رغم وجود قوانین متعدد که استفاده از سلاح شیمیایی را ممنوع کرده اند واکنش قدرت های جهانی در برابر این جنایت های صدام از حمایت تا سکوت و یا نهایتا اقدامات انفعالی متغیر بود. در طول جنگ ایران و عراق، چند بار روسای وقت شورای امنیت با صدور بیانه های غیرا ام آور عراق را به خاطر استفاده از سلاح های شیمیایی محکوم د. اما این شورا، به خاطر نفوذ و حق وتوی قدرت های بزرگ، هیچ گاه نتوانست با صدور قطعنامه ا ام آور، عراق را به خاطر استفاده از این سلاح ها محکوم کند. در یکی از آ ین تلاش ها پیش از حمله سردشت، در ۲۱ مارس ۱۹۸۶، تلاش اکثریت اعضای شورای امنیت برای تصویب یک بیانیه در محکومیت حملات شیمیایی مکرر عراق علیه نیروهای ایرانی، با رای منفی ایالات متحده ناکام ماند. ۱۰ کشور دیگر عضو شورا به این متن رای مثبت دادند و کشور ... ادامه ...

آیا عربستان بر ایران غلبه خواهد کرد؟ قسمت سوم

سیاست خارجی بن سلمان در حوزه سیاست خارجی نیز تلاش کرده است به تمامی کشورهای دنیا سفر کند و با ایجاد پیوند های عمیق اقتصادی متحدین راهبردی برای خود دست و پا کند. پیش از این محمد جواد ظریف، خارجه ایران گفته بود اگر می خواهیم ایران قابل تحریم نباشد باید آنچنان با اقتصاد جهانی آمیخته شویم که تحریم ما دشوار باشد. این اظهار نظر اگرچه در داخل ایران با مخالفت روبرو شد اما به نظر می رسد راهبرد عربستان در سال های گذشته همین بوده و بن سلمان بر شدت پیگیری آن افزوده است. اگر برایمان سوال است که چرا علی رغم کشتار مردم یمن هیچ متعرض عربستان نمی شود، باید بدانیم که عامل اصلی همین پیوند های و اقتصادی است که عربستان با دیگر کشورهای قدرتمند جهان برقرار کرده است. بن سلمان در تور جدید خود به و اروپا، با بسیاری از شخصیت های مهم فرهنگی، علمی، اقتصادی و هنری دیدار و سعی کرد به تنهایی مسئولیت پیشبرد دیپلماسی عمومی عربستان را به عهده گیرد و چهره شایسته ای از عربستان ارائه دهد. همچنین با ید تسلیحات فراوان نظامی از این کشور را به مقابله هرچه بیشتر با ایران دعوت کرد و حتی بنابر برخی شنیده ها از ترامپ درخواست حمله به ا ... ادامه ...

چه ی حاضر است قربانی شود؟

امروز کمتر ی می تواند انکار کند که ایران با ابرچالش هایی مانند بحران بیکاری، ورش تگی صندوق های بازنشستگی، بی آبی، آلودگی محیط زیست و ... روبرو است. در چنین شرایطی مهمترین منبع درآمدی کشور که فروش نفت خام است نیز به دلیل کاهش قیمت نفت و گسترش منابع جدید انرژی رمق گذشته را ندارد و بر اساس نظر کارشناسان بعید است قیمت آن افزایش یابد. در آمد حاصل از فروش نفت و مابقی درآمد های ت تقریبا برابر با هزینه جاری آن است؛ یعنی ت فقط آنقدر درمی آورد که بتواند حقوق کارکنانش را بدهد و عملا نمی توان از آن انتظار ایجاد شغل و اجرای طرح های بزرگ عمرانی را داشت. سرمایه گذاری خارجی نیز به دلیل تحریم ها و ناپایدار بودن روابط ایران و جامعه جهانی حتی پس از نیز عملا محقق نشده است. لایحه بودجه سال 97 در چنین شرایطی به مجلس شورای ی ارائه شد و در آن چند راه حل برای افزایش درآمد ت جهت تامین منابع مالی طرح های ایجاد اشتغال پیش بینی شد. مهمترین این ایده ها افزایش قیمت حامل های انرژی، محدود شمول یارانه بگیران و افزایش عوارض وج از کشور بود. از این سه تنها مورد سوم که از لحاظ مالی کم اهمیت ترین بود با کمی تغییر پذیرفته و دو مورد دیگر ... ادامه ...

a ... nced writing, 11th session

review session 5 this was the first session reviewing chapter 2 and 3. we worked in groups of two or three to compare and modify chapters 2 and 3 of our proposals. new fruitful points of this session are as follows: the first parag ... h after the heading is not usually indented. summarizing your research question and hypothesis in the end of the literature review section is something optional and sometimes recommended if the literature review is long (e.g., in writing thesis). we need to explain the rationale behind the methods we choose for data collection. for instance, if you are going to gather your data through convenience sampling, you need to explain why in short. good luck ... ادامه ...

چرا چرخ نمی چرخد؟؟

چندان بی راه نیست اگر ادعا کنیم که امروز عموم مردم ایران احساس می کنند جمهوری ی دچار ناکارآمدی مفرط شده است. طوری که ساده ترین امور را یا نمی تواند انجام دهد و اگر هم انجام می دهد با هزینه گزاف و روش های نادرست انجام می دهد. اما دلیل این مشکل چیست؟ چرا جمهوری ی در شرایطی که حتی بالاترین مجریان آن حیات نظام را در خطر می بینند نمی تواند اوضاع خود را بهبود دهد؟ می شود به دلایل متعددی اشاره کرد اما اگر بخواهیم از نگاه دانش مدیریت نگاه کنیم باید بگوییم هر سازمانی ۴ منبع اصلی دارد: منابع مالی، مادی، انسانی و اطلاعاتی. از میان این منابع مهمترینشان منبع انسانی است. این انسان است که هدف را تعیین می کند و منابع دیگر را در جهت هدف، سازمان می دهد. به همین دلیل جمهوری ی از ابتدای قوام یافتنش روی این منبع حساس بوده و تلاش کرده است ضمن کنارگذاشتن نیروهایی ناهمسو با گفتمان رسمی، در تمامی پست ها نیروهایی را به کارگیرد که در تقویت این گفتمان همداستان باشند. طبیعتا در تمامی کشورها به موضوع وفاداری نیروی انسانی به نظام توجه می شود اما در این رابطه جمهوری ی دچار چند اشتباه مهم شده است: 1- پذیرش تام و تعهد کامل به ج ... ادامه ...

اول مهر ، بهار علم و دانش مبارک باد

آگاه تر از همیشه، سر از بالین بر می داریم تا با اولین تابش نورِ دانش، به کوچه های حقیقت بزنیم و عبور نور را مرور کنیم. امروز آمده ایم تا خود را به شاخه مهر پیوند بزنیم و رویشی دیگر را در بهار دانش آغاز کنیم. مقصد ما شکوفایی شکوفه هاست. ... ادامه ...

e-journal

in firs session, our lesson was about gtm. two students presented about this method. then we discussed about curriculum, syllabus, lesson plan,etc. but just a few students participated in discussion and others were already not active. in second session, our lesson was about dm(direct method) and two students presented that. then we discussed about approach,method,design,procedures,techniques. in this session,students were more active than previous session. in these two session we learned that curriculum is the totality of a students experiences during educational process and lesson plan is appropriate for just one session materials, equipment,etc. its an important point that teachers have to follow curriculum. approach,design,procedure are subsets of method. design makes the link between approach and procedure. we learned how to design the lesson plan too. direct method is a system of teaching a foreign language using only that language and without emphasis on the study of grammar. my comments about cl ... events about the lectures; the first lecture was good but i didn't learn much information. the second lecture was better and two students was predominant. in my opinion the lectures should be more attractive and practicable. about discussion; all students should be participated in discussion. ... ادامه ...

ید ترانه کویر آرزو

در کویر آرزوهایم شبی دیدم تو را مثل سیبی از درخت ای کاش می چیدم تو را بوی سیب موی تو بی پا و دستم می کند نشئه ی چشمت شدم هی سخت مستم می کند لحظه ای با من بمان ای شور و شوق لحظه ها سخت و تیز است عشق تو لبریز از سر نیزه ها برای ید ترانه کامل اینجا کلیک کنید ... ادامه ...

رفتن به صفحه ی ورود به برنامه در asp.net

رفتن به صفحه ی ورود به برنامه در زمان پایان sessionهنگامی که در یک صفحه ی وب فرم session برنامه time out می شود لازم است که بصورت اتوماتیک به صفحه ی ورود به برنامه برود تا کاربران سیستم دوباره وارد سیستم شوند .برای اینکار کافی است که کد زیر را در صفحه ی master page برنامه ی وب قرار دهیم. تا به طور اتوماتیک هنگام session time out به صفحه ی ورود به برنامه برود.response.appendheader("refresh", convert.tostring(session.timeout * 60+5) + "; url=login.aspx"); ... ادامه ...

(اطلاعیه های سناد)

قابل توجه همکاران محترم مناطق و مدارس(فوری) 1395/10/01 نگارش 17 برای دریافت ترمیم نمرات امتحان نهایی، دیپلم دوم و دی ماه تا دقایقی دیگر ارسال می شود. همکاران محترم می توانند اطلاعات ثبت نامی این گروه را نیز پس از دریافت در دانا حتی ساعاتی قبل از شروع امتحانات نهایی به final ارسال نمایند. با احترام - تیم پشتیبانی سامانه ادامه مطلب ... ادامه ...

متولدین آبان

مُبارَک مُبارَک تَوَلُدِت مُبارَک لَبِت شاد و دِلِت خوش چو گُل پُرخَنده باشی بیا شَمعا رو فوت کُن که صَد سال زِنده باشی آبان ماهی های عزیز حسین کامیار و سالار دشتى تولدتون مبارک با آرزوی بهترینها ... ادامه ...

دیالوگ های قشنگ زیبا

1- پیش خدا هم که باشی، وقتی مادرت بهت زنگ میزنه باس جوابشو بدی... حشمت فردوس-ستایش۲ 2- هاردی : فردا دم آفتاب مون می کنن. لورل: کاش فردا هوا ابری باشه… 3- تن تن: یه خبر خوب دارم یه خبر بد. هادوک: خبر بد چیه؟ تن تن: همش یه گلوله داریم. هادوک: و خبر خوب؟ تن تن: هنوز یه گلوله داریم! 4- چه زیبا میگه شهاب حسینى: داشتم به صدات گوش میدادم؛ حواسم به حرفات نبود! 5- گفت: خیلی میترسم! گفتم: چرا؟ گفت: چون از ته دل خوشحالم… این جور خوشحالی ترسناک است… پرسیدم: آ چرا؟ و او جواب داد: وقتی آدم این جور خوشحال باشد سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد! بادبادک باز – خالد حسینی 6- یه مورچه صدبارم که دونه اش بیفته صد دفعه ورش میداره… واسه چی؟!!! واسه اینکه امید داره… (پسر ) 7- ژان رِینو :تا حالا یو کشتی؟ دنیرو: نه، فقط یه بار با احساساته یه زن بازی .... 8- خسرو شکیبایی می گفت: بعضی وقت ها یکی طوری تو رو میسوزونه که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن، بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه ک هزاران نفر نمیتونن روشنت کنن! ... ادامه ...

نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی

بسم الله این روزها مدام منتظر م؛ منتظر یک اتفاق! مثلا باران ببارد، مثلاً کارهای عقب افتاده ام را تمام کنم، مثلاً این استخوان درد لعنتی خوب شود، مثلاً مثلاً مثلاً مثلاً تو بیایی! ‏گر عقل پشت حرف دل، اما نمی گذاشت / تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت ... ادامه ...

عبادت به اخلاص نیت ن ت

بیست دقیقه مانده به هفت صبح بیدارشدم، صبحانه گذاشتم، تا۹ صبح بانک بودم، سه ساعت و نیم جلسه کانون ن و نامه نگاری،اقدامات انجام شده و پیشنهادات و... ظهر خانه آمدم یک و نیم بود نهار پختم، مادر را بردم، فرستادم مطب پزشک، رفتم کلاس پیلاتس که اینروزها کار نامرتبشان کرده، بعد وقت یک ماه قبل را الوعده وفا موها کوتاه و مرتب شد ، ید رسیدم خانه بیست دقیقه به یازده شب بود شام پختم ها همه قضا ،! خواستم بگویم آنها که به ف ا. های صد رکعتی و عبادات صبح تا شام می گویند لابد کار ندارند، که مگر کار عبادت نیست ورسول الله نفرمود که اَلْعِبادَﺓُ عَشَرَﺓَ اَجْزاءٍ تِسْعَـﺔٌ مِنْها فی طَلَبِ الْحَلالِ. عبادت ده جزء است که نه جزء آن در کار و تلاش برای به دست آوردن روزی حلال است. حالا چرا بیدارم؟ ماشین لباسشویی لباسهارا بشوید پهن کنم و بخوابم. فردا هم مثل امروز، با حذف ورزش! ... ادامه ...

port mirror va remote port mirror

با سلام اگه روی همون سوئیچ می خواهی از یک اینترفیس اطلاعات رو بگیری و از طریق یک اینترفیس دیگه روی همون سوئیچ مانیتور کنی کافی روی پورت فرستنده و گیرنده یک sessuion ایجاد کنی برای اینکار بصورت زیر عمل کن در اینجا من قصد داشتم اینترفیس 1 را مانیتور کنم و اطلاعات رو روی پورت 24 بریزم تا بتونم توسط یک نرم افزار مثل wireshark عمل بررسی رو انجام بدم monitor session 1 source interface fastethernet 0/1 both /monitor session 1 destination interface fastethernet 0/24گه خواستی اطلاعات رو از طریق یک سوئیچ دیگه مونیتور کنی کافی vlan رو در روی مسیر مورد نظرت یعنی از مبدا تا خودت ایجاد کنی روی سوئیچ اصلی و تمامی سوئیچهای بین راه تا خودت یک vlan از نوع remot span تعریف کن بعنوان مثال من یک vlan با شماره 12 رو می خواهم برای اینکار تنظیم کنم بصورت زیر عمل کن sw1#conf t sw1(config)#vlan sw1(config-vlan)#name sw1(config-vlan)# remote-span ا بعد روی سوئیچ مبدایعنی پورتیکه قصد گوش به اون رو داری بصورت زیر تنظیمات رو انجام بده monitor session 1 source interface fastethernet 0/1 both monitor session 1 destination remote vlan 12حالا روی سوئیچ مقصد و پورتیکه نرم افزار مانیتورینگ رو نصب کردی تنطیمات زیر رو انجام بده monitor session 1 source remot vlan 12 monitor session 1 destination interface fastethernet ... ادامه ...

رحم کن بر دلم که مسکین است

بسم الله ربِ من... رحم کن بر من... رحم کن بر این بنده ی ضعیف.... رحم کن بر این بنده ی نا توان.... رحم کن بر این قلبِ ش ته... علاجی این روز های پر تنش را... ... ادامه ...

... اره 8 saw legacy 2017 + ... و دوبله

... سینمایی اره 8 saw legacy 2017 با ... تریلر ... مهیج ... اره 8 saw legacy 2017 · ... زیرنویس ... · اولین تریلر رسمی ... ... saw legacy 2017 ... اره 8 ، ... ... با ... ... رایگان تریلر ... مهیج ... اره 8 saw legacy 2017 · ... زیرنویس ... · اولین تریلر رسمی ... ... saw legacy 2017 ... اره 8 ، ... ... با ... ... رایگان منتشر کننده فایل: pc-mob ژانر : ترسناک , هیجانی ۸٫۲/۱۰ از ۱۹۷,۷۴۸ رای زبان : انگلیسی کیفیت : ۴۸۰p – x265 – ۷۲۰p – ۱۰۸۰p فرمت : mkv حجم : 832 مگابایت محصول : ... ستارگان : michael spierig, peter spierig کارگردانان : tobin bell تریلر ... مهیج ... اره 8 saw legacy 2017 · ... زیرنویس ... · اولین تریلر رسمی ... ... saw legacy 2017 ... اره 8 ، ... ... با ... ... رایگان ... سینمایی اره 8 saw legacy 2017 ... با ... ... با کیفیت _ ۴۸۰p : | ... | ... با کیفیت _ نسخه کم حجم x265 : | ... | ... با کیفیت _ ۷۲۰p : | ... | ... با کیفیت _ ۱۰۸۰p : | ... | ... ... هماهنگ با همه نسخه ها (320 مگابایت) ... ... تریلر ... مهیج ... اره 8 saw legacy 2017 · ... زیرنویس ... · اولین تریلر رسمی ... ... saw legacy 2017 ... اره 8 ، ... ... با ... ... رایگان منبع : پی سی موب www.pc-mob.blog.ir ... ادامه ...