line



هیچ وقت!

دشمنی را تا ابد پنداشتیمدوستی را استوار انگاشتیمبی هدف بذر محبت کاشتیمکاشکی سوی امیدی داشتیمما توقع از عصا برداشتیم"ما ز یاران چشم یاری"؟ ،هیچ وقت!هر چه چوب یار را خوردیم بسعقل را در راه کج بردیم بسخنده را در افسردیم بسبازی بی قید را بردیم بسروح خود را سخت آزردیم بسدر فراقش بیقراری ؟ ،هیچ وقت!زندگی بازی جان فرسای ماستزخم خوردن عادت دنیای ماستغصه در ماهیت فردای ماستعالمی درگیر در فتوای ماستگرچه سوز از تا صفرای ماستگریه و شب زنده داری؟ ،هیچ وقت!با ان حرف خوش استبا کبیران حرف خوش استبا صغیران حرف خوش استبا فقیران حرف خوش استبا اسیران حرف خوش استدر قفس صوت قناری؟ ،هیچ وقت!راه و رسم معرفت مجهول نیستبامرامی بسته به فرمول نیستچند و چونش در پس کشکول نیستدوستی با دشمنان مقبول نیستروی خوش با هر ی معقول نیستمستراح ؟ آیینه کاری؟ ،هیچ وقت!محمدصادق ی فر ... ادامه ...

گریه ی ک نه

آتش اندام خانمان سوزم گر گرفته خزانه ام بی توغرق چندین کلیشه ی ساده ست!بیت بیت ترانه ام بی توبعد تو شعر هم اگر گاهی بنویسم تعرضی آنی استاعتراضی محض میماند، غزل عاشقانه ام بی توخانه نه! بیت خالی از معنا، فرم آشفته ای بدون سخنتلی از خاک و خون به جا مانده از هیاهوی خانه ام بی تومثل اسبی که قدرتش نرسد راکبش را به پشت خود ببرددست تقدیر این جهان دارد میزند تازیانه ام بی توکاشکی مادرم نفهمد که چه بلایی سر من آمده استکاش آرام میگرفت امشب گریه ی ک نه ام بی تومحمدصادق ی فر ... ادامه ...

حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً

چهل سال ... نه یک روز بیش و نه یک روز کمچهل ساله شدم درست امروز، هنوزم سقف آرزوهایم نامحدودند و تقریبا هیچ حس ملموسی نسبت به دیروز در وجودم نمی بینم جز اندکی تفکر، محمد (ص) در چهل سال ... مبعوث شد. ناصر خسرو در چهل سال ... سفر آغاز کرد و مولوی شعر را ولی من هنوز تصمیمی نگرفته ام! راستش اصلا نه احساس کمال می کنم نه پخت ... . اما باورش هم برایم کمی تا قسمتی سخت است که چهل ساله شده ام. نمی‏دانم کی و کجا دو اصل در زند ... ‏ ام رشد کرده که سعی همیش ... ام پایبند بودن به آنها بوده و هست. یکی اش الخیر ما فی الوقع است و دیگری‏ اش سعی در پایمال ن ... حق دیگری است. هر چند بعضی وقتها عصبانیم کرده و یا حتی غرورم را خدشه دار کرده اما تا آنجا که به یاد دارم و تا این لحظه از زند ... از سعی من بر اجرای آنها اندکی نکاسته است.جمله مادربزرگ مادرم رو بعضی وقتها به یاد می ‏آورم که وقتی بهش میگفتم "بی بی جان: ماه رمضونم تموم شد." با همان لحن ساده‏اش می‏گفت: "ای بی بی جان ، این رمضون نیست که تموم شد این عمر ماهاست که داره تموم می‏شه" شاید هم عمر ما نیست که می‏گذرد این ما ایم که رهگذریم. معتقدم که ناشناخته‏ های فراوانی در فراسوی ماست که یک ... ادامه ...

ایران

نام تو را در خاطرم لبریز میخواهمیاد تو را ای شعر شور انگیز میخواهمسبزینگی توامان شاخه هایت رااز سیستان تا پهنه ی تبریز میخواهم فرقی ندارد گندم از دست که بستانم خاک تو را _ای عشق!_حاصلخیز میخواهمآنسوتر از واگویه های مذهب و آیینخالی تو را از دیده ی تبعیض میخواهمایران! تو را در نبض جان دوست دارانتبا خون آمیز هر دهلیز میخواهمای م زخم آشنای لاله های سرخپاینده ات تا روز رستاخیز میخواهممحمد صادق ی فر ... ادامه ...

ایران

نام تو را در خاطرم لبریز میخواهمیاد تو را ای شعر شور انگیز میخواهمسبزینگی توامان شاخه هایت رااز سیستان تا پهنه ی تبریز میخواهم فرقی ندارد گندم از دست که بستانم خاک تو را _ای عشق!_حاصلخیز میخواهمآنسوتر از رنگ و نژاد و مذهب و آیینخالی تو را از دیده ی تبعیض میخواهمایران! تو را در نبض جان دوست دارانتبا خون آمیز هر دهلیز میخواهمای م زخم آشنای لاله های سرخپاینده ات تا روز رستاخیز میخواهممحمد صادق ی فر ... ادامه ...

گل باغ آشنایی - شاملو

گل من، پرنده ای باش و به باغِ باد بگذر مه من، شکوفه ای باش و به دشتِ آب بنشین گلِ باغِ آشنایی، گلِ من، کجا شکفتی که نه سرو می شناسد نه چمن سراغ دارد؟ نه کبوتری که پیغامِ تو آورد به بامی نه به دست باد مستی گل آتشین جامی نه بنفشه ای نه جویی. نه نسیمِ گفت و گویی نه کبوترانِ پیغام نه باغ های روشن! گل من، میان گلهای کدام دشت ی به کدام راه خو به کدام راه رفتی؟ گل من، تو راز ما را به کدام دیو گفتی؟ که بریده ریشه ی مهر، ش ته شیشه ی دل؟ منم این گیاه تنها، به گلی امید بسته همه شاخه ها ش ته به امید ها نشستیم و به یاد ها شکفتیم و در آن سیاه منزل، به هزار وعده م م و به یک فریب یم... ... ادامه ...

رمیده - فروغ فرخزاد

نمی دانم چه می خواهم خدایا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پرسوز ز جمع آشنایان می گریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگی ها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من بظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند از این مردم، که تا شعرم شنیدند برویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بدنام گفتند دل من، ای دل دیوانه من که می سوزی ازین بیگانگی ها مکن دیگر ز دست غیر فریاد خدارا، بس کن این دیوانگی ها ... ادامه ...

کجایی بانو!؟؟

دربرزن پاییزم حیف است غم انگیزم ازشوق وصال تو! باهجرگلاویزم ازمستی چشمانت... عمری است که لبریزم درکاسه چشمانم اشک است که می ریزم... دل رابه هوای تو! بگذارم وبگریزم ازدوری توجانا! بی صبرم ولبریزم... انگاربرای مرگ بایدکه به پاخیزم... ... ادامه ...

مثل گنجشکان

گاه گاهی چشمهارا پشت در زل میزنم گاه شبها نیمه شبهاتا سحر زل میزنم گفته بودی زود میایی نمیدانی که من در بدر میگردم و هی در بدر زل میزنم ازج سخت بیزارم نمیدانم چرا برخبرهای ج مستمر زل میزنم زنگ گوشی زنگ در با ساعت شماته ای زنگ قلبم میزند من بی خبر زل میزنم رفتی و از برگریزان باغ دل دلگیر شد باز هم دنبال پاییزی دگر زل میزنم تا بیایی زیر باران اشکباران چشمها مثلگنجشکان به روی هرچپر زل میزنم فکر نستعلیق بادونقشه های ابرها از ج ها بسوی باختر زل میزنم مینویسم عشق گم شدشع یدا میشود بی تو بر معشوقه عصر حجرزل میزنم پشت هم افتادن شمشادها را دیده ام بازهم بردستهایی از تبر زل میزنم شب شدو از شب دعای یک غزل برخواسته یک شب دیگراز این تاریکتر زل میزنم اینه بینی و فال و سر کتاب و ارعیه گاه هم بر قهوه عهد قجر زل میزنم کوزه فقه وحقوقی سرکشیدم سالها باز این گوشه کنارا مختصر زل میزنم فاراب ... ادامه ...

ما را ز سر بریده می ترسانی؟

،چه ز"ماو کربلا "میدانی؟ ما را ز سر بریده می ترسانی؟ ما گر ز سر بریده می ترسیدیم در مستی مرگمان نمی یدیم ما شیفته ی راه شهادت هستیم سرباز و ف ولایت هستیم صد بار اگر کشته به راهش گردیم با جان دگر دوباره بر می گردیم شاگرد کلاس اول عباسیم پس روی حسین و زینبش حساسیم تا باز بفهمی که چه بی پرواییم با سر به سِتیزِ خنجرت می آییم کودک نشوی،گول خودت را نخوری باخنجر خود دست خودت را نَبُری پا را ز گلیم خود فرا تر نَبَری این لقمه بزرگ است،دهان را نَدَری با پا به سر بخت سیاهت نزنی با دست خودت گور خودت را نَکَنی پایت به حریم کربلا وا بشود صد کرببلای تازه ب ا بشود ... شاعر حاج محمد رضا جوان ... ادامه ...

زندم اما زندگیمو بی تو غم ها بردن

داری با هر قدم دور میشی از دستام من این حال بد و اصلا نمیخوام خودت گفتی که از من خیلی دلگیری میبینم که داری از دست من میری تو این مدت چقد خاطره جمع کردی ؟ شاید یه روز پیش همدیگه برگردیم ولی فعلا رسید روز ج مون ببین خیس شده چشمای دوتاییمون از اون روز که دلت سرد شد من امروز و تو خواب دیدم میگفتم خوابه بی ربطه چون از امروز میترسیدم از اون که من میترسیدم سرم اومد چقد ساده دیگه عاشق نمیشم من ولی قلب تو آزاده بدون تلخه خیلی تلخه بی تو حتی آب خوردن زندم اما زندگیمو بی تو غم ها بردن ... ادامه ...

حرامم باد...

گاهی ناچاری به نوشتن! فراتر از قالب فراتر از قیل و قال .... حرامم باد اگر دمی پس از تو چشمک ستارگان در نظرم جلوه کرده باشد یا شامه ام را به شمیم گلی س باشم که میخواسته عطر تو را از خاطرم برباید نمیدانم عشق را باید در کدام قبرستان جستجو کنم اما فکر میکنم روزی که مرگ سراغم را بگیرد ی جز مادرم مرا به یاد نخواهد آورد! و تو _ که امروز دوستم داری _ فردا شعر های مرا میکنی بی آن که مرا بشناسی! محمد صادق ی فر ... ادامه ...

نکند پنجره ای پشت صلیبم باشد - سید مهدی

ﻧﻨﺪ ﻨﺠﺮﻩ ﺍﻱ ﺸﺖ ﺻﻠﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻨﺪ ﻣﻴﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻨﺪ ﺍﻳﻦ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺩﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﺛﺒﺖ ﺷﻮﺩ ﻧﻨﺪ ﺮﻳﻪ ﻱ ﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﺿﺒﻂ ﺷﻮﺩ ﻧﻨﺪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﻋﻮﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻨﻨﺪ ﻧﻨﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤّﺎﻡ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ ﻧﻨﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻫﻨﺶ ﺑﺨﺶ ﻨﺪ ﻧﻨﺪ ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﺨﺶ ﻨﺪ ﻧﻨﺪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ ﺁﻧﻪ ﻪ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻢ ! ﻧﻨﺪ ﺲ ﻓﺮﺩﺍ، ﺗﻴﺘﺮ ِ ﻳ ِ ﻴﻬﺎﻧﻢ ﻧﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﻨﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺷ ﻧﻨﺪ ﻟﻮ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﺘ ﻧﻨﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﻱ ﺟﻌﻠﻲ ﻣﺮﺍ ُﺴﺖ ﻨﻨﺪ ﻧﻨﺪ ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﺑﺪ، ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﺴﺖ ﻨﻨﺪ ﺗﻠﺨﻢ ﻭ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﺎﺑﻮﺱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﻢ ﻏﻴﺮ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺟﺎﺳﻮﺳﻨﺪ ! ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪ ﻱ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻮﺳﻨﺪ ﻟﺨﺖ ﺩﺭ ﺟﻴﻎ ﺗﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻱ ﺗﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻓﺮ ِ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻦ ِ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺷﺐ ِ ﺳﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺑﻲ ﺭﺣﻤﻲ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ... ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ ... ﻭ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﻣﻲ ﻓﻬﻤﻲ ...! ﺎﺷﻲ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، ﺑﻬﺎﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ ﺎﺷﻲ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻓﺮ ... ادامه ...

یار ماه دیروز من ...

می روم...... برای رفتنم تو راه می شدی ! همی پلک می زدم و تو برای چشم های غم گرفته ام نگاه می شدی ! خسته می شدم و تو برای خستگی ام چه عاشقانه تکیه گاه می شدی. . . ! دلم گرفته است.... پا به پای گریه های من یار ماه دیروز من .... بغض و اشک و آه می شدی ! سکوت می کنم و به احترام خلوتم به شب پناه می بری سیاه در سیاه می شدی .... همیشه آ تمام شکوه ها به چشم های عاشقم که می رسی سکوت می کنی..... و باز برای آسمان غم گرفته ام تو مااااه می شدی .... هیچگاه نوشت : تو سرد شده ای و من بیهوده می دمم در خا تر خاطرات...! نه نگاهت شعله ور می شود نه دلت را دوستت دارمی گرم می کند؛ بگذار حرف ها را چشم هایت با آن نگاه دیروزی با من در میان بگذارند زبان امروز را هرگز...هررررگز اعتمادی نیست ............. ... ادامه ...

اشعار کریسمس

شعر "شب برفی کریسمس" خانه ای کوچک و زیبا در جنگلی بزرگ با درختانی بلند و پوشیده از برف به غیر از آدم برفی که لبخندی بر لب دارد همه کنار آتش بخاری جمع اند و چه شادمانه و خوشبخت سال نو را با هم و در کنار درخت کاج تزئین شده جشن می گیرند و بیرون دانه های بلورین برف آرام آرام پایین می آیند در شب برفی کریسمس... شعر "آدمک برفی" طلسمم کرده ای آری شبیه آدمک برفی پراز فریاد تکراری شبیه آدمک برفی مراازنو تراشیدی ز جنس سرد برف و بعد نمودی برداری شبیه آدمک برفی سرش ازمن تنش ازمن نگاه برفی اش از تو میان چار دیواری شبیه آدمک برفی وجودم برف باریدو زمستان حضورم را نگفتی دوستم داری شبیه آدمک برفی وطفلی کودک قلبم زکامی سخت میگیرد تو از گرمای بیزاری شبیه آدمک برفی دلم تنهاست مثل تو دلم اینجاست مثل تو ودراین آ کاری شبیه آدمک برفی شعر "سال نو میلادی و عید کریسمس مبارک میلاد و عید کریسمس عید است و شادی نه عید نوروز جشن است نامش , کریسمس آغوش مریم نوری مبین است بس می درخشد آن روح ماهش بلبل زشادی با صد ترانه بر شاخه شاخه هی می زند پر فصل زمستان چه نوبهاری است دشت و دمن شد با غنچه زیبا شبنم به گلها ناز است و غلطان رویایی گشت ... ادامه ...

سه عملی که باعث زیاد شدن دوستان می شود

کد خبر: ۸۱۷۴۶ تاریخ انتشار: ۲۱ آذر ۱۳۹۵ - ۰۸:۳۹ سه عملی که باعث زیاد شدن دوستان می شود ... حسن عسکری علیه السلام سه عملی که باعث زیاد شدن دوستان می شود را بیان فرموده اند. عقیق:متن حدیث از کتاب بحار الأنوار ارائه می گردد. قَالَ (ع) مَنْ کَانَ الْوَرَعُ سَجِیَّتَهُ وَ الْکَرَمُ طَبِیعَتَهُ وَ الْحِلْمُ خَلَّتَهُ کَثُرَ صَدِیقُهُ. ... حسن عسکرى علیه السلام فرمود: ... ى که پارسایى خوى او، بخشندگى طبیعت او و بردبارى خصلت او باشد، دوستانش زیاد شوند. پی نوشت: بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج‏75، ص: 379. منبع:حوزه ... ادامه ...

همون قانون همیشگی یک ثانیه ای

تیک تاک تیک تاک چند لحظه از زندگی من به شنیدن تیک تاک ساعت دیواری می گذره و من شاکی ازصدای تیک تاکی هستم که به وقت خواب و بی موقع توجه من و به خودشون جلب من نمی تونم کاری م و همچنان این لحظه جاش رو به لحظه دیگه می ده وهمینطور لحظه ها متولد می شن و می رن یاد لحظه هایی از زندگیم می افتم که دلم می خواسته جلوی تک تک این تیک تاک ها رو بگیرم و زمان ثابت بمونه و من توی خوشی و شادی ابدی باشم اما عقربه ها بهم دهن کجی د و رفتند یاد لحظه هایی از زندگیم می افتم که میخواستم تک تک این تیک تاک ها رو هل بدم که زودتر برند بلکه نفس تازه ای بکشم و توی فضای خفگان آور ناامیدی و غصه نفس کم نیارم لحظه هایی از زندگی هستن که تحمل هم نشینی با اونها رو نداریم و میخوایم زود زود دست از سر ما بردارند و برند و خیلی خیلی لحظه ها هستند که با کلی اشتیاق و ذوق می خوایم برای همیشه پیش خودمون نگهشون داریم ولی لحظه های زندگی به خواست به شرط غم یا شادی که در اونها غوطه ور هستیم تغییر نمی کنند کُند نمی شن تند هم نمی شن فقط می یان و میرن به همون قانون همیشگی یک ثانیه ای ... ادامه ...

بسیار سالها به سر خاک ما رود - غزل شماره 24 سعدی

بسیار سالها به سر خاک ما رود کاین آب چشمه آید و باد صبا رود این پنجروزه مهلت ایام، آدمی بر خاک دیگران به تکبر چرا رود؟ ای دوست بر جنازه دشمن چو بگذری شادی مکن که با تو همین ماجرا رود دامن کشان که می رود امروز بر زمین فردا غبار کالبدش در هوا رود خاکت در استخوان رود ای نفس شوخ چشم مانند سرمه دان که درو توتیا رود دنیا حریف سفله و معشوق بیوفاست چون می رود هر آینه بگذار تا رود اینست حال تن که تو بینی به زیر خاک تا جان نازنین که برآید کجا رود بر سایبان حسن عمل اعتماد نیست سعدی مگر به سایه لطف خدا رود یارب مگیر بنده مسکین و دست گیر کز تو کرم برآید و بر ما خطا رود ... ادامه ...

یاد ایام...

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من داشتم آرام تا آرام جانی داشتم بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم رهی معیری ... ادامه ...

قرار است تو از این کوچه بگذری

این برگ های زرد به خاطر پاییز نیست که از شاخه می افتند قرار است تو از این کوچه بگذری و آن ها پیشی می گیرند از یکدیگر برای فرش مسیرت.. گنجشک ها از روی عادت نمی خوانند، سرودی دسته جمعی را تمرین می کنند برای خوش آمد گفتن به تو.. باران برای تو می بارد و رنگین کمان – ایستاده بر پنجه ی پاهایش – سرک کشیده از پسِ کوه تا رسیدن تو را تماشا کند. نسیم هم مُدام می رود و بازمی گردد با رؤیای گذر از درز روسری و یدن عطر موهایت! زمین و عقربه های ساعت برای تو میگردند و من به دور تو! ... ادامه ...

بعضی آدمها

នមន بعضى آدمها را باید آنقدر تکثیر کرد، تا مبادا نسلشان منقرض شود... آنها که دلیلِ حالِ خوبتان هستند... آنها که حتى با فکر ... بهشان، لبخند روى لبت مینشیند... همان آدمهایى که در بدترین شرایط، شما را تمام و کمال پذیرا بودند... دارید اگر از این نایاب ها، دو دستى بچسبیدشان #علی_قاضی_نظام ... ادامه ...

شعر غم از بسکه مرفین داشتی!

پلکان زندگی بالا و پایین داشتی و بی پالان...گهی زین داشتی گه به بالا گه ز عرشت بر زمین گه مروت کرده گه کین داشتی نی بترسانم تو را نی دلخوشت باید اما چشم خوشبین داشتی مرد غم باید سبکبالی کند گرچه در دل داغ سنگین داشتی فقر آهن دارم اما فقر عشق سم درون خون رنگین داشتی سرو آزادم پر از بی قید و شرط وحشت از تحریف آیین داشتی زندگی رمز کلیدی کوچک است قفل دل وا شد اگر این داشتی عاشقی آیا فقط بر روی تخت؟ یک بغل غم توی بالین داشتی؟ نا امید از نسخه درمان عشق با دوای گریه تسکین داشتی؟ دل ش تی ...فاتح بازی شدی در ش تن بسکه تمرین داشتی از خماری امشب هذیان گفته ام شعر غم از بسکه مرفین داشتی غلامرضا ایل بیگی ... ادامه ...

چوپان را میگویم

چوپان را میگویم الان زیر درخت ارس اجاق سنگی هیزم درختان خشک کلر کمی از گیسوی ارس کتری سیاه پر از آب زلال چشمه ی ارزانی باران میاید هوا سرد است گله زیر درختان ارس سیاه مشق فشرده ی فندقستان است کتری روی اجاق بوی اتش درختان کلر و بوته های تنگس گیسوی ارس نستعلیقی از اواز چوپان را در دود اجاق به خورشید میفرستد بغچه نان وپنیرش وگردوی درختان ود پنیر بزهای شه های اهلی کوه وچقدر شعرهای فندقستانی کم میاورد وقتی سگ مش خانعلی نیست س رش دیگر در پستو ها خاموش ارمید ه است دیگر هی های غریبلی در کوه شنیده نمیشود چقدر خوب نیست که دیگر گله ها هاشور کوه نیستند دیگر خط گوهستان را چوپانان نمینویسند چقدر خوب نیست که قاطرها کمند وماشینها زیاد چقدر خوب نیست کنگگرها نصیب باد میشوند وانبارها تهی از علوفه وآقل ها تهی از های است دیگر ما ما نمیگویند جای ان ادمهایی امده اند که من من میخوانند این است ابتدای درد فندقستانیها فندقستانی گفت فاراب کوله شعرهایت وب بقچه حقوق جزاییت را بردار برو اینجا بکار ما نمیاید فاراب" ... ادامه ...

جان منم است او هی مزنیدش - مولوی (اختصاصی "ادبیات سیاه")

جان منست او هی مزنیدش آن منست او هی مبریدش آب منست او نان منست او مثل ندارد باغ امیدش باغ و جنانش آب روانش سرخی سیبش سبزی بیدش متصلست او معتدلست او شمع دلست او پیش کشیدش هر که ز غوغا وز سر سودا سر کشد این جا سر ببریدش هر که ز صهبا آرد صفرا کاسه سکبا پیش نهیدش عام بیاید خاص کنیدش خام بیاید هم بپزیدش نک شه هادی زان سوی وادی جانب شادی داد نویدش داد زکاتی آب حیاتی شاخ نباتی تا به مزیدش باده چو خورد او خامش کرد او زحمت برد او تا طلبیدش اختصاصی "ادبیات سیاه" ... ادامه ...

جان من است او هی مزنیدش - مولوی (اختصاصی "ادبیات سیاه")

جان منست او هی مزنیدش آن منست او هی مبریدش آب منست او نان منست او مثل ندارد باغ امیدش باغ و جنانش آب روانش سرخی سیبش سبزی بیدش متصلست او معتدلست او شمع دلست او پیش کشیدش هر که ز غوغا وز سر سودا سر کشد این جا سر ببریدش هر که ز صهبا آرد صفرا کاسه سکبا پیش نهیدش عام بیاید خاص کنیدش خام بیاید هم بپزیدش نک شه هادی زان سوی وادی جانب شادی داد نویدش داد زکاتی آب حیاتی شاخ نباتی تا به مزیدش باده چو خورد او خامش کرد او زحمت برد او تا طلبیدش اختصاصی "ادبیات سیاه" ... ادامه ...

یار ماه من...

می خواستم چشم های تو را ببوسم تو نبودی ، ماه بود رو به آسمان بلند پر گفت و گو گفتم : تو ندی ؟! و چیزی ، ص ص شبیه صدای آدمی آمد گفت : نامش را بگو تا جست و جو کنیم نفهمیدم چه شد که باز یک هو و بی هوا ، هوای تو دیدم دارد ترانه ای به یادم می آید گفتم : شوخی به خدا می خواستم صورتم از خیال لمس آغوش یار ماهم فقط خیس گریه شود ورنه کدام چشم کدام بوسه کدام گفت و گو ؟! من هرگز هیچ میلی به پنهان کلمات بی رویا نداشته ام ! ایام نوشت: امشب را به اندازه سه سال سر که د هنای کویر دلت مرابدان خو ، می گریم.... ... ادامه ...

چون نگرد در رخم دیده ی جادوی تو ( بنفشه انصاری ، پرتو )

چون نگرد در رخم دیده ی جادوی تو می برد از من قرار حلقه ی گیسوی تو ما که ب تیر نگه تاب ز کف داده ایم زخم زند از چه رو خنجر ابروی تو دل چو تو بگذاشتی در گرو عشق ما هر عملی سهو شد جز حذر از روی تو در شب هجران تو مانده درین حسرتم تا که بگیرم به بر پیکر گلبوی تو رفته ز یادت کنون سحر من و مهر من نیست محبت دران چشم چو آهوی تو روز پریشانیت نمودم سپر تا نخورد چشم بر نازکی روی تو ما به عمل میکنیم داوری از گفته ها ورنه هزاران سخن می رسد از سوی تو #پرتو ... ادامه ...

دلتنگی

هوا که اینگونه میشود من میمانم و سرگردانی در خیابان های سرد میخواهم همانند مردم شهر محو سفیدی برف شوم اما سیاهی چشمانت رهایم نمیکند دیوانگی دیدنت بالا میگیرد عازم تو میشوم و زمین سفیدی که رد پایم را لو میدهد آ نمی دانی.... خنده هایت چقدر به این هوای برفی می آید... #علی_سلطانی ... ادامه ...

تو فقط سکوت کنی

بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی. دلت بگیره ولی دلگیری نکنی. شاکی بشی ولی شکایت نکنی . گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن... خیلی چیزا رو ببینی ولی ندیدش بگیری خیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری! خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی .... ... ادامه ...

خواب می دیدم که در باران پرستیدم تو را

خواب می دیدم که در باران پرستیدم تو را چشم من روشن، درآن رویا، تو را دیدم تو را بغض ، ناله ، عشق ، عاشقی روی سنگ قلب تاریکم تراشیدم تو را عهد تا تو را دیدم هم آغوشت شوم لیک دراوج خج من نبوسیدم تو را عاشقانه گفته ام وین بارهم بشنو ز من عشق من با این همه هرگز نفهمیدم تو را یک نفر من را صدا زد که ز تو غافل کند در صدای گنگ او ازعشق پرسیدم تو را عاشقانه، عامدانه دوستت دارم نفس درمسیرسرخ چشمم پای کوبیدم تو را این غزل باشد برای لحظه های غربتم درهمان وقتی که خوابم برد و نشنیدم تو را "محمدمهدی اسماعیلی" (عرفان) ... ادامه ...

آی آدم ها - نیما یوشیج

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد میسپارد جان. یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید. آن زمان که مست هستید از خیال دست ی دن به دشمن، آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید، آن زمان که تنگ میبندید برکمرهاتان کمربند، در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب دارد می کند بیهود جان قربان! ادامه مطلب ... ادامه ...

don't forget

موج برگشت ولی غرق پشیمانی ها ساحل امن تو و این همه قربانی ها؟ باز ای برگ برای تو چه خو دیده ست حضرت باد در آغوش پریشانی ها کاری از دست من و شانه ی تو ساخته نیست باد گیسوی تو را برده به مهمانی ها ماهی و ذره ای از جذبه ی تو کم نشده ست گذر موج من افتاد ه به کنعانی ها آه ای عشق مگر کوه هماوایی تو برسد باز به فریاد غزل خوانی ها نرگس:) ... ادامه ...

شوری ز خانه برخاست - عراقی

شوری ز خانه برخاست برخاست غریوی از چپ و راست تا چشم بتم چه فتنه انگیخت؟ کز هر طرفی هزار غوغاست تا جام لبش کدام می داد؟ کز جرعه اش هر که هست شیداست ساقی، قدحی، که مست عشقم و آن باده هنوز در سر ماست آن نعرهٔ شور هم چنان هست وآن شیفتگی هنوز برجاست کارم، که چو زلف توست در هم بی قامت تو نمی شود راست مقصود تویی مرا ز هستی کز جام، غرض می مصفاست آیینهٔ روی توست جانم ع رخ تو درو هویداست گل رنگ رخ تو دارد ، ارنه رنگ رخش از پی چه زیباست ؟ ور سرو نه قامت تو دیده است او را کشش از چه سوی بالاست؟ باغی است جهان، ز ع رویت م دل آن که در تماشاست در باغ همه رخ تو بیند از هر ورق گل، آن که بیناست از ع رخت دل عراقی گ ار و بهار و باغ و صحراست #عراقی ... ادامه ...

یاد ب ... ریم خوب سخن بگوییم

یاد ب ... ریم خوب سخن بگوییم ﻧﻮ : ﺑﺒﺨﺸﺪ ﻪ ﻣﺰﺍﺣﻤﺘﺎﻥ ﺷﺪﻡ! ﺑﻮ : ﺍﺯ ﺍﻨﻪ ﻭﻗﺘﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﺎﺭ ﻣﻦ ﺬﺍﺷﺘﺪ ﻣﺘﺸﺮﻡ! ﻧﻮ : ﺮﻓﺘﺎﺭﻡ! ﺑﻮ : ﺩﺭ ﻓﺮﺻﺘﻰ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺩﺭ ﻨﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ! ﻧﻮ : ﺧﺪﺍ ﺑﺪ ﻧﺪﻩ! ﺑﻮ : ﺧﺪﺍ ﺳﻼﻣﺘ ﺑﺪﻩ! ﻧﻮ : ﻗﺎﺑﻞ ﻧﺪﺍﺭﻩ! ﺑﻮ : ﻫﺪﻪ ﺍﻯ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍ ﺷﻤﺎ! ﻧﻮ : ﺷﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﻡ! ﺑﻮ : ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﺮﺩﻡ! ﻧﻮ : ﺯﺷﺘﻪ! ﺑﻮ : ﻗﺸﻨ ﻧﺴﺖ! ﻧﻮ : ﺑﺪ ﻧﺴﺘﻢ! ﺑﻮ : ﺧﻮﺑﻢ! ﻧﻮ : ﺮﺍ ﺍﺫﺖ ﻣﻴﻜﻨﻰ؟ ﺑﻮ : ﺍﺯ ﺍﻦ ﺎﺭ ﻪ ﻟﺬﺗ ﻣﺑﺮ؟ ﻧﻮ : ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷ! ﺑﻮ : ﺷﺎﺩ ﻭ ﺮ ﺍﻧﺮ ﺑﺎﺷ! ﻧﻮ : ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ! ﺑﻮ : ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ! ﻧﻮ : ﺩﺷﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ! ﺑﻮ : ﺁﺳﺎﻥ ﻧﺴﺖ! ﻧﻮ : ﺟﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻟﺒﻢ ﺭﺳﺪ! ﺑﻮ : ﺧﻠ ﺭﺍﺣﺖ ﻧﺒﻮﺩ! ﻧﻮ : ﺑﻪ ﺗﻮ ﺭﺑﻄ ﻧﺪﺍﺭﺩ! ﺑﻮ : ﺧﻮﺩﻡ ﺣﻠﺶ ﻣﻨﻢ! ﺧﻮﺏ ﺳﺨﻦ ﻔﺘﻦ هُـنـر است ... ادامه ...

تا تهش :)

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند یاسم و باران که می بارد معطر می شوم در لباس آبی از من بیشتر دل می بری آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم میل - میل توست اما بی تو باور کن که من در هجوم باد های سرد پ ر می شوم پ.ن: همین الان رسیدم از مدرسه :| واقعا گنجایش مسافرت نیست نییییییییست نیییییییییییست ... ادامه ...

مثل مترسک های جالیزی - امید صباغ نو

از جنس خاک این حوالی نیست،خاکی که دنیا بر سرم کرده! کلّ پزشکان حرفشان این بود: احساس در جسمم ورم کرده دیوار، قابِ ع گیجم را مثل لحاف انداخته رویش! آنقدر از تو دور ماندم که ،آغوش دیوار از برم کرده مثل مترسک های جالیزی با تیره بختی هام خوشبختم! جای نوکِ چندین کلاغ پیر ، این روزها زیباترم کرده هر روز در تنهایی¬ام غرقم، هرشب درونم برف می بارد شومینه¬ی چشمان خاموشت آتش زده، خا ترم کرده با این که در جغرافیای خود گم کرده¬ام راه تو را، امّا- کولیّ پیری خواند دستم را، یک زن به شدّت باورم کرده یک زن شبیهِ تو ولی افسوس، بوی خیانت می¬دهد دستش حتّی داوینچی نیز بو برده... دعوت به شام آ م کرده! ... ادامه ...

حال من با یاد تو خوب است

می ﭘﺮﺳﻨﺪ ﻛﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭی ﻭ ﻣﻦ ... ﺟﻮﺍبی نمی ﺩﻫﻢ. ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺍﻳﻦ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭی؟! ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺗﺮﻳﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺩﻧﻴﺎﺳﺖ، ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺲ ﻛﻪ ﻋﺎﻗﻞ ﻧﺪ نمی ﻓﻬﻤﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ " ﭼﺮﺍ " ﺑﺮﺍی ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ، ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺍﺳﺖ، ﺍﺻﻼ ﺧﺮﺍﺏ ﺵ می ﻛﻨﺪ نمی ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﻮ، ﺣﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ می ﻛﻨﺪ... جذابککککمممممم ... ادامه ...

شعر شماره 70

آسمان سمت جنوب دل من بارانی است قایقت را به کنار آر ، هوا طوفانی است مثل یک سقف که هر لحظه فرو خواهد ریخت من ترک خورده ام و این نفس پایانی است دل به تو دادم و افسوس نمی دانستم ... !! دل ش ... تن سر هر چیز به این آسانی است کاسه آب و دل و تیغ که در دست تو بود این وسط نقش من تشنه فقط قربانی است دل من پیش تو می ماند و من خواهم رفت حاصل جنگ میان من و دل ویرانی است ! راست می گفت شبی آینه ی کنج اتاق... نقش یک آدم آواره بر این پیشانی است می روم ، گرچه کمی دیر ، ولی فهمیدم بی ... ی بهتر از این بی سر و بی سامانی است ... ادامه ...

از تو در این دنیا

سلامی به پهنای شکوفه های بهاری به سرزندگی صبح های فروردین بی مقدمه سال نو مبارک و یک غزل: از تو در این دنیا فقط تعریف میماند از من هم اتی پر از تحریف میماند مردی که بعد از تو به دنیا پشت خواهد کرد عشقی که بعد از تو بلاتکلیف میماند! حال مرا میفمهد آن شاعر که پی برده است چندیست دیگر دارد از توصیف میماند از فرط بی نانی ز جبر و جور دنیایش با فکر بکری در سر از تالیف میماند ¤ مانند شعری ناب در شهری پر از دیوار حرف دلم مادام در توقیف میماند! محمد صادق ی فر ... ادامه ...

چادرانه منطقی

مخفف چادر میدونی چیه؟ چهـره آسمانــی دختـر رسول الله (ص) خواهرم... آره با توام! جنگ هنوز ادامه داره فقط اینبار تویی ک خط.مقدم.جبهه ای... یه وقت شرمنده.ی.باکری و همت و برنسی ها نشی.. ... ادامه ...

حدیث ... علی(ع)درباره خشم

کد خبر: ۸۲۱۸۹ تاریخ انتشار: ۰۲ دی ۱۳۹۵ - ۰۵:۱۱ حدیث ... علی(ع)درباره خشم عقیق: در روایت داریم: ... على علیه السلام: شیعیان ما ... انى اند که در راه ولایت ما بذل و بخشش مى کنند، در راه دوستى ما به یکدیگر محبت مى نمایند، در راه زنده نگه داشتن امر و مکتب ما به دیدار هم مى روند. چون خشمی ... ن شوند، ظلم نمى کنند و چون راضى شوند، زیاده روى نمى کنند، براى همسایگانشان مایه برکت اند و نسبت به هم نشینان خود در صلح و آرامش اند. شیعَتُنَا المُتَباذِلونَ فى وِلایَتِنا، اَلمُتَحابّونَ فى مَوَدَّتِنا اَلمُتَزاوِرونَ فى اِحیاءِ اَمرِنا اَلَّذینَ اِن غَضِبوا لَم یَظلِموا وَ اِن رَضوا لَم یُسرِفوا، بَرَکَةٌ عَلى مَن جاوَروا سِلمٌ لِمَن خالَطوا؛ منبع:باشگاه خبرنگاران ... ادامه ...

بررسی سندی کتاب مقدس بخش اول (عهد عتیق- تورات)

توماس میشل که از فرقة سنّت گرای ژزوئیت ی است، می نویسد: تورات پنج قرن قبل از میلاد و به دست نویسنده ای ناشناس نوشته شده و این نشان می دهد توراتی که امروز در دست است با تورات حضرت موسی یکی نیست. انجمن رهپویان هدایت: در نگاه یت سنتی، "کتاب مقدس" کلام خدا تلقی می شود. بر این اساس، کتاب مقدس به طور کامل از سوی خدا الهام گردیده و نفس خدا در آن دمیده شده است. البته ریشه های این اعتقاد را در خود کتاب مقدس نیز می توان یافت «تمامی کتب، الهام خدا است» لازم به ذکر است، یان کتاب مقدس را کت که به صورت مستقیم وحی شده و در اختیار انسان ها قرار گرفته باشد نمی دانند. از نگاه آنها، هر یک از کتاب های این مجموعه را افرادی برجسته به نگارش درآورده اند. طبق تعالیم کلیسا، خداوند نویسندگانی را انتخاب فرمود و کتاب های مقدس را بر آنان الهام فرمود و آن ها نیز این کتاب ها را زیر نظر روح القدس و تحت عنایت الهی به نگارش د. البته مسأله ی مهمی که در اینجا باید به آن پرداخت، آن است که آیا انتساب این کتاب ها به انبیا و دیگر شخصیت های برجسته ی مورد ادعا، صحیح است؟ به عنوان مثال، آیا انتساب تورات کنونی، به حضرت موسی صحیح است؟ و یا مثلا ... ادامه ...

سرکارمیگذاری

گفته ای بیا میآیم سرکار میگذاری باز هم دوباره بازم تو قرار میگذاری وعده داده ای لبانت نگزی به مراببینی لب تو به لای دندان به چکار میگذاری گفته بوده ای که هرگزندهی به باد مویت نه یکی به باد گیسو به هزار میگذاری گفته ام رقیب ها را بکشم اگر ببینم ببرت رقیبها را به قطار میگذاری قتل بوسه را گمانم تو به گردنم نهادی من و بوسه های شوقم به کنار میگذاری مقتل قرارهایم به مغاک میسپردی شب ماه عاشقی رابه حصار میگذاری تو به وعده ها هنوزم که قرار میگذاری چکنم که باز ما را سر کار میگذاری فاراب ... ادامه ...

ِلِه نشو

‎بهش نگو تکلیف منو معلوم کن ‎هر ... ى خودش تکلیف زندگى خودشو معلوم میکنه ‎یعنى خودمون باعث میشیم ‎ لِه شیم، ‎یا نشیم. ‎وقتى براى ... ى مهم نیستید ‎ برید ‎نمونید. ‎لِه نشید. ‎خودتونو گول نزنین که کار داشت ‎وقت نداشت ‎منظورش این نبود ‎حواسش نبود ‎از دهنش پرید ‎نه! ‎ ... ى که بخواد ‎هم وقت داره ‎هم میفهمه ‎هم حرفى رو که نباید ، ‎ نمیزنه ‎هم حرفى رو که باید ، ‎میزنه ‎از ... ؛ ‎و صد تاى ما هم ‎بهتر میفهمه ‎وقتى هیچکاری نکرد ‎بدون براش مهم نیستى ... ‎مهم ‎نیستى ‎نمون، ‎لِه نشو ... ادامه ...

لبیک خدا

آن یکی الله می گفتی شبی تا که شیرین می شد از ذکرش لبی گفت ... آ ... ای بسیارگو این همه الله را لبیک کو می نیاید یک جواب از پیش تخت چند الله می زنی با روی سخت او ش ... ته دل شد و بنهاد سر دید در خواب او خضر را در خضر گفت هین از ذکر چون وا مانده ای چون پشیمانی از آن کش خوانده ای گفت لبیکم نمی آید جواب زان همی ترسم که باشم رد باب گفت آن الله تو لبیک ماست و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست حیله ها و چاره جوییهای تو جرب ما بود و گشاد این پای تو ترس و عشق تو کمند لطف ماست زیر هر یا رب تو لبیکهاست جان جاهل زین دعا جز دور نیست زانک یا رب گفتنش دستور نیست بر دهان و بر دلش قفلست و بند تا ننالد با خدا وقت گزند داد مر فرعون را صد ملک و مال تا بکرد او دعوی عز و جلال در همه عمرش ندید او درد سر تا ننالد سوی حق آن بدگهر داد او را جمله ملک این جهان حق ندادش درد و رنج و اندهان درد آمد بهتر از ملک جهان تا بخوانی مر خدا را در نهان خواندن بی درد از افسرد ... ست خواندن با درد از دل برد ... ست آن کشیدن زیر لب آواز را یاد ... مبدا و آغاز را آن شده آواز صافی و حزین ای خدا وی مستغاث و ای معین نالهء سگ در رهش بی جربه نیست زانک هر راغب اسیر هرزه نیست چون ... ادامه ...

روز مرگ

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنیدهمه را مســــت و ... اب از مــــی انــــگور کنیـــــد مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهیدمست مست از همه جا حـــال ... ابش بدهید بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظپـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــدشاهدی ... کند جمله شما کـــف بزنید روز مرگــم وسط ... من چـــاک زنیـداندرون دل مــن یک قـلم تـاک زنـیـــــــد روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــتآن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت(وحشی بافقی ) ... ادامه ...

روایتی از شب زنده داری المؤمنین علیه السلام

شب هنگام بود. در محوطه دارالامارۀ کوفه دراز کشیده بود. می دانست که المؤمنین علیه السلام، معمولی نیست که به خواب و غفلت بگذرد. شنیده بود که آن حضرت، چه مناجات جان سوزی در دل شب با پروردگارش دارد. شاید دوست نداشت بخوابد و این فرصت را که به هم جواری با مولای مناجاتیان برایش نصیب شده بود از دست بدهد. ناگهان دید که حضرت وارد محوطه شد، درحالی که به مانند شخص واله و سرگشته بود... ادامه مطلب ... ادامه ...

دعوت جلسه ی مهرماه

بسم الله الرحمن الرحیم "آیا بر انسان روزگارانی نگذشت که چیزی قابل ذکر نبود؟1 " چه هست در من که این چنین تمام خلقت را برای رسیدنم به مقصود بسیج کرده ای؟ برای رفتن در کدام راه مرا در این ابتدا نهاده ای یا مبدئ! و خواسته ای به کجا ختم شوم؟ ای مُعید! "ما انسان را از خونی بسته و در هم آمیخته خلق کرده یم.2" چشم داده ای تا تو را ببینم گوش داده ای تا تو را بشنوم و قلب داده ای تا تو را بیابم... " و او را از صورتی به صورتی دیگر در آوردیم و شنوا و بینا ساختیم3 " به من بالیده ای یا احسن الخالقین... و من لحظه لحظه در حق خود کم فروشی میکنم. باز ب مرا از تمام بی اعتباری ها. تشنه ی حقیقت تو ام... 1 آیه یک سوره مبارکه انسان 2و3 آیه دو سوره مبارکه انسان هیئت عقیله عشق سخنران حاج آقا احمدی چهارشنبه ۷ مهر "ساعت سه" خانه ی دبیرستان فرزانگان یک ... ادامه ...

اینها برن بهشت!

در روز قیامت ما سنگ قبر نداریم، شناسنامه نداریم، اسم مردم، سن مردم، عناوین مردم، پست مردم، مقام مردم و منصب مردم و اینکه آیت الله باشند یا نباشند ، باشند یا نباشند ،فقیر باشند یا نباشند،ثروتمند باشند یا نباشند،قدرت داشته باشند و یا نداشته باشند و ... اینها نیست،اینها اصلا ملاک نیست.اول از همه می گویند آنهایی که پدر و مادرشان از آنها راضی هستند ،دستها بالا،اینها بروند بهشت!دوم آنهایی که ادامه مطلب ... ادامه ...

شعر شماره 64

چند سالی هست قلبم نامنظم می زند صبح آرام است اما عصر محکم می زند ! تنبکش را می گذارد بی خبر زیر بغل می نشیند با خودش آهنگ ماتم می زند ! گاه می گویم زبانم لال شاید مرده ام نیمه شب وقتی که قلبم ناگهان کم می زند چند باری نبض خود را ... کی چک می کنم مطمعن باشم درون ... قلبم می زند !! آ ... ش این بی خیالی اش مرا دق می دهد دائما هم دارد از عشق و صفا دم می زند !!! سال ها لجباز تنها صحبتش این بود که : "دختر زشتی است،توی ذوق آدم می زند" قید او را زد شبی و گفت اسم عشق را بار دیگر آورم قید مرا هم می زند ! ... ادامه ...

... المؤمنین علی(ع):

بسم الله الرحمن الرحیم فحُدودُ الصَّلاةِ أربَعَةٌ: مَعرِفَةُ الوَقتِ، وَ ... َّوَجُّهُ إلَى القِبلَةِ، وَالرُّکوعُ، وَالسُّجودُ، وهذِهِ عَوامُّ فی جَمیعِ النّاسِ العالِمِ وَالجاهِلِ؛ حدود ... ، چهار چیز است: شناخت وقت، رو به قبله بودن، رکوع و سجده. اینها بر همه مردم لازم اند - عالم باشند یا جاهل. ... ادامه ...

قسم به روزی که قلبت ش ... ت

خدایــــــــــا دخ ... ـــــ نمے کنمـــــ فقط گــــــــــاهے حســـــ مے کنمـــــ در قــــــــــرآنتـــــ جاے آیــــــــــہ اے کـــــمـــــ استـــــ کہ بگــــــــــوید.... "وَ قَسَمـــــ بہ روزے کہ قَلْبَتـــْــ را مے شــــْــــــکَنَنْد ْ وَ آنـــــگـــــاه جُــــــــــزْ خُــــــــــدایَــــــــــتـــــْ مَرْحــَــــــــــمے نَخـــــواهے یافْتـــــ.... ... ادامه ...

منو ببخش اگر اینرو خوندی ولی بدون من دوستت دارم .شرمنده

غلب به چشم یک برادر دوستت دارم کافی نباشد مثل خواهر دوستت دارم اندازه ی مینا و مرجان و ملوک الملک اندازه ی لیلا و هاجر دوستت دارم! من به تمام خوبرویان عشق می ورزم امّا تو را یک جور دیگر دوستت دارم! اندازه ی جارو، فریزر، تخت، خاک انداز اندازه ی شیر ِ سماور دوستت دارم! اندازه ی وانت، پژو، پی کی، پرادو، وَن اندازه ی ماشین خاور دوستت دارم! گیرم مسلمانی و سر بر مُهر یا حتّی گیرم که باشی گبر و کافَر، دوستت دارم شبها همیشه قبل خوابم می نویسم من با رنگ قرمز، توی دفتر: دوستت دارم دفتر که چیزی نیست با پر می نویسم بر، بال سپید هر کبوتر دوستت دارم دیگر به چه شکلی بگویم دوستت دارم؟! باید بفهمی خانم خَر! دوستت دارم! وقتی که مثل ماده فربه و چاقی یا عینهو زرّافه لاغر؛ دوستت دارم! پروانه! بلبل! گربه سگ! طاووس! قو! آهو! گوساله! بز! بوزینه! عنتر! دوستت دارم خوب است ... حالا شد! چه کیفی داد! به به! جان! انگار کردی خوب باور دوستت دارم! پوزش اگر چیز بدی گفتم، غلط ! خب راستش ... می دانی آخَر؟! دوستت دارم ... ادامه ...

ای شرمگین نگاه غم آلود -

ای شرمگین نگاه غم آلود پیوسته در گریز چرایی ؟ با خندهٔ شکفته ز مهرم آهسته در ستیز چرایی ؟ شاید که صاحب تو ، به خود گفت در هیچ زن عمیق نبیند تا هیچگه ز هیچ پری رو نقشی به خاطرش ننشیند اما ز من گریز روا نیست من ، خوب ، آشنای تو هستم اینسان که رنج های تو دانم گویی که من به جای تو هستم باور نمی کنی اگر از من بشنو که ماجرای تو گویم در خاطرم هر آن چه نشانی است یک یک ، ز تو ، برای تو گویم هنگام رزم دشمن بدخواه بی رحم و آتشین ، تو نبودی ؟ گاه ز پا فتادن یاران کین توز و خشمگین ، تو نبودی ؟ هنگام بزم ، این تو نبودی از شوق ، دلفروز و درخشان ، جان بخش چون فروغ سحرگاه رخشنده چون ستارهٔ تابان ؟ در تنگی و سیاهی زندان سوزنده چون شرار تو بودی آرام و بی تز ل و ثابت با عزم استوار تو بودی اینک درین کشاکش تحقیر خاموش و پر غرور تویی ، تو از افترا و تهمت دشمن آسوده و به دور تویی ، تو ای شرمگین نگاه غم آلود دیدی که آشنای تو هستم ؟ هنگام رستخیز ثمربخش همرزم پا به جای تو هستم ؟ #سیمین_بهبهانی ... ادامه ...

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی - حافظ

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی سلطان من خدا را زلفت ش ت ما را تا کی کند سیاهی چندین درازدستی در گوشه سلامت مستور چون توان بود تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی "حافظ" کپی این مطلب فقط و فقط با ذکر منبع(blackletter.blog.ir) مجاز است. ... ادامه ...

اربعین حسینی تسلیت باد

زینب رسیده از سفر برخیز ارباب با کاروانی خون جگر، برخیز ارباب برگشته ام از شام و کوفه، قد خمیده آورده ام صدها خبر، برخیز ارباب شد مقتدای کوفی و شامی سقیفه می سوخت خیمه مثل در، برخیز ارباب ای کاش تو هم در رکوع بخشیده بودی انگشترت شد درد سر، برخیز ارباب شد روزگارم تیره، وقتی کنج ویران مهمان ما شد تشت زر، برخیز ارباب یک جمله از غم های زینب، بشنو کافیست با شمر بودم همسفر، برخیز ارباب از دختر دردانه ات چیزی نپرسی!! جا مانده در وادی شر، برخیز ارباب در آرزوی دیدن موعود دارم چشمی به راه منتظر، برخیز ارباب ... ادامه ...

خداوند رحمان همیشه در لحظه است

کل یوم هو فی شان.29/الرحمن خداوند هر روزی (لحظه ای)در کاری است (تکرار ندارد) خداوند جهان را نیافرید که بعد آسوده تماشا کند آن را . هر لحظه ای در حال نو شدن است و خداوند در هر لحظه ای در حال آف . بیزارم از آن کهنه خ که تو داری هر لحظه مرا تازه خدای دگرستی ☆ نکته نا گفته ارتباط بین این نو آفرینی و لحظه است . در لحظه بودن یک کار خ است زنده بودن است آب حیات است گوارایتان باد ☆این شعر در کتاب هزار و یک نکته اسناد حسن زاده آملی می باشد . https://telegram.me/joinchat/bqqnpj0hdiwcqlpqhctzoa ... ادامه ...

چشم تو - فریدون مشیری

کاش می دیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است آه وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی بال مژگان بلندت را می خوابانی آه وقتی که توچشمانت آن جام لبالب از جان دارو را سوی این تشنه جان سوخته می گردانی موج موسیقی عشق از دلم می گذرد روح گل رنگ در تنم می گردد دست ویرانگر شوق پ رم می کند ای غنچه رنگین، پ ر من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد خواهش را در آتش سبز نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر اهتزاز ابدیت را می بینم بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست کاش می گفتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است فریدون مشیری ... ادامه ...

یک طرح عاشقانه...

پاییزِ سرد، آمده از راه طوفان بریده قامتِ ما را یخ بسته این زمینِ کهنسال سَرما بُریده طاقتِ ما را ای وای کز جفایِ زمستان این آفتاب، بی رمق افتاد امیدِ زندگانیِ تازه از جورِ باد، رفت ز بنیاد یاران همه ز سردیِ این فصل در بند مانده با غم و اندوه شلاقِ باد بر تنِ یاران افسوس ها به هیبتِ یک کوه دیگر مجال گفت و شنودی از جورِ تند باد نمانده از شوکت و شکوهِ بهاری یک قاصدک به یاد نمانده اما اگر چه تیره و سرد است این شهر در شروعِ زمستان امیدهایِ تازه رسیده از انهدامِ خانه یِ دیوان در قلبِ من امیدِ رهایی چون شعله ای زبانه کشیده امید در تمامِ وجودم یک طرحِ عاشقانه کشیده ای آفتاب معجزه ها کن با این زمین که خسته و سرد است این بار هم بتاب بر این شهر تا مغزِ اُستُخوان همه درد است برخیز و یک شراره به شب زن خورشید باش و شب شکنی کن بگذار نو بهار برآید همچون خلیل بت شکنی کن امیدوارِ فصل بهارم تا باز هم شکوفه دهد باغ از رویش دوباره گل ها همواره پر شکوفه شود باغ ای کاش سوز و سردی این فصل در پیش پای عید دهد جان ای کاش عمر شب به سر آید در انتهای فصل زمستان ... ... ادامه ...

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت - هوشنگ ابتهاج

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت من سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گریه ی توفانی ام شه نکرد چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و ... ادامه ...

تصویری از خشونت موجود در کتاب مقدس(بخش دوم)

انجمن رهپویان هدایت: در قسمت قبل بخش هایی از خشونت موجود در کتاب مقدس بیان شد. در ادامه وجوه دیگری از این خشونت آمده است: روش برخورد با اسیر هنگامی که یوشع به ای حبرون و یرموت و لاخیش عجلون و اورشلیم حمله میکند و تمامی نان این ا را از پیر و جوان، زن و مرد، کودک و نوجوان از دم سر می برد، پادشاهان این ا می گریزند و خود را در غاری پنهان می کنند. سربازان یوشع ایشان را می یابند: و چون ملو؛ را نزد یوشع بیرون آوردند، یوشع تمامی مردان را خواند و به ان مردان جنگی که همراه وی می رفتند، گفت: نزدیک بیایید و پای های خود را بر گردن این ملو ؛ بگذارید. پس نزدیک آمده، پای های خود را برگردن ایشان گذاردند. سپس یوشع پادشاهان را به صلیب می کشد و ایشان را به آتش می سوزاند و خا ترشان را نیز به باد می دهد. حتی طفل شیر خواره ! تاریخ دوره های بعد نیز نشان می دهد که سنت کشتار مخالفین، تنها منحصر به دوره تورات نبوده و در تمام دورانهایی که کتاب مقدس از آن ها نام می برد وجود داشته است. به عنوان نمونه، هنگامی که نوبت به پادشاهی شائول می رسد و او خود را با مخالفین قدرتمندی به نام عمالقه یا فلسطینیان روبرو می بیند، خداوند به وی دستور ... ادامه ...

اتش درون شب

روشن است آتش درون شب وز پس دودش طرحی از ویرانه های دور. گر به گوش آید ص خشک: استخوان مرده می لغزد درون گور. دیرگاهی ماند اجاقم سرد و چراغم بی نصیب از نور. خواب دربان را به راهی برد. بی صدا آمد ی از در، در سیاهی آتشی افروخت . بی خبر اما که نگاهی در تماشا سوخت. گرچه می دانم که چشمی راه دارد بافسون شب، لیک می بینم ز روزن های خو خوش: آتشی روشن درون شب. #سهراب سپهری ... ادامه ...

کاش جایم در حریم امن بازوی تو بود ( بنفشه انصاری ، پرتو )

کاش جایم در حریم امن بازوی تو بود یا به خلوت در دو دستم تار گیسوی تو بود کاش وقتی می گذشتی از کنارم، با غضب نازنین یک لحظه می دیدی دلم سوی تو بود رفتی و با رفتنت قلب مرا آتش زدی دلربا، هرشب دلم آواره ی کوی تو بود آرزویم بود، در آغوش تو پ ر شوم بسترم هرشب نگارم کاش پهلوی تو بود صورتت پنهان نمودی عاقبت از روی من قبله ی من چهره و اندام و گیسوی تو بود رفتی و هرگز نپرسیدی چه می خواهم ز تو؟ احتیاجم دلربا پیوند ابروی تو بود #پرتو ... ادامه ...

ژژو (نمایشنامه)

صحنه :میزگرد تلویزیونی ، یک تن مجری ، الف ، تا یا و شین در استودیو نشسته اند . ی یکمجری (با لباس ژولیده و بی حال) با عرض سلام خدمت بینندگان گرامی ، در ادامه سلسله برنامه های تلویزیونی با عنوان "شناخت دیگران" یا "دیگر شناسی"امروز هم در خدمت دو تن از ان محترم فلسفه جناب شین . فیلسوف دیگر شناسی که خودش از مشاهیر عالم هستند . ( شین از جایش بلند می شود به اطراف تعظیم می کند و سپس سر جایش می نشیند .)و جناب تا یا فلسفه زبان وادبیات که ایشان هم از نام آوراندنیای فلسفه زبان هستند . ( تا یا از جایش بر می خیزد به اطراف تعظیم می کند و سر جایش می نشیند .)[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] ... ادامه ...

[شعر]

«شعر منثور» می گفت: «در آینه بسیار دیده ای مرا.» یک روز ظهر، سرِ کوچه دیدم اش. در صورت اش جذام جا گرفته بود و می خندید. چشم هایِ خشکیده اش مهربان بودند اما هیچ پلک نمی زد. تکیه داده بود به دیواری و تن اش نمی لرزید. سر به زیر گذشتم و گم شدم. «رباعی» عشقِ تو قرار از دلِ زار ام بربود تا دید تو را چشم ام یک دم نغنود آن زلفِ دوتا گره به کارم افکند وآن ابرویِ چون هلال دردم بفزود ... ادامه ...

بررسی کتاب مقدس از نظر محتوا (بخش دوم)

چنانچه در گذشته آمد کتاب مقدس از نظر محتوا با چالشی جدی مواجه است که عمده این چالش ها انتساب مسائلی سخیف به ان الهی است که نه تنها عقل از قبول آن سرباز می زند بلکه به دور از شان ان است و با اصل پبامبرگونه بودن همخوانی ندارد. در ادامه بخشی از این ادعاهای سخیف را بررسی خواهیم کرد. 6- الیشع و نفرین بچه ها الیشع یکی از انبیای کتاب مقدس است و ی مستجاب الدعوه بود کتاب مقدس می نویسد: و از آنجا به بیت ئیل برآمد و چون او به راه برمی آمد اطفال کوچک از شهر بیرون آمده او را س یه نموده گفتند ای کچل برای ای کچل برای و او به عقب برگشته ایشان را دید و ایشان را به اسم یهوه لعنت کرد و دو س از جنگل بیرون آمده چهل و دو پسر از ایشان بدرید 7- هارون و بت سازی هارون یکی از ان خدا و همراه حضرت موسی است ۴ ولی هنگامی که حضرت موسی از کوه طور باز میگردد متوجه میشود که هارون مرتکب گناهی بزرگ شده است. و موسی به هارون گفت: این قوم به تو چه کرده بودند که گناه عظیمی برایشان آوردی؟ هارون گفت:... و به من گفتند برای ما خدایان بساز که پیش روی ما ب امند... ب ان گفتم هر که را طلا باشد آن را بیرون کند پس به من دادند و آن را در آتش انداختم و این گوساله ... ادامه ...

شعر شماره 63

دو کفش که اندازه ی پاها نمی شود بفهم که غیر بی ... ی معنا نمی شود کلاغ ها منتظر زمین خوردن من اند بیا رفیق که جای تماشا نمی شود ! چه زود رنگ عوض می کنند آدم ها ! دریغ یکی از این همه رسوا نمی شود؟ هزار رود هم که بریزد به باطلاق همیشه مرده است و دریا نمی شود حیاط پر شده از برگ های زرد درخت چرا که خانه رفیق سرما نمی شود!! کجای کار گره خورده که این چنین بهار هم حریف تلخی دنیا نمی شود حسین جوکار ... ادامه ...

اشهد ان لا...

أشهد أن لا امرأة ً أتقنت اللعبة إلا أنت واحتملت حماقتی عشرة أعوام کما احتملت واصطبرت على جنونی مثلما صبرت وقلمت أظافری ورتبت دفاتری وأدخلتنی روضة الأطفال إلا أنت ... نزار قبانی شهادت میدهم که هیچ زنی مسلط تر از تو نبود بر بازی. و هیچ زنی بردبارتر از تو نبود آن سان که تو تحمل کردی ده سال تمام حماقتم را. و صبر کردی بر دیوانگی ام. ناخن هایم را چیدی دفترهایم را مرتب کردی و مرا به مهد کودک فرستادی. ... ادامه ...

باغ بی بر ... (اخوان ثالث)

آسمانش را گرفته تنگ در آغوشابر، با آن پوستین سرد نمناکشباغ بی بر ... روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکشساز او باران، سرودش بادجامه اش شولای ... ی ست ور جز اینش جامه ای باید بافته بس شعله ی زر تارِ پودش باد گو بروید، یا نروید، هر چه در هر کجا که خواهد یا نمی خواهد باغبان و رهگذاری نیست باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ور به رویش برگ لبخندی نمی روید باغ بی بر ... که می گوید که زیبا نیست؟ داستان از میوه های سر به گردونسای اینک ... ه در تابوت پست خاک می گوید خنده اش خونی ست اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن پادشاه فصلها، پاییز ... دکلمه با صدای ... اخوان ... ادامه ...

برای درد بی درمون دلم (2) ......

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت به خدا درد کمی نیست که با پای خودت بدنت را بکشانی به سر دار خودت کاروان رد بشود، قصه به آ برسد بشوی گوشه ای از چاه یدار خودت درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی بشوی شاعر و یک عمر بد ار خودت درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد بگذاری برود! آه... به اصرار خودت! بگذاری برود در پی خوشبختی خود و تو لذت ببری از غم و آزار خودت درد یعنی بروی ، دردسرش کم بشود بشوی عابر آواره ی افکار خودت اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی درد یعنی بزنی دست به انکار خودت.............. ... ادامه ...