گفتم خانمه میگه اینجا نیست گفتم دیگه استامینوفن کدئین ح استفراغ خانمه گفتم



خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۹)

سلام۱. خانمه گفت: وقتی به این طرف گردنم دست میزنم اون طرف گردنم درد میگیره و در حال فشار به گردنش به من میگفت: ببین!۲. خانمه گفت: فقط سمت چپ ام نفس تنگی داره!۳. به خانمه گفتم: ح استفراغ هم دارین؟ گفت: ح استفراغ نه ولی تهوع دارم!۴. به بچه گفتم: گلوت درد میکنه؟ گفت: نه. مادرش گفت: من که میدونم چون از شربت میترسی میگی درد نمیکنه!۵. مرده گفت: اون روز که اومدم اینجا شما نبودین، اون خانم زنه بود!۶. پیرزنه گفت: شبها که میخوابم، گوشم تا دو ساعت میگه جیر جیر بعدش تا صبح میگه وور وور!۷. خانمه گفت: ب یه دونه استامینوفن کدئین هم خوردم ولی سرم بهتر نشد. گفتم: دیگه استامینوفن کدئین توی خونه دارین؟ گفت: نه دخترم یکی بهم داد و گفت: دیگه به من چه اگه بیشتر میخوای برو !۸. درحال نوشتن نسخه پیرمرده بودم که گفت: دختر خودم هم پزشک عمومیه اما اینجا نیست، ازدواج کرد و رفت شمال، دلش بردش شمال، گفتم: به سلامتی. چند دقیقه بعد که از مطب اومدم بیرون دیدم داره به مسئول داروخونه میگه: به گفتم دخترم هم پزشکه ولی اینجا نیست، گفت: پس کجاست؟ گفتم: ازدواج کرد و رفت شمال. گفت: آقای..... چرا شمال؟ گفتم: دیگه دلش بردش کاریش نمیشد کرد!۹. به خانمه گفت ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۴)

سلام ۱. خانمه گفت: از معده ام گرسنه ام ولی از دهنم اشتها ندارم! ۲. خانمه گفت: برای تب بچه ام بهش بروفن دادم. گفتم: الان توی خونه بروفن دارین؟ گفت: داریم ولی تموم شده! ۳. جواب آزمایش خانمه رو نگاه و گفتم: فقط عفونت ادرار داشتین بقیه اش سالمه؟ گفت: فقط عفونت ادراری؟ خب پس خداروشکر که کلیه ها و مثانه ام سالمه! ۴. بچه هه خیلی راحت دهنشو باز کرد تا گلوشو ببینم. مادرش گفت: آفرین دخترم، چه پسر خوبی!۵. مرده گفت: دندونم از وقتی که ش ته درد میکنه. گفتم: کی ش ته؟ گفت: شب دیروز!۶. پیرمرده گفت: بنویس برم سونوگرافی. گفتم: از کجا سونوگرافی میخواین بگیرین؟ گفت: توی شهر! گفتم: نه، از کجاتون سونوگرافی بنویسم؟ گفت: سونوگرافی ..... گفتم: از کجای بدنتون میخواین سونوگرافی بگیرین؟ گفت: از توش!۷. به خانمه گفتم: توی خونه تب بر دارین؟ گفت: بله. نسخه رو که دادم دستش گفت: ببخشید تب بر همون دماسنجه؟!۸. به خانمه گفتم: بچه تون میتونه قرص بخوره؟ گفت: نه قرص براش ننویس هنوز زیاد دندون نداره!۹. خانمه گفت: بچه ام از ب هرچی که میخوره استفراغ میکنه. حتی ب آب دهنشو هم که قورت میداد استفراغ میکرد!۱۰. پیرزنه گفت: من برای پادردم رفتم پیش ...... خدا خیرش بد ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۴)

سلام ۱. خانمه گفت: از معده ام گرسنه ام ولی از دهنم اشتها ندارم! ۲. خانمه گفت: برای تب بچه ام بهش بروفن دادم. گفتم: الان توی خونه بروفن دارین؟ گفت: داریم ولی تموم شده! ۳. جواب آزمایش خانمه رو نگاه و گفتم: فقط عفونت ادرار داشتین بقیه اش سالمه. گفت: فقط عفونت ادراری؟ خب پس خداروشکر که کلیه ها و مثانه ام سالمه! ۴. بچه هه خیلی راحت دهنشو باز کرد تا گلوشو ببینم. مادرش گفت: آفرین دخترم، چه پسر خوبی!۵. مرده گفت: دندونم از وقتی که ش ته درد میکنه. گفتم: کی ش ته؟ گفت: شب دیروز!۶. پیرمرده گفت: بنویس برم سونوگرافی. گفتم: از کجا سونوگرافی میخواین بگیرین؟ گفت: توی شهر! گفتم: نه، از کجاتون سونوگرافی بنویسم؟ گفت: سونوگرافی ..... گفتم: از کجای بدنتون میخواین سونوگرافی بگیرین؟ گفت: از توش!۷. به خانمه گفتم: توی خونه تب بر دارین؟ گفت: بله. نسخه رو که دادم دستش گفت: ببخشید تب بر همون دماسنجه؟!۸. به خانمه گفتم: بچه تون میتونه قرص بخوره؟ گفت: نه قرص براش ننویس هنوز زیاد دندون نداره!۹. خانمه گفت: بچه ام از ب هرچی که میخوره استفراغ میکنه. حتی ب آب دهنشو هم که قورت میداد استفراغ میکرد!۱۰. پیرزنه گفت: من برای پادردم رفتم پیش ...... خدا خیرش بد ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۰)

سلام طبق روال همیش ... این وبلاگ بیشتر از سه پست غیرخاطرات پشت سر هم نمیگذارم. بقیه سفرنامه هم برای پست بعدی. ۱. دفترچه خانمه رو برای متخصص مهر ... . چند دقیقه بعد مرده اومد و گفت دفترچه خانممو هم مهر کن میخواد بره پیش رفیقش! ۲. چند نفر پیرزنه رو آوردند و یکیشون گفت گاهی بیهوش میشه، وقتی هم که بیهوش میشه دیگه چیزی نمیفهمه! ۳. به پیرمرده گفتم چه نوع قرصی میخورین؟ گفت من فکر می ... تو ... ی خودت میفهمی!۴. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت چندتا قرص آهن هم براش بنویس تا دندوناش سفید بشه!۵. به مرده گفتم آمپول میزنین؟ گفت اینجا پنی سیلین تست میکنن؟ دفعه پیش که تست ... حساسیت داشتم!۶. خانمه جواب آزمایششو آورد و گفت بالای آزمایش منو نوشته ... دسال! حالا ایرادی نداره؟! ۷. نسخه خانمه رو که نوشتم از مطب رفت بیرون و گفت این دیگه چه ... یه؟ اصلا نپرسید چند کیلویی؟!۸. فشار دختره رو گرفتم و به مادرش گفتم همیشه فشارش چند بود؟ گفت آقای ... این مجرده!۹. پیرزنه گفت این دو نوع قرصو برام بنویس. گفتم اینها که هر دو شون یکین گفت میدونم یکیشونو پیدا ن ... از اون یکی دوتا آوردم!۱۰. به خانمه گفتم بچه تون آبریزش بینی هم داره؟ گفت نه فقط گاهی یه ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۳)

سلام ۱. از پیرزنه شرح حال میگرفتم، یه کلمه فارسی میگفت و یه کلمه به زبون محلی، بعد گفت: من اینطوری یکی ..... و یکی فارسی میگم تا تو بخندی ها!۲. خانمه بچه شو آورده بود گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: از دیروز تا حالا سه بار سرفه کرده، البته با فاصله! ۳. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: چندتا قرص بروفن هم بنویس برای دخترم. گفتم: چند سالشه؟ گفت: نمیدونم، از وقتی دیپلمشو گرفته دیگه نمیفهمم چند سالش میشه!۴. به مرده گفتم: غلظت خونتون بالاست. اگه میتونین یه واحد خون بدین. گفت: خونی که من بدم که به درد نمیخوره میندازنش دور!۵. پیرزنه اومد توی مطب و گفت: زود فشارمو بگیر که حالم ابه، گرفتم و گفتم: خب حالا مشکلتون چیه؟ گفت: آبریزش بینی دارم!۶. خانمه گفت: این داروها که نوشتین برای بارداری مشکل نداره؟ گفتم: چند ماهتونه؟ گفت: باید هشت روز دیگه بشم!۷. پزشک یکی از روستاها طرحش تموم شد و رفت و یه خانم گذاشتن به جاش که متولد همون روستا بود اما خانم یه روز اونجا بود و دیگه نرفت. روز بعدش منو فرستادن اونجا، به یکی از پرسنل گفتم: چرا خانم دیگه نیومد؟ گفت: دیروز کلا سیزده تا مریض داشتیم، خانم با بیشترشون فامیل دراومد مجبور شد ویزیت نه نفرشونو ... ادامه ...

تندرو نه!

نشسته بودم تو ایستگاه متروی معین و منتظر قطار بودم. یه خانم اومد جلوم و پرسید:«ایستگاه ایران خودرو می خوام برم، از همین خط باید برم؟» نمی دونم داشتم کتاب می خوندم یا تو خیالاتم بودم، اما یه کم طول کشید تا متوجه بشم خانمه چی میگه و بعدش هم یادم بیفته که ایستگاه مترو ایران خودرو کجاست و ربطش به این خط چیه. جواب دادم:«بله. همین خط رو سوار بشید، بعد که رسیدید ارم سبز، اونجا سوار خط کرج بشید و 3 ایستگاه بعد، میشه ایران خودرو» گفت:«پس اسم ایستگاه،ایران خودرو عه؟» گفتم:«بله!» تشکر کرد و رفت. تا خود ایستگاه ارم فکرم درگیر این بود که کاش به خانمه می گفتم قطار تندرو سوار نشه. چون اگه تو ایستگاه ارم قطار تندرو سوار می شد دیگه تا خود کرج نمی تونست پیاده بشه. برا همین هی سر جام خم و راست می شدم و به ته واگن سرک می کشدیم تا خانومه رو پیدا کنم. اما بعد فکر ضایع س که برم پیشش و بگم سوار قطار تندرو نشه. تا این که رسیدیم ارم سبز.خانمه روی پله برقی تقریبا پشت سرم بود. برگشتم سمتش و گفتم:«خانم! من یه چیزی رو یادم رفت بهتون بگم. یه وقت سوار قطار تندرو نشید ها! تندرو تا خود کرج نگه نمی داره.» خانمه سری و ت داد و با بی خیالی گ ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۹)

سلام ۱. داشتم برای مرده نسخه می نوشتم که گفت: ! من یه چیزی از شما دیدم که هیچوقت یادم نمی ره. گفتم: چی؟ گفت: یه بار اومدم پیشتون، داشتین برام نسخه می نوشتین، اونقدر مریض دیده بودین که وسط نسخه خ رتون تموم شد یکی دیگه برداشتین!۲. یکی از خانمهای مجرد پرسنل درمونگاه ناراحت بود. گفتم: چی شده؟ گفت: پدر پسری که دوستش دارم و قرار بود بیان خواستگاری فوت شده. گفتم: خدا رحمتش کنه، حالا حتما خواستگاری کلی عقب میفته. گفت: حالا بالا ه میاد خواستگاری، مسئله اینه که یه کادوی خوب سر سفره عقدو از دست دادم!۳. (۱۴+) یه پیرزن و پیرمرد حدود هفتاد ساله اومدن توی مطب. گفتم: بفرمائید. خانمه گفت: ب میخواستم سوندشو دربیارم، هرچقدر که کشیدمش درنیومد بالا ه قیچیش ، حالا انگار یه تکه اش مونده اون تو!۴. خانمه گفت: تپش قلب دارم و سردرد. گفتم: همیشه تپش قلب دارین؟ گفت: نه، وقتی که استرس دارم. گفتم: سردرد هم وقتی که استرس دارین؟ گفت: نه وقتی عصبانیم!۵. ساعت دو و نیم صبح از خواب بیدارم د. به خانمه گفتم: بفرمائید. گفت: امروز توی خیابون یه تابوت دیدم ترسیدم!۶. مرده بچه شو آورده بود. بعد از معاینه پرسیدم: وزنش چقدره؟ دارو چی خورده؟ دیگه هیچ نا ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۰)

سلام ۱. داشتم برای یه بچه نسخه می نوشتم که مادرش گفت: صبح ها اصلا صبحانه نمیخوره شما یه چیزی بهش بگین. گفتم: خب چرا صبحانه نمیخوری؟ گفت: چون پنیرهایی که می ن بدمزه است!۲. مرده گفت: هر آزمایشی که اینجا هست برام بنویس. بعد پرسید: اینجا آزمایش pt هم دارن؟ گفتم: نه. گفت: توی هیچکدوم از این آزمایشهایی هم که نوشتی معلوم نمیشه؟!۳. (۱۳+) نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: درد هم دارم. گفتم: سرفه هم میکنین؟ گفت: هام درد میکنه نه ام!۴. مرده با فرم معاینات ادواری کارگران اومد، دیدم توی قسمت مشکل بینایی سمت راستو علامت زده. گفتم: چشم راستتون مشکل داره؟ گفت: اون مال چشمه؟ من فکر مال راست دست یا چپ دست بودنه!۵. به مرده گفتم: وقتی که به سرتون ضربه خورد بیهوش هم شدین؟ گفت: من بیهوش شده بودم اما اونهایی که اونجا بودن میگفتن حرف هم میزدم!۶. به پسره گفتم: پاتون چه زمانی درد میگیره؟ گفت: هروقت که با داداشم مچ میندازم!۷. مرده با ضربه به سر اومده بود گفتم: هیچ دارویی هم خوردین؟ گفت: یه قرص سرماخوردگی خوردم اما خوب نشدم!۸. مرده گفت: میخوام برای اولین بار دفترچه بیمه بگیرم. گفتم: یه فرم باید از اداره بیمه بگیرین بیارین تا اینجا مهرش کنیم. ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۱)

سلام ۱. به خانمه گفتم: دفترچه تون تاریخ نداره. گفت: اشتباه میکنین من ماه پیش رفتم پیش متخصص یه آزمایش توی دفترچه ام نوشت گفت ماه بعد برو آزمایش!۲. پسره با اسهال و دل پیچه اومده بود گفتم: چیزی نخوردین که مسموم بشین؟ گفت: نه فقط ب داشتم از بیرون برمیگشتم خونه دیدم چندتا قارچ دم خونه مون سبز شده کندم و خوردمشون!۳. خانمه با درد کمر اومده بود گفتم: یه کار سنگین نکردین که به کمرتون فشار بیاد؟ گفت: ب عروسی بودم خیلی یدم!۴. پزشک یکی از روستاها جابجا شد و من به طور موقت رفتم اونجا، خانمه اومد و گفت: ...... از اینجا رفت؟ آخه چند روز پیش اومدم باهاش دعوام شد گفت: اصلا من از اینجا میرم گفتم: خب برو یکی دیگه رو میگذارن به جات!۵. یه زن و شوهر مسن اومدن پیشم. وسط گرفتن شرح حال مرده گفت: اصلا همه اش تقصیر زن هاست. زنش گفت: نه تقصیر مردهاست. مرده گفت: حالا هیچ کدوم هم که به درد نمیخوریم!۶. خانمه با دختر نوجوونش اومده بود و گفت: دفترچه خودمو پیدا ن اینو آوردم. دفترچه رو که باز دیدم مال یه بچه دو ساله است. گفتم: کاش دفترچه یه آدم بزرگسال ترو آورده بودین. خانمه گفت: چی؟ دخترش گفت: هیچی چون دفترچه مامان بزرگو آوردیم شوخی میکنه. گف ... ادامه ...

عازم إن شاءالله...❤

اگه خدا بخواد، اگه آقا قبول کنه، إن شاءالله فردا مسافر مشهدشم.... خدایا شکرت.... چقدر منتظرش بودم....❤❤❤ + امروز رفته بودم سالن برای لیزر، بعد اتفاقی گوشیم رو جا گذاشته بودم، بعد مامان میخواست بگه که کجا هست، زنگ زد اونجا، بعد خانمه گفت عه مجردی؟ اتفاقا الان این خانم ازم پرسید که مجردی یا متاهل من فکر متاهلی . خندیدم گفتم مجردم . فعلا همین. خانمه خوشگل بود، مخصوصا چشماش ❤ + ی که به خدا توکل کنه باکی از چیزی نداره.....❤❤❤خدایا شکرت❤❤ ... ادامه ...

عجب نقدی!

یکی از بچه ها زنگ زده با توپ پر....این چه نقدیه نوشتی برا کتابه؟چرا وا نسادی بخونی؟کشته ای... من:خدا شاهده من نقد بلد نیستم...دیدمه خانمه میگه نقد بنویس گفتم اگه یه چیزی ننویسم ممکنه بنده خدا با خودش فکر کنه که ندا دختر لجبازیه و عمدی ننوشته....با من خوب نیست.این بود که جزومو باز و یه چیزایی نوشتم.البته کتابرو خونده بودم.نظر واقعیمم نوشتم اما چون یه عالمه نقد خونده بودم راجع بهش کار اب شد.بعدم گفتم شاید ی چیزی ننوشته کار مونده زمین.بنویسم آمارو ببرم بالا کمک کنم بهش.این جریان نقد ادبی بود.ولی خ ش کتابه خیلی جالب بود.اینم که واینسادم کار ضروری پیش آمد بهم زنگ زدن گفتن آب دستته بذار زمین بیا.وقت ن توضیح بدم.بعدنم گفتم ولش کن از جریان گذشته دیگه...قبرستون کهنه نشکاف...بیخیال.... ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۹)

سلام ۱. داشتم برای مرده نسخه مینوشتم، پسرش که همراهش بود گفت: «اگه برای بابام آمپول بنویسی میزنمت»!۲. مرده با کمردرد اومده بود، همراهش گفت: «این قند داره، اگه کمرشو ماساژ بدم طوری نیست؟»!۳. ساعت سه و نیم صبح مریض اومد، گفتم: «بفرمایید» گفت: «من دارم میرم سفر گفتم یه شربت تئوفیلین ب ... رم اگه توی راه سرما خوردم بخورم»!۴. به مرده گفتم: «بفرمایید» گفت: «من ... ب خانممو آوردم اینجا این داروهارو براش نوشتند، از ... پرسیدم خانمم بارداره این داروها مشکلی نداره؟ ... گفت نه! گفتم بیام به یه ... دیگه هم نشون بدم مطمئن بشم»!۵. خانمه گفت: «راست میگن که آمو ... ی سیلین اثر قرص ضد بارداری رو کم میکنه؟» گفتم: «بله» گفت: «پس برام بنویس»!۶. خانمه گفت: «چند روزه که از چشمهام آب تلخ میاد»!۷. پیرمرده قرصهای فشار و قندشو نشونم داد تا براش بنویسم، بعد گفت: «قرصهای خانممو هم مینویسین؟» گفتم: «بله! از کدوم قرصها میخورن؟» گفت: «ما همه قرصهامون مثل همه، فکر کنم باهم میمیریم»!۸. به خانمه گفتم: « قندتون خیلی بالا بوده، اگه سابقه قند نداشتین یه بار دیگه آزمایشتونو تکرار کنین شاید اشتباه شده باشه» گفت: «یعنی چطور ممکنه اشتباه شده باش ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۰)

سلام۱. به مرده گفتم: بفرمایید. گفت: من وقتی میرم جلو کولر سردم میشه وقتی میرم زیر پتو گرمم میشه!۲. خانمه با بچه اش اومدند توی مطب و دوتا دفترچه گذاشتند روی میز، گفتم: بفرمایید. گفت: دفترچه رویی رو بردار ببینم مال کدوممونه تا مشکلشو بگم!۳. دوتا پیرمرد توی یه درمونگاه روستایی به هم رسیدن و شروع به صحبت ، یکیشون به اون یکی گفت: ببین شورای ده چقدر بی عرضه است که نمیتونه یه بیمارستان صد تختخو اینجا بسازه!۴. خانمه گفت: دیدم بچه ام سرما خورده آوردمش، حالا اومدیم پیش سرماخوردگی؟!۵. خانمه گفت: بچه ام آبریزش بینی داره ولی نمیتونه آبشو بده بیرون!۶. بخشی از صحبت من با یه پیرزن:- دارو چیزی خوردین؟- بله- چی خوردین؟ - برای چی؟ - برای سرماخوردگی - آره هروقت سرما میخورم دارو میخورم - امروز چیزی نخوردین؟- نه هنوز ناشتام!-...... ۷. (۱۸+) چوب آبسلانگو گذاشتم روی زبون مرده که گفت: نترس تو!۸. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت: چندتا کپسول هم بنویس. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: این کپسول ها مال منه یا اونی که گفتم براش بنویسی؟!۹. (۱۶+) پیرزنه گفت: دفترچه مو مهر کن میخوام برم پیش متخصص. گفتم: پیش کدوم میرین؟ گفت: من همیشه زیر گوش و حلق و بینیم ... ادامه ...

تو می روی در حال من

گفتم بار هرجهتیگفتی نفرین ستم عشقمگفتم آهسته خبر ده گفتی تو هم پی مجازات عشقیگفتم بیا دلدار من شوگفتی عجب ها می خواهیگفتم فاصله هرمان استگفتی ... هرمانیم خود نمی دانیمگفتم نکته ها خاموش اندگفتی بهر طلب آمده امگفتم ج ... وصل پرورستگفتی چیزی نمی پرورند گفتم جز عشقگفتی دلدار هنوز سوی ساره استگفتم دلدار را غم پرواز تو هستگفتی ما از پشت سر مقابلیمگفتم آینه هایمان را یادمان نرود ... ادامه ...

مهر و وفا

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید گفتم ز مهر ورزان رســم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید گفتم که بر خی ... راه نظرببندم گفتا که شبرواست او از راه دیگرآید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت ... آید گفتم خوشا هوایی کز باد خلد خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید گفتم که نوش لعلت مارا به ارزو کشت گفتا تو بند ... کن کاو بنده پرورآید گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با ... تا وقت آن درآید گفتم زمان ع ... دیدی که چون سرامد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر اید ... ادامه ...

ԋ

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید گفتم که بر خی راه نظر ببندم گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت آید گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با تا وقت آن درآید گفتم زمان ع دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید ... ادامه ...

مظلوم شرور!!

امروز رفته بودم کلاس...بعد ... کلاسمون همون خانمه که موهاشو بنفش کرده بود هم اومده بود.البته این بار موهاش ... ی بود بعد این خانمه حالا هم سن و سال خودم هست..ولی خب هر وقت منو میببنه لبخند ملیح میزنه.و یه برخورد مهربانانه ای باهان داره..سری پیش میگفت چقددددد تو آرومی...امروز میگه چقد تو خانومی اخه خیلیا بهم گفتن که چقد آرومی و آرامش داری حتی تو اوج استرس یا مثلا میگن خیلی مظلومی...کلا هیشکی شرارتی در من نمیبینه شکر خدا ولی متاسفانه شخصیت شرورمو به سپتامبر نشون دادم...چند شب پیشا داشتیم در مورد رنگ لباسش بحث میکردیم..بیکاریم به خدا هی من میگفتم قرمز تیره است هی میگفت نه عن ... ه!! منم گفتم باشه هر چی تو ب ... ..چون اگه مخالفت کنم از ع ... محرومم میکنی! اونم گفت اره تحریمت میکنم منم الکی گفتم من مطیع و فرمانبردار توام اونم گفت آخی چه مظلوم مثلا بعد از بس همه به من گفتن مظلومی من واقعا بهم القا شده که مظلومم!! ازش پرسبدم یعنی من مظلوم نیستم؟ گفت نه، تنها ویژ ... که نداری مظلومیته بعله و در همان لحظه تصویرهای ذهنی من فرو ریخت دیگه ببین چقد آتیش سوزوندم که به مظلومیت من اعتقادی نداره درحالی که نود درصد دوروبریا می ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۸)

سلام ۱. به مرده گفتم: گلوی بچه تون اصلا عفونت نداره، نیازی به آنتی بیوتیک نیست. گفت: باشه اما هربار که این طور میشه تا آزیترومایسین نخوره خوب نمیشه بیزحمت براش بنویسین! ۲. خانمه گفت: بیزحمت توی آزمایشم نگاه کنین ببینین فشارم چقدره؟! ۳. خانمه گفت: یه پماد هم برام بنویسین. گفتم: از کدوم پمادها؟ گفت: از همون پمادها که میمالن! ۴. خانمه گفت: مدتیه احساس میکنم یه چیزی توی دلم حرکت میکنه. گفتم: درد هم می ... ره؟ گفت: نه اذیت نمیکنه بیچاره! ۵. خانمه گفت: از گلوی بچه ام همین طور داره چرک میاد بیرون حالا ببین گلوش عفونت داره؟!۶. پیرمرده گفت: من تا حالا چند بار اومدم پیش شما و خوب شدم. اونقدر بهت علاقمند شدم که اگه قرص گچی هم بهم بدی میخورم!۷. به خانمه گفتم: باید حتما برین پیش متخصص. گفت: اگه برم پیش متخصص اون وقت اون میفهمه؟!۸. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت: پدر و مادرت زنده اند؟ گفتم: بله گفت: پس چرا این قدر ... تی؟!۹. به پیرزنه گفتم: بفرمائین گفت: شکمم چند روزه که کار نکرده، ... ام پنج ساله که درد میکنه، پهلوم از ... ب!۱۰. خانمه گفت: از این قرص پنجاه تا برام بنویسین کم دارم. وقتی نوشتم گفت: پنجاه تا نوشتین؟ گفتم: بله گفت: همون ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۸)

سلام ۱. شیفت یه درمونگاه شبانه روزی بودم. یکی از راننده های آمبولانس که چند روز به دلیل مرگ خواهرش نیومده بود سر کار اومد، با پیراهن مشکی و ریش بلند از ماشین پیاده شد و بعد یه جعبه شیرینی از روی صندلی ماشین برداشت و اومد توی درمونگاه! بهش گفتم: شیرینی برای چیه؟ گفت: توی همین چند روز بابا شدم!۲. پیرمرده گفت: اینجا چشم هست؟ گفتم: نه، گفت: پس چرا به دوست من گفتن باید برای جراحی چشم حتما بری شهر؟! ۳. داشتم مریض میدیدم که گفتند تلفن کارت داره، گوشیو برداشتم و گفتم: بفرمایید یه خانم گفت: شرمنده آقای ! الان یه نفر به اسم.... میاد پیشتون بی زحمت ازش بپرسین سوییچ ماشین من پیشش نمونده؟! (آ ش هم نیومد!)۴. (۱۳+) مریضها تموم شده بودند، نشسته بودم توی مطب که خانم مسئول داروخونه که یه پیردختر بود بی مقدمه اومد توی مطب، گوشی تلفنو برداشت و گذاشتش روی بلندگو، بعد شماره خودشو گرفت و گفت: ببین چه آهنگ پیشواز قشنگی دارم! بعد هم گوشیو گذاشت و گفت: حالا شماره مو ذخیره نکنی مزاحمم بشی! و رفت بیرون! ۵. نتیجه آزمایش خانمه رو نگاه و گفتم: فقط تیروئیدتون یه کم مشکل داره. گفت: تیروئید چیه؟ گفتم: یه غده است جلو گردن. با وحشت گفت: پس من ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۸)

سلام ۱. شیفت یه درمونگاه شبانه روزی بودم. یکی از راننده های آمبولانس که چند روز به دلیل مرگ خواهرش نیومده بود سر کار اومد، با پیراهن مشکی و ریش بلند از ماشین پیاده شد و بعد یه جعبه شیرینی از روی صندلی ماشین برداشت و اومد توی درمونگاه! بهش گفتم: شیرینی برای چیه؟ گفت: توی همین چند روز بابا شدم!۲. پیرمرده گفت: اینجا چشم هست؟ گفتم: نه، گفت: پس چرا به دوست من گفتن باید برای جراحی چشم حتما بری شهر؟! ۳. داشتم مریض میدیدم که گفتند تلفن کارت داره، گوشیو برداشتم و گفتم: بفرمایید یه خانم گفت: شرمنده آقای ! الان یه نفر به اسم.... میاد پیشتون بی زحمت ازش بپرسین سوییچ ماشین من پیشش نمونده؟! (آ ش هم نیومد!)۴. (۱۳+) مریضها تموم شده بودند، نشسته بودم توی مطب که خانم مسئول داروخونه که یه دختر مجرد با سن بالا بود بی مقدمه اومد توی مطب، گوشی تلفنو برداشت و گذاشتش روی بلندگو، بعد شماره خودشو گرفت و گفت: ببین چه آهنگ پیشواز قشنگی دارم! بعد هم گوشیو گذاشت و گفت: حالا شماره مو ذخیره نکنی مزاحمم بشی! و رفت بیرون! ۵. نتیجه آزمایش خانمه رو نگاه و گفتم: فقط تیروئیدتون یه کم مشکل داره. گفت: تیروئید چیه؟ گفتم: یه غده است جلو گردن. با وح ... ادامه ...

دروغ

به م گفتم تاحالا باپسری دوست بودی گفت نه گفتم با پسری حرف زدی گفت نه گفتم حتی از پشت تلفن گفت نه گفتم تاحالادست پسری بهت خورده گفت نه گفتم ای بابا پس توچه خصوصیت بدی داری ... ... ... گفت فقط زیاد دروغ میگم ... ... ... میفهمی؟؟؟طفلک فقط زیاد دروغ میگه... ... ادامه ...

حال و هوای جبهه ها

☁️☁️☁️ ☀️ ☁️☁️ گفت: راستی جبهه چطور بود؟ گفتم : تا منظورت چه باشد .گفت: مثل حالا رقابت بود؟ گفتم : آری.گفت : در چی؟ گفتم :در خواندن شب.گفت: حسادت بود؟ گفتم: آری.گفت: در چی؟ گفتم: در توفیق شهادت. گفت: جرزنی بود؟ گفتم: آری.گفت: برا چی؟ گفتم: برای شرکت در عملیات .گفت: بخور بخور بود؟گفتم: آری .☺️گفت: چی میخوردید؟ گفتم: تیر و ترکش گفت: پنهان کاری بود ؟گفتم: آری .گفت: در چی ؟ گفتم: نصف شب وا زدن کفش بچه ها .گفت: دعوا سر پست هم بود؟گفتم: آری .گفت: چه پستی؟؟ گفتم: پست نگهبانی سنگر کمین .گفت: آوازم می خوندید؟ گفتم: آری .گفت: چه آوازی؟ گفتم:شبهای دعای کمیل .گفت: اهل دود و دم هم بودید؟؟ گفتم: آری .گفت: صنعتی یا سنتی؟؟ گفتم: صنعتی ، دل ، تاول زا ، اعصاب☠ گفت: است هم می رفتید؟ گفتم: آری ...گفت: کجا؟ گفتم: اروند، کانال ماهی ، مجنون .گفت: سونا خشک هم داشتید ؟ گفتم: آری .گفت: کجا؟ گفتم:تابستون سنگرهای کمین ،شلمچه، فکه ،طلائیه.گفت: زیر ابرو هم برمی داشتید؟ گفتم: آری گفت: کی براتون برمی داشت؟ گفتم: تک تیرانداز دشمن با تیر قناصه .گفت: پس بفرمایید رژ لبم میزدید؟؟ گفتم: آری خندید و گفت: با چی؟گفتم: هنگام بوسه بر پیشونی خونین دوستان ش ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۷)

سلام ۱. به پیرزنه گفتم: این قرصهارو روزی چند بار میخورین؟ گفت: این یکیو هر دوازده ساعت اون یکیو یکی صبح یکی شب!۲. خانمه اومد توی مطب و گفت: من خواهر .... (یه معاون سابق اهل اون روستا) هستم. گفتم: به سلامتی! آقای الان چکار میکنن؟ گفت: تهران طبابت میکنن. بعد آروم گفت: کلی هم میوه وارد میکنه!۳. برای یه بچه آمپول نوشتم و او هم شروع کرد به گریه . پدرش گفت: بله، اون موقع که بهت میگفتم اگه شیطونی کنی برات آمپول مینویسه الانو میگفتم!۴. خانمه مادرشو آورده بود و گفت: دست و پای سمت چپش درد میکنه، پارسال هم که قلبش درد گرفته بود اون هم سمت چپ بود! ۵. پیرزنه گفت: دفترچه مو مهر کن برم پیش متخصص. گفتم: پیش کدوم میرین؟ گفت: دامپزشکی! گفتم: دامپزشکی؟ گفت: همون ه که سه راه دامپزشکی مطب داره دیگه! ۶. برای یه بچه نسخه مینوشتم مادرش گفت: من چند تا قرص سرماخوردگی بزرگسالان هم میخوام، بیزحمت توی دفترچه بچه ام بنویسین. بعد که نوشتم گفت: حالا خودم هم نسخه میخوام و دفترچه خودشو هم گذاشت روی میز! (توضیح: نوشتن قرص سرماخوردگی بزرگسالان توی دفترچه یه آدم بالغ واقعا منطقی تره)۷. خانمه گفت: سرم نمیخوام، هروقت سرم میزنم یبوست میگیرم!۸. اول ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۱)

سلام۱. (ویژه گروه پزشکی) پیرزنه با فشار خون بالا اومد و گفت: یه سرم برام بنویس. گفتم: برای فشار بالا که سرم نمیشه نوشت. گفت: پس چرا چند روز پیش خانم .... برام نوشت؟ چند ساعت بعد یکی دو تا مریض دیگه با همین وضعیت اومدن. چند روز بعد که خانم و دیدم پرسیدم: شما برای فشار خون بالا سرم میدین؟ گفت: آره من حال این که صبر کنم و فشارو کم کم بیارم پایین ندارم، یه سرم نیترو براشون میگذارم و خلاص!۲. خانمه با دخترش اومده بود و گفت: چند روزه که پاهام ذق ذق میکنه. نسخه شو که نوشتم دخترش گفت: پاهای من هم چند روزه که ذوق زده میشه!۳. داشتم توی یه درمونگاه روستایی مریض میدیدم که تلفن درمونگاه زنگ خورد. یکی از پرسنل درمونگاه گوشیو برداشت و صحبت کرد و بعد بهم گفت: خانم .... از روستای همسایه بود که زنگ زد و گفت: اونجا چه خبر شده؟ گفتم: هیچی چطور؟ گفت: الان یه مریض از روستای شما اومد، گفتم چرا همون جا نرفتی ؟ گفت رفته بودم، یکدفعه با آقای..... (مسئول پذیرش اونجا) دعواش شد و ول کرد و رفت! (جالب تر اینکه اون مسئول پذیرش اون موقع کربلا بود!)۴. مسئول آزمایشگاه درمونگاه بهم گفت: خانمه بود که امروز براش آزمایش ادرار نوشتین. گفتم: خب؟ گفت: بهش ... ادامه ...

مناجات....

گفتم منم اهل خطا، گفتی که بخشیدم، بیاگفتم ش ... تم توبه ها، گفتی که بخشیدم، بیا گفتم ش ... ته بالم و پیش نگاهت لالم والکن شدم وقت دعا، گفتی که بخشیدم، بیا گفتم که ای ستّار من، ای حضرت غفّار منمن بر خودم ... جفا، گفتی که بخشیدم، بیا گفتم ز خوبی خالی ام، من دانه ای پوشالی امبنگر تهیدستم خدا، گفتی که بخشیدم، بیا گفتم که احوالم بد است، از بس گناهم بی حد استبخشیده ای این بنده را؟! گفتی که بخشیدم، بیا گفتم که نفسم سرکش است، جایم درون آتش استأِغفرلنا، أِغفرلنا، گفتی که بخشیدم، بیا گفتم دخیل کوثرم، من عاشق پیغمبرمهستم محب مرتضا، گفتی که بخشیدم، بیا گفتم که نالان می شوم، مانند باران می شومبا روضه ی کرببلا، گفتی که بخشیدم، بیا خوردم دم افطار؛ آب، شب تا سحر هربار؛ آبگفتم سلام ای سرجدا، گفتی که بخشیدم، بیا ... ادامه ...

آهون

گفتم: چند س ه؟ گفت: شیش! تو چند س ه؟ گفتم: تو چی فکر میکنی؟! گفت: شیش، هفت گفتم: آره هفت سالمه :))) گفت: من میخوام بزرگ شدم بشم، آهون هم میخوام بشم! گفتم: آهون چیه؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت: نمیدونی؟! گفتم: نه! آهون بشی چیکار میکنی؟؟ گفت: قرآن میخونم دیگه! گفتم: آهان !! :)) به کلاهش اشاره و گفتم: کلاهتو کی برات بافته؟ گفت: از اون گرفتم متوجه منظورش نشدم و پرسیدم: مامانت بافته؟ یهو کلاهشو از سرش برداشت و خندید! گفتم: وای!! چرا کچل شدی؟؟!! خندید و کلاهشو گذاشت روی سرش گفت: تیغ زدم! گفتم: چرا؟ گفت: بابام زد و دوباره کلاهشو برداشت و ردیف دندونای ریز و فاصله دارش رو نشونم داد :) + پاسخ پست قبل مشخص شد. ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۶)

سلام ۱. پیرزنه گفت: دفترچه ام تموم شده میخوام برم شهر عوضش کنم مهرش کن و یه دارو هم میخوام توش بنویس! ۲. خانمه گفت: میخوام بچه مو از شیر بگیرم اما غذا هم نمیخوره، میشه شیر خشک بهش بدم؟!۳. داشتم توی یه درمونگاه روستایی مریض میدیدم که خانمه اومد توی مطب و گفت: یه مریض بدحال توی خونه دارم، میشه بیایین ببینینش؟ گفتم: باید صبر کنین تا مریضهای اینجا تموم بشن. بعد از اتمام مریضها رفتم خونه شون و برای یه پیرزن بدحال منتظر مرگ نسخه نوشتم. خانمه اومد جلو و در گوشم گفت: پاهاشو ببینین، زانوهاش خم شده خشک شدن، وقتی مرد چطور بگذاریمش توی قبر؟!۴. (۱۶+) خانمه گفت: برای شوهرم یه دارو مینویسین؟ وقتی یه کاری میکنیم اونقدر بو میده که همه میفهمن چکار کردیم!۵. (۱۴+) برای یه زن جوون نوار قلب نوشتم، چند دقیقه بعد خانم مسئول تزریقات با فریاد خانم مسئول داروخونه رو صدا کرد و گفت: خانم...... میایی از این خانم نوار قلب بگیری؟ فامیلمونه روش نمیشه من س..ه هاشو ببینم!۶. پیرزنه گفت: من ناراحتی معده دارم، هروقت که غذا میخورم خوابم میگیره!۷. به مرده گفتم: بچه تون آمپول میزنه؟ گفت: نه تا حالا یادش ندادیم!۸. برای یه خانم متولد ۱۳۱۸ پنی سیل ... ادامه ...

گفتم.....

گفتم: خدایا از همه دل ... رم گفت: حتی از من؟گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟ گفتم: خدایا اینقدر نگو من گفت: من توام ، تو من .... ... ادامه ...

خانمه یک زندگی شدن..

بسم الله... یک مقداری انگار سنگین است حس می کنم همه چیز خیلی زود گذشت تا شدم خانمه یک زندگی..... چندروزیست دلم بی دلیل برای روزهایی که خانه ی پدر مهمان بودم تنگ شده... احساس میکنم مجرد بودم کمتر احساس تنهایی می ... خانمه یک زندگی شدن تنهایی زیاد دارد... ... ادامه ...

شب یلدا

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید گفتم زمهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا زخوب رویان این کار کمتر آید گفتم زبوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت ... آید گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بند ... کن کوبنده پرور آید گفتم زمان ع ... دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید ... ادامه ...

اشتباهات درست

اینو قبول دارین بعضی وقتا ما اشتباهی جایی میریم چون قراره به ی کمک کنیم؟نوبت داشتم . به جای ساختمون پزشکان رفتم درمانگاه، تا بفهمم اشتباه اومدم، یه خانمه پرسید مطب فلان کجاست ؟من آدرس داشتم. دادم بهش. یه کم در مورد ه حرف زدیم. بعدش گفت:نوبتاش دیره، بچه ام الان مریضه.آدرس و تلفن یه دیگه رو بهش دادم و اومدم بیرون. انگار برای این اشتباهی رفتم اونجا که آدرس بدم به خانمه. خیلی مستأصل بود طفلک. ... ادامه ...

جیگر

سلام یه سری مشکلات پیش اومده بود رفتم بهش گفتم آزمایش خون بنویسه ببینه حالم واقعا خوبه یا حس میکنم خوبه و یه مشکلات ریزی وجود داره. ه گفت تو خون چیز زیادی مشخص نمیشه و چون سابقه فامیلی کبد چرب داریم گفت سونوگرافی کبد مینویسم. گفتم باشه. خلاصه امروز رفتم این ننگ رو پذیرفتم که هرکی پرسید کجا بودی بگم سونوگرافی و هارهار بخنده و رفتم ازمایشگاه. خانمه پذیرشه گفت این که سونوگرافی نیست ازمایش خونه. خلاصه ه هم نبود و دیدم اون همه راه اومدم رفتم ازمایش خون(با بیمه هزینه ای نداشت) دادم... ببینیم چیزی ازش درمیاد تا این ه بیاد.. موقع خون گرفتن... سرنگ رو که برداشت ظرفارو پر کنه انقدر کثیف کاری(رو میز رو برگه آزمایش رو زمین ...) کرد که من واقعا شک که اگه بیماری ای باشه که از راه خون منتقل بشه و این نگرفته باشه تا الان. ... ادامه ...

چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمی شد

چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمی شدیک دو بیتی گفتم اما سست با اکراه گفتمامشب از یمن نگاهت، ای نگاهت باغ رویشیک رباعی، یک قصیده، یک غزل دلخواه گفتمشاد در ایوان نشستم با تو در مهتاب، بی تابچنـد بیتـی مثنـوی هـم زیـر نـور مـاه گفتمنیمه شب شد شب به خیری گفتم و اشکی فشاندموقت رفتن یـک غـزل هم با ردیف آه گفتمبازمی گشتم به خانه مست از افسون شعرتمستزادی عاشقانـه در میـان راه گفتمقطعه ای را هم که می خوانی همان شب مست و بی خودخواب بودم، خواب می دیدم تو را ناگاه گفتممرتضی ی اسفندقه ... ادامه ...

غلط مصطلح

رفته ام از غلطام پرینت ب ... رم. سلام میکنم و جواب میده. موبایلش زنگ میخوره مادرشه و قرار میشه نیم ساعت دیگه دوباره زنگ بزنه و شماره ی یکی رو ازش ب ... ره. میگم که اومدم از غلطام پرینت ب ... رم. خانم پشت میز رمزم رو میپرسه و من میگم. اشتباه وارد میکنه و من رمز رو تکرار میکنم و باز هم اشتباه وارد میکنه. سعی میکنم خودم رو به پشت میزش نزدیک کنم و دستم رو از میان جعبه های ... و بازی که دور خانمه سنگر گرفتن به کییرد برسونم. حالا رمز رو وارد میکنم و منتظر میمونم تا برام از غلطام پرینت ب ... ره. در باز میشه و دوتا دختر وارد میشن. خانمه بلند میشه و سعی میکنه از میان جعبه های ... و سریال باهاشون رو بوسی کنه. عجله دارم و کلافه میشم. سعی میکنم خودم رو سرگرم کنم تا آروم بشم. یادم میفته که اینجا نمیتونه دو رو پرینت ب ... ره. شروع میکنم به حساب ... . هر برگ ٢٥٠ تومن. ٢١ غلط هر کدوم یک صفحه با احتساب پاسخ ها حداکثر ٣٠ ص پس یعنی حداکثر ٧٥٠٠ تومن. سعی میکنم برگردم به جایی که بودم. دارن درمورد ناخن های همون خانمه حرف میزنن اینکه کجا درستشون کرده. دختر اولی میگه خیلی خوبه دختر دومی میگه کارش تمیز نیست بعد ناخناشو نشون میده و میگه ببین ای ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۲)

سلام ۱. داشتم مریض میدیدم که صحبت دو نفر از پشت در به گوشم خورد، یکیشون داشت به اون یکی میگفت: باز هم این ه است که میپرسه آمپول میخواین یا کپسول؟ یعنی چه؟ این اگه ه باید همون چیزی که خودش تشخیص میده بنویسه..... چند دقیقه بعد همون مرد اومد توی مطب، بهش گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟! گفت: آمپول میزنم. چند دقیقه بعد همراهش برگشت توی مطب و گفت: بی زحمت به جاش کپسول بنویسین میگه میترسم آمپوله رو بزنم!۲. خانمه گفت: من هیچوقت دارویی که ننوشته باشه نمیخورم، حالا بی زحمت برام سه بسته از اون کپسول سبز و خا تری ها بنویس با یکی از اون شربتها که روش ع ریه داره!۳. برای یه دختر حدودا پونزده ساله نسخه مینوشتم، یه دفعه گفت: منو یادتونه؟ گفتم: نه. گفت سه سال پیش یه روز اینجا بودین با مادرم اومدیم پیشتون، پدرم سرطان داشت، مادرم گفت بیایین توی خونه ببینینش اگه لازمه ببریمش بیمارستان، شما هم اومدین خونه یه نگاه کردین گفتین دیگه فایده نداره آ عمرشه. یه چیزهایی یادم اومد و گفتم: خب؟ گفت: حق با شما بود، چند ساعت بعد بابام مرد خوب شد به حرفتون گوش دادیم الکی کلی پول بیمارستان ندادیم!۴. دختره با فرم ثبت نام مدرسه اومد، ... ادامه ...

*** دلنوشته ***

∝گفت: خوش بہ ح ... گفتم: چرا؟؟گفت: عقل ندارے راحتـے...خندیدیم....نگاش ... گفتم: راست می ... اخندید،گفت: خُل..گفتم: خل نبودم کہ الان پیش تو نبودمگفت: اذیتت میکنم بہ دل ن ... رگفتم: نہ ، تو زند ... مـےجواب نداد،گفت: مرسـےگفتم: پس من چـے؟خودشو جمع و جور کردگفت: یہ دوست خوبنگاش ... ،سرشو پایین انداختگفتم: بیخیال! چاے یا بستنـے؟گفت: کلاسم دیر شده...گفتم: میشہ بمونـے؟گفت: منتظرم هستناشکم سُر خورد افتاد روے دستہ کیفشکیفشو برداشت...گفتم: بعد کلاست یہ چاے مهمون منگفت: منتظرم نباشگفتم: یعنـے تنها برم؟گفت: عادت میکنـے.راه افتاد ...رفتنش توے چشام مـےلرزیدداد زدم مطمئنـے؟روشو برگردوندگفت: ببخش منوگفتم: یعنـے چـے؟گفت: عادت میکنـے... میدونـے.!بعد اون روزتنهایـے قدم میزنمتنهایـے چاے میخورمبیشتر از همیشـہ مینویسم..راستش فکر کنم بخشیدمتولـےولـے هیچ وقت عادت ن ... ...هیچ وقت..∝ ... ادامه ...

ترسم که اشک در غمِ ما در شود...

گفتم بغض می کنم تا بیایی. گفتم گریه نمی کنم تا بیایی. گفتم این غلیان نزدیک به انفجار رگ هام باید به راهِ تو باشد. گفتم گریه من را خواب می کند. سبک می کند. گفتم بغض می کنم تا بیایی. این خشمِ سنگینِ بی تو بودن را نگه می دارم که بیایی. گفتم؛ گفتم اما نمی شود. گفتم اما گریه و گفتم. به پات مردم و گفتم. قبلِ آمدنت فدات شدم و مردم و گفتم. ... بیا. + آه! اللهم إلیک أشکوا... من فقد نبینا... و غیبة ولینا... و غیبة ولینا... ولینا... ولینا... ولینا... ولینا... + ما را به سخت جانی خود این گمان نبود... + در اندرونِ منِ خسته دل ندانم کیست.../ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست... ... ادامه ...

برکت

تو محله ما مغازه میوه و ... یجات زیاده، ولی یه مغازه ای هست که قندهاریه و مامان همیشه فقط از اونجا ... ید میکنه. علتشم ملیتش نیست، چون فقط مامان من نیست که ... یدشو انحصارا از اونجا انجام میده، خیلی های دیگه از هموطن و غیرهموطنش همیشه میان همونجا ... ید. مامان میگه نمیدونم چرا انقد فروش این مغازه بالاست با وجود اینکه جنساشو ارزون تر از بقیه هم نمیده. امروز منم با مامان رفته بودم ... ید، همینطوری تو مغازه ی کوچیک و شلوغش منتظر مامان وایستاده بودم که یه خانم در حالی که پلاستیک در دست، داشت نارن ... واسه خودش سوا میکرد، ازش پرسید اینا شیرینن؟ و بعد فروشنده جواب داد: نه! فقط همین. خانمه با تعجب پرسید شیرین نیستن؟ گفت: نه! باز پرسید یعنی ترشن؟ گفت: بله! بعد خانمه مردد شد میوه ها رو گذاشت سرجاشون، ولی چند ثانیه بعد دوباره شروع کرد سوا ... ، اما این بار با حس اینکه میدونه چی داره می ... ه! ممکنه بعضی ها بگن خوب نارن ... ترش هم مشتری خودشو داره، چرا باید دروغ بگه؟ اما تو اون موقعیت از همون سوال اول خانمه معلوم بود نارن ... شیرین میخواد. ... ادامه ...

vincent

گفت تو چند تا وینسنت میشناسی؟ گفتم دو تا. اولی یا شاید دومی خواننده ی آناتماس. اون یکیم شخصیت کارتون تیم برتون. / گفت مطمئنی؟ گفتم اولی یا شاید دومیو آره. اون یکیو نه. / گفت بهتره اولی یا شاید دومیو مطمئن باشی و اون یکیو کلا فراموش کنی. / گفتم من قبلا سومیو فراموش . / گفت مطمئنی فراموشش کردی؟ / گفتم آره. اگه اینجوری نبود فرصت می چاهارمیو فراموش کنم. / گفت فرصت نداشتن درد داره؟ / گفتم بعضی وختا اره. وحشتناکه. / گفت چیزی هس که بخوای بگی و ازت نپرسیده باشم؟ / گفتم آره. شاید همیشه ناتموم تموم میشیم. / گفت خب بگو. / گفتم دیگه ابش نکن. حداقل بذا ناتموم ناتموم شم. ... ادامه ...

آقا بیا...

گفتم:یا صاحب ا مان بیا گفت:مگر منتظری؟ گفتم:بله آقا منتظرم گفت:چه انتظاری نه کوششی نه تلاشی فقط می گویی آقا بیا گفتم:مگر بد است آقا؟ گفت:به جدم حسین هم گفتن بیا اما وقتی آمد کشتنش گفتم:پس چه کنیم؟ گفت :مرا بشناسید گفتم:مگر نمی شناسیم ؟ گفت:اگر می شناختید که این طور گناه نمی کردید گفتم:آقا تو ما را می بخشی؟ گفت:من هر شب تا صبح برای شما گریه می کنم گفتم: آقا چه کنم به تو برسم؟ گفت: ترک محرمات انجام واجبات همین کافیست اللهم عجل الولیک الفرج ... ادامه ...

عاقبت تمام میشویم...

میگفت: خیلی خستم گفتم: چرا؟ گفت: کارا زیاده باید انجامش بدم، چاره دیگه ای نیست گفتم: چرا هست گفت: چی؟ گفتم: تمرین کن نه گفتن رو گفت: نمیشه که گفتم: چرا نشه، راحتم میشه گفت: وقتی میبینی ... ی نیست بار رو بلند کنه و تو میتونی باید بلند کنی گفتم: همه بار ها که به دوش تو نیست تو زن و بچه داری باید به فکر اونا هم باشی گفت: چی می ... مرد حس ... ؟؟ فردای قیامت وایساد جلو روم و زل زد تو چشام و گفت من جونمو دادم تو چه کردی؟ چی بگم؟؟ گفتم: نمیگه، تو کارات رو کردی گفت: ن ... خودمو که نمیتونم گول بزنم گفتم: خب اینطوری تموم میشی گفت: آ ... هممون تموم شدنه، بزار روغن ریخته رو نذر جای بهتری کنیم پ ن: کداممان حاضریم تمام شویم برای انقلاب تا انقل ... دیگر شروع شود؟ ... ادامه ...

عشق خداوند

(بسم الله الرحمن الرحیم) گفتم خدایا از همه دل ... رم، گفت حتی ازمن گفتم نگران روزیم، گفت آن با من گفتم خیلی تنهایم ، گفت تنهاتر از من گفتم درون قلبم خالیست ، گفت پرسش کن از عشق من گفتم دست نیاز دارم ، گفت ب ... ر دست من ... ادامه ...

دیگه

دیگه از همه چیز خسته ام کاش ی اتفاق خوب بیوفته هرموقع به خدا گفتم یکیو دوسش دارم و برام نگهش دار و یکار کن بهترین اتفاق بیوفته , فقط ا ... شو سپردم به خودش, گفتم هرکار حالا تو میدونی بهتره ... . ولی گفتم میدونی دوسش دارم.... دلم میخوادش. تا الان هربار که اینو گفتم اون شخصو ازم گرفت:( برا هرکی گفتم گرفت.... خسته شدم دیگه. دیگه انگار خدا هم نباید بدونه یکیو دوست داری:) هرچند اون خودش اول میفهمه... ... ادامه ...

و وقتی غم عزیزی در این دل است ...

گفتم چشمم گفت به راهش میدار گفتم جگرم گفت پر آهش میدار گفتم که دلم. گفت چه داری در دل؟ گفتم غم تو. گفت نگاهش میدار ... ادامه ...

مرا به خیر تو امید نیست؛ شر مرسان!

امروز نشسته بودم خوش و ... م.یک خانمی اومد که خیلی مسن بود و آه و ناله می کرد .حدس زدم پاش هم درد میکنه.با خودم فکر ... من که این همه ایستادم چه فرقی میکنه حالا این یک ربع؛ بیست دقیقه بشینم یا بایستم. بهش گفتم حاج خانم بیا بشین من می ایستم.خانمه کناریم گفت ولش کن! نمی خواد پاشی :| چشم های من گرد شد و فقط نگاهش ... .میخاستم بهش بگم تو که خودت کاری نمی کنی چرا دیگران رو از انجام کار درست منع می کنی و امر به منکر می کنی؟ واقعا بعضی آدم ها در چه عالمی سیر می کنند؟ الله اعلم! خانم مسن اینقدر دعا کرد که شرمنده شدم.می خواستم بگم امتحان دارم برام دعا کن .خویشتن داری ... و چیزی نگفتم ... ادامه ...

17. چشمانِ پف شده!

امروز این قدر سر کلاس منگ بودم که معلم بهم میگفت مدادتو میدی من خیال گردم میگه چرا با مداد می نویسی گفتم چرا؟ گفت من چند روز پیش ازت گرفتم مدادتو پس بهت میدم من گفتم نه ازون آقاهه گرفتین خلاصه که بحث رفت به جایی من عذر خواهی فراوون چون اون در عمل داشت از من مداد میخواست و من میگفتم برو ازون پسره بگیر :پی خیلی ضایع بود +از یه پسره خواست سنشو حدس بزنه چون گفت بهت میاد شجاع باشی بعد پسره گفتم نیستم بنده هم ازون طرف گفتم 33 هیچی دیگه گفت تو از کجا دونستی تو همون حدس اول :دی ... ادامه ...

حاجی ارزونی

یه تهیه غذا تو کوچه ام هست ، دیدم مشتریش بد نیست... امروز خسته و نالون از گشن ... از بیمارستان که داشتم برمیگشتم گفتم برم امتحانی یه غذا ب ... رم ازش .... رفتم داخل دو تا آقا نشسته بودن منتظر سفارششون ، یه خانم چادری هم پشت کامپیوتر سفارش میگرفت... .گفتم خورشت دارین؟ گفت بعله ، قیمه و قورمه. .. گفتم کدومش تازه تره ؟ گفت جفتش !! فرق نداره !!! گفتم اخه یعنی شما این همه خورشتتون فروش میره یه روزه ؟ من غذا روز میخوام... :)) خیلی مهربون و خوش برخورد گفت خی ... راحت، ما تهیه غذاییم... برای چند تا شرکت و یه مدرسه هر روز غذا میدیم ... صبح ۶ صبح بیا اینجا میبینی داریم آشپزی میکنیم... خلاصه دل و زدم دریا گفتم پس یه دونه قیمه لطف کنین :))) هیچی حدس میزنین چند بود ؟؟؟ ۵ تومن !!!!! گفتم برنج هم میخوامااا ، گفت با برنجش ۵ تومن !!!!! دیگه تو دلم گفتم یا خدا مگه میشع !! گوشت ... نده بهم :))) خلاصه اومدم خونه باز ... دیدم واای چه عطر خوبی ... چه مزه ی خووبی... هیچی دیگه اگه تا فردا گلاب به روتون اسهال نشم ، معلومه غذاش خوب بوده واقعا :))) وگرنه تهدیدش ... گفتم زنگ میزنم بهداشت :))) ... ادامه ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۵)

سلام۱. داشتم برای بچه نسخه مینوشتم که دیدم مادرش داره آروم لب پایینشو گاز میگیره و انگشتهای دست راستشو روی صورتش بالا و پایین میبره. زیرچشمی به بچه نگاه و دیدم از جاش بلند شده و به سبک کاراته کارها پاشو بلند میکنه و تا بدن من میاره و برمیگردونه!۲. (۱۶+) خانمه گفت: یه دارو برای شوهرم مینویسی؟ از وقتی بازنشسته شده و توی خونه است هی میاد سراغ من!۳. (مطمئن نیستم که اینو قبلا هم نوشتم یا نه؟) کارمون تموم شد و اومدیم توی حیاط درمونگاه تا سوار ماشین بشیم. دیدم راننده به آسمون خیره شده، نگاه و دیدم داره به یه هواپیما نگاه میکنه، وقتی دید که من هم دارم نگاه میکنم گفت: میبینی ؟ فکر کنم صد و بیست کیلومتری سرعت داشته باشه! فکر داره شوخی میکنه، گفتم: نه بابا صد و بیست کیلومتر آخه؟ خیلی جدی گفت: چرا ببین با چه سرعتی میره، صد و بیست کیلومتر هست!۴. خانمه گفت: ببخشید استرس با تپش قلب فرق داره؟!۵. پیرزنه گفت: انگار یه سوراخ روی زانوم هست هی ازش درد میاد بیرون! ۶. به خانمه گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: هی اینطوری میکنم، و یه آروغ بزرگ تحویلم داد!۷. پیرمرده گفت: ب اگه تو خوابت رفته من هم رفته!۸. پیرزنه گفت: من پول ندارم برم پیش یه ... ادامه ...

نمیدونم...

بهش گفتم چقدر دوسم داری ؟! گفت خیلی گفتم خیلی یعنی چقدر؟! گفت یعنی چی؟! این سوالا چیه؟ گفتم جواب بده خیلی یعنی چقدر؟! گفت دیگه داری چرند می ... ا گفتم آره دارم چرند میگم، ببخشید هیچی نگفت، چند تا زیر لب داد و سرش رو فرو کرد توی گوشیش هوا سرد بود و فقط به این فکر می ... که چرا هندزفریم همراهم نیست دروغ نگم به این فکر می ... که چقدر طول میکشه تا منو کامل فراموش کنه... ... ادامه ...

نبودی! بودم، نخواستی ببینی!

بهش گفتم: عقلم نمیزاره که برم بهش بگم دوست دارم! بهم گفت: لعنت به عقلی که حسرت یه لحظه کنار یکی بودن رو یه عمر میزاره تو دلت! بهش گفتم: لعنت لعنت لعنت! بهم گفت: بگو بهش. بهش گفتم: غرورم نمیذاره! بهم گفت: تو هیچ وقت مغرور نبودی. بهش گفتم: نخواستی مغرور ببینیم... بهم گفت: تا کی میخوای اینجور ادامه بدی؟ بهش گفتم: تا وقتی که احساسم بر عقلم غلبه کنه! بهم گفت: هیچ وقت ادم احساسی نبودی! بهش گفتم: نخواستی احساسی ببینیم... پ.ن: خواهشا تو دلتون ب ی ربطش ندین:) ... ادامه ...

بازم قهر

خیلی بد که پسر انقدر حساس باشه. خیلیییییییییییی حساس و ابته خودخواه بنظرم ب بحثمون شد. دیروز کلا زیاد از هم خبری نگرفتیم تا عصر pm دادم که چ خبرا و اینا بعد میگه مامانم عصبانی از من. بش میگم چرا؟ میگه فالن کار انجام بده. میگم مادر من کلید نکن. بش گفتم اا خب چرا..میگه یه دقیقه اون گوشی زمین بگذار (پی نوشت اینکه مگه با من چت میکردی آخه؟؟؟؟) خلاصه منم بش گفتم خب بذار زمین. بهش برخورد تا ساعت 11 شب! خلاصه یکم حرف زد و بعدش گفت که از این ناراحت شده اولش گفتم تو که میدونی از نظر من مادرت مهمتر و بمن اینطوری بگن معذب میشم و میکم برو به خانادت برس گفت لحنت بد بود... دیدم قضیه بیخ داره. گفتم آقا اصلا بمنم برخورده تا اومدم حرف بزنم اینطوری بهم گفتی!این سمت قضیه هم ببین دیگه یکم دیگه بحث کردیم و ا ش گفت میشه تمومش کنی گفتم باشه شب بخیر! از ب هم چیزی نگفت دیگه. آخه عادتش بود صبحها سلام علیکی داشت... منم آشتی نمیکنم تا خودش بیاد :/ ... ادامه ...

گفت و گو

گفتم؛ نمی دونم چرا این زن داداش من بعد اینهمه سال هنو وقتی منو میبینه و باهام حرف میزنه، یه حالیه، یه جورایی انگار خیلی رسمیه. نه به این معنی که خشک برخورد ه آ، بیشتر از اون لحاظ که انگار معذبه، اصلا انگار هول میکنه تا با من حرف میزنه. انگار با من راحت نیست . اصلا بذار راستشو بگم؛ در مواجهه با خیلی از زن ها این موضوعو حس . به خصوص جوون تر ها. مندی گفت؛ بهشون حق بده. منم وقتی قیافه تو رو می بینم کپ می کنم و هول میشم. گفتم؛ آخه چرا؟ من که قلب خیلی رئوفی دارم!! به پیتر گفتم؛ مگه نه؟ پیتر حواسش اونور بود. زدم پس کله ش و گفتم؛ هوووی... بزغاله... مگه نه؟ پیتر گفت؛ ها؟!... آره ... خیلی قیافه ت تخمیه. منم گاهی می ترسم. گفتم؛ نه نه... قلب رئوفم رو بگو. گفت؛ ها؟ گفتم؛ هیچی بابا. داشتم واسش توضیح میدادم ماها که قدمون کوتاهه باید بریم چین زندگی کنیم. گفت؛ مگه تو قدت چقدره؟ گفتم؛ ۱۶۰ تا . گفت؛ چندکیلویی؟ گفتم؛ ۹۲ کیلو. گفت؛ ناتالی پورتمن هم قدش ۱۶۰ تاست. گفتم؛ با کفش یا بدون کفش؟ گفت؛ چی میگی تو؟ گفتم؛ من قدم با کفش ۱۶۰ تاست. گفت؛ احمقی تو؟ گفتم؛ ناتالی پورتمن هم ۹۲ کیلوئه؟ گفت؛ هان؟ گفتم؛ هیچی بابا. خواست درو ببنده، گفتم؛ ... ادامه ...

کشتن مرد بی سلاح

گفتم که برگردی برایت کشته خواهم شد برگشتی و جنگ جهانی در سرم رخ داد گفتم که با چشمان خود شلیک کن حالا خندیدی و باز انفجاری در دلم رخ داد گفتم چرا اینقدر دشمن اینقدر دوری چشمهات آبی بود، آسمانی در فضا رخ داد گفتم که تسلیمم بکش، شلیک کن، برگرد زیبا شدی و صلح در دستان تو رخ داد بوسیدمت، لبهات اما بوی سم می داد این اتفاق از ابتدا باید که رخ می داد مهدی یکتا ... ادامه ...

آیس پک رعد و برق

امروز مدرسه نرفتم دیروز کلن روز س ... ای بود به شدت.. شب بهش پیام دادم،تقریبا تا یک و نیم شب طول کشید حرفا از روح ناآروم من..تشن ... من..تایپ می ... و گریه.. پیام داد:آروم باش.. بازم گفتم از سختیا از اذیتا..گفتم از خدا شاکی ام! گفت چرا؟ گفتم دیوار کوتاه تراز خدا پیدا ن ... ! البته ن به این کوتاهی!!!کلا طولانی پیام میدم.حرفایی که الان حالشو ندارم بنویسمو گفتم گفت بازم آروم باش.. گفت تو زیارت ... رضا میخونیم ربنا لا تسلب منا ما انا فیه ینی خدایا این حالی که دارمو ازم ن ... ر دعا کن روحت همیشه متلاطم و تشنه باشه.. و من بازم گفتم و گفتم و گفتم یک و نیم شب یه رعد و برقی زد که کل اتاقم واسه سه ثانیه روشن شد از برقش!بعدم سه متر پ ... بالاتو تاریکی از رعدش!!! بش گفتم احتمالا ... آیات واجب شدم!! 3 شب خو ... دم.خواب خودشو دیدم و خ یاوری رو..جالب بود:) ... صبح رو که خوندم به خدا گفتم اگر یه نفر امروز پیام بده من نمیام برام کتابارو ب ... ر قطعا منم نمیرم! خداخیرش بده علی یه ربع به هف اس داد:) منم خدارو شکر کرده تا ده خو ... دم یه ساعتونیم دیگه میرم کلاس سروش فکر کنم تحمل این سختیای این چندوقت می ارزه که به خودم امروز یه آیس پک جایزه بدم.. ... ادامه ...

تمام تلاشم اینه که بشه

سلام به پرنده که رسیدیم گفتم این برام خیلی مهمه تاریخش رو که دید گفت از اون موقع دوستت داشته گفتم نه حدسش رو گفت گفتم من این طوری نیستم اصرار کرد گفتم تو منو نمی شناسی گفت مگه می شه نه فرصتش بود که به حدیث توضیح بدم و نه می شد توضیح داد که تمام تلاش من تو زند ... اینه که طوری زند ... کنم که او می گه نمی شه ... ادامه ...

زیاد شده...

امشب دو تا مسافر اراکی از جلو خونه رد میشدن و از دوست م و م پرسیدن دسشویی کجاست! م گفت بیان تو خونه برن دسشویی و خانمه اومد و رفت دسشویی!(خانمه حامله بود) م رفت تقریبن با زور آوردتشون تو خونه!خالم براشون ساندویچ الویه درست کرد و داد بهشون!دوست م که خونمون بود بهشون گفت: بیرون چیزی نخورید زیاد شده!رفتن!(زود رفتن ٥ دقیقه موندن)خالم میخندید فقطمیگفت با زحمت الویه درست الان میندازن دور ... ادامه ...

روزمره شماره دو

امروز به مدیر فنی گفتم بعد از ظهر کمی زود میرم. گفت میخوای عروسی کنی، گفتم نه بابا و خندیدم و کمی معذب شدم. گفت متاهل بودی نه؟ گفتم بله بله. بعدش گفتم فکر ... منظورتون اینه دوباره عروسی کنم سر همین ترسیدم. خندید و گفت تجدید فراش؟ پرسید نی نی کی ایشالا؟ گفتم هنوز زوده. تابلو فهمید یه چیزی هست که این وسط غیر طبیعی ه! تمام این سوالات طوری مطرح میشد ک بقیه میشنیدن. کمی عرق ... و رفتم بیرون خنک بشم... ... ادامه ...

چله 95- 2

"حکایتی که با نکته دان کنند" گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنندگفتم ... اج مصر طلب می کند لبت گفتا در این معامله کمتر زیان کنندگفتم به نقطه دهنت خود که برد راه گفت این حکایتیست که با نکته دان کنندگفتم صنم پرست مشو با صمد نشین گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنندگفتم هوای میکده غم می برد ز دل گفتا خوش آن ... ان که دلی شادمان کنند گفتم ... و ... قه نه آیین مذهب است گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنندگفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود گفتا به بوسه شکرینش جوان کنندگفتم که خواجه کی به سر حجله می رود گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنندگفتم دعای ... ت او ورد حافظ است گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند ادامه مطلب ... ادامه ...

برف...

امروز درموردش با سارا حرف میزدم که نمیدونی چقدر خوبه, گفتم فلسفه میخونه, موسیقی میشناسه, بجای تو میگه "شما", خیلی خوب میخنده, آرومه , ل کننده نیست, کلمه هایی که انتخاب میکنه فرق داره, بلده چجوری حرف بزنه آدم قانع شه, صداش... اون یه لعنتی به تمام معناست... شگفت انگیزه... سارا لب خند زد. گفتم میترسم.. از برف. برف همیشه برام غم خاصی رو همراهش آورده...سارا خندید, گفت لیلا قدرشو بدون. خب؟ خندیدم. گفتم بله بله میدونمولی امشب برف اومدپیام دادم: سارا دیدی بهت گفتم برف خوب نیست؟ سارا یه شکلک غم فرستاد... ... ادامه ...

ای که صدات درمانگرتر از هزار هزار سیزن فرندز!

پدرم زنگ زد حالمُ بپرسه که سر درد و دلم وا شد و نالیدم و نالیدم و گفتم از استرس نه خواب دارم و نه خوراک...گفتم پرولاپس میترالم بکوب بکوب راه انداخته و وسط خواب طپش قلب میگیرم...گفتم هزارتا کلاس باید برم و برای هزارتا امتحان باید درس بخونم.... پُشت بندش مامان زنگ زد و گفت وقتی بابات ح ُ برام گفت بند دلم شد مادر...دعا میکنم واست،غصه نخور،خب? گفتم آآآخیش برگ گُلم...گفتم آآآ خ ی ش... ... ادامه ...

دیروز

دیروز رفتیم جلسه قرآن.تو گوش دختر فامیل مون سمعک دیدم. خیلی غصه خوردم. اوایل که دخترشون دنیا اومده بود(حدود ی اله بود بچه) این خانم رو دیده بودم. پریشون حال و خیلی لاغر بود. الانم خانمه لاغر بود، ولی حال و روزش بهتر بود. ب برگشتیم مامان غصه اش رو میخورد. گفتم، دنیا خوشی هاش زود گذره. هر ی به طریقی گرفتاره. آیه قرآن هم داریم میگه همه چی برا امتحانه. یکی بی پوله. یکی مریضه. یکی همسر بدی داره. یکی بچه اش مریضه. هر ی به طریقی. منم از وقتی سمعک رو دیدم حالم دگرگونه. باز خوبه بچه حرف میزنه. لکنت هم نداره. جای شکرش باقیه. ...هر کی خانم خانما رو دید گفت، چه کوچولوئه. مینیاتوریه. ریز بودنش خوب میشه؟ اینم غصه ی منه. نگرانم بابت ریزیش....زنگ زدم به همکارم. میگه، لذت ببر از مرخصی ات. گفتم ، چشم....رئیس قبلیمون که من رو خیلی اذیت کرد سال 94، برا اون همکارمم نامه زد که بعد از 17 سال پست بالا داشتن بره صندوق وایسه. این کار باعث شد همکارم بره جای دیگه و عدو شد سبب خیر به خواست خدا. البته برای منم همین طور شد. در نهایت رفتم یه جای خوب با همکارای خوب....دلم برا همکارای خوبم تنگ شده. مخصوصا رئیس خوبم. یه شمالی مهربون، خاکی و با مرام. ... ادامه ...

چند روز پیش

چند روز پیش داشتم میرفتم کلاس ریاضی ....یه آژانس گرفته بودم نشستم تو ماشین پرسید کجا میرین من اشتباهی آدرس کلاس زبانم دادم از شانس بدم اونجایی که میخواستم برم چهارراه بود من دوباره اشتباه گفتم سمت چپ ... یه ذره فکر ... با خودم گفتم اونجا که سمت چپ نبود سمت راست بود ... بعدش با خودم فکر ... اگه دوباره یه چیز دیگه بگم راننده میگه این دختره چقدر خنگه که بلد نیست ... هیچی دیگه منم چاره ای نداشتم گوشیمو از تو کیفم درآوردم وبه بهانه اینکه دارم از مامانم آدرسشو میپرسم الکی شماره گرفتم بهدش گفتم سلام مامان آدرس کلاس ریاضیم کجا بود ؟ راننده هم فکر کرد دارم واقعا صحبت میکنم بعدش گفتم آها باشه خ ... ظ به راننده گفتم مامانم گفت سمت راسته اونم گفت باشه .... اونجوری نگام نکنید دیگه شاید اگه شما بودید بدتر میکردین ... ... ادامه ...

یادگاری

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟ گفت : آره سخت نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟ گفت : هیسسسسس. ت شدم . گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده. دوست دارم دیوونه ... ادامه ...

خوب و دور باش

از مامان پرسیدم دی ؟ خوب بود؟ گفت با خودش تماس بگیر احوالش رو بپرس.گفتم مهم نیست؛ بگذریم. حتما خوب بوده دیگه گفت مهم نبود که نمیپرسیدی. پس مهمه خوب بودنش گفتم مامان جا نذاشت برای احوالپرسی، دور باشه خوب باشه بعضیا رو فقط از دور میشه دوست داشت. گفت شکن چی ریختی برام چرا باز نمیشه تلگرام گفتم آره تقصیر شکنه اون تقصیری نداشته. ... ادامه ...

از روزهای خوب

صبح امروز سر کارم داشتم کارمو اولویت بندی می که کدومو زودتر انجام بدم تلفنایی که باید بزنم رو یادداشت یادم نره و ... یهو همسر زنگ زد الو رو که گفتم یه صدای شاد شنیدم خیلی شاد فهمیدم یه خبره خوبه تو دلم گفتم خبر خوب چی میتونه باشه؟ مگه مقاله ای هم مونده؟ گفتم چی شده شادی چه خبر شده که فهمیدیم کار ش داره درست میشه و این خوان هم داره تموم میشه گفتم باید بیام اول اینجا و ثبت کنم همون طور که غرام اینجا ثبت میشه باید شادی ها هم اینجا ثبت بشه ... ادامه ...

ظلم نکن

من معتقدم یه سری کارا تو دنیا بازخورد داره. نیت بد در مورد دیگران داشتن، بدخواهی، ظلم و ... .واقعا هم دیدم به چشمم. بابت همین خودم بد ی رو نمیخوام، سعی می کنم با زبونم نیش نزنم، ظلم نکنم و ... .اون مامان خانمی که بهش برخورده گفتم خانمه تاوان ظلمش رو داده، بهش برنخوره. به ایشون نگفتم. البته اگه شما هم ظالمی و ی رو اذیت کردی و تنت یه لحظه لرزید با خوندن متن من، تجدید نظر ی خوبه. من یه رئیس داشتم، خیلی به کارمندا و کارگراش ظلم می کرد. هر ی هم چکش رو پاس نمی کذد بهش زنگ میزد می گفت،میام جفت کلیه هاتو می کشم بیرون می فروشم، چکم نقد بشه.همین آقا جفت کلیه هاشو از دست داد و درست زمانیکه از دستشون داد رویه ی حرف زدن با بد اراشو عوض کرد. ... ادامه ...

عمر جز حسرت دیروز و غم فردا نیست*

گفتم ب کابوس دیدم؛ یه خواب وحشتناک! پرسید چی دیدی؟ گفتم فروردین ۹۷ شده بود.گفت مگه فروردین ۹۷ چک داری که کابوسه؟! گفتم بدتر از چک! همیشه از یک ماه قبل از تولدم حس میکنم چقدر بدهی وصول نشده دارم به خودم.* عنوان از فاضل نظری ... ادامه ...

دردودل یک جوان ایرانی"تازیانه میزنم به مهدی!!!"

چند وقت پیش توی تهران، توی حسینیه ای منبر میرفتم، یه جوونی اومد نزدیک سی سالش. گفت حاج آقا من با شما کار دارم. گفتم بنویس، گفت نوشتنی نیست. گفتم ببین منو قبول داری؟ گفت آره. گفتم من چند ساله با جوونا کار میکنم، ی که نتونه حرفشو بنویسه بعدشم نمیتونه بگه. یک و دو و سه و چهار کن و بنویس. گفت باشه. فرداشب که اومدیم، یه نامه داد به ما، من بردم خونه، نامه را که خوندم دیدم این همونیه که من در به در دنبالش میگشتم. فرداشب اومد گفت که: چی شد؟گفتم من نوکروتنم،من میخوام با شما یه چند دقیقهصحبت کنم.وعده کردیم و گفت که: منو چجوری میبینید شما؟ گفتم من نه رمالم نه جادوگرم چی بگم؟ گفت: نه ظاهری، گفتم بچه هیئتی زد زیر گریه گفت: خاک تو سر من کنند، تو اگر بدونی من چه جنایاتی ، چه گناهایی . فقط خوب خوبه ای که میتونم بگم از گناهایی که اینه که مادرمو چند بار کتک زدم، پدرمو زدم، دیگه عرق و و کارای دیگه شو، دیگه... گفتم پس الآن اینجوری!!!!! گفت حضرت زهرا دستمو گرفت گفت حاج آقا من سرطانی بودم، سرطانی میدونی یعنی چی؟ گفتم یعنی چی؟ گفت به ی سرطانی میگن که نه زمان حالیشه، نه مکان، نه شب عاشورا حالیشه، نه تو حسینیه، نه مکان میفهمه گ ... ادامه ...