گفتم براى ایرانى بیسیم بروم افغانستانى ستاد بازسازى رفته بودم گفته بودم ایرانى هستم آنجا بروم



"ابوعلى کجاست؟ ۳

"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید م ع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛ بسم رب ال ء و الصدیقین خیلى درگیر بسیج بودم. هفته اى یک شب گشت بسیج بود و من تا صبح در پست ایست و بازرسى بودم. هفته اى یک شب شیفت حرم بودم و شب هاى دوشنبه هم به هیئت حاج قاسم قمى مى رفتم. از طرف دیگر در طول روز هم خیلى درگیر کار بودم و برگزارى کلاس هاى بسیج و آموزش، حسابى وقتم را پُر کرده بود. خانمم شاکى شده بود و مى گفت: "هر روز بسیج! هر روز گشت! هر روز آموزش!" یک روز گفت: "مى خواهم جدّى با تو صحبت کنم." گفتم: "چى شده؟" گفت: "تکلیف من را معلوم کن. مدام گشت بسیج، آموزش، اردو، رزمایش! تا کى مى خواهى این طورى باشى؟ دیگر باید انتخاب کنى؛ یا من یا بسیج." در همان ح عصبانیت، من هم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم: "بسیج را عشق است." بنده خدا عصبانى شد و گفت: "تو خیلى کله شَق هستى." خلاصه کوتاه آمد. شهید حسن قاسمى دانا، اولین شهید ایرانى بود که به اسم م ع حرم در مشهد تشییع شد. بعد از تشییع جنازه او به حرم رفتم. در آنجا تصمیم گرفتم به بروم؛ تا قبل از شنیدن خبر شهادت حسن در فکرم بود که به بروم، اما شهادت او من را مصمم تر کرد. در یکى از سفرهاى اربعین، مقدمات رفتنم ب ... ادامه ...

"ابوعلى کجاست؟"۴

"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید م ع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛ بسم رب ال ء و الصدیقین دیگر کار هر شبم این شده بود که به آن مسجد بروم و بگویم مى خواهم به بروم و آنها هم بگویند نمى شود. آنجا تقریباً ٢٥ کیلومتر تا خانه ما فاصله داشت و تا یک هفته، هر شب موقع مغرب و عشا خودم را به آنجا مى رساندم. آن بنده خدا مى گفت: "با این رفتن و آمدن ها خودت اذیت مى شوى." من هم مى گفتم: "حالا مى آییم، ببینیم چه مى شود." بچه هاى افغانستانى مى آمدند و ثبت نام مى د و من با آنها صحبت مى . از طرفى مدارکم را هم به ستاد بازسازى داده بودم تا با توجه به شغلم که تأسیسات بود، به آنجا بروم. آنها هم گفته بودند: "براى کار تأسیسات در حرم حضرت سیدال ء [علیه السلام] خبرتان مى کنیم." قبلاً یکبار با ستاد بازسازى به کربلا رفته بودم و آنها از من راضى بودند. به خانمم هم گفته بودم در ستاد بازسازى براى کار تأسیسات ثبت نام و احتمال دارد که امروز و فردا بروم. این را گفته بودم که اگر رفتن به هماهنگ شد، متوجه نشود و از طرفى هم مخالفت نکند. یک هفته اى گذشت و دیدم هیچ اتفاقى نیفتاد. نه از گلشهر خبرى شد نه از ستاد بازسازى. از آنجا که من در مجموعه بسیج فعا ... ادامه ...

زندگى نامه خودگفته شهید م ع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛بخش نهم

بسم رب ال ء و الصدیقین "باید صد هزار تومان بدهى، " ... قبل از سال هاى ٨٣ و ٨٤ به حج عمره مشرف شده بودم اما توفیق حج تمتع نصیبم نشده بود. خیلى دلم مى خواست به حج تمتع بروم اما به سختى نوبت حج تمتع به افراد مى رسید. یک روز یکى از همسفرهاى مکه به من گفت: "اگر گذرنامه افغانستانى داشته باشى، مى توانى به راحتى ویزاى حج تمتع بگیرى." من هم که خیلى علاقه داشتم به حج واجب بروم، راه و چاه کارهاى ادارى آن را از او پرسیدم. چون در تأسیسات ساختمان کار مى ، تعدادى از بچه هاى افغانستانى را مى شناختم. به یکى از برادران افغانستانى به نام سید محمد گفتم: "سید محمد، یک گذرنامه افغانستانى مى خواهم. مى توانى برایم جور کنى؟" گفت: "بله، پول که باشد، همه چیز مى شود." گفتم: "چقدر و چطورى؟" گفت: "صد هزار تومان پول و یک ع بده تا برایت بیاورم." من هم پول و ع را به او دادم. اما اصلاً فکر نمى کارم درست شود. دیگر از آن پول دل کندم اما دو روز بعد گذرنامه را براى من آورد. وقتى گذرنامه را به من داد، دیدم گذرنامه تروتمیز و مرتبى است و در قسمت مشخصات نوشته مرتضى، ولدِ حیدر، شغل: دکان دار. دو دوتا چهارتایى با خود و بعد به حرم حضرت رضا [علیه السلام] رفت ... ادامه ...

مهد

"خانم معافی گفته بود که تو خیلی شوخ طبعی و می توانی بقیه را بخندانی!" امروز خواهرم دوباره این را برایم تعریف کرد و من به اندازه ی دفعی قبلی تعجب . خانم معافی معلم مهدم بود-حالا می گویند مربی؟- خودم را تصور می کنم که بچه های مهد را دور خودم جمع کرده ام و برایش شکلک درمی آورم و جک تعریف می کنم، تصویری که از کودکی من بسیار بعید است، تا آنجا که خودم یادم می آید، در جمع ها خج ی بودم، شاید هم به همین خاطر بود که مهد نمی رفتم، مجبورم می د بروم. هر بار ی دستم را می گرفت و با خودش می برد یک بار که مطابق معمول دیر رسیده بودم سر کلاس، خانم معافی گفته بود به به آقا، کجا بودید؟ من بی آنکه نگاهش کنم، با اخم گفته بودم اداره بودم! و رفته بودم نشسته بودم سر میزم، این هم یادم نمی آید. مادرم تعریف کرد از مهد آمده ام و گفته ام "من دیگه نمی رم، اونجا دخترا هستن!"این یکی را می توانم تصور کنم. همه زدند زیر خنده! وقتی این را تعریف می کرد فردایش چهارده فروردین بود، باید می رفتم ،روزهایی بود که از خسته شده بودم؛ سریع گفتم "اگه اجازه بدین دیگه هم نرم، اونجا هم دخترا هستن!" ... ادامه ...

در باب خانه، خانه ی دوست داشتنی

آمدم بگویم خوبم و بروم. آمدم خوبی را در برق چشمها و سرخی لپ هایم ببینی و بروم. آمدم سه بار از روی آتش بپرم و صبح زودتر از همه بیدار بشوم خودم را بیندازم توی آب گرم رودخانه و بعد بروم. خوب هستم. آمدم نشانش بدهم و بروم. کتاب حسین پناهی را پس ب ... رم ع ... هایت را پس بدهم آلبالو و زردآلو بچینم و بعد بروم. خوب می دانم که خوب می دانی که من آمدم که بروم. گفتنی ها را نگویم تنها بگویم خوبم و بروم. زند ... حوالی غروب پنجشنبه ها با فوتبال توی خاک و خل و بوی روستا ... ر کرده ولی من همچنان دارم میروم. که خوبم. که آمدم بگویم که به روی خودم نمیاورم که همه چیز چقدر از من دور می شود و من دورتر. و بعد بروم. آمدم آ ... ین خداحافظی را نکنم آمدم با تو دعوا نکنم آمدم تمامش نکنم نکنم و نکنم و کرده شدم. گفتم خوبم. گفتم خوب باش. نگران نباش. نمی مانم. آمده ام که بروم. نگفتم ... ابش نکن نگفتم عیبی ندارد نگفتم بگذار آ ... هفته کنار هم عمری را زند ... کنیم نگفتم چقدر دلم لک زده برای شاه توت ... ی از باغ همسایه نگفتم همه چیز می رود همه ... می رود حتی تو حتی من اما این را بدان که من خوبم که تو خوبی که ما زنده می مانیم با وجود تمام این رفت و آمد ها. نگفتم. تنه ... ادامه ...

"ابوعلى کجاست؟"5

"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید م ع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛ بسم رب ال ء و الصدیقین سه نفر بودند. پیش هر کدام که مى رفتم، مرا به دیگرى حواله مى کرد. فهمیدم که اصلاً نمى خواهند مرا ببرند. حقیقتاً دلم خیلى ش ت. همان جا به حرم حضرت رضا [علیه السلام] رو . اشکم هم درآمده بود. گفتم: "آقاجان چند سال است که نوکرى درِ خانه ات را مى کنم. حاشا به کرمت که اینجا کار را راه نیندازى." شاید ده دقیقه بیشتر نگذشت که یک سمند سفید آمد. با اینکه افراد داخل ماشین را نمى شناختم، اما با گذرنامه پیش یکى از آنها رفتم و گفتم اگر ى بخواهد کارى کند، همین بنده خدا است. گفتم: "حاج آقا ما مدرک داریم و ثبت نام هم کرده ایم، اما اینها مى گویند شما ایرانى هستید." گفت: "لابد ایرانى هستید دیگر!" من با لهجه مشهدى صحبت ، براى همین برایشان سخت بود که بپذیرند من افغانستانى هستم. گفتم: "حقیقتش مادرم ایرانى و پدرم افغانستانى است. خودم در مشهد به دنیا آمدم و تا حالا هم از مشهد پایم را بیرون نگذاشته ام. ما از همان اول در مشهد بزرگ شدیم و پدرم از مادرم جدا شده است. الان پدرم در افغانستان است. این هم مدرکم." گذرنامه را نگاه کرد و گفت: "گذرنامه را کى ... ادامه ...

سفر

میخواستم بروم بالای کوه و فریاد بزنم بعد دیدم حالش را ندارم.. دیدم خالی خالی ام حتا به نظر می رسید مبهوتم.. صاعقه زده بود به جانم انگار.. ماهور آمد توی مسنجر ..نمی دانم داشت چه می گفت! حس ... تنها کاری که دلم میخواهد ... م این است بروم اصفهان. باید می کندم از اینجا! به ماهور گفتم هزینه رفت و برگشت و دو شب ماندن چقدر می شود؟ گفت می پرسد برایم.. باید می رفتم..تقویم را چک ... .. پولهایم را جمع زدم.. دیوان ... خوبی بود.. میخواستم به ... ی نگویم.. میخواستم بروم یل ... کنم برای خودم! میخواستم فراموشی ب ... رم.. ماهور گفت از الان دارم فکر می کنم کجاها باید ببرمت.. من جایی نمی خواستم بروم.. من میخواستم ... م از خودم.. میخواستم از دست و پا زدن توی لجن خلاص شوم.. میخواستم از بوی ... ی که گرفته بودم فرار کنم.. اصلا اگر میرفتم و دنیا یادش می رفت بودنم را خیلی خوب می شد ماهور جانم! ... ادامه ...

بروم دلم می ماند و نروم هم دلم می ماند!

یک کار سه روزه ای پیش آمده که لازم است بروم تهران. چهل روزی ولی، منتظر مانده بودم برای این روز. وقتی به من گفتند عصر، تنها سکوت جوابش بود. می گویند هیچ وقت آینده را پیش بینی نکنید. بارها برایم اتفاق افتاده است. انتظار هرچه را داشته ام، نرسیده ام. اما این بار، دوگانه ترین ح است. بیش تر دلم می خواهد نروم، تنها به خاطر چند ساعت! اما می خواهم بروم، تنها به خاطر چند ساعت! نمی دانید چه تضاد لعنتی ای ست! هم می خواهم بمانم و هم بروم. جالبش این جاست که هم رفتن و هم نرفتنش، تنها به یک علت وابسته است. یک علت که هم موافق می شود و هم مخالف. ... ادامه ...

خاطره بازی

به نام خدا به آقای همسر گفتم من اینجا پیاده می شوم. هنوز مانده بود تا دانشکده. کمی بعد از در شرقی پیاده شده بودم و با آهسته ترین سرعت ممکن قدم زده بودم. فکرها و خاطره ها و روزها مثل مهمانان ناخوانده یکی یکی سر و کله شان پیدا می شد. اطراف را نگاه کرده بودم و آرام قدم زده بودم. به دوراهی ها که رسیده بودم تردید کرده بودم. از کدام بیشتر خاطره دارم؟ کدام سهم امروز است؟ خاطره ها و آدم ها قدم به قدم با من آمده بودند. به نیمکت های دانشکده که رسیده بودم مکث کرده بودم، کدام درخت، کدام صندلی، کدام سایه دوست داشتنی را انتخاب کنم. روزهای کارشناسی مثل یک کتاب پیش چشمم ورق می خورد و من خودم را س بودم به آفتاب مهربان پاییز و نفس کشیده بودم. از صبح توی خانه گفته بودم میخواهم بروم درس بخوانم. گفته بودم اینجا نمی شود، دلم هم برای تنگ شده. فاطمه را گذاشته بودم و آمده بودم. کتاب هم برداشته بودم ولی راستش تنها چیزی که اهمیت نداشت درس خواندن بود. آدم ها نمی فهمند برای ی که خاطره هایش را گم کرده، قدم زدن در مسیر همیشگی به اندازه درس خواندن برای آزمون جامع یکی دوهفته بعد حیاتی است. ... ادامه ...

رفته بودم ولی.. بر گشتم

رفته بودم.. رفته بودم که گم و گور شوم. گفتم حالا که پاییز دارد برگ ها و بارانش را بر می دارد و همانطور که بی صدا آمده بود بی صدا و بی خداحافظی می رود ، من هم دلتن ... هایم را بردارم و بروم.. ولی دوباره برگشتم. میخواستم بروم که شاید سر از کار پاییز و این آمدن و رفتن های ناگهانی اش در بیاورم.. که بفهمم کجا آرام می ... رد، اما.. نمی دانم! منصرف شدم .. دلم لرزید.. برگشتم. ترجیح دادم پاییز تا همیشه برایم یک هجوم ِ ناگهانی و مرموز باشد.. برگشتم با نقطه چین هایی که در جمله هایم زیاد تکرار می شوند.. من موقع نوشتن لکنت زبان می ... رم .. چند روزی هست که دوباره برگشتم.. به وبلاگم.. میان ِ آدما.. به دوست هایم .. به شعر.. به زند ... تصمیم های خوبی گرفتم .. شادی های کوچکی برای خودم دست و پا ... و به چیز های خوب فکر ... .. و حالا آرام گرفته ام و منتظر اتفاق های خوبی هستم که در راهند.. منتظر شبی که طولانی تر از همه ی شب هاست.. منتظر اولین برف.. منتظر خانه تکانی عید.. منتظر چهار شنبه سوری پر سر و صدا و هیجان ان ... ز.. و منتظر بهار.. عید.. و تمام روز های خوبی که در راهند.. این چند روز زیاد به خودم فکر ن ... .. به اینکه برای خودم کاری ... م.. بیشتر به فکر حال ِ ... ادامه ...

دلم غرق خون است

می خواهم با پای دل بروم .. بروم نه! بشتابم به کمک ز له زدگان....کاش دخترک بزرگتر بود... یا نه حتی همسرجان اجازه می داد با دخترک بروم...من خوب پرستاری می کنم! خوب جان می دهم به این کار!!!!!!!- دلم غرق خون است! ع ها را که می بینم زار می زنم! .. به زمین چنگ می زنم! ع های تن بی جان ک ن در آغوض و پدر و مادر!!!!!!!!آخ خداخداااااااااااااااااااااااااااا ... ادامه ...

انتحار در نیمه شب

خودش رفته بود اما نمی گذاشت من بروم. می خواست همیشه مثل یک شبح توی زندگی اش باشم. رفتن من دیوانه اش نمی کرد اما یک گوشه ی ذهنش را درگیر می کرد. اما او این را نمی خواست. او باید تمام ذهنش آزاد باشد. تمام ذهنش درگیر موفقیت هایی باشد که قرار بود بدون من رخ دهد. این بود که هربار بوی رفتن من می آمد مهربان می شد و تا چمدان را زمین می گذاشتم خیالش راحت می شد و مرا همانطور یک لنگه پا دم در رها می کرد و خودش می رفت!این مرا آزار می داد. شده بودم مثل جانوری که او توی قفسم انداخته بود. نه خودش به من آب و غذا میداد نه قفس را باز میکرد که بروم! باید هروقت می خواست می بودم و هروقت می خواستم نبود. آ یک شب به سیم آ زدم. گفتم مرا رها کن. برای خودم هم خیلی سخت بود اما دوست داشتم کمی هم او برنجد. کمی هم او ذهنش درگیر شود. اگر تمام خوبی های نبودن مرا می خواست، باید کمی هم بدی های نبودنم را می چشید. گفتم خداحافظ. بگذار به جای هیچ جایی از ذهن او و تمام ذهن من، یک گوشه از ذهن او و یک گوشه از ذهن من درگیر باشد. هردویمان با یک ذره غصه کنار می آییم. بگذار این سکانس آ را هم هر دو با هم بازی کنیم. خداحافظ. ... ادامه ...

شکارچی

کنار همین برکه بود که با اولین بوسه هایتمور مور شدم ... گفتم بس است دیگر بیا برویم گفتی باز هم ببوس گفتم همسایه ی روبرو می بیند گفتی صاحبخانه اش آب مروارید دارد گفتم پدرت می فهمد گفتی هیچ وقت مرا نفهمیده است گفتم باید به شکار بروم گفتی شکارت می شوم... کاش آنقدر بوسیده بودم که پدرت فهمیده بود کاش صاحبخانه ی روبروآب مروارید نداشت کاش همان روز شکارت می ... ... حالا باید هر روز هِی بنشینم و به تو فکر کنم هِی راه بروم و آه بکشمو مدام در آب همان برکهبه شکارچی ترسویی زُل بزنم که روزی از شکار خود ترسیده بود ! مسعود احمدی ۲۷ مهر ۹۵ پ. ن: یک واگویه ی شبانه ... ادامه ...

قبول!

دلم میخاهد به بیرون بروم! خوش بگذرانم و عشقو حال کنم! اما نه ... ی هست که با او بیرون بروم نه اینکه نمیدانم بخاهم بروم بیرون کجا بروم و چه کار ... م! قبلا این طور نبود! ساعت ها تنها برا خودم در کوچه ها و خیابان میگشتم و لذت میبردم. اصلا اینکه خودم را به خیابان بسپارم و پیاده هرجا که میخاهم بروم و گذر زمان را احساس نکنم یکی از بهترین تفریحاتم بود! اما الان اکثرا در خانه ام و هیچ برنامه ای ندارم! وقتی هم قرار است با یک جمعی بیرون بروم انقدر مرا به وجد نمی اورد! از همه بدتر این است که هیچ تلاشی برای تغییر وضعیتم انجام نمیدهم و خیلی ارام به ان تن داده ام و از ان ناراحت نیستم و قبولش کرده ام! ... ادامه ...

من بودم و ...

من بودم و یک مشت خط خطی من بودم و یک صورت نیمه کاره من بودم و بارانی که معصومانه میبارید من بودم و یک راه بی پایان یک زندگی بر باد رفته من بودم و گریه های شبانه من بودم و هستم من زنده ام با یاد تو زنده ام و زندگی میکنم با همان حس بهاری تو اری من دلتنگم مگر جرم است ؟ مگر اشتباه است ؟ من دلتنگم . دلتنگم . دلتنگم دلخونم . دلخونم . دلخونم نم نم بارونم... من بودم و هستم و یک زندگی تمام شده من 19 سال بودم با 19 هزار سرکوب طرد شدن من 19 سالم است ولی انگار 190 سالم است... من بودم و هستم و خواهم بود تو اگر میخوای نباش تو هی لج کن از من دور شو شاید من حال و هوایت را بد میکنم شاید زیادی در تو غرقم ولی مگر چیست ؟ جرم که نیست... آقای ربات - غرق ... ادامه ...

فرزانگی!!

فرزانه کارمند بیمارستان است.می گفت خواهرم سزارین کرده و گفته که بیا امشب را پیشم بمان گفتم شرمنده با دوستانم می خواهم بروم تئاتر ببینم.گفت که دخترم گفته عطر نصفه ات را بده به من گفتم نه برای خودم است. ام که خیلی هم بهم خوبی می کند زنگ زده گفته برایم نوبت فلان را بگیر من هم آبرویش را پشت تلفن برده ام که آن دفعه که مریض بودم احوال پرسی نکردی و گوشی را قطع .می گفت به درک که برادرم کارندارد.به درک که فلان چیز خانه ی پدری ام اب است فقط و فقط خودم.بعد رو کرد به من و گفت:اگه می خوای همه حسابت کنن تو هم راه منو پیش بگیر و هروقت اسم من یادت افتاد یاد رفتارم بیفت که من بهش میگم فرزانگی!! ... ادامه ...

پیگیـر شهــادت بــود ..

محسن پیگیـری خاصے براے شهـادت داشت ، عیـد با خانمش آمد پیش من خیلی نصیحتش ڪردم ڪہ محسن نمی خواهد، تو بچہ داری و… هیچ جورے توی ذهنش نمی رفت... روز آ ے ڪہ آمد پیش من، گفت: « حاجـی، چرا من نمی توانم بروم؟ چرا کارم جور نمی شود کہ بروم؟» گفتم: «محسن، یڪ جای ڪارِت گیر دارد؛ مثل مایی. برو آن گیـر را درست ڪن.» باتعجب گفت: «من فهمیدم کجای کار گیر دارد: مـادرم راضی نیست!» من هم می دانستم که نمی رود پیش مادرش تا رضایت بگیرد؛ گفتم: «پس برو رضایتش را به دست بیـاور.» احساس هم ڪردم کہ نمی رود. ولے با مادرش کہ صحبت ڪردیم، می گوید کہ رفته آنجا، بہ دست و پای مـادر افتاده و گریه شدید ڪرده که از گریه اش پاهای ایشان خیس می شده است. به مـادر ماس ڪرده است: «اجازه بده من بروم.» مـادرش هم می گوید: «برو؛ ولے شهید نشو » ڪہ محسن در جواب گفته است: «نه، من می روم؛ ولی عزیز می شوم مادر.» راوی : جناب حمید خلیلی ( مدیر انتشارات شهید ڪاظمی ) کانال جاماندگان قافله @jamondegan ... ادامه ...

صد و بیست و دوّم

حرف زدیم و حرف زدیم. گفت ده سال پیش رفتم سفارت فلان کشور، پرس و جو ، می خواستم بروم، بکّنم از این جا و بروم و دیگر هرگز برنگردم. حرف زدیم و گفت حالا دیگر نمی شود رفت، اگر تنها بودم پنج سال پیش رفته بودم، حالا زن دارم، بچه دارم، غم غربت اذیتشان می کند، زندگی مان هم این جا به هدر می رود رسما. زندگی در این جا «زنده»گی نیست، تحمل روزها به بهانه گذر از آن هاست. به بهانه این که امروز تمام شود و فردا بیاید و فردا هم تمام شود و همین طور تمام شود و ته تهش دیگر چیزی باقی نماند. حرف زدیم و حرف زدیم و تهش گفت برو، نمان. ... ادامه ...

تفاوت آدم ها

چند وقت پیش یک نفر زنگ زد موبایلم. پستچی بود! مجله ای که اشتراکش را گرفته بودم و زمان گرفتن اشتراک آدرس خانه مامان بابا را داده بودم برده بود آنجا و هیچ در را باز نگرده بود و از روی شماره ای که روی پاکت مجله بود زنگ زده بود به من. گفتم دیگر آنجا زندگی نمی کنم. گفت فعلا همان دور و برهاست زنگ بزنم ببینم کی می تواند بسته را تحویل بگیرد تا بسته برگشت نخورد اداره پست. زنگ زدم و هلاصه قرار شد کی از همسایه ها بسته را بگیرد. بهش زنگ زدم و او هم رفت بسته را تحویل آن همسایه داد.امروز یک پستچی دیگر آمد دم در خانه خودمان. خانه ما طبقه اول است و وقتی در آیفون را باز می کنیم در آپارتمان مشخص است و فاصله اش 5 تا پله بیشتر نیست. پستچی حاضر نشد این 5 تا پله را بیاید بالا و توی چشم هاشم نگاه کرد و گفت خانم بیا بگیر بسته ات رو. من هم مجبور شدم بروم شال و کلاه کنم و بروم در کوچه تا بسته را بگیرم.تفاوت این دو پستچی احتمالا در میزان حس نوعدوستی و همدلی شان بود. آدم ها متفاوتند و فکر می کنم کار ما این است که بفهمیم ریشه این تفاوت ها در چیست و سعی کنیم مداخله هایمان در روان آدم ها، در جامعه، آموزش و برنامه هایمان طوری باشد که این ... ادامه ...

تفاوت آدم ها

چند وقت پیش یک نفر زنگ زد موبایلم. پستچی بود! مجله ای که اشتراکش را گرفته بودم و زمان گرفتن اشتراک آدرس خانه مامان بابا را داده بودم برده بود آنجا و هیچ در را باز نگرده بود و از روی شماره ای که روی پاکت مجله بود زنگ زده بود به من. گفتم دیگر آنجا زندگی نمی کنم. گفت فعلا همان دور و برهاست زنگ بزنم ببینم کی می تواند بسته را تحویل بگیرد تا بسته برگشت نخورد اداره پست. زنگ زدم و خلاصه قرار شد یکی از همسایه ها بسته را بگیرد. بهش زنگ زدم و او هم رفت بسته را تحویل آن همسایه داد.امروز یک پستچی دیگر آمد دم در خانه خودمان. خانه ما طبقه اول است و وقتی در آیفون را باز می کنیم در آپارتمان مشخص است و فاصله اش 5 تا پله بیشتر نیست. پستچی حاضر نشد این 5 تا پله را بیاید بالا و توی چشم هایم نگاه کرد و گفت خانم بیا بگیر بسته ات رو. من هم مجبور شدم بروم شال و کلاه کنم و بروم در کوچه تا بسته را بگیرم.تفاوت این دو پستچی احتمالا در میزان حس نوعدوستی و همدلی شان بود. آدم ها متفاوتند و فکر می کنم کار ما این است که بفهمیم ریشه این تفاوت ها در چیست و سعی کنیم مداخله هایمان در روان آدم ها، در جامعه، آموزش و برنامه هایمان طوری باشد که این ... ادامه ...

باید به تهران بروم

ی درباره ی چگونگی دعوتش به شورای انقلاب ی می فرماید: «من در مشهد سرگرم کارهای این شهر بودم، با برادرانی که در مشهد بودند در جریانات عمومی عظیم مردم، ما هم داخل بودیم و فعالیت می کردیم. مرحوم شهید مطهری چند بار تلفنی به طور مستقیم و با واسطه به من اطلاع دادند که باید به تهران بروم. من تصور می که برای همین کارهای معمولی خودمان ـ که مشترکاً خیلی کارها داشتیم چه کارهای علمی و ایدئولوژیکی و چه کارهای ، می گویند به تهران بروم. ادامه مطلب ... ادامه ...

خواب برای فراموشی

یک جور بدی ام این روز دو سه روز. خیلی بد.امروز رفته بودم برای خانم مهربان از پزشک ن گواهی بگیرم تا فردا ببرم برای کارگزینی . مطب کناری روانپزشک بود. همان که بعد از شنیدن ماجرای من اشکش درآمد. یک لحظه حس شدیدی داشتم که بروم بدون نوبت داخل و بگویم آقای حالم خیلی بد شده .. دارو بدهید.نرفتم. سوار ماشین شدم و توی نورهای تند رانندگی و با احتیاط آمدم خانه. گفته بود: تو خیلی قوی هستی.خیلی. و چون سر آن اتفاق نش تی بعد ازین هم نخواهی ش ت . درباره ی تصمیمی که گرفته ای هم با تو موافقم. من امشب یادم آمد که گفته بود: خیلی تحت تاثیر کارت قرار گرفتم . بله نشسته ام اینجا با یک بغض خیلی پر و خیلی آماده ی ش تن. منتها دارم به حرف فکر میکنم.هی میخواهم جزییات حرفش را یادم بیاید تا شاید بهتر شوم....حسین و فارس خو ده اند.من فردا هشت کلاس دارم ولی نمی خواهم بروم. دلم نمی خواهد کلاس بروم.قابل درک است؟ عشایم را که بخوانم خواهم خو د. ... ادامه ...

کریمی: این بار از فوتبال بروم دیگر برنمی گردم/ کجا از من حمایت کرده است؟!

سرمربی سپیدرود رشت گفت: من امروز در این فوتبال هستم و شاید فردا نباشم، این دفعه هم بروم، دیگر من را در این فوتبال نمی بینید. ... ادامه ...

بی آبرویی...

این روزها همه ی آن هایی که می شناسم، رفته اند. رفیقم رفت. هیئت رفت. همسایه رفت. آشنایان وبلاگی رفتند. اینستاگرامی ها رفتند. جامانده ها هم لحظه آ رفتنی شدند. این روزها با هر کلمه و ع ی که از آنجا می بینم دلم آتش می گیرد. یکی بود که هرروز از این پست های دل سوز می گذاشت و من هربار می گفتم خدا کند نتواند برود دلم خنک شود از بس دلم را خون کرده. اما رفت. آبرو داشت که راهش دادند. آن پست پیامکی را یادتان هست؟ که بعد از سخنرانی قرائتی گذاشته بودم؟ ساعت هشت وچهل وشش دقیقه ی شب. در حالیکه تمام سرم خیس آب بود و باد سردی هم می آمد و ارتفاعات تهران هم که سرمای شبش معروف است. دقایقی بعدتر بود که از ته دل خواستم تا وقتی آبرو ندارم مرا راه ندهد. راستش از خودم و از انسانیتِ ازدست رفته ام خج زده ام. شرمنده ام. اما گمان حالا اینطور به نظرم می آید که دروغگویی بیش نیستم. اما همان شب بود که از ته دل خواستم تا آبرومند نشده ام نروم. خواستم که با آبرو بروم. با وجدانی بیدار. با انسانیتی پابرجا. انسان بشوم و بروم. خوش به حال شماهایی که آبرومندید و رفتید. بد به حال من که نه آبرویی دارم و نه رویی. رو سیاه تر از ی که می داند و عمل نمی کند، ... ادامه ...

خواب بد

به خاطر دارمش، کمی محو و گنگ اما هنوز جایی در ذهنم دارد. دوران بعد از عمل کمر بابا بود و من شاید چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم. آن شب خواب بد دیده بودم؛ خو تلخ درباره بابا. انگار با این که تمام مدت مربوط به آه و ناله های عمل و بعد آن را در خانه بودم اما تاثیرش را رویم گذاشته بود. از تخت سفید کوچکم برخاسته بودم و دم در اتاق بابا اینها ایستاده بودم. ترسیده بودم. کمی که گذشت در آغوش بابا و مامان جاگیر شده بودم. آرام تر بودم انجا، انگار انجا خواب بدم چیزی بی مورد بود و دیگر هیچ کدام از آن ات سیاه روی سقف که در تاریکی کمین کرده بودند، برایم خطری نداشتند. آنجا امن بود. حالا هم دلم جای امنی میخواهد. دلم میخواهد بروم دم در اتاق و بگویم خواب بد دیدم؛ خو درباره بابا و درد قلب های این روزهایش. بگویم دلم آغوش بابا را میخواهد، برای ساعت ها... میخواهم بروم میان آغوش بابا و تصویر دست روی قلب و صورت جمع شده اش خو بیش نباشد و نگرانی من بی مورد باشد، توهم باشد، مثل همان ات سیاه روی سقف در دوران کودکی ام. اصلا میدانی؟ مدت هاست دلم تنگ است و من نمیتوانم بفهمم چطور این قدر دلم تنگ پدریست که هر روز میبینمش. چطور میشود ی را این ... ادامه ...

دلم برای نجف تنگ است...

کاش می شد، بروم نجف ... بروم پیش بابایم ببینم بعد هم ی جرات دارد دخترش را اذیت کند؟؟؟؟؟ ... ادامه ...

از آنجا شروع شد و «آن»

کودک سر به هوایی بودم. میان جمعیت عزادار، یک آن دستم را از دست پدر رها دیدم و رفتم. به کجا؟ نمی دانم! فقط راه می رفتم و دسته های عبوری را تماشا می . دسته هایی که صدای موزون و ضرب دارِ طبل و سنج و زنجیرشان بند دلم را می کرد ولی دوست داشتم اگر نمی توانستم جای یکی شان باشم، دست کم دنبال تک تک شان بروم. پنج ساله بودم و هنوز جغرافیای محله مان را نمی دانستم. شب شده بود. گم شده بودم اما خیالم راحت بود. مردم مشکی پوش با چشم ها و صورت های گریان، هیچ حس غریبه ها را نداشتند. انگار هر کدامشان یک پدر بودند یا برادر. که اگر اراده می راه خانه را نشانم می دادند. هنوز نمی دانستم کجا می روم و دنبالِ چه؟ انگار هنوز سیراب نشده بودم. توی همان سرگردانی رسیده بودم به یک بلندی. جایی که به میدانی بزرگ، اشراف کامل داشت. آنجا محل همه‎ی دسته های عزا بود. صدای طبل ها و سنج ها، ذکر یا حسین ها و العطش ها با هاله ی دود اسپندها و کوبش زنجیرها بر شانه ها به اوج رسیده بود. یادم است دقیقه های طولانی ایستادم و نگاه . آن میان، روضه خوانی که روی سن رفته بود و می خواند، ماجرای تنهایی حضرت رقیه را تعریف می کرد. من شیفته ی قصه ها بودم. شیفته ی حادث ... ادامه ...

اما از اسمم نمی گذرم. محیا او

گفتم «کاش خواهر داشتم» و یادم نیست که پیش از این چنین آرزویی کرده باشم. فقط دلم خواست همین دو و چهل و سه دقیقهء نیمه شب بلند شوم بروم توی اتاقش. اتاق خواهر پنج سال بزرگ تر از خودم که ارشد تغذیه یا در ح خوش بینانه تر معماری می خواند. نامزدش یکی از همین آشناهای زن عموهاست و هنوز به هم خانوم و آقا می گویند. بروم خودم را بیاندازم کنارش روی تخت و توی بغلش گریه کنم. احتمالن به احوالاتم آشناست و خیلی چشم هایش گرد نمی شود. فقط نگران و دلجو می پرسد «چی شده جوجه؟» یک دل سیر که گریه می گویم «میم رو که گفته بودم...» سرم را می گرفت توی دست هاش و می گفت «چقد گفتم این راهش نیست...» و من می گفتم «نه نه چیزی نشده. فقط دلتنگم. گیجم. گمم. نمی دونم...» همهء حرف هایی که نوشتنشان دلمرده ام می کند را بهش می گفتم و فقط سکوت نمی کرد. برایم حرف می زد. تا صبح حرف می زدیم و حالم که خوب می شد قرار حلیم می گذاشتیم. ماشین را برمی داشتیم می رفتیم دورترین نقطه از این جا. رفت را او می راند، و وقتی دو تا کاسه حلیم نصفه خوردیم، برگشت را من. تا ناهار و صدای گرم و مهربان مامان از بیرون اتاق هایمان که «بسه دیگه خوابالوها پاشید ناهار» می خو دیم و به ... ادامه ...

از آنجا شروع شد و «آن»

کودک سر به هوایی بودم. میان جمعیت عزادار، یک آن دستم را از دست پدر رها دیدم و رفتم. به کجا؟ نمی دانم! فقط راه می رفتم و دسته های عبوری را تماشا می . دسته هایی که صدای موزون و ضرب دارِ طبل و سنج و زنجیرشان بند دلم را می کرد ولی دوست داشتم اگر نمی توانستم جای یکی شان باشم، دست کم دنبال تک تک شان بروم. پنج ساله بودم و هنوز جغرافیای محله مان را نمی دانستم. شب شده بود. گم شده بودم اما خیالم راحت بود. مردم مشکی پوش با چشم ها و صورت های گریان، هیچ حس غریبه ها را نداشتند. انگار هر کدامشان یک پدر بودند یا برادر. که اگر اراده می راه خانه را نشانم می دادند. هنوز نمی دانستم کجا می روم و دنبالِ چه؟ انگار هنوز سیراب نشده بودم. توی همان سرگردانی رسیده بودم به یک بلندی. جایی که به میدانی بزرگ، اشراف کامل داشت. آنجا محل همه‎ی دسته های عزا بود. صدای طبل ها و سنج ها، ذکر یا حسین ها و العطش ها با هاله ی دود اسپندها و کوبش زنجیرها بر شانه ها به اوج خودش رسیده بود. یادم است دقیقه های طولانی ایستادم و نگاه . آن میان، روضه خوانی که روی سن رفته بود و می خواند، ماجرای تنهایی حضرت رقیه را تعریف می کرد. من شیفته ی قصه ها بودم. شیفته ی ... ادامه ...

دوست دارم بروم، سر به سرم نگذارید

چند صد کیلو کالری انرژی در وجودم است که نمی دانم چطور آزادش کنم. کتاب بخوانم؟ نشریه بزنم؟ بدهم به ؟ بروم طلبه شوم همه ی عمرم را در روستاها و ای کوچک ایران تبلیغ دین کنم؟ بروم کتابفروشی بزنم و هر آمد کتاب ب د ماسش کنم فکر کن، عوض شو، تسلیم نشو، شجاع باش ... شب ها نقاب قرمز شاخ دار بزنم به صورتم و با قدرت های ماورایی به جنگ فساد این مملکت بروم؟ انتظارم را از جامعه ی آ ا مانی پایین بیاورم؟ کنج عزلت گزینم؟ دعا کنم جامعه را فساد و تباهی پر کند تا حضرتش زودتر ظهور کنند؟ بنشینم اول از همه فکری به حال این قاط فکری ام کنم؟ سبک زندگی ام را عوض کنم؟ بروم همه ی کولرهای دنیا را سرویس کنم؟ خسته شوم؟ کلافه شوم؟ تمامش کنم این همه نق زدن را؟ ... با این همه انرژی چه کار کنم؟ شانه ات را میاوری یک دل سیر گریه کنم؟ ... ادامه ...

با آن ی بروم که دوستش دارم

می خواهم با ی بروم که من دوستش می دارمنمی خواهم هزینه ی این همراه شدن را حساب و کتاب کنمیا اینکه به خوبی و بدی اش فکر کنمحتی نمی خواهم بدانم دوستم دارد یا نهفقط می خواهم با آن ی بروم که دوستش دارمبرتولت برشتترجمه : بهنود فرازمند ... ادامه ...

۵۲۱

اگر یکبار دیگر بروم آنجا کی بیاید بیرونم بکشد از آنجا؟ اگر هم بیایم هی راه به راه بلند می شوم می روم آنجا. ماندگار می شوم، تلپ می شوم همانجا. بدبخت می شوم. نمی روم هیچجا. می مانم همینجا. از لای در نگاه می کنم. از پشت بوته ها، از سر کوچه ته کوچه را دید می زنم. کوچه های اینجا زشت است مثل یزد نیست که سقف داشته باشد محو دیوارهای قهوه ای و سایه های کف آسف شوی و برای دیدن بهترین ح ماه زاویه صورت و بدنت را عوض کنی. دلم می سوزد که دو ماه دیگر ۹۰ کیلومتر بیهوده بروم و بیایم و به هیچ کجا نرسم. دلم فقط توی دلم می سوزد. از درون خودم را می خورم و از بیرون ککم هم نمی گزد و لی لی بازی می کنم. فقط بعضی شب ها از زیر پتو درنمایم. سه شب زیر پتو می مانم. می آیم بیرون و می پرسم امروز چند شنبه است. بدون اینکه با خودم طی کرده باشم اگر زوج باشد یا زوج به علاوه یک می روم زیر پتو می خوابم. اگر عدد اول باشد باز هم می روم می خوابم. شنبه و هم که حساب نیست آنها را هم می گیرم می خوابم. یک بز بی احساسم که فقط می گیرم می خوابم و خواب دیوار های یزد را می بینم که بابا با غمناله می گفت دوستشان ندارم. دلگیرند. این دفعه بروم آنجا تا ابد برنمی گردم. خوش ... ادامه ...

اما از اسمم نمی گذرم. محیا او

فکر «کاش خواهر داشتم» و یادم نیست که پیش از این چنین آرزویی کرده باشم. فقط دلم خواست همین دو و چهل و سه دقیقهء نیمه شب بلند شوم بروم توی اتاقش. اتاق خواهر پنج سال بزرگ تر از خودم که ارشد تغذیه یا در ح خوش بینانه تر معماری می خواند. نامزدش یکی از همین آشناهای زن عموهاست و هنوز به هم خانوم و آقا می گویند. بروم خودم را بیاندازم کنارش روی تخت و توی بغلش گریه کنم. احتمالن به احوالاتم آشناست و خیلی چشم هایش گرد نمی شود. فقط نگران و دلجو می پرسد «چی شده جوجه؟» یک دل سیر که گریه می گویم «میم رو که گفته بودم...» سرم را می گرفت توی دست هاش و می گفت «چقد گفتم این راهش نیست...» و من می گفتم «نه نه چیزی نشده. فقط دلتنگم. گیجم. گمم. نمی دونم...» همهء حرف هایی که نوشتنشان دلمرده ام می کند را بهش می گفتم و فقط سکوت نمی کرد. برایم حرف می زد. تا صبح حرف می زدیم و حالم که خوب می شد قرار حلیم می گذاشتیم. ماشین را برمی داشتیم می رفتیم دورترین نقطه از این جا. رفت را او می راند، و وقتی دو تا کاسه حلیم نصفه خوردیم، برگشت را من. تا ناهار و صدای گرم و مهربان مامان از بیرون اتاق هایمان که «بسه دیگه خوابالوها پاشید ناهار» می خو دیم و به ق ... ادامه ...

گوش کجاست...؟

بسم الله... سلام! + یک چیزِ بدی را فهمیده ام. چند وقتی هست که فکر می کنم به تر است بروم دانش گاه و برگردم خانه؛ همین. نمی دانم چه طور شده که این همه راه های نرفته ریخته روی سرم. نمی دانم چرا دارم خلافِ اه ی که برای این وبلاگ چیده بودم عمل می کنم و غرهایم را این جا می نویسم. می دانید؛ کاشکی می شد یک حصار بکشم دورِ خودم و جلوتر نروم. این راه خیلی دارد سخت می شود. توی دانش گاه، آدم ها خیلی با من فرق دارند. و من دقیقا چه مرگیم شده که خوش م نمی آید از این وضعیت خدا می داند. و من چه بیماری ای گرفتم که به رنک شدن فکر می کنم خدا می داند. و من چه طور شده که رضایت داده ام به همین سیرِ خسته کننده ی حوصله سربر توی دانش گاه، خدا می داند. شاید دل م می خواهد بروم قطعه ی بیست وچهار. شاید دل م می خواهد بروم کویر چند روزی. شاید دل م می خواهد به همه بگویم: می شود کمی به من افتخار کنید؟ شاید دل م می خواهد دوباره بروم پروان و املا درس بدهم، انشا درس بدهم، زبان درس بدهم. های، های، های. برایم مهم نباشد هیچ چیز، درست می شود این اوضاع...؟ پ.ن یک: فکر کنم روزی که آدم های دور و برم با انتخاب های من کنار بیایند دیگر مرده باشم. پ.ن دو: حرف هست عز ... ادامه ...

رنج چیزی عمیق تر از درد است.

نه اینکه دیگر زخمی نمی شوم. نه اینکه مقاوم شده باشم. هنوز مقاوم نیستم. هنوز خیلی حرف ها زخمی ام می کند. اما دیگر فرار نمی کنم. صبر می کنم. به خودم می گویم جراحی درد دارد. جای پارگی و بخیه آدم را آتش می زند. اما تهش به نفع خودبیمار است. زنده می ماند. خوب می شود. می روم ر.وانشناس و دردم می آید. به خودم می گویم:" راست بگو این همه درد که مال حرف اون نیست. می تونی گریه کنی. اما اگه ندونی داری واسه چی گریه می کنی، یا اگه به خاطر یه دلیل یه اشتباه گریه کنی. فقط اشکاتو هدر دادی" سرم را فرو می برم توی پتو. بعد می بینم نمی توانم آرام گریه کنم. باید هق هق کنم. مثل آن غروبی که حالم بد شده بود و می خواستم بروم راه بروم که یادم برود. حاضر شده بودم و می خواستم بروم بیرون. اما یک لحظه دیدم اگر از خانه بروم بیرون، توی خیابان نمی توانم جلوی خود را بگیرم و آن جا می زنم زیر گریه. سرم را گذاشتم توی پتو و زار زدم. شبیه ی که عزیزی را از دست داده، زار زدم. می روم سرم را فرو می کنم توی پتو. می بینم این طور نمی شود. باید زار بزنم. اما برادرم آن بیرون است و دلم نمی خواهد صدایم را بشنود.هفت ماه پیش آن روز را که نتوانستم بروم بیرون، آن روز که سر ... ادامه ...

سرش ... ت ... !!

روزی در سال 64 به اتفاق ... قلی، مسؤول مخابرات قرارگاه حمزه به منطقه کوهستانی در آذربایجان غربی رفته بودیم که در آنجا در ... کِش ارتفاع، قرارگاهی در دل کوه احداث شده بود. (با استفاده از امکانات سنگرسازی: تیرآهن، پلیت- ورقۀ عاج دار ف ... ی- سنگری ساخته و روی آن را با خاک پوشانده بودند که علاوه بر استتار، در برابر ترکش انفجارات محفوظ بماند). شب را در آنجا گذر ... م و صبح قصد عزیمت داشیم. درب ... وج سنگر، کوتاه بود و بایستی برای ردّ شدن، کاملاً خَم شویم. ... ّا شدم تا بیرون بروم که سرم به شدت به نبشی آهنی خورد و خون از آن جاری شد.( به اندازه کافی خم نشده بودم). مرا به اورژانس نزدیک آنجا بردند. سرم شکافته شده و بخیه لازم داشت. هنوز سوزن خمیده مخصوص را به یاد دارم که داخل پوست کرده و با آن بخیه زده و دوخت و دوز می ... د! ... ادامه ...

تقصیر

الکی الکی عاشقت شدم الکی الکی بهت دل بستم الکی الکی شدی تموم زندگیم الکی الکی شروع شد اشتباهاتم تقصیر من بود فرقی نمیکنه مهم نیست امروز باشه شنبه باشه ، روز هفدهم فروردین سال 1395 باشه یا چهارشنبه ، روز پانزدهم اردیبهشت سال 1395 یا حتی اول تابستان باشد یا وسط پاییز باز هم تقصیر من است همیشه مقصر همه بدبختی ها همه دلتنگی ها همه اشتباه ها خودم بودم شاید سر به هوا ترین پسر دنیا بودم که هیچ دقتی در کارهایم نبود شاید حواس پرت ترین ولی شاید هم بدترین پسر دنیا بودم و این تاوانی بود که باید پس میدادم تاوانی که راستش را بخواهی عاشقش بودم... کاش میشد همان طور که الکی الکی عاشقت شدم تو هم الکی الکی برمیگشتی و میگفتی الکی الکی رفتم کاش میشد حتی الکی هم شده بگویی دوستت دارم کاش میشد چشمانم را ببندم و بروم به آن روزی که به تو گفتم عاشقت هستم و تو خندیدی و گفتی از این خواب کهنه دست بردار من خواب نبودم... من فقط مقصر بودم یک مقصر در دنیای همه حال اگر میبینی دنیایم تیره و تار است اگه میبینی از تنهایی پناه برده ام به آغوش دشمنانم اگر میبینی ش ته ام و در گوشه ایی افتاده ام دلت به حالم نسوزد مقصرش خودم بود من تقصیر کار ... ادامه ...

می خواهم بروم...

می خواهم بروم و هیچ حرفی هم ندارم.همین یک ذره انرژی ای که داشتم. یکباره تمام شد.پسرک هم گلویش چرک کرده .*تمیزی خانه ... ادامه ...

گیتیس

ب با همان ماشینی که هر روز امانت سوار می شوم، تنهایی راندم سمت کافه. دو ماهی می شد که دور بودم از این کافه. هیچ بهانه ای بجز این نداشتم که بروم و ادامه نامه ای که می خواندم را از سر بگیرم. همین کار را هم . سیب زمینی سفارش دادم. و نامه محله چینی ها را مقابلم گذاشتم، بعد از دو ماه دوباره برگشته بودم به تعقیب و گریزهای گیتیس. به ذهنم فشار می آوردم که قسمت های آغازین را یادآوری کنم برای خودم. هر چه زور زدم نتوانستم. برای همین شروع از چند صفحه اول به خواندن نامه.بعد اینکه سیب زمینیم را خوردم. نامه را هم بستم که راه بیفتم و بروم. توی کافه از دو نفر توریست فرانسه ای حرف می زدند که بعد از آمدن به این شهر مهمان این کافه بوده اند و حالا در صفحه وبلاگشان در مورد تجربه سفر به ایران و مخصوصا از کافه های مدرن ایرانی نوشته اند. آنها می گویند دخترها در کافه ها حجاب شان را برمی دارند... پول غذایی که سفارش داده بودم را دادم، کافه من بهم گفت اگه دوست داری می تونی این نامه رو ببری و تو خونه ادامه ش رو بخونی. گفتم به هر حال این بهانه ای میشه واسه اینکه بیام کافه. گفت اشکالی نداره، بخونین باز اگه نامه دیگه ای خواستین می تونین ... ادامه ...

پیاد روی

یکی از آشناها پیام گذاشته بود که برویم پیاده روی. خوب مثل همیشه می خواستم رد کنم. و مثل خیلی وقتهای دیگر برای خودم دلیل آوردم که قبول کنم. رد کنم چون مواقعی که مطمئن و بچه ها خانه هستند، نمی خواهم با یکی دیگر همراه شوم و بروم بیرون. ترجیح می دهم یا کنارشون در خانه باشم که شاید این در کنارشون بودن هیچ فایده ایی هم برای آنها و یا من نداشته باشد؛ یا اگر بروم بیرون با یکی از خودشون باشم و یا تنها بروم. قبول چون پیاده روی خیلی خوبه و خیلی وقت می شد که نرفته بودم و اینکه این خانم قبلا به من گفتند که خیلی احتیاج به بیرون رفتن و معا دارد و حس هر وقت این درخواست رو کرده احتیاج داشته. حالا نه اینکه درددلی د، نه. فقط همون حرفهای معمولی و یک وقتی را با ی بیرون بودن براش خوب است و اینکه پیشنهادش برای قدم زدن بود نه آمدن خانه من و یا رفتن خانه او که این نقطه برای من از عالی هم عالی ترست.ساعت مناسب رو گفتم که بعد از شام خوردن ماست. ساعت هفت. قبول کرد و قرار رو در پارک نزدیک ما گذاشت. دقیقا پارکی که من نمی رم آنجا چون خیلی نزدیک هست اما باید از یک خیابان اصلی پیاده رد بشم و همین رد شدن از خیابان در حالیکه کلی ماشین پشت ... ادامه ...

پیاد روی

یکی از آشناهای پیام گذاشته بود که برویم پیاده روی. خوب مثل همیشه می خواستم رد کنم. و مثل خیلی وقتهای دیگر برای خودم دلیل آوردم که قبول کنم. رد کنم چون مواقعی که مطمئن و بچه ها خانه هستند، نمی خواهم با یکی دیگر همراه شوم و بروم بیرون. ترجیح می دهم یا کنارشون در خانه باشم که شاید این در کنارشون بودن هیچ فایده ایی هم برای آنها و یا من نداشته باشد؛ یا اگر بروم بیرون با یکی از خودشون باشم و یا تنها بروم. قبول چون پیاده روی خیلی خوبه و خیلی وقت می شد که نرفته بودم و اینکه این خانم قبلا به من گفتند که خیلی احتیاج به بیرون رفتن و معا دارد و حس هر وقت این درخواست رو کرده احتیاج داشته. حالا نه اینکه درددلی د، نه. فقط همون حرفهای معمولی و یک وقتی را با ی بیرون بودن براش خوب است و اینکه پیشنهادش برای قدم زدن بود نه آمدن خانه من و یا رفتن خانه او که این نقطه برای من از عالی هم عالی ترست.ساعت مناسب رو گفتم که بعد از شام خوردن ماست. ساعت هفت. قبول کرد و قرار رو در پارک نزدیک ما گذاشت. دقیقا پارکی که من نمی رم آنجا چون خیلی نزدیک هست اما باید از یک خیابان اصلی پیاده رد بشم و همین رد شدن از خیابان در حالیکه کلی ماشین پشت ... ادامه ...

دوچرخه

یکی از بچه ها دوچرخه یده بود، تا آن روز دوچرخه ندیده بودم! ساعت ده و نیم بود، برداشتمش و از خانه زدم بیرون. یک کوچه ای بلد بودم که خیلی تنگ بود. رفتم آنجا و رکاب زدم و رکاب زدم و رکاب زدم، به هر طرف کج می شدم دستم به دیوار بود و مانع افتادنم میشد. کوچه دریا شده بود و من غریق؛ به خانه که رسیدم افطار شده بود :) مادرم خد امرز با تال (ترکه) افتاد دنبالم که از صبح تا حالا کجا بودی؟ نگفتی نگران می شوم؟ این گلیم خودش بافته می شود؟ :) آقایْ جان من اول ابت بودم. حیاطمان بزرگ بود و خانه مان هم، تازه آنجا را یده بودیم و کمی تعمیرات داشت. داخل پذیرایی که هنوز نه فرش انداخته بودیم و نه چیده بودیم، دور یک ستون، با یک دوچرخه ی شانزدهِ مشترک بین خواهر و برادرها، آن قدر آقایْ جان از ترک زینم محکم گرفت و آن قدر چرخیدم تا بالا ه توانستم آقایْ را جا بگذارم. روزهای بعد توی حیاط و کوچه جولان می دادم. واقعا کیف داشت! یک روز همسایه ی پیرمان "فرج" بهم گفت "دختر را چه به دوچرخه سواری!" بعد از آن صبح های زود که رفتگر هم خواب بود می رفتم سواری که مرا نبیند! ما بزرگ شدیم، دوچرخه پیر و فرتوت شد. یک دوچرخه ی چینی گنده یدیم. دیگر کوچه نمی رف ... ادامه ...

346_

امروز نون. بهم گفت که فلانی ها در موردم گفته اند که قبلاً دختر خوبی بودم.باحجاب تر بودم و فلان و ...یادم رفته بود در میان چه ادمهایی زندگی می کنم...یادم رفته خودم نباشم.عقایدمو به زبان نیارم.یادم رفته بود باید همرنگ این گر نما باشم...یادم رفته بود... ... ادامه ...

یار

سالها در طلب چون تو نگاری بودمهر دم هر سوی پی چون تو غزالی بودم مست از باده نوشین و ... اب از می ناببا دو چشم نگران ، غرق نگاهی بودم تا نگاهت بزند تیر به اعماق دلمکو به کو در طلب فرصت و راهی بودم دوش با دل سخن از مهر بتان می گفتم در عجب فکر خوش و حال و هوایی بودم چه کنم تا نرود خاطر رویت ز نظرمن که حیران تو و عاشق زاری بودم گوییا رخصت دیدار تو خواب است و خیالچه ثمر دوست ؟که در خواب و خیالی بودم رهروی گفت که معشوق تورا خواند و برفتمن ندانستم و غافل ز ص ... بودم پ.ع ... ادامه ...

ماندن جایز نیست.برو

وسط حیاط وسط سرما ایستاده بودم.کلاه سوی ... را انداخته بودم روی سرم.به آسمان نگاه می ... .وقتی بچه بودم کتابهای ستاره شناسیه بابا را میدیدم.گاهی حتی می رفتیم روی پشت بام و بابا تلسکوپش را می آورد و می گفت این فلان ستاره است.یا مثلا این چندتا کنار هم نامشان این است.فکر کنم تنها وجه اشتراک من و بابا آسمان و ستاره بود.دستهایش را می برد بالا و انگشت اشاره اش را تکان می داد بین سیاهی و نقطه های نورانی را با اسم نشانم می داد.و حالا من هر وقت در حیاط باشم یا خیابان یا هر جایی شب که باشد همیشه سرم به سمت آسمان است.سریع ستاره ها را پیدا می کنم. آن شب هم مست طور ایستاده بودم که او امد پشت سرم.گفت چی برایت جذاب است که اینطور خیره شدی؟انگشتم را بردم بالا و با دود سیگار روی سیاهی طرح کشیدم.گفتم آنجا را نگاه کن آن سه ستاره جفت هم را میبینی؟ندید و به دروغ گفت آره میبینم.برام مهم نبود.مهم خودم بودم که میدیدم.آمد مرا ببوسد که سرم را کج ... .گفت بگو که دوست نداری من از اینجا بروم.فقط یک بار بگو که دوست داری من اینجا بمانم.حتی صدایش هم دلم را نمی لرزاند چه برسد به بودنش که دلم را بلرزاند.پک آ ... را به سیگار زدم و گفتم آن جا آن ... ادامه ...

بعد از آن

نمی دانم بعدش چه می شود. اگر دست خودم باشد دوست دارم مهلت داشته باشم. چند روزی حداقل لازم دارم. می خواهم دنبال خیلی کارها بروم. البته می گویند بعدش فقط می شود تماشا کرد. می شود مثل عقاب ارتفاع گرفت و همه چیز را باهم دید. دوست دارم فرصت داشته باشم برای دیدن. مثلا بروم خانه ی آن ... ی که می گفت شب ها زود بخو ... د و ببینم خودش تا ساعت چند بیدار است. دوست دارم بروم و جایی غیر از ... مسئول حراست را ببینم. جایی که بخندد؛ آ ... فکر می کنم لبخند خیلی به صورتش می آید. یا بروم دنبال جوانی که در خیابان گ ... می کرد و ببینم با پول های آ ... شبش می تواند شکمش را سیر کند یا نه. دوست دارم بعدش بروم و سر از کار آن ... ی که سالی چندبار کل بهزیستی را پر از اسباب بازی و خوراکی می کند در بیاورم. اصلا شاید خودم را هماهنگ ... و یک بار باهم رفتیم. کاش می شد بروم و شهر را تماشا کنم. مردم را که از این مغازه به آن مغازه می کنند نگاه کنم. بروم به آن کافه ای که میز دو نفره اش همیشه برای آن دو نفر بود و ببینم کادوی امشبشان چیست. دوست دارم همینطور که شب می رود و صبح می آید ببینم که رفتگر محلمان چطور هر روز صبح قبل از بیدار شدن خورشید، جارویش را بدست می ... ادامه ...

خواب های من

خواب های من آنقدر زیاد است که در آنها زند ... می کنم گویی زند ... همین خواب هاست و مرگ در این لحظه های تلخ بیداری است .همیشه خواب می بینم به خانه اش می روم و او هنوز زنده است .گویی هرگز نمرده خودش هم می گوید نمرده همیشه از او می پرسم تا حالا کجا بودی که من فکر می ... مرده ای؟ یکبار گفت رفته بودم زیارت یکبار گفت در خانه بودم و عمدا در را به روی ... ی باز ن ... هر بار چیزی می گوید . ... ب گفت یک سال گذشته را در اتاقی حبس بودم و فقط از سوراخی به بیرون نگاه می ... و من خوشحالم که نمرده بود و به هر حال به خانه اش برگشته و در آن خانه همیشه دل ... رش آشپزی می کند .شست و روب می کند و با وسایلش ور می رود .گاهی به من تعارف می کند که بمان و گاهی می گوید زود برو پیش خانواده ات . ... ب انگار مهمان داشت باز داشت آشپزی می کرد به من گفت مهمان دارم توهم بمان اما من گفتم باید بروم .همین که باز زنده بود کافی بود .صورتش زیبا تر از همیشه و چاق بود . بیدار می شوم افسوس او مرده ........او مرده ...............ودر خواب به من دروغ می گوید او زنده نیست دیگر نیست ... ادامه ...

۹۰۷

سلامآبانه ای هستم خسته و خوشحال. خسته چون کار کافه رو به تنهایی انجام میدم. خوشحالم چون ... ی نیست رو مخم اسکی بره . در آرامش خالص کارهام رو میکنم. دیروز از ساعت ۲ دوست آرمین اومد بهش سر بزنه که آرمین نبود. بعد گفت حوصله خونه رو ندارم. میمونم همین جا. گفتم بمون. بچه خوبیه از دار و دسته رضا یزدانیه. یکم در مورد رضا یزدانی حرف زدیم و یکم از خودش گفت. اول سال افسرده بود. میومد ساعتها کافه مینشست . سیگار میکشید و گریه میکرد. دیروز گفت که ... ش بر اثر سرطان فوت کرده بود. وحشتناکه. تصورش خیلی سختهساعت ۴ فوتبال شروع شد. من طرفدار منچستر سیتی و اون چلسی. نهایتا چلسی بردمنتظر شروع بازی بارسا و رئال بودم که بازی دورتمند و مونشن گلادباخ شروع شد. تو یه ربع اول بازی سه تا گل زده شد. محو تماشا بودم که در کافه باز شد. یه خانوم اومد تو و پشتش یه آقا. آقا رو میشناختم. یکی از بزرگترین مربی های آشپزی و شیرینی پزی ایران. خواستن برن طبقه بالا که آقای سوم صداشون کرد. از اسم کوچیکش مطمئن شدم خودشه. ازشون پرسیدم شما آقای فلانی هستید؟ گفت بله. گفتم خوشبختم.وقتی رفتم سفارش ب ... رم دوستش گفت من کیک میخوام. گفتم والله من جسارت نمیکنم ک ... ادامه ...

کتاب.... دود...

امتحانات مهربون دیروز تمام شدند. از قبل اصرار داشت تا روز آ ی مثل سالهای پیش بروم دنبالش و برش گردانم خانه. گفته بودم شاید... شاید بیایم اگر برنامه کاریم اون روز نباشد. اما حتی وقتی فهمیده بودم آن روز کار ندارم، نخواسته بودم که بروم دنبالش. نه حوصله رانندگی اون همه راه را دارم و نه حوصله سردرد بعدش و اینکه بیاید خانه چه کار کند وقتی همه ش تلفنش دستش است و من نگرانم کجاها می رود و چه می بینید. بماند مدرسه بهتر است حتی اگر از درس و کار خبری نباشد. اما دیروز صبح بعد از امتحانش تماس گرفت که با مادر یکی از هم مدرسه ایی هایش بر می گردد. خوشحال بود. و برگشت. همه فکرم شده نگرانی برای این پسر از دست این تلفن و اینترنت خانه. ب داشت با ا با ش بازی می کرد. صدایش که کتاب بخواند. راحت گفت دوست ندارد. چرا پسرهای من کتاب دوست نیستند در حالی که از بچگی دور و برشان پر از کتاب بوده و من همیشه برایشان کتاب خوانده ام و با هم رفته ایم کتابخانه و هر روز برایشان وقت کتاب خواندن گذاشتم! چند سال پیش برایش جزو واجبات بود که هر روز کتاب بخواند اما حالا چند سال است که به زور و اصرار من کتاب می خواند. کلافه بودم و شروع شکایت : چرا پسر ... ادامه ...

عصرانه

رفتم طبقه ی پایین توی اتاقم.یک بسته کامل چیپس را که توی کیفم بود با لذت خوردم!هه! بالا ه یک چیز هم توی دنیا پیدا شد که برای ما لذت بخش باشد.بعد به اتاقم و وسایلش نگاه .به کشوی های نامرتب و پر از پوست خوراکی های که طی یک مدت زمان طولانی آنجا تلمبارشده.به قفسه های درهم کتابها و ت و پرت ها.به چهارتا کاری که از کارگاه گرفته بودم و هنوز انجامشان ندادم.بعد به این فکر که هفته ای یکبار بروم کارگاه و یک بار هم بروم آموزشگاه و کار بگیرم.بعد به این فکر که برای این ماه رمضان سخت!هم پروژه را بنویسم هم برای امتحان جامع بخوانم و هم کارهای کارگاه را انجام دهم.بالا ه باید یک جور سر کرد.هنوز با خودم کنجار می روم سراینکه سیمکارت اینترنت دار را توی همین گوشی دکمه ای نگه دارم یا بیاندازم داخل گوشی لمسی سفید به دردنخور و بی کیفیت که قابلیت وای فای دارد.بااینکه دلم می خواهد و یک خورده هم پس انداز دارم؛اما به یدن یک گوشی لمسی درست حس شبیه گوشی خواهرم فکر نمی کنم.به همین تبلت ده اینچی با اندرویید 4.2.2 راضی هستم!نمی دانم...دلم خوش نیست...حالم هم خوش نیست اما باید روزگار را گذراند ... ادامه ...

عنوان ؟! هرچه دوست دارید !

دارم دفترم را ورق می زنم؛ دفتری که پُر است از نوشته های درهم ُ بَرهم ... دفتری که همین چند شب گذشته دقیق می خواندمش؛ شب از نیمه گذشته بود ُ همه خواب بودند؛ من نشسته بودم روی صندلی در سالن سوئیت خوابگاه ُ زانوهایم را بغل گرفته بودم؛ چانه ام را روی زانویم تکیه داده بودم ُ فکر می ... به بخت شوم خودم ... ناگهان از دفترم یادم آمد؛ دفتری که قرار بود یادداشت هایی در خودش ثبت کند تا بشوند باعث پیشرفتم؛ اما همه اش پُر شد از دستنوشته های چرک آلود نمی دانم شاید پیشرفت بود که با خواندن آن نوشته ها، مکثی ... ، فکر ... و دلم برای نویسنده ی آن سطور به درد آمد، خیلی وقت بود دلم به درد نیامده بود ... آنقدر به درد آمد که بلند شدم ُ شروع ... به قدم زدن در طول سالن بلند خوابگاه ... پنجره را باز ... ، دلم ... می خواست، دلم می خواست نیمه شب چمدانم را بردارم ُ راهی شوم، اما نمی شد، نمی توانستم ... با خودم عهد ... آفتاب جوانه نزده، بروم؛ سحر شد، من خسته بودم، خوابم بُرد ُ از خواب که بیدار شدم دیدم آزاد شده ام، اما پای رفتنم نبود؛ انگار نمی توانستم از پی ... بروم، من حبس را باور کرده بودم؛ چشم روزمر ... ها، آدم ها و هر آنچه از این دست را دور دیده ... ادامه ...

من و کوله ام

باید جمع کنم و بروم دیگر جای من در این غار نیست این منم .. هر روز با یک ساز می م ی نمیتواند به من بگوید چکار کنم یا چکار نکنم من خودم را دارم ، خدایم را و دوستی که از آب زلال تر است ی نمیتواند بگوید تیره و تاریک نباش نمیتواند منعم کند از فکر های زیادی فقط یک لحظه به من فرصت بده آقای ربات زیادی گنده اش د بابا من فقط تمرین نوشتن می .. یادم می آید اولین روزی که تلاش بنویسم از کوه ها نوشتم و او تصحیحش کرد و من آن نوشته را به نام او منتشر بعدها به تنهایی مینوشتم موضوعی نداشتم بنویسم از تنها دلیلی که باعث شد من شروع کنم به نوشتن شروع کل داستان همین بود وگرنه نه افسرده بودم . نه دپرس بودم . نه ش ت عشقی خورده بودم واقعا نمیدانستم اگر این همه از لحظه رفتنش بنویسم روزی یکی به من برچسب افسرده بزند یکی خسته شود یکی مرا بدترین پسر دنیا بداند واقعا من قصدم فقط تمرین بود .. و شاید کمی دلخوشی وگرنه من ی بودم که از صفر و یک ها کارهایی می که هیچ ی با صد تا صد نمیتوانست د ی بودم که ریاضی میخواندم با منطق زندگی می نقاش بودم . ساز میزدم آرزو و هدف داشتم پر بودم از دانش زیادی گنده اش د ... این رفتن تو . این نوشتن های من شاید تقصیر ... ادامه ...

هرچند رحمت است...

دیروز باران ی ره بارید. امروز هم دارد می بارد. خلاصه اش اینکه این دو روز را گفته بودم آدم بشوم بروم دوجا حداقل چند صدای دیگر هم بشنوم! ولی آ در این باران که نمی شود. شلاقی با های رشت یعنی باید زیر دوش راه بروی حتی اگر چتر بالای سرت باشد! امروز و فردا نکنید. آب وهوا مفصل تغییر می کند گاهی... ... ادامه ...

خب نمیشد که

گفتم حوصله م سر رفته و یادم وفت گفته بودم که دیگه دست به غذا نمیزنم یادم رفته که تصمیم گرفته بودم جنگولک بازی نکنم یادم رفت که زن نباشم... نمیشه که زن نبود میشه؟ پیتزا پختم ... ادامه ...

شهری که برایم تنگ است

هرچه بیشتر می گذرد، بیشتر از تهران متنفر می شوم. برای منی که در کل عمرم یک دهم جاذبه هایش را هم ندیده ام، برای منی که هنوز اسم نود و نه درصد خیابان هایش را بلد نیستم، برای منی که ترجیح داده ام اکثر یدهایم را تلفنی و اینترنتی و از راه دور انجام بدهم، برای منی که هیچ وقت اهل پاساژگردی و دی ن مغازه ها نبوده ام، برای منی که این روزها توهم ریزش خیابان گرفته ام و از زیاد شدن هر روزه ی خطوط مترو می ترسم، برای منی که هر روز ساعت های زیادی از عمرم را توی ترافیک می گذرانم، برای منی که خیلی روزها بخاطر آلودگی نفس کم می آورم و سرگیجه می گیرم و عین زن های باردار عُق می زنم، بچه ی تهران بودن چه فایده دارد؟ باید بروم. باید بساطم را جمع کنم و بروم جایی که صبح ها چشمم به اردک های همسایه ی بغلی باز شود. باید بروم جایی که حسرت باران به دلم نماند. باید بروم جایی که توی تا ی خو دن جزو برنامه های روزانه ام نباشد. باید زودتر بروم. این شهر، شهر من است اما جای من نیست... ... ادامه ...

من از این نفس از این بی س ا خسته شدم

من از این نفس از این بی سر پا خسته شدمخودم از دست خودم آه خدا خسته شدماینکه هر روز بیایم تو مرا عفو کنیبروم باز خطا پشت خطا خسته شدممن از این چشم که جز تو همه را می بینداز همین کوری و این منظره ها خسته شدمبه همه وعدۀ جبران محبت دادمجز تو ای خوب... از این رسم وفا خسته شدملا اقل کاش دمی شکر گذارت بودممن از این لال زبانی به خدا خسته شدمای که ناگفته همه حاجت ما را دادیقسمتم کن بروم کرببلا خسته شدم ... ادامه ...

من و پسر

زن زنگ زد که مادربزرگ کمی ناخوش احوال است. رفتم خونشون. فشارخونش بالا رفته بود. بگویم که من در هر شرایطی که به آنجا بروم ، یک گوشه ی ذهنم پیش محمد هست که آیا وقتی آنجا هستم ، سرکی به خانه مادربزرگ می کشد که ببینمش؟ امروز هم اومد. با لباس بارسلونا و حاشیه لبهایش با خامه سفید شده بود. درِ گوشم گفت :« آبجی ! ایندفه که تولد شیش سالگیم شد، مادرجونم رو آمپول بزن » (مادرجون=مادربزرگ مادری) گفتم :«چرااا؟مریضه؟» گفت :«تو همه رو آمپول می زنی .» همین شهریور ماه وقتی برای تولدش همه جمع شده بودیم، یه آمپول داشت که براش زدم . این نقش من اصلا رفت تو ناخودآگاه این بچه !!! انقدی که ایشون در دریای پزشکی من غرق است خودم نیستم . هر بار که گوشی پزشکی رو میذاره گوشش و صدای قلبم رو گوش میده و چندی پیش اقدام به عمل جراحی هم کرد و تصمیم داشت قلب اینجانب را درآورده، کرده و قلب دیگری جایش بگذارد :| با خواهش فراوان جراحی را از قفسه به دست منتقل کردیم . از دیگر غرقیات ! ایشان : چند شب پیش بهم میگه : آبجی یه خواب بی ادبی! دیدم گفتم :چی؟ گفت: خواب دیدم به زن رولاندو(رونالدو) آمپول زدی ... ادامه ...

بالا ... ه رفتم

وقتی سوار قطار شدم و دو نفر از همسفرهایم را دیدم، در دلم گفتم بهتر است از همین ابتدا تخت بالا را باز کنم و بخوابم.خیلی نگذشت که خانم مسنی وارد کوپه شد. لهجه اصفهانی داشت اما نه از آن لهجه های تند، بلکه لهجه اش خیلی پخته و شیرین بود. کمی از زند ... اش گفت و من و دو نفر دیگر از هم سفرها را هم با کلامش همراه کرد. آن خانم از من پرسید دانشجو هستی ؟ گفتم نه. گفت برای زیارت به مشهد میروی ؟ گفتم نیت اولم زیارت است. گفت جایی برای ماندن داری؟ گفتم قرار است فردا شب برگردم ولی خب ... رضا(ع) هست. راستش را بخواهی دفعه قبل نیتم اصلا زیارت نبود و فقط برای کاری تصمیم داشتم به مشهد بروم. اما ابر و باد و مه و خورشید همه دست به دست هم دادند تا هر دو بلیطم کنسل شود و من به مشهد نروم. خیلی سخت فهمیدم برای منی که از مشهد دور هستم و هم اکنونم را به لطف ... رضا(ع) دارم، حتی وارد شدن به این شهر جز به اذن ... رضا(ع) نمیشود. سخت اما خیلی خوب متوجه اشتباهم شدم و بعد از آن تصمیم گرفتم اینبار حتی اگر برای کاری به مشهد میروم ، نیت اولم فقط زیارت باشد. میگفت هر سال با دختر و خانواده اش برای لحظه تحویل سال به مشهد سفر میکنند. راستش حسرت خوردم که چر ... ادامه ...

قورمه سبزی

قورمه سبزی پخته بودم ،برنج آبکش کرده بودم ته دیگ سیب زمینی ، سالاد کاهو ، یه روز معمولی ، مثل همیشه ...صبح با استرس رفته بودم ، چیزیم نبود ولی برای محکم کاری چند تا آزمایش هم نوشته بود که بعدا برم آزمایش بدم . راه رفته بودم ، خندیده بودم ، غصه خورده بودم و حتی خو ده بودم !لباس های تا نشده ء توی سبد و روی رخت آویز اسمم رو صدا میزدن که برم " تا " شون کنم و من دیگه برای این کار جون نداشتم .قورمه سبزی پخته بودم ، از ظهر منتظر اومدن " او " بودم .شب شد ؛ برای چندمین بار brothers رو دیدم ، خندیدم ، ترسیدم ، غصه خوردم ، گریه !غذا یخ کرد ، از دهن افتاد ، ترجیح دادم برم بخوابم .قورمه سبزی پخته بودم ، میدونستی چقدر از قورمه سبزی بدم میاد ؟ با این حال قورمه سبزی پخته بودم .... ... ادامه ...

خَرکَزی

خدایا من رو از این چت زد ... عظیمی که گرفتارشم نجات بده، بذار به خیر و خوشی فارغ ... حصیل بشم بعد هر مدل چتی که خودت صلاح می دونی بزنم! پ.ن: مرسی که رد داد ... قبلی رو حل و فصل کردی ولی خودت ... ی این جدیده چه ... ایه؟ حواست باشه! پ.ن: ... م آن روز کزین منزل ویران( ... ) بروم راحت جان طلبم وز پی جانان(زند ... ) بروم ... ادامه ...

روز واقعه

نورچشم و میوه دل ِ به ساز و آرامم بالا ... ه صدایش درآمد، البته بیشترش صدای تن ِ خسته خودم بود. قرارم با خودم این بود که مثل مادران نسل قبل س ... ا و قبراق مدرسه بروم و به کارهایم برسم و برای خودم در اجتماع بروم و بیایم! و روال زند ... ام را کند و متوقف نکنم، قرارم این بود که حال های عجیبم را تحویل ن ... رم تا خودش سرش را بندازد و برود، اما.... دوشنبه ی بعد از رویت قلب از پنج و نیم صبح بیدار و س ... ا بودم، شرق را به غرب دوختم و اولین جلسه کلاسم را برگزار ... ، همان روز فهمیدم ساعت چهار جلسه دبیران ب ... است، خدا رحم کرد که ناهعار خانه مریم دعوت بودم با فاصله یک پارک نهج البلاغه بین خانه ی مریم و مدرسه. برخلافل روزهای قبل در طول روز نخو ... دم، حس می ... از یک جایی صدای لوباطری می اید، صدا وقتی شدیدتر شد که چراغ بنزین روشن شد و پمپ بنزین پیدا نشد که نشد، برای دلداری خودم و آرام ... هردومان جملات آرامش بخش گفتم لالایی و چندتا تصنیف گوش دادیم، از صف طویل پمپ بنزین گذشتیم و به شلنگ زیبایی پمپ رسیدیم. پای م که به خانه رسبد رسما می لرزیدم و قرار بر این نبود که صدای بوق و جیغ لوباطری را جدی ب ... رم، ظرفها را شستمپ و غذا درست ... !! ... ادامه ...

خیلی خیلی موقت. برای تعریف حال بد.

میبینی ؟ ایستاده ام... من عاشق چشماتم...ماتم،ماتم،ماتم من چه ساده دل دادم افتادم دادم فریادم از آن سو فریاد میزنند نرو عقب..نرو عقب دلم میخواهد بروم ماهیچه ها داد میزنند برو هورمون آدرنالین زیاد میشود میخواهم بروم بخواه...بگو نرو...اما برایت هیچ اهمیتی ندارم دلم میخواهد عقب بروم بروم به گذشته تمام احساسم را مچاله کنم و پرتش کنم آن دور ها خیلی دور طوری که ی دستش به آن نرسد میخواهم به این تمام شدن نیاز دارم من ته خط ام..ته خط... یک فعلم..نقطه سر خط. ربات.خیلی موقت. ... ادامه ...

دریاچه ماهی

رفتیم دریاچه کنار زمینهای کشاورزی.فوق العاده زیبا بود.اماهمه اش یاد محسن بودم.محسن هفده سال پیش اینجا غرق شده.پسر پانزده ساله ی دوست داشتنی که قبل از مردنش به من گفته بود دوستم دارد. به منه ده ساله گفته بود قول بده عروس نشوی تاهردوتامون بزرگ شیم و مثل ابهم برسیم. آنجا همه اش یاد محسن بودم. اینکه وقتی غرق میشده چه حالی داشته؟ ترسیده؟ یاد من بوده؟یاد قولی که بهم دادیم؟یاد محسن بودم و می دانم توی این هفده سال همیشه دور دریاچه پرسه میزند. می دانم او هم آنجا بود پیش ما... ... ادامه ...

عاشقانت همه نامی و نشانی دارند/آنکه در عشق تو بی نام و نشان است منم

شب قبل اضطراب داشتم و پشت تلفن به مادرم گفته بودم برام دعا کن اونجوری که میخوام بشه و گفته بودم چشم... گفته بودم جوری دعا کن که آقای خدا بشنوه و گفته بود چشم! امروز که پا شدم خبردار شدم همه چیز همونطور که میخواستم پیش رفته و انگار آقای خدا خودش همه چیز رو "تماما مخصوص" برام راست و ریس کرده. بعد صدام کرد و گفت پاشو بریم این اطراف یه دوری بزنیم انقدر غصه نخور دختر...نگاش ...خندید...چند دقیقه ی بعد روی شونه هاش بودم تو راه تپه های پشت خونه... میدونید؟من بهترین آقای خدای سبیلوی قشنگ دنیا رو دارم... باور کنید! ... ادامه ...

پله پله تا ملاقات خویشتن درون ام

دلگیر بودم افسرده بودم خموده و غمین بودم اینبار اما بر خلاف طبیعت درون ام حرکت خواهم کرد دست از دست و پا زدن خواهم کشید میدانم آرامش از دست رفته ام را رفته رفته به دست خواهم آورد ی چه میداند...شاید من یکی از قوی ترین دختران روی این کره خاکی هستم تنها نامش را نوشتم باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست و هنوز هم با هر زنگ شوق میکنم که شاید این عبارت بر صفحه ی گوشی هوشمندم نقش بندد همین و این یعنی تسلیم و حس مالکیت ام بر زمین رها تا اگر سهم من باشد کائنات بازش گرداند ... ادامه ...

با حافظ

خیلی وقت بود اینقدر در گودال های تردید گیر نکرده بودم که بروم سراغ حافظ. ولی امروز دچار چنان نگرانی هستم که گفتگو با دوستان یا مشاوره با روانشناس و... کمکی نمی کند. حافظ یادم آمد. جوابش این بود، در سه بار پرسیدن : - بنال بلبل اگر با منت سر یاریست *** که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست ....- لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است *** وز پی دیدن او دادن جان کار من است ... - هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود *** هرکز از یاد من آن سرو امن نرود ... ... ادامه ...

با حافظ ، فرودگاه فرهنگ

خیلی وقت بود اینقدر در گودال های تردید ... ر نکرده بودم که بروم سراغ حافظ. ولی امروز دچار چنان نگرانی هستم که گفتگو با دوستان یا مشاوره با روانشناس و... کمکی نمی کند. حافظ یادم آمد. جوابش این بود، در سه بار پرسیدن : - بنال بلبل اگر با منت سر یاریست *** که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست ....- لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است *** وز پی دیدن او دادن جان کار من است ... - هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود *** هرکز از یاد من آن سرو ... امن نرود ... ... ادامه ...

وطن

هو "هر وقت راه باز شد مرا ببرید نجف، من نجف بروم همه درد هایم درمان می شود...کعبه من نجف است، قبله من نجف است...حلال مشکلات حضرت است...من نجف بروم حالم خوب می شود...نجف همه جایش منور است گفتن یاالله، یا هو هم در نجف عظمتی دارد...خاک نجف مربی است،خاک منحصریست، مخصوصا کارهای سلوکی را برای انسان باز و روح را گشاده می کند.....این خصوصیت شهر نجف است...طبیب من مرقد المومنین است، اینجا حیات است، من اینجا روحم تازه می شود..." #آیت الله کشمیری بعد حریر: من مطمئنم بین مکان ها و ابعاد روحی آدمها ارتباطی وجود داره. من خیلی جاها بهم خوش گذشته ولی حس ناب و بی بدیل "س ت" نداشتم. یا مثلا اینکه از لحظه ورود به کوفه تا فرداش و دقیقا لحظه رسیدن به پل ثوره العشرین نجف مریض بودم. به نظرم میتونه از جنس الست باشه، مثلا من و نجف و قم و بیروت همزمان "بلی" گفته باشیم...هوم؟ ... ادامه ...

"ابوعلى کجاست؟"15

"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید م ع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛ بسم رب ال ء و الصدیقین عملیات بصرالحریر در چنین شرایط سختى انجام شد. بدترین و سخت ترین درگیرى در محل استقرار ما بود. بیشترین نیروهایى هم که شهید شدند، از بچه هاى ما بودند. متأسفانه بعد از این عملیات بااینکه سیدابراهیم تمام مأموریتى را که به او محوّل شده بود، به خوبى انجام داده بود و دلایل دیگرى به ش ت عملیات منجر شد، اما برخى افراد دانسته یا نادانسته، شایعاتى علیه او ایجاد د. به ابو عباس هم گفتند اجازه بدهد که خودشان بروند و پیکر دوستان شهیدشان را بیاورند؛ اما ابوعباس که اوضاع وخیم منطقه را دیده بود، به آنها اجازه نداد و گفت: "شما از منطقه خبر ندارید. اگر مى توانستیم آنها را بیاوریم، خودمان مى آوردیم. شما هم اگر بروید، کشته مى شوید." بعدها این ش ت، شده بود نقل مجالس عده اى تا پشتِ سر من و سیدابراهیم صحبت کنند. سیدابراهیم هم از وقتى که دوباره به منطقه آمد، هرجا مى نشست، از من دفاع مى کرد و مى گفت: "من تمام نیروهایى را که به ابوعلى سپردم، زنده از محاصره بیرون آورد"؛ اما از خودش دفاع نمى کرد و تنها به این جمله اکتفا مى کرد که "من هر ... ادامه ...