کازیوه



کازیوه بزن

نمی دانم چی به سر مغزم آمده. هر بار که از خانه بیرون می زنم، قدم می زنم، با آدم ها حرف می زنم، برایشان جوک می گویم و قاه قاه می خندیم به این فکر می کنم که همه آن ضجه های توی خانه بی خود است و فقط خودم را آزار می دهم. هیچ کدام از غم های امروزم در برابر خنده و شادی مقاوم نیستند. بعد به خانه برمی گردم و از فشار این همه غصه دل درد می گیرم و تظاهر می کنم کتاب می خوانم، آهنگ گوش می دهم، به حرف های مامان گوش می دهم. حتی تظاهر به خو دن می کنم و خودم را حبس می کنم توی تختم و به بدرد نخور بودن و بی حاصلیم تف می اندازم و می دهم و بعد به مسیر از اتاق به آسانسور و آسانسور به پشت بام و پشت بام با کله به حیاط همسایه فکر می کنم. بعد دوباره روز می شود از خانه می زنم بیرون و می خواهم کار کنم، بفهمم، بدوم، بپرم، عاشق شوم، ببوسم، ب م، بروم سفر، بروم زیپ لاین، کف کتابفروشی بنشینم و شاعرهای بی اسم و رسم را پیدا کنم و در اتوبوس درحالیکه مثل میمون از میله ها آویزانم برای بچه ها ادا دربیاورم. بعد دوباره به خانه بر می گردم، شب می شود و بغض می کنم. بغض های من همیشه خاک خورده اند/ماهیان توی حوض قلب کوچکم مرده اند/شب به قلب من رسیده است* ... ادامه ...

جوراب ها را من جمع می کنم/ کازیوه پیرزاد

خب من خودم افسردگی گرفتم از خواندن پست های وبلاگم و متوجه شدم به جز آن ساعت هایی که زیر پتوی دریا دلم خودم را به خواب زده ام این ور و آن ور در حال نالیدن و غر زدنم. خیلی رفتارم زشت و زننده است. قبول دارم. می توانید اینجا بگذارید که من دیگر از این آه و ناله ها نکنم که بعدش که دوباره آه و ناله ام گرفت هم غم نامه ام را تایپ کنم و هم جواب های شما را با های زننده تر و رکیک تر بدهم :دی چون به هر حال زحمت کشیدین و وبلاگ رو به یه امیدی باز کردین دست خالی برتان نمی گردانم و مس گی پیشه می کنم. چند روز پیش خانه یک زوج از این تازه عروسی کرده ها بودم. دیدم خیلی خوشحال و عاشق پیشه و لوس و بی مزه شده اند گفتم یک حالی بهشان بدهم. به خانم گفتم شما توی خونه تقسیم کار دارید؟ به شوهرش نگاه کرد. به من نگاه کرد بعد به خانه و زندگیش نگاه کرد و گفت بله. مثلا ایشون جوراباشونو در میارن پرت می کنن من جمع میکنم. نمیشه که خودشون هم دربیارن و هم جمع ن. اصلا عادلانه نیست. بعدش هم دعوا شد. من هم برگشتم خانه. رفتم زیر پتوی دریا دلم و خودم را زدم به خواب. ... ادامه ...

کارت دعوتی برای شما

۲۵ نوامبر روز منع خشونت علیه ن است.طبق آمارها از هر سه زن یکی از آنها مورد خشونت قرار می گیرد. می خواهم به یک چالش دعوتتان کنم: می آیید در روز چهار آذر هرکدام از ما یک پست درباره ی این موضوع بنویسیم؟ به نظر می رسد آنچه سبب می شود میزان خشونت ها انقدر زیاد باشد سکوت ن دربرابر آنهاست. شما چه چیزی را مصداق خشونت می دانید؟ فکر می کنید چه مواردی جزو خشونت است اما زن ها به آن عادت کرده اند و گمان می کنند امری عادی است؟ به نظر شما سکوت ن در برابر خشونت مصداقی از ن علیه ن است یا خیر؟ با تشکر از وبلاگ کازيوه؛ ضمن اینکه خودم می نویسم از همه ی شما عزیزان ،فارغ از ت، دعوت می کنم که شما هم بنویسید و دیگران را هم به این چالش دعوت کنید. پیشاپیش ممنونم :) ... ادامه ...

امشب به یاد رامی❤

امروز توی مسیر، از خود ونک تا نیایش جوان نازنین جنوبی با پوست آفتاب سوخته ی خوشایندش برخلاف تمام هنرمندهای اتوبوسی بی استعداد، بی هیچ چشم داشتی به مردم یک نفس توی نی انبان همراهش دمید و دلم را کشان کشان با خودش به سمت شط بُرد. ماه ها پیش کازيوه یک فایل مصاحبه از یک نویسنده ی جنوبی فرستاده بود که حالا اسمش یادم نیست اما پسرک آ ... مصاحبه یک ترانه ی جنوبی از ابراهیم منصفی درخواست کرد که ملودی اش به طور معمول بعد از چندین بار گوش دادن مصاحبه زیاد توی ذهنم پخش می شود. از بعد پیاده شدن جوان از اتوبوس تا همین حالا هروقت که حواسم برای خودش از خود بی خود می شود بی آنکه حتی ترانه ی رامی نازنین را کامل بلد باشم زیرلب ... می کنم: بدو پیشُم... بدو پیشُم..بدو ای نوشُم وا نیشُم ...بدو ای آ ... ین عشقم دوا دار دل ریشم...خزون زرد او سال و نوبتی تمومن...بهار از راه ارسیدن... زند ... چه جونن... متاسفانه مرورگر شما، ق ... لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب ... 5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ... ین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلا ... ن خود قابلیت پخش این فایل را برای ت ... ادامه ...

مساحت زیست

اینجا رو خوندم و اینجا رو. وقتی رسیدم خونه ناخودآگاه یه نگاه به دور ُ ورم انداختم و جلدی وسایل ِ داخل ع رو کنار هم چیدم. شد این. جالب اینکه متوجه شدم با توجه به محدود بودن حوزه های استحفاظی که درشون فعالیت می کنم، بسیـار شاخه شاخه هستن جوری که هر کدوم مشتی نمونه ی وارن که یک اتاق بسیار شلوغ رو می سازن. [همین شاخه به شاخه پ هاست که ما رو... :d ] اول خیلی توی ع مشخص نیست. میزم، نورالدّین. ارزشش بالاست و یه جورایی سردَمدار ِ وسایل اتاق محسوب می شه چون سنگ زیرین آسیاب ِ خیلی از کاراست. دوم سطل آبی بهمراه کامواها، به نمایندگی تعدادی از جعبه ها و کاور حاوی ِ مواد خام کارهای هنری که داخل قفسه های اتاق جاخوش کردهان. جزء دسته ی فعالیت های جانبی ِ هدف دار قرار می گیرن که تاثیر شگرفی روی بهبود ِ روال زندگی دارن، حتی نمادی از استقلال هم می تونن باشن. سوم گوشه ی پایین سمت راست طراوت، تبلت و رفیق گرمابه و گلستان ِ این روزها. به نمایندگی از صنف لوازم دیجیتال و سمعی بصری. نقش مهمی در پر فاصله های چند ساعته داره. جوریکه بهمراه هم تونستیم به عنصر رضایت مندی از شرایط موجود در راه ها و جاده ها برسیم. از همین تیریبون استفا ... ادامه ...

فرصت

به دلایلی تقریبا پنج ماهه که حالم خیلی خوبه و حداقلش این بوده که روزای کمتری صبح ها بعد از بیدار شدن دشنامی نثار زندگی . این رو گفتم که روشن باشه حرف هایی که در ادامه میزنم متاثر از حال بد نیست...ناشی از یک سری واقعیات تو زندگی خودمه... من آدم مناسبتی نیستم...و نوروز، تنها جایگاهی تو تقویمه که واقعاً دوسش دارم. جاییه که خواسته یا ناخواسته آدمو به فکر و انجام یک سری کارها وا میداره که اغلبشون هم مثبت اند...حتی اگه جز آداب و رسوم باشند و فکر و تصمیم شخصی پشتشون نباشه ( یادم باشه بعدا راجع به تیک ِ فرهنگی هم بنویسم) اونایی که منو میشناسند میدونند چقدر آدم سخت گیری هستم در ارتباطاتم..حتی در دنبال یک صفحه هم حساسیت فکر شده ای دارم...چون برام مهمه که چی وارد زندگی و ذهنم میشه. حتی اگه به وسعت چند کلمه باشه. همین الان وبلاگ چند نفر رو باز که بهشون بگم با هر میزان از آشنایی، چقدر دوسشون دارم یا چقدر قابل احترام هستند برام. صادقانه شاید من ِ ریزبین ِ جزئی نگر ِ حساس ِ درونگرا حتی بعضی از نوشته ها یا جنبه های وجودشون رو هم دوست نداشته باشم اما تک تک شون برام قابل احترام اند چون احساس میکنم آدم های درست و اصیلی پ ... ادامه ...