ویرانه عشق علی



دل دیوانه ام

ای دل دیوانه ام ویرانه ام مکن در ویرانه ها با دیوانه ها ادامه مطلب ... ادامه ...

????از اینستا تا بلاگ????

همیشه دنب می کنم ♡ آرم و پیوسته دوست ندارم به رنجی از ی که حاضر هست جان به جانانت شود . از اینستا آ ین پست که نوشتی میرم تا برای همیشه خاطره شوم در دلتان . با خود فکر نمودم که چی میگویی میروی تا خاطره من بشویی ولی رفتی دیروز دیروز که ع ت بر دیوار دیدم ویرانه شدم میفهمی... از بلاگ ت چه خبر پست نمیزاری . دگر ان میگویند زمین سرد هست ولی من سرد بشو نیستم راستی چه شدس خاطرَت ؟ چه شد یه دفعه رفتی رفتی ویرانه ام کردی #ویرانه ... ادامه ...

بوی غزل

اینطرف ها چه شده بوی غزل می آیدچه شده راست بگوبوی عسل می آیدمگر از نیمه پنهانی ماهت خبری استباز ان نیمه ی ما بحر رمل می آیدمگر از کوچه ویرانه ی ما کرد گذرعطر او از طرف کهنه محل می آیدگفتمت قهوه نخور فال نگیر تا فردایک نفرعاشق و از اهل عمل می آیدتا که ویرانه ی دل خانه مهرویان استماشدیم خانه نشینی که مثل می آیدفاراب ... ادامه ...

پاو وینت آموزش درس بیست و دو کتاب مطالعات اجتماعی پنجم ابت ( بازسازی ویرانه ها)

پاو وینت آموزش درس بیست و دو کتاب مطالعات اجتماعی پنجم ابت ( بازسازی ویرانه ها)پاو وینت آموزش درس بیست و دو ، کتاب مطالعات اجتماعی پایه پنجم ابت (بازسازی ویرانه ها) ، تشکیل شده از 17 اسلاید گوناگون، جهت تدریس در کلاس هوشمند توسط معلم کلاس پنجم طراحی شده است. ... ادامه ...

شما همونی هستید که ...

جناب شما همونی نبودید که تو اوج گرونی مرغ میگفتید که خُب مردم مرغ نخوردند چی میشه مگه؟! به جاش خاویار بخورید!! حالا هم میگید که کوردستان عراق باید از همه پرسی عقب نشینی کنه و الا به ویرانه تبدیل میشه! ویرانه اون فکر و ذهنت هست از صمیم قلب متاسفم برات! تو که حتی به فکر مردم خودتم نیستی این حرف ها بعید نیست ازت :) ... ادامه ...

زیر بار تو به ویرانه شدن می ارزد

زیر بار تو به ویرانه شدن می ارزد گوشه ی فقر به بی خانه شدن می ارزد گر چه زیر قدمت همسفر گرد شدم جام خالی و به پیمانه شدن می ارزد بارها برد مرا تا عطش سوختنم شعله ی آه به پروانه شدن می ارزد یوسف مصر به زیر نظرت گشت امین قصه ی رنج به افسانه شدن می ارزد عشق یک حس نه ، که یک رفتن بی پایان است روح مجنون و به دیوانه شدن می ارزد کاش می شد بزنم شانه به ... سوت ولی لحظه ای زیر سرت شانه شدن می ارزد گرچه باران غزل از سخنم می ریزدباز آغوش به میخانه شدن می ارزد ... ادامه ...

به ویرانه رو دارد...

این سرمنزل به ویرانه رو داردچرا؟! آهنگ هرچه میکنی شاخ و برگش هرچه باشد به ویرانه رو دارد تهش چرا؟!!! از هر رود به هردریا یااز هرچشمه به هررود فرقی ندارد به ویرانه رو دارد تهش چرا؟! ازجنگل وگل و گیاهش که میگذری ته تهش بیابان است و کویر... بهارش بهار نیست...زمستان هم دارد پاییز هم دارد...به ویرانه رودارد تهش چرا؟! بهار اگر بهار است...پاییز ندارد! به ویرانه رو دارد این سرمنزل.... سر وتهش را بزن دنیارا میگویم... به هیچ ارزش ندارد خوشی هایش ؛ لذت های آنی و بچگانه اش... بهایش همان است که بگویند یادش بخیر فلان چیز؛همین! شادی اش را اگر بسته شوی سخت درهم میشکندت روزی... غمش را که ب ی؛عزت نفست را میگیرد و انسانیتت را پامال میکند... سروته و کلهم "دنیا"رابفروش.... آنگاه باجان ودل بگو بنده ی عشقم و از هردو جهان "آزادم"... #عشق#را#زمین#مجو #زمین#میخوری!!!! آسمانی_شو. یاحسین. ... ادامه ...

"بالا ه...

"یا ابا الرقیه... . . عاشقت بودم و دیوانه شدم بالا هاز همه غیر تو بیگانه شدم بالا ه از غمت "سوختم" و "آه" شدم "اشک" شدمو، روانه به سر چانه شدم بالا ه آنقدَر "گریه" توان از "منِ سرمست" گرفت که سرِ، نِ بر شانه شدم بالا ه همه عمر "کشیدم" دَمِ زیبای تو را خالی از نعره مستانه شدم بالا ه "دانه" پاشیدی و من روزیِ دستت خوردم مبتلایِ غم "دردانه" شدم بالا ه روضه طفلک ویرانه نشین پیرم کردپیرِ سِرِّ، سَر و ویرانه شدم بالا ه میثم خنکدار،ساری ... ادامه ...

بازآ...

برگرد و این دیوانه را دیوانه تر کن این خانه ی ویرانه را ویرانه تر کن من با زبان فاصله بیگانه هستم من رابه این بیگان ... ؛ بیگانه تر کن مسکور صهبای نگاهت بودم ای جان برگرد و این مستانه را مستانه تر کن مخمور افیون لبانت هستم ای عشق قلب نشئه را جانانه تر کن شاد از شرارت های چشمان تو بودم باز آ و این دردانه را دردانه تر کن شاعر:ناشناس ... ادامه ...

برقراری تعادل

آدم باید بداند کی تلاش کند، و چه زمان پاروی همه چیز بگذارد و فراموش کند. آدم باید بداند کی روی ویرانه های پل های پشت سر پلی جدید بسازد و چه زمان همان ویرانه ها را هم از بین ببرد و بین زمین و آسمان ... ی پلی معلق راه نرود که جانش، روحش.، روانش به خطر افتد. آدم ها اگر به وقتش تلاش کنند و به وقتش از همه چیز دست بکشند، آن وقت حسرت کمتری هم به دلشان می ماند و لذت بیشتری میبرند. ... ادامه ...

شانه شدن را بلدی؟

بدهم تکیه به تو، شانه شدن را بلدی؟ گرمی ثانیه ای، خانه شدن را بلدی؟ تو که ویرانه کننده است غمت میدانم خوردن غصه و ویرانه شدن را بلدی؟ آنقدر سوخته قلبم که قلم میسوزد شمع گریان شده، پروانه شدن را بلدی؟ مرغ عشقی شده دل، میل پ دارد بال و پر در قدمت، لانه شدن را بلدی؟ مینویسم من عاشق فقط از قصه ی تو در غزل های من، افسانه شدن را بلدی؟ اشک شبهای سحر سوخته ام پیشکشت تلخی گریه ی مردانه شدن را بلدی؟ ... ادامه ...

سهراب سپهری

از مرز خوابم می گذشتم سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه فرو افتاده بود. کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ در پس درهای شیشه ای رویاها در مرداب بی ته آیینه ها هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم یک نیلوفر روییده بود گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت و من در صدای شکفتن او لحظه لحظه خودم را می مردم بام ایوان فرو می ریزد و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون ها می پیچد کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ نیلوفر رویید ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید من به رویا بودم سیلاب بیداری رسید چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود در رگ هایش ، من بودم که میدویدم هستی اش در من ریشه داشت همه من بود... کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ ... ادامه ...

جای در این خانه ویرانه ندارد

در کنج دلم عشق ی خانه ندارد جای در این خانه ویرانه ندارد دل را به کف هر که دهم باز پس آرد تاب نگهداری دیوانه ندارد در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیستآن شمع که می سوزد و پروانه ندارد دل خانه عشقست خدا را به که گویمکارایشی از عشق این خانه ندارد گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتیگفتا چه کنم دام شما دانه ندارد در انجمن عقل فروشان ننهم پایدیوانه سر صحبت فرزانه ندارد تا چند کنی قصه اسکندر و داراده روزه عمر این همه افسانه ندارد #حسین_پژمان_بختیاری ... ادامه ...

اى ... ه همچو گنج، به ویرانه بقیع

اى ... ه همچو گنج، به ویرانه بقیع پر مى‏ زند کبوتر دل، در هواى تو در را به روى امت ... بسته‏ اند آن گمرهان که بى خبرند از صفاى تو سالروز شهادت جانسوز نهال گلشن دین، نور دیده زهرا(سلام الله علیها)، سپهر دانش و بینش، ... محمد باقر(علیه السلام) تسلیت باد. ... ادامه ...

ویرانه دل ماست...

ست...صبح از خواب بیدار می شوم... موبایلم را چک می کنم...باز هم ...کودکی دیگر ربوده شده است...یکی از بچه ها نوشته است...خدایا چرا همش داره این طوری میشه... اذان ظهر را که می گویند...روی سجاده ام نشسته ام...از شدت سر درد آرام سرم می گذارم روی مهر... چشم هایم را می بندم...می شم...به اتفاق های این چند روز....به بنیتا...به آتنا...به شهید محسن حججی...به چهل و هفت دختر اسارت برده شده افغانستاتی...به دل پدر و مادر هایشان..... به دل همسر شهید محسن حججی...به هایی که از می بینم سر تا پایم را می سوزاند وقتی حرم را انقدر خلوت می بینم...به وهایبت ی که دل هر شیعه را خون می کند با رفتن به بقیع....به بغض های گلو...به روز های دلگیر...به سرد....به آدم های بی روح...به جنگ های پی در پی...حالا جاننازمم خیس خیس شده است... باران هم شروع به با کرده است... کاش می شد از ته دل ضجه زد...کاش می شد همه با هم یک صدا تو رو از خدا می خواستیم... این روز ها...این روز های بدون شما... این مکان های بدون شما، این عصر های دلگیر...این ندبه ها ی ممتد ها...این أین أین های دعای ندبه...این غربت های مولا علی(علیه السلام)این جوان های پیر شده از فراق شما.. این بزرگ تر هایی که جوانی شان را برای ... ادامه ...

مگذار که فرزانه ی فرزانه بمیرم

مگذار که فرزانه ی فرزانه بمیرمبگذار که دیوانه ی دیوانه بمیرممیخانه دگر جای منِ بی سروپا نیستبگذار که پشتِ درِ میخانه بمیرممن بومِ هوس بودم و ویرانه ی من ، دلبگذار که در گوشه ی ویرانه بمیرماز خویش گسستم چو تو با غیر نشستیبگذار که در پای تو بیگانه بمیرم افسانه نما نام مرا خنده به لب ریزبگذار که ای شمع چو پروانه بمیرمدانه مفشان ، مرغِ گرفتارم و دانیبگذار که در دامِ تو بی دانه بمیرمپروانه ی میخانه ی بیگانه شدی توبگذار که دیوانه ی دیوانه بمیرمنصرت رحمانی ... ادامه ...

داریوش جعفری

بی تابم و بیمارم از بیداد رخسارتهر شب پریشان خاطرم با یاد رخسارتمیگردم اما نیستی هر چند می آیددر هر کجا بر گوش جان فریاد رخسارتویران شدم از بیرون شو تجلی کن آباد کن ویرانه را... آباد رخسارتانگار خالق رنگهای بی بدیل داشتدر پای بوم و نقشه ی ایجاد رخسارتعاشق کشی افسونگری ویرانه سازی هایک نقطه از تشریح استعداد رخسارت باید پیمبرها برانگیزد خدا وقتیمخلوقه ها ماندند در ارشاد رخسارتفرهادِ بی بنیادِ در فریاد خواهم ماند تا صید من گردی شوم صیاد رخسارت شیرین ترین لیلای لیلاها اگر باشیمن میشوم مجنون ترین فرهاد رخسارت#داریوش_جعفری @daruosh_jafari ... ادامه ...

خانه ات آباد این ویرانه بوی گل گرفت*

من و شما سر دو تا موضوع توافق صد در صد داریم! دوست داشتنِ مریم و گل های شمعدونی. ... ادامه ...

غرب ایران مرا ویرانه کرده ز له

خاک کرمانشاه ما ویرانه کرده ز ل ل ایران را چنین غمگین نموده ز لهروی آن ویرانه ها بر زیر آن آوار هاخط سرخی از دلم با غم کشیده ز لهبس که با لرزیدنش ویرانه کرده خاک منعمق آن ویرانی اش تا دل رسیده ز لهدر خزان آن خاک من مانند برگی زرد شدچون نسیمی از درخت پایین کشانده ز لهای دریغ از آن بهشت از خاک کردستان منبا چه رو خاک بهشت ویرانه کرده ز له محمدصادق رزمی ... ادامه ...

یک سوال فنی مهم از همه ی جامعه ی فرهنگی کاران!

به نظر شما، اینکه ما به عنوان کار فرهنگی به یک مدرسه ای کمک کنیم و مدرسه ی ویرانه رو بازسازی کنیم، یا این ملتی که میرن کار جهادی میکنن در باب همین مسئله ی ساخت مدارس ویرانه، آیا این کار باعث این نمیشه که خیال ت از بابت عدم اختصاص صحیح بودجه به این موضوع (یعنی بازسازی مدارس ویران شده) راحت بشه؟! چون قطعا هر مدرسه ای یه حجمی از تخصیص بودجه رو داره. و اگر ت بودجه ی اون مدرسه رو داره به نحوی غیر از مقصودِ مورد نظر صرف میکنه و جای دیگه ای به ناحق ج میکنه یا هرچی، آیا اینکه ما بریم با پول خودمون از جیب خودمون یه مدرسه ی ویرانه رو بازسازی کنیم نوعی کمک به ت نیست؟ یعنی نوعی چشم پوشی بر ناحقی های تی نیست؟! آیا باعث افزایش قدرت رانت و چانه زنی برای تخصیص بودجه ها نمیشیم؟ آیا بهتر نیست به جای اینکه بریم مدرسه ها روآباد کنیم ت رو وادار به پرداخت بودجه ی هر مدرسه کنیم؟ کلا اینکه به این نحو باعث راحتی خیال تی بشویم که داره ناحقی میکنه، درست است؟! +منظور از ت قطعاً ت مستقر در تهران نیست! مسئولین آموزش و پرورش درهر منطقه ای منظورم هست. این سوال جدیه لطفا جواب بدین. نظرتون رو بگین. +این پست قطعا موقت است. ... ادامه ...

دستان مهر

من در این عزلت ویرانه خویش خواب میبینم روزی را که در آن شعر بشر ... ی ... ست و در آن هر که لب گشاید به سخن نفسش عطر خوش آشناییست و ز هر دین و ز هر قبله که بر پا دارد چون تو را غرق تمنا یابد دست مهرش بر تو ختم هر تاریکی، ته هر تنهاییست... ... ادامه ...

ژوان: در لحظه های سنگ اندوه هم نمی روید ...

تازه رمان را تمام کرده بود و شگفت زده بود از زیبایی اش. یک روز پاییزی بعد از تمام رمان به من گفت خودشان چه می گویند؟ گفتم: «et qu’il fit nuit sur la terre» و این را خیلی دوست می داشت: "و زمین در تاریکی فرو رفته بود"[و جملاتی که دوست می داشت انگار وصف زندگی مان بود...]. چقدر جوان و زیبا، چقدر مهربان، چقدر باهوش، دقیق و ظریف و چقدر دلنشین. چقدر دوستش می داشتم. همان اولین روزهای برج سرطان کافی بود تا دوست عزیز من شود... . سرطان ریه که آ می کشد، چند ماه آن طرف تر یا این طرف تر، خیلی مهلت نمی دهد، ویرانه ها هم چند فرسخ آن سو تر جان می گیرد تا بروی وسط ویرانه ها و جسم بی جان ی تنت را پیدا کنی؟ تا سرطان زودتر دخلت را بیاورد ...؟ تا خودت ببینی آوار و سرطان جان می گیرد تا ذره ذره له شوی تا ذره ذره "او" هم غصه دار تر شود غصه خفه اش کند، غم خفه ات کند...تا ذره ذره جانت را بگیرد؟می خواهی تُف کنی به هستی... ... ادامه ...

شعر ساغر ش ... ته

شعرش ... ته ساغری، مانده از آن ساقی و میخانهجوانی رفت و عمر ما نشد حاصل جز افسانهبه افسونی چو افسانه نشستم کنج میخان ه شاید ساغری ... رم از آن ساقی جانانهحریفان رند و رندانه ،گرفتند جام و پیمانهمن اما تشنه لب، عمری، نشستم کنج میخانهحریفان مست و دیوانه، کشیدند بانگ مستانهش ... تند ساغرِ ساقی، سبو و جام و پیمانهبشد میخانه ویرانه، شد آن ساقی چو دیوانهش ... ته ساغری مانده از آن ساقی و میخانه!!الا ساقی دیوانه، درآ از کنج ویرانهجوانی می کن و مستی، دراین دنیای دیوانهخُنُک آن مست و دیوانه که رفتش ... قه و خانهنماندش در سر اما جز، جنون و عشق و افسانه✍ شعر از: آقای فرشاد فلاحی - کولج ... ادامه ...

ویرانه

واقعا انسان موجود احمقیست... وقتی در میانه روزهای سیاه قدم میزند، با عمق جانش می پندارد که برای انی روزها پایانی نیست و وقتی در گرمای روزهای روشنش، بی محابا ... کنان به سمت آسمان میرود، هم پایانی برای این حال متصور نیست...و فقط در مرز این دو دنیاست که حقیقت جهان را می یابد... جهانی که در سپیدی اش همیشه رگه هایی از سیاهی و در سیاهی هایش، روزنه های سپیدی پیدا میکنی...گویی هیچ چیز این جهان نه بوی مطلق بودن میدهد و نه بوی تعلق.... نه هیچ چیزی در مالکیت توست و نه چیزی ماهیت مطلقی دارد....انسان موجود احمق و پیچیده ایست....انسانی که تشنه دوست داشته شدن است اما از ان میگریزد.... انسانی که عشقی به چیزی و ... ی ندارد اما باز هم به زند ... ادامه میدهد... انسانی که هیچ چیزی برای دل بستن ندارد اما باز هم امیدوار به روزهای پیش روست...در تمامی اینها حماقتی در لباس پیچید ... میبینم....در این نوشته به دنبال مفهوم خاصی نباش خواننده من... آمده ام تا کمی از متضادهای باورن ... ی ام برایت بگویم...!!!!!!و بزرگترین تضاد روزگارم، سکوتی سرشار از گفتنی هاییست که برای گفته شدن له له می زنند اما چیزی شبیه یک دیوار در درون، مانعشان میشود...این روزه ... ادامه ...

حکایتی زیبا درباره جغد

حکایتی در مورد ویرانه نشینی جغد میگویند روزی همسر سلیمان ،خواهان قصری بزرگ با برجی بسیار رفیع میشود تا از ان بام خانه کعبه را ببیند و عبادت کند ، سلیمان این درخواست را میشنود و جانوران را امر به ساختن میدهد ،تمام جانوران ساختن قصر را اغاز میکنند به جز جغد که سر پیچی رده و از انجا خارج میگردد ،ساختن قصر به اتمام رسید و روزی جغد به جهت دیدن قصر به انجا باز میگردد . سلیمان وی را احضار کرده و میگوید :سه سوال میپرسم اگر پاسخ دادی که هیچ و در غیر این صورت متنبه خواهی شد.جغد قبول م د و سلیمان پرسش اول را چنین مطرح میکند که: تعداد شبها بیشتر است یا روزها ؟جغد میگوید :شبها ،چون روزهای ابری و تاریک را نیز باید به واسطه فقدان نور خورشید شب شمرد . سلیمان پرسش دوم را طرح مینماید که : تعداد زنده ها بیشتر است یا مرده ها ؟ جغد میگوید: مرده ها ،چون خواب نیز به نوعی مرگ است و گان را باید به نوعی مرده نامید . سلیمان سوال ا را میپرسد که: تعداد ن بیشتر است یا مردان ؟ جغد میگوید : ن چون مردانی که از همسران خود اطاعت میکنند نیز به نوعی زن محسوب میشوند . سلیمان که قصر را به فرمان همسر خود ساخته بود و سخن جغد را طعنه به خود دید ... ادامه ...

آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای

بعضی صبح ها آدم نمیتواند ازرختخوابش برخیزد.نه چون خوابش کافی نبوده و خسته ست هنوز یا تنبلی میکند،چون هزار تکه است،هزار تکه ی از هم پاشیده در یک رختخواب.هزار تکه ای که هیچکدامش ربطی به باقی تکه ها ندارد.ویرانه ای به جای مانده از ز ... له ای سخت.ویرانه را نمیتوان دوباره سر هم کرد.باید با لودر صافش کرد و عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی.اما کدام ز ... له زده ایست که بتواند به راحتی از تل آوار به جای مانده از بنای همیش ... اش بگذرد.همان بنایی که قرار بود شب قبل را مثل باقی شب ها زیر سقفش صبح کند.ویرانه ی به جای مانده از ز ... له هرگز مثل روز اولش نمی شود و آدم ز ... له زده هرگز آدم روز اول نمیشود.بعضی صبح ها آدم دلش میخواهد بالای سر آدم ویران شده در تختش بنشیند و شیون کند.فریاد بزند در ناباوری ز ... له ای که از سر گذرانده،در سوگ عشقی که از دست رفته،در غمی که ناچار به از سرگذراندش است.آدم تکه هایش را برمی دارد و با ناباوری نگاهشان میکند و نمی تواند قبول کند که دیگر ممکن نیست تصویر دنیا را از پنجره ای ببیند که تا ... ب می دیده.آدم باورش نمیشود آن دیوار آن پنجره آن کنج امن دیگر نباشد. خوابش رادیدم و درخواب انچنان حری ... ادامه ...

تعبیر خواب واقعی در مورد دختر خانم خواننده ( ) سال 1390

دختر خانمی خوابش را با این موضوع ارسال کرد که من خواب دیدم شب است و خانه ما ویرانه شده است و من در وسط آن ویرانه ایستاده ام و می بینم مردم بدون توجه به خواسته من که می گفتم اینجا خانه ماست از این جا نروید به راحتی از وسط ویرانه رد می شدند و می رفتند . و توجهی به حرفهایم نمی د.از تعبیر خوابش معلوم بود آ تی برای خودش باقی نگذاشته ولی برای من جالب در اینجا این بود که خداوند با این وضعیتی که او دارد باز نشانه های هشدار را در خوابش نشان می دهد.چون نمی توانستم مستقیما وارد تعبیر شوم پس ابتدا زمینه چینی گفتم چکار کرده ای که وجود خودت را مانند ویرانه اب کردی که هر و نا ی از آن عبور می کند و همچنین در مورد پرسیدم .گفت ما گروهی هستیم خواننده برای اینکه با خواننده اصلی که پسر جوانی بود رابطه اش بهتر باشد به هر خواسته او تن داده بود . اما آن پسر خواننده بعد از همه رفتارهای این دیگری دوست شده و دیگر مانند سابق به این دختر توجه نمی کرد . می گفت چندین بار خودکشی ولی زنده ماندم . هم به راحتی می گفت می خورم . بیچاره تمام توانش را گذاشته بود تا کاری کند پسر فقط به او توجه کند . درحالی می دانستم این توجه پسر هیچگاه اتفاق ن ... ادامه ...

... 363 ...

آ ین چهره ای که از او به یاد دارم تصویری بسته در فضایی نامتناهی.. با این که در تداعی کند هستم اما از آن تصاویری نیست که اشتباه بگیرم.برای ندیدن فقط باید از دست هایم استفاده کنم یا چشم هایم را ببندم.اما افاقه ای نمی کند. ing imaginaton..پس تا حد ممکن چشم از آن بر نمیدارم. به خیالم این بار دیگر سفر آ است.سفری که شاید بهتر بود زود تر از آن برمیگشتم. چیزی که در نهایت مرا به زانو درآورد علاقه ام به خود ویرانگری بود. آن همه بالا و پایین پ ها,عطش ها و خودنمایی ها در دوران جوانی آن جسم و روح را زودتر از آنچه باید از پا در آورد. دیار ویرانه ها بالا ه خودش را تسلیم کرد. به سرزمینی در آغوش بوته ها,میان مرداب ها, روی علف های , گام هایی کوتاه و محتاط تا در هر ده قدمی نفسی تازه کند.. دیار ویرانه ها تسلیم شد.غیر از آن ممکن نبود.من درون او بودم.او ناله می کرد.من ننالیدم.او نور را می دید.من ندیدم.صدای مرگ از او بلند می شد اما من ص نداشتم.اگر بمیرد چیزی جز خا تر از او باقی نخواهد ماند. همیشه دوست داشت خود را غرق کند. نمیخواست به زیر خاک دفن شود.اما من زوال ناپذیرم.من درون او هستم و در او تنیده شدم.او به خاطر من برخواهد خواست.به خاطر من ... ادامه ...

من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی

آدم است دیگر، گاهی برمیدارد خودش را متلاشی میکند، با خودش میجنگد تا آستانه با خاک ی ان شدن ، درست مثل ارگ بم، خشت به خشت وجودش را ویران میکند... آن وقت است که می نشیند میان ویرانه های خودش دنبال کورسوی امیدی میگردد، دنبال همان چیزهایی که گم شدند در وجودش، دنبال همان احساسی که یکهو ویران شد...مثل سکوت وهم انگیزی که بعد از حادثه می افتد به جون ویرانه ها، ص اگرهست صدای ناله ای ضعیف است از زیر وار وار آوار ... از درون آدم صدای ضعیف ناله کوتاهی به سمت زندگی سوقش میدهد که شاید این بار بتواند از حظ ببرد، بتواند این بار که از این آوار رهایی جست، آجر به آجر زندگیش را دوباره بچیند و به جای گوش دادن به سکوت مرگ، به صدای زندگی گوش بدهد...این میان چیزهایی را از دست داده، یک بار خودش را با خاک ی ان کرده، متلاش شده بند بند وجودش اما برای باردوم شاید که قدر زندگی را بهتر بداند... ... ادامه ...

تو با قلب ویرانه ی من چه کردی...

تو با قلب ویرانه ی من چه کردیببین عشق دیوانه ی من چه کردی در ابریشم عادت آسوده بودمتو با بالِ پروانه ی من چه کردی ننوشیده از جام چشم تو مستمخمار است میخانه ی من، چه کردی؟ مگر لایق تکیه دادن نبودمتو با حسرتِ شانه ی من چه کردی؟ مرا خسته کردی و خود خسته رفتیسفر کرده با خانه ی من چه کردی؟ جهان من از گریه است خیسِ بارانتو با سَقف کاشانه ی من چه کردی؟ شهرزار ... ادامه ...

ولایت ... زمان علیه السلام

امروز ڪه شیعه به جهان در حصر است بر عالمیان مژده ے فتح و نصر است دانے ڪه چرا شیعه سراپا شاد است آغاز ... ت ... عصر است #آغاز_ولایت_ ... _زمان_عج_مبارک صبحِ بی تو، رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد بی تو حتی مهربانی ح ... ی از کینه دارد بی تو می گویند: تعطیل است کارِ عشق بازی عشق، اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد جُغد، بر ویرانه می خواند به انکارِ تو اما خاک این ویرانه ها، بویی از آن ویرانه دارد خواستم از رنجشِ دوری بگویم، یادم آمد عشق با آزار، خویشاوندی دیرینه دارد رویِ آنم نیست تا در آرزو، دستی برآرم ای خوش آن دستی که رنگِ آبرو از پینه دارد در هوای عشقِ تو پر می زند با بی قراری آن کبوترْ چاهیِ زخمی که او در ... دارد ناگهان قفلِ بزرگ تیر ... را می گشاید آن که در دستش کلید شهر پر آیینه دارد پاى کوبان ز پى نغمه تار آمده‏ام‏ دست افشان بسر کوى نگار آمده‏ام‏ حاصل عمر اگر نیم نگاهى باشد بهر آن نیم نگه با دل زار آمده‏ام‏ باده از دست لطیف تو در این فصل بهار جان فزاید که در این فصل بهار آمده‏ام‏ در میخانه گشائید که از مسلخ عشق‏ به هواى رخ آن لاله عذار آمده‏ام‏ جامه زهد د ... رهم از دام بلا باز رستم، ز پى دیدن یار آمده‏ام ... ادامه ...

ای ایران ایران،...

سالها پیش مان گفته بود که از نقشه مملکت قاب بگیرید و آنرا با خوددتان به هر کجا که میخواهید ببرید. راست میگفت، از مملکتمان هیچ چیز به جز ویرانه ای باقی نمانده است. آری، اینجا هم غریبه ام. اما یک فرق وجود دارد، اینکه هم خودم و هم دیگران غریبه بودنم را به رسمیت میشناسیم،... ... ادامه ...

مرغ سحر لال بشو

مرغ سحر ناله سر کنعشقمو دیوانه تر کنمرغ سحر ناله زدیراهی به بی راهه زدیناله ی بی چاره زدیبه عشقم اشاره زدی؟هنجره ات شودخانه ات ویرانه شود درد تو بی چاره شود ...... برای ید از منوی همکاری استفاده کنید ... ادامه ...

از کجا شروع کنم! اینجا همش ویرانه شده!!

یک جایی تو یادداشتام نوشتم که "باید خودمو از نو بسازم و این اصلا شوخی نیست" ... ادامه ...

دلتنگی نویس

تو کجایی؟!من در این دنیا بزرگ در گوشه ای به دور از ادم ها,در ابه ای که خانه نامش داده ام,در اتاقی تاریک,در کنجی نم گرفته نشسته ام به انتظار لبخندی از سویت!تو چه میدانی که تپش های قلبم ز له ای درونم به پا کرده اند...تو چه میدانی, دوریت از من ویرانه ای ساخته...من با کنج تنهاییم خو گرفته ام !تنها میترسم تو میان ادم ها گم شوی.... ... ادامه ...

ناز و نیاز

ماآمده ایم سربه سر عشق تو بازیم با خوب و بد و ناز و نیاز تو بـسازیم خاکیم و فتاده ز غم آتش هجران افتاده به دام تو و در سوز و گدازیم تو ه زیبایی و بر تخت ی ما بنده بیچاره و در حال نیازیم شعرو غزلم بین که دگر چاره ما نیست دیگر به ره کوی تو ما قافیه بازیم ما می شکنیم خانه ویرانه دل را با یاد تو این بار دگر کاخ بسازیم آدم شده بر سجده این عشق زمینی بر سید و ناهید بنازید و بنازیم ... ادامه ...

شب قدر من

امشب که با تو انس به ویران گرفته امویرانه را به جای گلستان گرفته شب شب مبارک قدر است و من تو رابر روی دست خویش چو قرآن گرفته امپاداش تشنه کامی و اجر گرسنگیگل بوسه ای ست کز لب عطشان گرفته اماز بس که پا به صحرا دویده امیک باغ گل ز خار مغیلان گرفته ام...بر داغ دیده شاخۀ گل هدیه می برندمن جای گل، سرِ تو به دامان گرفته ام...#غلامرضا_سازگار#نخل_میثم ... ادامه ...

#پیشنهادی دوستم(م.ذ.آ)

ای آنکه مرا برده ای از یاد ، کجایی؟بیــگانه شدی ، دست مریزاد ، کجایی؟ در دام توأم ، نیست مرا راه گریزیمن عاشق این دام و تو صیّاد ، کجایی؟ محبوس شدم گوشه ی ویرانه ی عشقتآوار غمت بر سرم افتاد ، کجایی؟ آسود ... ام ، زند ... ام ، دار و ندارمدر راه تو دادم همه بر باد ، کجایی؟ اینجا چه کنم ؟ ازکه ب ... رم خبرت را؟از دست تو و غم تو فریاد ، کجایی؟ دانم که مرا بی خبری می کشد آ ... دیوانه شدم خانه ات آباد ، کجایی؟ ... ادامه ...

به دنبال حیاتی دیگر

آدم است دیگر، گاهی برمیدارد خودش را متلاشی میکند، با خودش میجنگد تا آستانه با خاک ی ان شدن ، درست مثل ارگ بم، خشت به خشت وجودش را ویران میکند... آن وقت است که می نشیند میان ویرانه های خودش دنبال کورسوی امیدی میگردد، دنبال همان چیزهایی که گم شدند در وجودش، دنبال همان احساسی که یکهو ویران شد...مثل سکوت وهم انگیزی که بعد از حادثه می افتد به جون ویرانه ها، ص اگرهست صدای ناله ای ضعیف است از زیر وار وار آوار ... از درون آدم صدای ضعیف ناله کوتاهی به سمت زندگی سوقش میدهد که شاید این بار بتواند از حظ ببرد، بتواند این بار که از این آوار رهایی جست، آجر به آجر زندگیش را دوباره بچیند و به جای گوش دادن به سکوت مرگ، به صدای زندگی گوش بدهد...این میان چیزهایی را از دست داده، یک بار خودش را با خاک ی ان کرده، متلاش شده بند بند وجودش اما برای باردوم شاید که قدر زندگی را بهتر بداند... ... ادامه ...

برو بیایی راه انداخته بود که نگو

یا برو یا بمان. این که بین ماندن و رفتن هی پا به پا می کنی می شود خارِ در گلو، می شود پلاسکو وقتی آتش افتاده بود به تنش اما هنوز نریخته بود. دل آدم شور می افتد. مدام ترس به جان آدم است. ببین حضرت سنگ، یا بزن خانه ابمان کن یا از لبه ی خیس بام بیا کنار. روا نیست این حجم از زجرکشی. ولی جان س نجه ی سیمینت اگر زدی محکم بزن. بعد از این همه استرس و آب دهان را به زحمت قورت دادن حقمان است روی ویرانه های خودمان بایستیم، دست چپمان مچ دست راستمان را از پشت بگیرد و با آرامش قدم بزنیم. ... ادامه ...

ناگفته های حسین لقمانیان از دوران بازداشتش هیچ نمی تواند در حال حاضر نقش را ایفا کند!

نطقی که طی آن خطاب به آقای شاهرودی که در زمان ورود به قوه قضاییه گفته بودند: «من از آیت الله یزدی ویرانه تحویل گرفتم»، گفتم شما که ویرانه را ویرانه تر کرده ای. [...] این را که من گفتم آقای صدام زد و گفت تو چنین کلماتی را به کار برده ای؟ گفتم: بله. گفت: دیگه کارت تمام شد. خلاصه وضعیت همچنان ادامه پیدا کرد تا نطق دیگر بنده. که از سوی دادگاه من را احضار د. تا زمانی که ماجرا بیخ پیدا کرد و آقای هم تصمیم داشتند به حج مشرف شوند، شرایط برای بازداشت من فراهم شد. من را گرفتند[...] آن موقع من حرف مردم را می زدم. حقوق مردم را تقاضا می کردیم که به مذاق خیلی ها خوش نمی آمد. دوست داشتند مجلسی باشد فرمایشی و نمایشی که فقط اسمش مجلس باشد. اما شخصیت من جوری نبود که خیلی مطیع باشم. بازداشت شما چگونه بود؟ کجا توانستند شما را دستگیر کنند؟ تعداد مراجعات من به دادگاه زیاد بود. آ ش خسته شدم، گفتم من به دادگاه نمی آیم، هر کاری می خواهید ید. اول می خواستند بیایند مجلس من را دستگیر کنند که نتوانستند. بالا ه ما همه مراحل قانونی و قضایی را طی کردیم تا اینکه پرونده به دیوان عالی کشور رفت. بالا ه یک روز در خیابان توانستند من را دستگیر ک ... ادامه ...

تو با من چه کردی؟؟

تو با قلب ویرانه ی من چه کردی؟؟ ببین عشق دیوانه ی من چه کردی! در ابریشم عادت اسوده بودم.. تو با حال پروانه ی من چه کردی؟؟ ننوشیده از جام چشم تو مستم خمار است میخانه ی من چه کردی؟؟ مگر لایق تکیه دادن نبودم؟؟ تو با حسرت شانه ی من چه کردی؟؟ مرا خسته کردی و خود خسته رفتی سفر کرده با خانه ی من چه کردی؟؟ جهان من از گریه ات خیس باران تو با سقف کاشانه ی من چه کردی؟؟ ... ادامه ...

مقایسه منزل دو شاعر؛ یکى موزه و یکى ویرانه

مقایسه منزل دو شاعر؛ یکى موزه و یکى ویرانه بالا: منزل عارف قزوینى؛ شاعر و تصنیف ساز نامدار ایرانى؛ درگذشت 1933 میلادى پایین: منزل هرمان ملویل؛ شاعر یى؛ درگذشت 1891 khabarnamehfarhangian ... ادامه ...

اگر مقصود تو عشق است، پس آرام باش ای دل

نمی رنجم اگر کاخ مرا ویرانه می خواهدکه راه عشق، آری طاقت مردانه می خواهد کمی هم لطف باید گاه گاهی مرد عاشق راپرنده در قفس هم باشد آب و دانه می خواهد ! چه حسن اتفاقی ! اشتراک ما پریشانی ستکه هم موی تو هم بغض من آری، شانه می خواهد تحمل هجر تو را یک استکان بس نیستتسلی دادن این فاجعه میخانه می خواهد اگر مقصود تو عشق است، پس آرام باش ای دلچه فرقی می کند می خواهدم او یا نمی خواهد؟ #سجاد_رشیدی_پور ... ادامه ...

این دل دیوانه از اوست ...

نم بر درِ میخانه که میخانه از اوست می خورم باده که این باده و پیمانه از اوست گر به مسجد کشدم زاهد و ، در دیر کشیش چه تفاوت کند ، این خانه و آن خانه از اوست خویش و بیگانه اگر رحمت و زحمت دهدم رحمت خویش از او ، زحمت بیگانه از اوست روزگاریست که در گوشه ی ویرانه ی دل کرده ام جای که این گوشه ی ویرانه از اوست گر چه پروانه دلی سوخت ز شمعی چه عجب شمع از او ، محفل از او ، هستی پروانه از اوست,, نیم آدم که از آن دانه ی گندم نخورم من از او ، جنت از او ، خوردن از او ، دانه از اوست سنگ زد عاقل اگر بر سر دیوانه ی ما سنگ از او عاقل از او ، این دل دیوانه از اوست مولانا ... ادامه ...

دلم تنها تو را میخواهد

یک نفر هست صمیمانه تو را می خواهدمثل یک عاشق دیوانه تو را می خواهد گاه با یاد تو زانو به بغل می ... ردخاطراتش شده افسانه ، تو را می خواهد می نشیند سر راه تو ، که بر می گردیعمری اینجور غریبانه تو را می خواهد پای پیمان تو از جان و دلش می گذردعشق می ورزد و مردانه تو را می خواهد یاد تو همدم تنهایی ... ش هستیعنی عاشق شده رندانه ، تو را می خواهد روی ناچاری اگر جرعه ای از باده خورد غرض این است که مستانه تو را می خواهد چشم بر پنجره ی نازک دل می دوزدتا بیایی ، دل ویرانه تو را می خواهد ... ادامه ...

عجیب دلتنگتم

تو با قلب ویرانه من چه کردی؟ ببین عشق دیوانه من چه کردی در ابریشم عادت اسوده بودم... تو با حال پروانه من چه کردی؟ ننوشیده از جام چشم تو مستم... خمار است میخانه من...چه کردی؟ مگر لایق تکیه دادن نبودم؟ تو با حسرت شانه من چه کردی؟ مرا خسته کردی و خود خسته رفتی... سفر کرده! باخانه من چه کردی؟ جهان من از گریه ات خیس باران... تو با سقف کاشانه من چه کردی؟ افشین یداللهی ... ادامه ...

بلدی ؟ ...

بدهم تکیه به تو شانه شدن را بلدی؟ گرمی ثانیه ای خانه شدن را بلدی؟ تو که ویرانه کننده است غمت می دانم خوردن غصّه و ویرانه شدن را بلدی؟ آنقدر سوخته قلبم که قلم می سوزد شمع گریان شده، پروانه شدن را بلدی؟ مرغ عشقی شده دل میل پ دارد بال و پر در قدمت لانه شدن را بلدی؟ می نویسم من عاشق فقط از قصّه ی تو در غزل های من افسانه شدن را بلدی؟ اشک سحر سوخته ام پیش کشت تلخی گریه ی مردانه شدن را بلدی؟ هر ی دیده مرا شاعر "مجنون" خوانده تو بگو "لیلی" "دیوانه" شدن را بلدی؟ این همه ناز کشیدم بشوم معتکفت بدهم تکیه به تو شانه شدن را بلدی؟ #علی_نیاکوئی_لنگرودی ... ادامه ...

به زور

جارو نکن عزیز من این خانه را به زوربر دامنت نگیر دو دردانه را به زوربگذار موی دخترمان را چنان که هستدستت نگیر فاطمه جان شانه را به زوربنشین کنار بی ی ام چون نمی شودآباد کرد خانه ی ویرانه را به زو ژمرده ای و از همه ی اسم های تویادآور است روی تو "ریحانه" را به زورمردی که کنده بود در قلعه را ز جاوا می کند پس از تو در خانه را به زورساقی پر است جام نفس بعد فاطمهدیگر نزن تعارف پیمانه را به زور...حسین زحمتکش ... ادامه ...

جانم خدا

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد.می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد.هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت.هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.اما من هرگز حرف خدا را باور ن ! وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم.چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم.من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازمنه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شدو زیر وارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کمک خواستم. اما هیچ فریادم را نشنید و هیچ یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است.با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا ش ت. در آن زمان خدا تنها ی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آ ... ادامه ...

9072 - ویرانه های گورلان ( جن ران جوان جلد اول )

موجود - مغازه - نویسنده : جان فلنگن - مترجم : مسعود ملک یاری - نشر : افق - چاپ دوم - تهران - 1391 ش - 376 ص - رقعی - شومیز - ... ادامه ...

اقتصاد مقاومتی و راهبرد مناسب حمایت از تولید ملی

در این مقاله نظریات متداول توسعه و نیز رویکردهای متفاوت صنعتی شدن بررسی شده و با تحلیل شرایط تحریم در اقتصاد ایران، نقش تحریم ها در فرآیند توسعه اقتصادی مورد بررسی قرار گرفته است. با توجه به ناموفق بودن الگوهای توسعه پیشنهاد شده از سوی بانک جهانی و imf به کشورهای در حال توسعه از جمله ایران، به بررسی تجارب الگوهای توسعه موفق شرق آسیا از جمله کره و ژاپن پرداخته شده است.از آنجا که این دو کشور با وجود ویرانه های حاصل از جنگ و فقدان منابع نفت و گاز به سطح بالایی از توسعه دست یافتند و در تحقق عد و همبستگی اجتماعی نسبت به الگوهای نئولیبرال موفق تر عمل نمودند، مطالعه تجارب آنها ارزشمند است. در اقتصاد مقاومتی نیز باید بتوان با چشمپوشی از درآمدهای حاصل از نفت و گاز و وجود تحریم، الگوی توسعه صنعتی بومی مبتنی بر پیشرفت توام ب ا عد تدوین نمود. همچنین در این مقاله راهبرد حمایت از تولید ملی در شرایط تحریمی مورد بررسی قرار گرفت ... ادامه ...

دلنشینانه

مرموز و خودسرانه در ویرانه های افکار پریشانم پرسه میزنیبس نیست؟!؟!تاراج قلب و روحم سیرابت نکرد که اینگونه بی رحمانه در کوچه پس کوچه های غمزده شبهای متروکم میتازانی؟!؟!خوب نگاه کن..از من چه مانده؟!؟!تن یخ زده احساسات زخمی ام در عمیق ترین گودالهای فراموشی به خاک مرگ س ... شده...مرا با تمام غربتم به ابدیت بسپار...از من تنها سایه شومی از تمام آنچه بودم به یادگار گذاشتی.. فهیمه صفری ... ادامه ...

در حسرتم بمان

در حسرتم بمان که از این خانه می رومحالا که عاقلی ، منِ دیوانه می رومیک روز در سکوت و خَفا، ابتدای صبحقبل از شروعِ خوردن صبحانه می رومبی آن که بوسه ای بدهم گونه ی تو رابا غصّه آشنا شده ، بیگانه می رومآباد کرده اَم همه ی زندگی ت راامّا خودم به یک دِه ویرانه می رومآن روز می رسد که بیفتی به یاد مننَه این دقایقی که غریبانه می رومجدّی ست رفتنم به خدا، باورت شودهر چند مخفیانه و سَلّانه می رومزهرا موسی پور ... ادامه ...

میدان ورودی شهر درحال توسعه

باوجود اینکه 4سال است که میدان ورودی شهر سبزوار به یک ویرانه تبدیل شده است تا یک میدان شورای شهر و شهرداری شهر درصدد برآمدند که این میدان را زیبا کنند. المانی شبیه معماری های سنتی در دست ساخت است که تا پایان سال 95 به گفته ی مسعولین ساخته می شود. و در سال 96 در میدان سربداران نصب می شود. sabzevar-yooks ... ادامه ...

مریم جعفری آذرمانی

در این عدم که هنر نیست غیرِ بی هنریمنم که جلوه ندارم برای جلوه گریکجاست باور انسان در این ش ته زمان؟ـ زمانِ جنبل و جادو، زمان دیو و پری ـکجا عجیب تر از این که با مداد سپیدخطوط تیره کشیدند روی لفظ دریکنار این همه ویرانه، این منم که هنوزدلم خوش است به ترمیمِ خانه ی پدریتمام شاعریِ من شبیهِ مولانامورّخ است به هجریِّ شمسی و قمری ... ادامه ...

انجمن روجین

با عرض سلام و ادب خدمت همه دوستان نازنین و گرامی جلسه این هفته انجمن فرهنگی روجین فردا شنبه مورخ 96/09/04 از ساعت 16 الی 18 در مرکز ساری شناسی برگزار می شود.سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد***تا روی در این منزل ویرانه نهادیم ... ادامه ...

مراسم شهادت حضرت رقیه س - 4 آبان 96-هیئت عاشورا-قم

کنج ویرانه آمدی آ -روضه حجم: 13.3 مگابایتمیهمان امشب روی دامان من نشسته-نوحه حجم: 7.44 مگابایتامشب در ابه من وبابای غریبم-تک حجم: 1.58 مگابایتویرانه پر شداز آه وناله-واحد حجم: 3.04 مگابایتآیینه لبهای خندانم ش ته-واحد حجم: 3.93 مگابایتبه خدا که با آه وناله-شور حجم: 3.44 مگابایتیتیمی درد بی درمان یتیمی-نوا حجم: 2.32 مگابایت ... ادامه ...

ویرانه

مسعود رضایی بیاره ویرانه شب آمـــــــــد ، بــاز کن میخـــانه ات را بگــــــــردان ساقیــــــــا پیمانــــــه ات را از چشم مخـمورت در افـــــکن خـــــراب و خیـــــره کن مستانـه ات را بـــــرافـــــروز از رخت شـــــام سیاهم بیــــــــا آتش بــــــزن پـــــــروانــه ات را رهـــــا کن حلقــــه ی گیسو به رویت ز بـــــی تــابــی بکش دیــــــوانه ات را به آتش در کش و خــــا ترم کـــن بسوزان خــــــــــانه و کـــاشانه ات را دمــــــــی پـــــا بر دل و بر دیــده ام نه تماشائــــــی بـــکن ویــــــــــرانه ات را بیــــــــا بشنـو ز مهتـــــاب شبانـــــه نـــــــــــــگارا قصــه و افسانـــه ات را دلــــــم تنگ و هــــــوای ابـری سرم می خواهد امشب شانه ات را دلم مـــی خــواهد امشب با نگاهی بسوزی سهره ی دیـــــــــوانه ات را بیا روشن کـــن ای شمع دل افروز چــــــــراغ خــــــانه ی پــــروانه ات را ... ادامه ...

برمزارمن نیا

زنده ام یادم نکردی بر مزار من نیاشیشه ی قلبم ش ته دست تو ای بی وفا سنگ دل جرمم چه بودنامهربانی کرده ام؟با من ِ دلخون شده نامهربانی پس چرا ؟ تا قیامت حال من خوش نیست چون ویرانه امدرد بی درمان من هرگز نمی یابد شفا مثل سربازی که در جنگی بدون اسلحه استمن پذیرفتم ش تم را فقط داند خدا تو خود ِمن بودی من سایه ای دنبال تو هیچ میدانی که در حق خودت کردی جفا؟ این وصیت نامه ی سنگ صبور غصه ها زنده ام یادم نکردی بر مزار من نیا جواد الماسی ... ادامه ...

شمع جمع مشتاقان

آمدی در جمع ما، ویرانه بوی گل گرفتآمدی بام و در این خانه بوی گل گرفتآن شب قدری که شمع جمع مشتاقان شدیتا سحر خا تر پروانه بوی گل گرفتمن که با افسون گفتار تو می رفتم به خواباز لبت گل ریختی افسانه بوی گل گرفتگرچه لب های تو را بوسید جام شوکراناز نگاهت ساغر و پیمانه بوی گل گرفت از آن حسنِ یوسف چون گرفتی، خاطرمبوی ریحان بهشتی یا نه بوی گل گرفتبر سرم دست نوازش تا کشیدی چو نسیمگیسویم عطر محبت، شانه بوی گل گرفت#محمدجواد_غفورزاده#سلام_بر_حسین ... ادامه ...

من مجنون و دل ویرانه

من مجنون و دل ویرانه تک – جلسه هفتگی 1396/12/09 ادامه مطلب ... ادامه ...

قایق من جا دارد

دل به دریا تو بزن قایق من جا دارد کنج ویرانه ی دل صحن و سرایی دارد همه تن چشم شدم تا که بیایی پیشم همه تن چشم شدن حال و هوایی دارد دیگر از زیبایی یوسف شنیدن کافیست پای زیبایی تو انگشت ب دارد بس من موعظه پیر شنیدم خستم بوی آغوش تو عطر بهشتی دارد بی سبب نیست که قند بدنم بالا رفت لب تو وای لبت قند فراوان دارد باز طوفان شده، دریای وجودت مواج دل به دریا تو بزن قایق من جا دارد ... ادامه ...

آتشی روشن

روشن شبروشن است آتش درون شبوز پس دودشطرحی از ویرانه های دور.گر به گوش آید ص خشک:استخوان مرده می لغزد درون گور.دیر گاهی ماند اجاقم سردو چراغم بی نصیب از نور.خواب دربان را به راهی برد.بی صدا آمد ی از در،در سیاهی آتشی افروخت.بی خبر اماکه نگاهی در تماشا سوخت.گر چه می دانم که چشمی راه دارد بافسون شب،لیک می بینم ز روزن های خو خوش:آتشی روشن درون شب.نیما یوشیج ... ادامه ...

شعری زیباازکارو

شبی مست رفتم اندر ویرانه ای ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ایپیرمردی کور و فلج درگوشه ایمادری مات و پریشان همچنان پروانه ای پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ایتا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای ... ادامه ...

* شهر آشوب دل

از سقف آرزو هایم اگر بچینم ستاره ای دستانت را لبریز خواهم کرد ... اشاره ای کن بر خوشه ای ازخواب که تعبیرش جز تو نبود ... نگاه در بحران گزش لبت در تقاطع چشمانم را قاب کرده ام بر دل ... عبور از قلعه معجزه ها وای بر حال زارم وای بر شهر دل بی تو کجا گذر کنم! خانه بی تو تهی آشوب است این ویرانه زار میزنم بر گور خود فاتح صبح به گستاخی سراب ها لبخندی بزن عطر دیدار را بر ام به جوانه دلخوش کن ستاره هایم همه بنام تو شب را به آغوش کشیدند دستانت را بیاور تو لبریزم کن 9/7/95 ... ادامه ...

اگر مقصود تو عشق است، پس آرام باش ای دل

نمی رنجم اگر کاخ مرا ویرانه می خواهدکه راه عشق، آری طاقت مردانه می خواهد کمی هم لطف باید گاه گاهی مرد عاشق راپرنده در قفس هم باشد آب و دانه می خواهد ! چه حسن اتفاقی ! اشتراک ما پریشانی ستکه هم موی تو هم بغض من آری، شانه می خواهد تحمل هجر تو را یک استکان بس نیستتسلی دادن این فاجعه میخانه می خواهد اگر مقصود تو عشق است، پس آرام باش ای دلچه فرقی می کند می خواهدم او یا نمی خواهد؟ #سجاد_رشیدی_پور ... ادامه ...

از دهِ آباد ما ویرانه می ماند به جا

از دهِ آباد ما ویرانه می ماند به جا آ ش از نام ما افسانه می ماند به جا آن قدرها آمدند و آن قدرها می روند سال هاى سال این میخانه می ماند به جا حبیبی یا حسین ... ادامه ...

شعر نیلوفر سهراب سپهری

از مرز خوابم می گذشتم سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه ها فرو افتاده بود کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟در پس درهای شیشه ای رویاها در مرداب بی ته ایینه ها هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بود م یک نیلوفر روییده بود ... ادامه ...

ویرانۀ وصال

از خیمه ها که رفتی و دیدی مرا به خوابداغی بزرگ بر دل کوچک نهاده ایگرچه زمن لب تو خداحافظی ن ی گفت عمّه ام به رخم بوسه داده ای...تا گفتگوی عمّه شنیدم میان راهدیدم تو را به نیزه و باور نداشتمتا یک نگه ز گوشۀ چشمی به من کنیمن چشم از سر تو دمی برنداشتمبا آنکه آن نگاه، مرا جان تازه داداما دو پلکِ خود ز چه بر هم گذاشتییک باره از چه رو، دو ستاره اُفول کردگویا توان دیدن عمّه نداشتی...با آنکه دستبرد خزان دیده ای ولیکباغ ولایت است که سرسبز و ّم استرخسار توست باغ همیشه بهار منافسوس از اینکه فرصت دیدار بس کم استای گل، اگر چه آب ندیدی، ولی بُوَداز غنچه های صبح، لبت نوشکفته تراز جُورها که با من و با عمّه شد مپرساین راز سر به مُهر، چه بهتر نهفته ترهر غمم شنید، غم خود ز یاد بردبر زاری ام ز دیده و دل، زار گریه کردهر گاه کودک تو، به دیوار سر گذاشتبر حال او دل در و دیوار گریه کردای مَه که شمع محفل تاریک من شدیامشب حسد به کلبۀ من ماه می بَردگر میزبان نیامده امشب به پیشوازاز من مَرَنج، عمّه مرا راه می بردگر اشک من به چهرۀ مهت ام نبودای ماه، این سپهر، اثَر از شَفَق نداشتمعذور دار، اگر شده آشفته موی مندستم برای شانه به ... ادامه ...