وقتی بزرگ تر بودم



متن شعر آهنگ دلتنگی آبتین روحبخش

بنام آنکه هستی شیدای اوست ((شعر دلتنگی)) وقتی دلم می شه تنگ نفس برام می شه سنگ جلوم یه قاب پنجره بغض بزرگ تو حنجره خیره به نور خونه ها چشمای مات به دوردورا میخوای بری به اونجاها بدون من بدون ما وقتی دلم می شه تنگ نفس برام می شه سنگ وقتی دلم می شه تنگ نفس برام می شه سنگ بریدی پاهای منو نخواستی تو بودنمو نذاشتی راهی واسه من گذاشتی پا رو دل و تن منم برات کم ترین منم برات تلخ و همین با اینکه غمخوار بودم نخواستی قلب کبودم منم برات کم ترین منم برات تلخ و همین با اینکه غمخوار بودم نخواستی قلب کبودم می خوای بری باشه برو دوست نداری ما رو که تو دلم چقدر میشه تنگ نفس نگو میشه سنگ دلم برات می شه تنگ دلم برات می شه تنگ دلم چقدر میشه تنگ نفس نگو می شه سنگ دلم برات می شه تنگ دلم برات می شه تنگ ((سروده شده توسط آبتین روحبخش)) برای شنیدن این آهنگ به لینک پست پایین رجوع کنید ... ادامه ...

بزرگ که شدم

کوچک بودم همیشه آرزویم این بود که کفش های پدرم اندازه پاهای من شود دوست داشتم بزرگ شوم بزرگ که شدم نه از کفش های پدری اثری بود نه از خود پدر اثری بود نه از آن همه جذ ت هایی که بزرگ بودن دارد بزرگ که شدم اعتقاداتم روز به روز کم رنگ تر شد دیگر برای هیئت در روز های عاشورا طبل نزدم .. دیگر قدر بیدار نماندم دیگر هایم سر وقت نبود بزرگ که شدم خیلی بد شدم ... خیلی از خودم که خوب و پاک بودم فاصله گرفتم کم کم از نظر خدا ناپدید شدم بزرگ که شدم خیلی از آرزویی که در کودکی ها داشتم پشیمان شدم بزرگ شدن اصلا خوب نبود .... ربات. ... ادامه ...

تو خیلی بزرگ بودی...

یادته؟همیشه بهم میگفتی تو بچه ای...!منم دلم میش ت و میگفتم نه!نیستم...!حالا که فکر میکنم...میبینم حق با تو بود!من خیلی بچه بودم،مثل بچه ها واسه کوچیک ترین چیزا ذوق می ...مثل بچه ها دروغ بلد نبودم،مثل بچه ها دلم پاک بودُ وقتی میگفتم دوستت دارم،یعنی واقعا دوستت داشتم ...!من مثل بچه ها دلم میش ت ومثل بچه ها دو دقیقه بعد میبخشیدمت ومثل بچه ها صبحموبا تو شروع می ...آره من خیلی بچه بودم!اما تو خیلی بزرگ بودیدوست داشتنت؛حرف زدنت،و خیلی چیزای دیگه ت مثله آدم بزرگا دروغ بود ...!تو خیلی بزرگ بودی...خیلی خیلی بزرگ ...! #معصومه_محمدزاده ... ادامه ...

یک قاچ کتاب...

کاش یک تکه سنگ بودم. یک تکه چوب. مشتی خاک. کاش دل ام از سنگ بود. کاش اصلا دل نداشتم. کاش اصلا نبودم. کاش می شد همه جیز را با تخته پاک کن پاک کرد. کاش یکی از اجرهای خانه ات بودم، یا یک مشت خاک باعچه ات. کاش دستگیره ب اتاق ات بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم. نه، کاش دست هات بودم. کاش چشم هات بودم. کاش دل ات بودم. نه، کاش ریه هات بودم تا نفس هات را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تو من بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفرِ دوتایی. #چند_روایت_معتبر #مصطفی_مستور ... ادامه ...

محرم...

احمد راست می گفت... هرچه باشند غریبه ای بیش نیستند... انگار من اشتباه می ... و بیش از حد در خیالم بزرگ کرده بودم. بیش از حد بزرگ کرده بودم. شاید به اندازه چهار سال، وقتی در 110 نشسته بودم در شیفت شب همان فکری را می ... که الان می کنم... فکری که به این نتیجه رسیده بود که فقط خیالی بیش نبود... اینبار دیگر واقعا تمام شد. همه چیز تمام شد، از موسسه به ظاهر ناب تا ارتباط و احساسی که داشتم... اینبار دیگر واقعا تمام شد... اصلا شاید دیگر رابطه ای حتی عادی و رسمی وجود نداشته باشد... تمام شد... ... ادامه ...

آپشنی به نام داداش بزرگ

خدا جونم!!! همه داداش بزرگ دارن!! چرا به من یکی ندادی آخه! حتی خواهر بزرگ بهم ندادی!!!!! چرا به همه سه تا میدی به من نمیدی!!! گاهی وقتا حس میکنم اگه یکی مثل جدی داداش بزرگم بود چقدر خوب میشد. واقعا حسرت خونوادشو میخورم خدایا! فک کن، یه داداش دلسوز و مهربون و باسواد و باشعور (اگه اخلاق ظاهرا تند و افتضاحشو فاکتور بگیریم) با رنگ و بوی جدی تو خونه ما میبود!!! من الان همه قله های موفقیتو فتح کرده بودم!!! همه رو!! بدون استثناء!! الان یه دختر خیلی موفق بودم. به همه ارزوهام رسیده بودم! دوست داشتم لباسایی که خ و نشون جدی بدم! اگه داداشم میبود، میتونستم نشونش بدم الان! بهله :)))))))) ... ادامه ...

قاطی آدم بزرگ ها

تولدش بود، پرسیدم بزرگ شدی؟ گفت بزرگ شدن یعنی چه؟ گفتم یعنی مثل آدم بزرگ ها شده باشی بعد دیدم دیگر نمیتوانم بگویم هیچ نسبتی با آدم بزرگ ها ندارم. یک زمانی نگران بودم، هی توی دلم آشوب بود که پس چرا بزرگ نمیشوم من، چرا هنوز که بیست ساله ام، چرا هنوز که بیست و دو ساله ام، بزرگ نشده ام؟ نکند همیشه همینطور کوچک بمانم، نکند وقتی شد سی سالم، سی و هشت سالم، باز هم قاطی آدم بزرگ ها نشده باشم؟ اما همان شب بود که دیدم رگه هایی از بزرگ شدن در من دمیده است و چقدر هم که دردناک است، به اندازه رشد ها یا ذق ذق استخوان پا وقت قد کشیدن دردناک است. آدم وقتی بچه است هلاک آدم بزرگ هاست، آدم وقتی بچه است لحظه شماری میکند برای رسیدن به آیفون روی دیوار یا تنهایی قدم توی کوچه گذاشتن. آدم اما بزرگ که شد، می ترسد و میخزد به جایی تنگ تر از روزهای کودکی. همان شب بود که دیدم بیست و چهار سالگی قاطی آدم بزرگ ها شدن است و چه حجتی بالاتر از این که نشسته ام و استراتژی میچینم برای دوست داشتن هایم؟ و در گوش دلم میکنم نباید بیشتر از آنچه دریافت میکنی ببخشی، حواست را جمع نشانه های ندادنش . قاطی آدم بزرگ ها شدن شکلی جز این دارد؟ ... ادامه ...

حسرت

کاش یک تکه سنگ بودم.یک تکه چوب.مشتی خاک. کاش یک سپور بودم.یک نانوا.یک خیاط.یک دست فروش. دوره گرد.پزشک. .یک وا ی کنار خیابان... کاش ی بودم که تو را نمیشناخت.کاش دلم از سنگ بود.کاش اصلا دل نداشتم.کاش اصلا نبودم.کاش نبودی... کاش میشد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد. آخ مهتاب! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم. یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره ی اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم.نه،کاش دست هات بودم.کاش چشم هات بودم. کاش دلت بودم. نه، کاش ریه هات بودم تا نفس هات را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم.کاش تو من بودی. کاش ما یکی بودیم... یک نفر دوتایی! #مصطفی مستور___روی ماه خداوند را ببوس +این کتاب ارزش چند بار خوندن رو داره.... ... ادامه ...

یادش بخیر..بابا بزرگ..ازخودم

قدیما تا مدرسمون تعطیل می شد میرفتیم خونه بابا بزرگ.بابا بزرگ از وقتی مامان بزرگ مرد دیگه تنهای تنها شد..دلم برات تنگ شده بابا بزرگ جونم..بعد از مردن مامان بزرگ ،بابا بزرگ یادش رفت..همه چیز رو یادش رفت..من رو داداشی رو بابا و مامان رو . یادش رفت کی غذا خورده یا حتی مامان بزرگ مرده..زمان خیلی زوود گذشت..من دیگه بزرگتر شده بودم و بابا بزرگ جون هم پیر تر..یه روز که رفتم بهش سر بزنم ..نبود ..بادبزن و کتاب دعاش بود ولی بابا بزرگ نبود..حتی ساعت یادگار مامان بزرگ هم بود ولی بابا بزرگ نبود..خیلی گذشت تا بابا بزرگ رو پیداش کردیم..رفته بود توی یه پارک نشسته بود..میگفت مامان بزرگ بهش گفته اونجا بمونه تا بیاد.... ... ادامه ...

وقتی بزرگ تر بودم

1-بچه که بودم معتقد بودم تقلب ضایع حق بقیه است و پای این اعتقادم محکم بودمهر ی بهم میگفت بهم برسون بهش هیچی نمیرسوندمحتی یادمه یکی از دوستام که بهش نرسونده بودم بهم گفت خیلی ترسویییعنی نرسوندن من رو به پای ترسم گذاشت ولی برای من اصلا مهم نبود اون چی میگه2-خیلی از مسائلم رو با جملات طلایی ای که برای خودم داشتم حل می مثلا هر وقت برای درس خوندن تنبلی می به خودم میگفتم"بشینی پاش رفتی" و با همین یه جمله مینشستم سر درس و مشقمیا هر وقت پیش خودم میگفتم من چرا اینجوریم من چرا اونجوریم با یه جمله خودم رو آروم می .به خودم میگفتم"هر ی یه خصوصیاتی داره"یا بعد از تعطیلات عید وقتی زورم میومد برم مدرسه برای اینکه سختی مدرسه رفتن رو کم کنم به خودم میگفتم "چشم رو هم بذاری تموم شده"3-الان دقیقا بر ع اون موقع هام هستمهر جور حساب میکنم میبینم اون موقع بزرگتر بودم ... ادامه ...

کاش نبودی...

کاش یک تکه سنگ بودم .. یک تکه چوب ، مشتی خاک ،کاش یک سپور بودم ، یک نانوا ، یک خیاط ، دستفروش ، دوره گرد ، پزشک ، ... ، یک وا ... ی کنارِ خیابان کاش ... ی بودم که تو را نمی شناخت ، کاش دلم از سنگ بود .. کاش اصلا دل نداشتم ، کاش اصلا نبودم ، کاش نبودی .. کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد .. آخ ! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم یا یک مشت خاک باغچه ات .. کاش دست ... ره اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی کاش چادرت بودم ، نه .. کاش دستهایت بودم کاش چشمهایت بودم ، کاش دلت بودم نه .. کاش ریه هایت بودم تا نفس هایت را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری کاش من تو بودم .. کاش تومن بودی .. کاش ما یکی بودیم .. یک نفر دوتایی ... ... ... روی ماه خداوند را ببوس برچسب:عاشقانه های یک دختر شیعه ... ادامه ...

یار

سالها در طلب چون تو نگاری بودمهر دم هر سوی پی چون تو غزالی بودم مست از باده نوشین و ... اب از می ناببا دو چشم نگران ، غرق نگاهی بودم تا نگاهت بزند تیر به اعماق دلمکو به کو در طلب فرصت و راهی بودم دوش با دل سخن از مهر بتان می گفتم در عجب فکر خوش و حال و هوایی بودم چه کنم تا نرود خاطر رویت ز نظرمن که حیران تو و عاشق زاری بودم گوییا رخصت دیدار تو خواب است و خیالچه ثمر دوست ؟که در خواب و خیالی بودم رهروی گفت که معشوق تورا خواند و برفتمن ندانستم و غافل ز ص ... بودم پ.ع ... ادامه ...

قسمت های برگزیده از کتاب «نه تر و نه خشک»

من پیش از دیدن او تنها بودم . خج ... ی بودم . غم ... ن بودم . اما دلم مال خودم بود . می دانستم چه کنم . با دردهای خودم می ساختم . اما حالا عاشق شدم . عشق مرا گرم کرد . از تنهایی در آورد . اما غم عشق با همه ی شیرینی ، سخت جانم را آزار می دهد . اگر در هر نقطه از طبیعت عمیق شویم ، کم کم چیزهای درشت که زودتر به چشم می آیند ، محو می شوند . چیزهای تازه ای می بینیم ، دنیای کوچکمان بزرگ و بزرگ تر می شود . آفریدگار ، جهان را این گونه ساخته است . تو مرا اسیر کردی . وقتی به قصه ات گوش می دادم ، وقتی اسیر قصه ات شدم ، برایم زندان ساختی . حالا این جا زندان است . قفس است . وقتی قصه ای گفته می شود ، باد می ایستد ، ... اهان از قد کشیدن دست می کشند و پرندگان سیر ... جوجه هایشان را از یاد می برند . تا عاشق نشوی ، رهایی . وقتی عاشق شدی گرفتاری . تا عاشق نشدی آرزو نداری . آدم بی آرزو مرده است و وقتی آرزومند شدی ، دربندی ، اسیری . هر چیز در مخالفش زنده است . روشنی در برابر تاریکی روشن است و اگر تاریکی نباشد پس روشنایی نیست ... ادامه ...

از روی اجبار هر روز در اختیار دوستان فرهاد بودم

سال ها قبل پدر و مادرم از یکدیگر جدا شدند و حضانت من به مادرم داده شد. او همیشه نگرانم بود اما سوءظن بی موردش عذابم می داد. به گزارش این پایگاه خبری، آن روزها بیشتر از همیشه احساس تنهایی می و دنبال دوستی بودم تا برای او درددل کنم. این وضعیت ادامه داشت تا این که از طریق یکی از دوستانم با پسری به نام فرشاد آشنا شدم. مدتی دور از چشم همه با او رابطه دوستانه داشتم تا این که وقتی به خودم آمدم فهمیدم شیفته و دلبسته اش شده ام. آن زمان اگر یک روز صدای فرشاد را نمی شنیدم حال و روز خوشی نداشتم. یک روز در حالی که مثل همیشه با فرشاد صحبت می او من را به باغ پدرش دعوت کرد. من هم خیلی سریع دعوتش را قبول و چند روز بعد سوار بر خودرواش به باغ رفتیم. وقتی وارد شدیم، هیچ آنجا نبود. چند دقیقه در آنجا قدم زدیم اما بعد من را به طرف اتاقی که در گوشه باغ بود برد. چند دقیقه بعد فرشاد به من نوشیدنی تعارف کرد اما با خوردن آن از خود بی خود شدم. دیگر متوجه هیچ چیز نشدم اما چند ساعت بعد وقتی به خودم آمدم فهمیدم فرشاد من را مورد آزار و اذیت قرار داده و از این صحنه ها تهیه کرده است. این ماجرای شوم را باور نداشتم اما وقتی او ها را نشانم داد ... ادامه ...

روحِ دعا

تو را در کجا، در کجا دیده بودم؟تو را شاید آن دورها دیده بودم...تو را در حرا، در حرم، در مدینهتو را در صفا، در منا دیده بودمتو را بین محراب خونین کوفهتو را در مقام رضا دیده بودمتو را در همان جا که خورشید گل کردکنار همان نیزه ها دیده بودم...من از روز اوّل که محو تو گشتمتو را نیمی از کربلا دیده بودمتو را کوهی از صبر، انبوهی از عشقتو را سوره ای از خدا دیده بودمتو را شیرمردی که در اوج سختینشد از خدایش جدا، دیده بودمتو را باصفا چون بهارِ پرستشتو را روحِ ... ِ دعا دیده بودم...#محمد_فخار زاده ... ادامه ...

من درختم؟! ای کاش بودم!

کاش یه درخت کاج بودم وسط یه جنگل بزرگ کوهستانی، از هیچ چیز این دنیا خبرم نبودم،زمستون که میشد رو سرم برف مینشست سرتا پا سفید میشدم بعد تنها فکرم این بود که به درختای کناریم بگم من قشنگ تر و سفید تر از اونا شدم لباس توری سفید برفی من از مال بقیه خوشگل تره، کاش یه درخت کاج بودم وسط یه جنگل بزرگ کوهستانی اما نیستم ... ادامه ...

آینه.....

بعضی چیزا خیلی مهمتر از اینن که بتونی بگی بعدا !!!بعضی چیزها خیلی درناک تر از اینن که بتونی بگی بع شاری که بعضی ادمها وارد میشه خیلی مهمتر از اینه که بتونی بگی بعداحتی بعضی قول ها خیلی مهمتر از اینن که بتونی بگی بعدا !!!! وقتی مثل همیشه واسش لطف میشه وظیفه و وظیفه میشه حق و حق میشه طلب وقتی اگه ماهم واسش از اسمون بیاری ، باز وظیفه ت بوده ، وقتی از همه ی ناراحتی و وجودت بگذری واسه رابطه و این وظیفه ت باشه !!! و اونی که هیچوقت انجام نمیده ، " اشتباه " کافی ش باشه ... وقتی دلسردی تو همه ی وجودت موج میزنه وقتی فرار از اشتباه و خودخواهی الفبای رفتارشهوقتی ا شب باز شنیدن طلبکاری ، ش ، نفهمیدنش ، هیییییچ شدن همه ی تلاش روزت ، تو رو به مرز سکته ببره ، وقتی تماس بگیری یه غمی رو شریک بشی و بهت بی احترامی بشه که چرا تماس گرفتی وقتی پشت بندش حال بدت ، بدتر وبدتر شه ، جلوی مهمونا ابرو داری کنی ، بعدش بری تا بیهوشیپدرت دست تنها بترسه ، بری و .... وقتی ح بهم بخوره که باهاش درد و غمی رو شریک شی که خودش باعثشه وقتی حتی نمیفهمه تو بیمارستان چه حالی بودی و چجوری بردنت !و واسه پیام ندادن بخواد بااااااز هم تلخی بسازهوقتی خودخوا ... ادامه ...

غریبه

تو زندگی هیچوقت نتونستم یه دوست خوب پیدا کنم یه ی که همیشه با همه بدی ها منو بتونه تحمل کنه یه ی که بتونم روش حساب کنم انگار من برای همه غریبه بودم اصلا من همیشه تنها بودم وقتی کوچیک بودم همیشه ی بودم که آ ین نفر انتخاب میشد برای بازی همیشه آ ین گزینه بودم همیشه و همینطوری بزرگ شدم و یاد گرفتم تنهایی بازی کنم من حتی شطرنج رو هم تنهایی بازی می .. تو مدرسه وقتی کیف هامون رو میذاشتیم کنار حیاط اگه از دور نگاه میکردی کیف من چند قدم از همه کیف ها فاصله داشت یه روز عاشق شدم حس همه این تنهایی ها تموم شده اما زیاد طول نکشید و خیلی زود اونم منو ترک کرد امروز وقتی با یه شماره جدید بهش پیام دادم جواب داد در صورتی که هیچوقت شماره ناشناس رو جواب نمیداد ... حالا فقط فکر کنم شماره من رو جواب نمیداد گفتم سلام گفتش شما ؟ گفتم یه غریبه خدا خدا می که دیگه جو نشنوم اما گفت میشه خودتون رو معرفی کنید ؟ و نوشتم از کل زندگی ام گفتم و گفتم و بعد خداحافظی اصلا میدانی کاش خدا برای این قول هایی که زیرش میزنی برای این حرف های دروغ برای این دو رو بازی ها برای این پیچاندن ها کاش .. کاش خدا کاری کند .... ربات - تخیلی. ... ادامه ...

اسکیمو

کاش اسکیمو بودم تا امیدم را به سگ ها می بستم ... از مدار صفر درجه در بادکنک زمین می دمیدم آنقدر زیاد تا جهان بزرگ شود آنقدر بزرگ که سهم هر بی خانمان کلبه ای باشد کوچک و مزرعه ای بزرگ تا آفتابگردان بکارند آنقدر زیاد که دنیا از ویروس عشق زردی ب ... رد ! مسعود احمدی۲۲دی ۹۴ ... ادامه ...

هذیون...

میدونی...من ادم خیلی زرنگ و با سیاستی نیستم... همه ی انتخاب هام هم ا اما خوب نبودن تو زندگی... به یه سری از ارزوهامم رسیدم و بعدا دهنم صاف شد... اما تو...تو یه جور عجیبی نزدیک و خوبی... اون لحظه ای که من گریه می و تو گفتی اشکال نداره گریه کن...اون لحظه ای که هول شدی که چی کار کنی که حال من بهتر شه... وقتی بعدش هی ایمیل میزدی و راه حل میدادی... تو خیلی بزرگ تر ازونی که بخوای وقتت رو برای من هدر بدی... تو خیلی بزرگ تر از اونی که من بخوام چشمام رو ببندم... بین این همه آدم که از کنار هم رد شدن و رفتن.... تو موندی تو زندگی من.... تمام لحظه هایی که هق هق گریه وقت حرف زدن باهات... تو دلت شاید سوخت از ناراحتی من.... من اما خوشبخت بودم که تو کنارم بودی... من تو اوج درد به تسکین مهربونی تو زنده مونده بودم... من نمیخوام تو آرزوی براورده شده ی من باشی... نمیخوام اب بشی... اما سخته تحمل هر ی به جای تو... ... ادامه ...

مآه...

بچه که بودم آرزو داشتم در ماه زندگی کنم !کمی که بزرگ تر شدم تمام دنیایم شده بود ک شان و نجوم!به ماه به چشم یک پدیده ی علمی نگاه می و سعی می حفره های رویش را با چیزی که خوانده بودم تطبیق دهم!عشق کویر داشتم !به خاطر آسمان صافش ...چون میتوانستم پیچ در پیچ های ستاره ها را ببینم !!پدر قول داده بود برایم تلسکوپ بگیرد !اما یادم نمی آید چه شد که تب آن از سرم افتاد ...نمیدانم چه شد که فهمیدم تب و تاب نجوم را می شود خیلی قشنگ تر در کتاب های شعر پیدا کرد ...من به درد بررسی علمی ماه نمیخوردم!!دبیرستانی که بودم به ماه خیره میشدم و منتظر میشدم ببینم جنون میگیرم یا نه!!!بعدها فهمیدم تمام این ها دروغی بیش نیست ....ماه ،وقتی جنون می آورد که تو در آن دستی داشته باشی ...ماه،تازه وقتی مآه میشود که من بدانم تو هم با من به آن خیره ای ...ماهبه ما هو ماه؛یک مخلوق عادی است..."تو" باید در آن روح بدمی ... ... ادامه ...

عفونت

من می فهمیدم با تمام وجود دروغ های تکراری " با ارزش ترین...." را اما دلیلی نداشت حرفی بزنم شاید خودش هم در آن لحظه خاص خیال میکرد راست میگوید اما من بنا کرده بودم خودم بیشتر از تمام دنیا و بالاخص او برای خودم اهمیت قایل شوم بنا کرده بودم وقتی ی از تو می خواهد دورتر بایستی یک قدم دورتر از خواسته اش حتی بایست که طول تازیانه اش باز به تو نرسد... من قرار گذاشتم مراقب زخمهایم باشم تا عفونت نکنند............. ... ادامه ...

تازگیا

من از بچگی نگران به دنیا اومدم و همینطور که بزرگتر شدم نگرانی هامم بزرگتر شد بچه که بودم همیشه نگران گم شدن مدادرنگی هام بودم از یه جایی به بعد نگران از دست دادن خانواده ام شدم با خودم میگفتم اگه یه روز تنهای تنها باشم چی میشه ؟ حتما دیگه زندگی نمیکنم بعد اونجا فهمیدم من هیچوقت برای خودم زندگی ن نمیدونستم وقتی ی یکی رو ترک میکنه چه حسی داره نمیدونستم فراموشی چه حسی داره من با همین ترس و استرس ها بزرگ شدم روزها گذشت من تازگیا دچار یک نگرانی عجیب شده ام نگرانم . برای از دست دادن ی که نگرانم نیست ... و چقدر سخته بفهمی همه چیز تمومه و نتونی قبول کنی شاید اگه من با این نگرانی ها بزرگ نمیشدم شاید اگه بزرگ میشدم ولی همون نگرانی های کوچیک قبلا رو داشتم الان وضعیتم اینطوری نبود. اقای ربات - دلتنگی های لعنتی این روزا ... ادامه ...

مهمان

من عشق را در ... پنهان کرده بودمیعنی هوای بند و زندان کرده بودمدر عصر ماشینی و آدم های کوکیبا تو هوای شهر کاشان کرده بودممی آمدم از روستا سمت جهانتکل مسیرم را گلستان کرده بودمچون ابرهای بی قرار فصل نوروزقصد نوازش های باران کرده بودمروز و شبم را وقف دیدار جم ... اردیبهشتم را که آبان کرده بودمهی فال قهوه می گرفتم تا بیاییوقتی که پشتم را به قرآن کرده بودماستغفرالله حکم خالق بودی و منخود را شبیه بت پرستان کرده بودمای کاش جای این تلاش بی سرانجامیک شب تو را در خانه مهمان کرده بودمبر سفره ی افطار با تو می نشستمشکر خدا و لعن ... کرده بودم ... ادامه ...

از دردها

چند وقت پیش رفته بودم بیمارستان، برای برداشتن استنتی (stent) که توی کلیه ام گذاشته بود. توی اورژانس بیمارستان منتظر بودم تا بروم اتاق عمل. آن طرف ، روی تخت کناریم یک پسربچه هفت هشت ساله ی خیلی مؤدب خو ده بود که داشت با ها سر آمپول زدن یا سرم زدن چک و چانه می زد. مطمئن نبود که سرم چطور چیزی است و چقدر درد ممکن است داشته باشد، برای همین گریه کنان تلاش می کرد "عمو" ها را حداقل به آمپول راضی کند که می دانست هر چه هست به هر حال زود تمام می شود. من هم این طرف داشتم فکر می که بهترین نوع مشکل، همین آمپول زدن است. مشکلی که وسعت دردش همه ی عمر ثابت و شناخته شده می ماند. گرچه در کودکی مشکل بزرگی است، اما ما بزرگ می شویم، و این مشکل با ما بزرگ نمی شود. ما بزرگ می شویم و طاقت مان به درد زیاد می شود و این درد روز به روز برایمان کوچک تر و کوچک تر می شود. دردهای دیگر این طور نیستند. هر چقدر که بزرگ می شویم، مشکلات و دردهایمان جلوتر از خودمان چند برابر بزرگ می شوند، و هر بار هم تازه و عجیب و ناشناخته. ... ادامه ...

اگر موافقِ حذفِ بشر خودم بودم

از کتاب "تریبون": اگر موافقِ حذفِ بشر خودم بودمولی از آن همگان یک نفر خودم بودمقسم به هر و نا که ننگ خواهِ من استبه فکر هر و نا ـ مگر خودم ـ بودمصدای من همه جا را احاطه کرد، ولیچرا از آن همه محروم تر خودم بودم؟من ادعای خ نکرده ام هرگزاگرچه منشأِ خلقِ اثر، خودم بودمنه متنِ من، که منِ من کتاب شد، زیرا:نه ذوقِ شاعریِ من، هنر خودم بودم مریم جعفری آذرمانی ... ادامه ...

مداد رنگی

بعد از این همه سال هنوز نتونستم قولی رو که بچم دادم رو عملی کنم قول داده بودم یه دست مداد رنگی بزرگ 24 براش بگیرم... خودم نداشتم و همیشه به دوستام ماس می که بهم بدن ...واسه همین عهد کرده بودم برای بچم کم نزارم ... که اینم نشد ... ادامه ...

... تنهاییم...

یه روزی به دنیا اومدم و خواسته یا ناخواسته به این دنیای لعنتی تبعید شدم همینطور بزرگتر که میشدم مشکلات و درد ها خودشون رو بیشتر بهم نشون میدادن ولی من اون زمان بچه بودم چه میدونستم باید چیکار کنم.... بچه بودم... شاد بودم شاد و سرخوش و بازیگوش ساد ... دنیام رو میگرفت در آغوش هر روز بزرگ میشدم با حسی قشنگ و امید به آینده به اینکه چگونه پولدار شوم...چگونه در بهترین ... ها درس بخوانم به اینکه چگونه جذب شرکت های بزرگ شوم فکر می ... و با اعتماد به نفسی عجیب میگفتم من میرسم...من هستم...من میتوانم روزها...هفته ها...ماه ها...سال ها...به سرعت گذشت و من حسم به آینده همیشه قوی تر میشد تا اینکه شدم 17 ساله... انگار نفرین شدم... برگشتم و به گذشته ها فکر ... ...به 12-13 سال پیش... به تحقیر ها و توهین هایی که بر من شد و نفهمیده بودم به خالی شدن پشت م... به ش ... ت هایی که خورده بودم و حالا زخمش را حس ... به سردترین روزهای زند ... ام فکر ... به ان حس که خوب بچ ... ام که خودم را پشت میز فلان شرکت هم میدیدم فکر ... ... و فهمیدم من اشتباه بودم...یک حس اشتباه یک درستِ اشتباه و یک حس دروغین...البته نه یک حس دروغین چند تای دیگر هم در طول 17 سال عمری که ... هم اضافه ... ادامه ...

من بودم و ...

من بودم و یک مشت خط خطی من بودم و یک صورت نیمه کاره من بودم و بارانی که معصومانه میبارید من بودم و یک راه بی پایان یک زندگی بر باد رفته من بودم و گریه های شبانه من بودم و هستم من زنده ام با یاد تو زنده ام و زندگی میکنم با همان حس بهاری تو اری من دلتنگم مگر جرم است ؟ مگر اشتباه است ؟ من دلتنگم . دلتنگم . دلتنگم دلخونم . دلخونم . دلخونم نم نم بارونم... من بودم و هستم و یک زندگی تمام شده من 19 سال بودم با 19 هزار سرکوب طرد شدن من 19 سالم است ولی انگار 190 سالم است... من بودم و هستم و خواهم بود تو اگر میخوای نباش تو هی لج کن از من دور شو شاید من حال و هوایت را بد میکنم شاید زیادی در تو غرقم ولی مگر چیست ؟ جرم که نیست... آقای ربات - غرق ... ادامه ...

برای یک دوست

وقتی بود که مثل تا کمر توی گِل گیر کرده بودم، از رفت و آمد خسته و از ترس و ناراحتی و کار، له شده بودم، اما کاری نمی ، مونده بودم، صبر می ، بیقرار اما آروم و لمس بودم. ساریتا میدید و هیچی نمیگفت. روزها میرفتم لب رودخونه و ساعتها مینشستم و شب دیر میومدم. وقتی خواستم از پیشش برم گفت «وقتی بوی گند میاد، تو نفستو حبس میکنی. اما بالا ه بعدش باید نفس عمیق تری بکشی... حالا موقع اون نفس عمیق، مهمه که اون بوی گند رفته باشه، یا تو رفته باشی... یا هیچکدوم. پاشو بچه ، اینطوری دیدنت سخته» ... ادامه ...

قورمه سبزی

قورمه سبزی پخته بودم ،برنج آبکش کرده بودم ته دیگ سیب زمینی ، سالاد کاهو ، یه روز معمولی ، مثل همیشه ...صبح با استرس رفته بودم ، چیزیم نبود ولی برای محکم کاری چند تا آزمایش هم نوشته بود که بعدا برم آزمایش بدم . راه رفته بودم ، خندیده بودم ، غصه خورده بودم و حتی خو ده بودم !لباس های تا نشده ء توی سبد و روی رخت آویز اسمم رو صدا میزدن که برم " تا " شون کنم و من دیگه برای این کار جون نداشتم .قورمه سبزی پخته بودم ، از ظهر منتظر اومدن " او " بودم .شب شد ؛ برای چندمین بار brothers رو دیدم ، خندیدم ، ترسیدم ، غصه خوردم ، گریه !غذا یخ کرد ، از دهن افتاد ، ترجیح دادم برم بخوابم .قورمه سبزی پخته بودم ، میدونستی چقدر از قورمه سبزی بدم میاد ؟ با این حال قورمه سبزی پخته بودم .... ... ادامه ...

۲۷۵ ... فقط یکی هست که این روزا منو درک میکنه!!

چند سال پیش بود... آبجی کوچیکه کوچولو بود ... اونقدر که تو بغلم جا میشد... سرما خورده بود... شدید... مامان اینا رفته بودن مراسم ختم یه بنده خ ... ... آبجی کوچیکه رو بغلش کرده بودم... به فکر این نبودم که شاید سرما بخورم... فقط بغلش کرده بودم و نازش می ... ... میدونستم به خودم رفته! میدونستم وقتی مریض میشه دوس داره دورش شلوغ باشه ... حالا آبجی بزرگ شده... اونم میدونه که من وقتی مریض میشم دوس دارم یکی بیاد پیشم... فقط اون میدونه ... !!! ... ادامه ...

و کلی کاش دیگر

کاش انگشت هات بودم کاش دکمه ی پیراهنت بودم کاش مردمک چشم هات بودم کاش ارتعاش آوات بودم کاش خون جاری در رگهات بودم .. +بعد عمری عشق بازی ذکر تسبیحات مارا ..! دوستم دارد؟ندارد؟ دوستم دارد؟ندارد؟ ... ادامه ...

#5

خواب دیده بودم. از خواب پریده بودم. مکان و زمان را گم کرده بودم. گریه کرده بودم. خندیده بودم. برات نوشته بودم «سردمه و نیستی که پاهامو فرو کنم زیر پاهات که گرم بشه. » خو ده بودم. خواب دیده بودم. از خواب پریده بودم... ... ادامه ...

بزرگترین آرزوها

قدیما (دو سه سال پیش ) وقتی از دوستام میپرسیدم بزرگترین آرزوتون چیه ؟ میگفتن یه کلبه وسط یه جنگل .. تک و تنها ... بهشون میخندیدم .. ته دلم من پر بودم از دانش پر بودم از هدف هایی که براشون از ته دل میجنگیدم نه تنهایی میخواستم نه کلبه وسط جنگل من میخواستم پشت یکی از میز های گوگل بشینم یه مدرسه بزرگ برنامه نویسی بزنم یه پدر پولدار باشم اما حالا من افتادم وسط همون کلبه توی جنگل .. تک و تنها و دوستام در حال رسیدن به چیزایی ان که آرزوی من بود :( ربات. ... ادامه ...

من احمقم ...

من احمق بودم ..من احمق بودم ... که پرونده نفقه را بستم که با دستایی خودم نوشتم جلسه داداگاه به تاخیر بیافتد .... من احمق بودم که به تو وقت دادم که خواستم بسازم ...من احمق بودم ..و تو شمالی ..مثل سه بار پیش ..من احمق بودم تو بردی ...من باختم ...من همه زندگی ام و باختم ... ... ادامه ...

وقتی جوون بودم

وقتی جوون بودم دوست داشتم هر ... دیگه ای باشم به جز خودم! ... برنارد گفت: اگه تو یه جزیره تنها بودم، مجبور می شدم به ه ... نی با خودم عادت کنم. گفت: باید با خودم کنار بیام... با تمام عیب و نقص ها... ما خودمون عیب و نقص ها رو انتخاب نمی کنیم... اونا بخشی از وجود ما هستند و باید باهاشون کنار بیایم... #مری_و_م ... ... ادامه ...

به یادغروب تلخ ... 25/8/1395

من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس که روزها را با شب شمرده بودم یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که او سرس ... می خواست ‚ من دل س ... بودم یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجماز بس که خویشتن را در خود فشرده بودم در آن هوای دل ... ر وقتی غروب می شد گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم ... ادامه ...

یه تشکر واسه اولین ست زمستونیم که همسریم ید الیته قبلشم نیم بووت چرم واسم یده بود

اینجا یه دیواره مجازیه که من و محمدم خاطراتمون رو می نویسیم..امشبم جزوه شبای ن شد که شاید من و محمدم ١٠سال دیگه بازم دلمون بخواد بخونیمش...امروز حس من عجیب تر از همیشه بود.امروز به معنای واقعی کلمه احساس یه زنی هستم که همسرش کاملا مراقبشه...محمدم وقتی اینو می خونی واست تازگی داره اما فرض کن بعدها نشستیم و داریم اینو می خونیم..پس بهتره اینجوری بنویسمش..."همسری من امروز بودم که بهم گفتی سریع برو توو کافه زمان،همون کافه ایی که پره گربه بود و من کلی ترسیدم.وقتی نشستم توو کافه دست پر اومدی البته عادت همیشگیه توئه و تو دقیقا مصداق جمله ایی هستی که میگن مرد باید دستاش اینقدر پر باشه که با پا در رو ببنده.وقتی دیدم دستات پره مطمئن بودم اون بووتی که بسیار هم خاصه واسم یداری شده اما ری از ثانیه پ و و شلوار ستش رو دیدم...وای محمدم نمی دونی چهقدر سلیقه ات ناب بود توو انتخابش.اما من وقتی دیدم که چهقدر گرون شده کلی عذاب وجدان داشتم و من کمی سرتق شدم اما بعدش....بعدش حس خدا بهم زل زده میگه غزل محمد ماله توئه دعا کن و از بخواه..به مامان گفتم مامان دعا کن من میخوامش... مامان فقط رو به خدا میکرد و میگفت مواظب این دوتا با ... ادامه ...

ماسید

بعد خندیده بود. لابد. من مانده بودم و علامت تعجبی بزرگ که توی سرم بالا و پایین می رفت. زده بودم به مرکز شهر. غرب را با سرعتِ تا ... یِ زرد رنگ به طرف شرق رفته بودم. تا ... ی زرد رن ... که نه ... پخش می کرد نه صدای فرهاد از ضبط صوت اش می آمد. باران هم نمی بارید. شیشه های تا ... ی، بخار هم نگرفته بود. قدم هایم را داده بودم به خیابان فلسطین و با خودم چند بار تکرار کرده بودم که کنف شده ای رفیق. با خودم بودم. لبخندم روی لبم ماسیده بود و دوباره پناه آورده بودم به ازدحام مردمی که نمی شناختمشان. توی شلوغی خیابان ها قدم می زدم و اجازه می دادم مردم بهم تنه بزنند. تنه می خوردم. تنه خوردن از طعنه خوردن بهتر است. دلم خواسته بود خلوت کنم، حرف بزنم، غر بزنم. خ ... بدون گوش. خ ... با دو چشم که روبه رویم بنشیند و نگاهش را به نگاهم بدهد. هیچ نگوید. هیچ نشنود. من بگویم، من نشنوم. نبود اما، ... ی نبود. اجازه دادم باز رو دست بخورم. رو دست خوردم و با پذیرش این فعل، چند بار چهره ی فرد مذکور را جلوی چشم هایم تصور ... که دارد می خندد لابد. من که فاصله ام را بیشتر نمی کنم با آدم ها. من که گاردم را بالا نمی آورم هرگز. حالا تو هی طعنه بزن. وقتی شاکی ام قدم ... ادامه ...

سرنوشت

دنیا کلاهی بر سرم بگذاشت یک روزی مانند لیلا دوستم می داشت یک روزی کودک که بودم مادرم با مهربانی اش بذر محبت در دلم می کاشت یک روزی حالا بزرگ گشتم و دیدم که سرنوشت آن قدرها ما را نمی پنداشت یک روزی فکرش با آن رفیق بد چه باید کرد تا میوه ی کال تو را برداشت یک روزی من غرق بودم درخوشی هایم، ندانستم دنیا هزاران حقه در سر داشت یک روزی وقتی بخود می آمدم دیدم که روزگار چین ها سر پیشانی ام انباشت یک روزی پایان گرفت جنگ بین من و سرنوشت تا پرچمش را بر دلم افراشت یک روزی محمود انصاری ... ادامه ...

نصفه شب

قندعسل چقدر زود بزرگ شدی وقتی نصفه شبی، مریض هستی مادر شیشه می دهد دستت که بخوری تا تب ات پایین بیاید، بین خواب و بیداری وتب، جواب می دهی: مامان جون! من دیگه بزرگ شدم. در جواب مادربزرگ که پای تلفن با ذوق می گوید: سلام سلام صدت ، بجای سلام، جواب میدی: مامانی من دیگه بزرگ شدم، بچه نیستم. یا گوشی را بر می داری و برای پارک رفتن، برایم کامل قضیه را توضیح می دهی که بیایم خانه تان، چون قندک خواب است و مادر باید بیرون برود و شما دوست داری بروی پارک... حالا من بیایم پیش قندک، تا بابا شما را پارک ببرد. اما حیف که آنقدر خسته بودم که توان بیرون آمدن نداشتم. قندعسل بزرگ شدی عزیز دل ... چقدر حرف زدن با تو دلچسب است... ... ادامه ...

ای کاش...

کاش هوا بودم و نفس میکشیدیم.کاش خورشید بودم و بهت میت ... دم. ای کاش صمیمی ترین دوستت بودم و با هم تمام شهرو میگشتیم.کاش پدرت بودم بدون اینکه ... ی فکر بد کنه بغلت می ... میگفتم تو زیبا ترین دختر روی زمینی.کاش خواهرت بودم و دستاتو میگرفتم میگفتم تو فهمیده ترین خواهر دنیایی.ای کاش مادرت بودم تا بدون این که من چیزی بگم خودت با علاقه میومدی بغلم میکردی.ای کاش لا اقل این دسته نوشته هایم را میخو ... و میگفتی بدک نبود.ای کاش،کاش گفتن هایم سودی داشت.ای کاش... ... ادامه ...

دیوار میخواهم فقط

اون سالی که شادمهر خونده بود ساده بگم ساده بگم دهاتی ام، من باهاش وسط هال یده بودم وقتی هنوزپشتی زرشکی مخمل داشتیم و مامان کت مخمل قهوه ایشو دوست داشت، بابا هم با من یده بود، دیروز که بعد این همه سال دوباره اون آهنگ وگوش میدادم ن یده بودم چون تومهمونی تمام مدت داشتم فکرمی جواب شروع رابطه رو بایدچی بدم؟ میتونم شروع کنم؟ یا بهتره تنها بمونم؟ کاش یده بودم وقتی می م غصه ها رومیشوره و میبره. ... ادامه ...

طعم مرگ

کوچیک که بودم از مرگ وتنهایی می ترسیدم،از تنهایی دم مرگ،از تنهایی بعد از مرگ،از تنهایی بعد از مرگ اونایی که دوسشون دارم،اما اگر انقدر بزرگ بشی که بفهمی آدمیزاد همیشه تنهاست و بعدم پاتو ی توی یه کفش که به زندگی بعد از مرگ اعتقاد نداری،همه ی این ها برات بی معنی میشه و مرگ میشه یه اتفاق ساده و اونوقته که وقتی یاد مامان بزرگ می افتی که خوبی زندگی بود،یا یاد مرگ خودت می افتی، قدم زنون میری یه سیگار می گیری و قهوه که داره دم میکشه،تو بالکن سیگارتو روشن می کنی و باز یه خوب می بینی یا یه کتاب خوب دستت می گیری .. ... ادامه ...

مولر ولفارت: من برای گواردیولا خیلی بزرگ بودم!

به گزارش وبلاگ کانون هواداران بایرن مونیخ در ایران، مولر ولفهارت یکی از بهترین پزشکان ورزشی دنیا که در زمان پپ گواردیولا بخاطر اختلاف با این مربی پس از 38 سال حضور در باشگاه مونیخی مجبور به ترک این تیم شد. [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] ... ادامه ...

شکر شکر ، شکر ...

در یکی از روزهای آ ... تابستان وسط ظهر از بلواری میگذشتم ، چشمم به وانتی هندوانه فروش خورد سریع کنار زدم تا در کنار خانواده یک هندوانه قرمز و شیرین و تگری بخوریم .. خ ... ش مرا نیمه هندوانه ای سرخ رنگ که روی بار هندوانه بود کشاند و میل خوردن هندوانه را در وجودم استارت زد .. کیلو ۶۰۰ بد نبود از فروشنده خواستم خودش انتخاب کند تا قرمز و شیرینیش صد در صد باشد گفت این فصل دگر هندوانه ی نرسیده وجود ندارد .. دوتا هندوانه بزرگ و بقیمت ۱۶ هزار تومان بارم کرد که هنوز نتوانستم حساب کنم چند کیلو بودند گذاشتم پشت ماشین و با ذوق و شوق سمت منزل رفتم . تا هندوانه ها را زمین گذاشتم عیال توی ذوقم زد گفت واه چرا اینقدر بزرگ گرفتی مگر ما چند نفریم ؟ گفتم ایراد ن ... ر برو سینی و کارد بیار می خواهم تکه کنم بذارم یخچال تا بعد از نهار خنک بخوریم . اولی را چاقو زدم انگار سنگ بود به زور توانستم دو نیمه اش کنم .. یا خدا معجزه شد بجای قرمزی یا سفیدی شکم هندوانه زرد بود . هاج و واج مانده بودم خانم بچه ها هم ... ت نگاه می ... د تا اینکه دختر کوچکم زد زیر خنده و با متلک گفت بابا کدو حلوایی ... یدی .امتحانش ... مزه نداشت صد رحمت به آب لوله . دومی ر ... ادامه ...

شب شانزدهم

کاش چون پاییز بودمکاش چون پاییز بودمکاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم.برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,آفتاب دیدگانم سرد می شد,آسمان ام پر درد می شدناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زداشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد. وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانیدر کنارم قلب عاشق شعله می زد,در شرار آتش دردی نهانی.نغمه ی من ...همچو آواری نسیم پر ش تهعطر غم می ریخت بر دلهای خسته پیش رویم : چهره تلخ زمستان جوانیپشت سر : آشوب تابستان عشقی ناگهانی ام : منزلگه اندوه و درد و بد گمانی.کاش چون پاییز بودمکاش چون پاییز بودم #فروغ_فرخزاد ... ادامه ...

سلام دوستای خوبم

متاسفم یک مدت بدون هیچ اطلاعی نبودم.بیشتر روزها به این فکر می ... باز هم بیام و بنویسم.اما دچار یه سکوت شده بودم و از تمام دوستای خوبم چه در تلگرام و وبلاگ فاصله گرفتم. تقریبا هیچ جای پیدا نمی شد که من فعال باشم. :)دلم برای مرد رویاهام و دوستای خوب وبلا ... م تنگ شده بود. من فقط طالب زند ... بودم. یه زند ... واقعی :))) اما دچار سکوت شدم.سکوتم وقتی به اوج اش رسید که خواب دیدم مرد من شبیه اسمون بزرگ و پهناوری هست که در دلش یک ک ... شان بزرگ وجود داره. به من نزدیک شد و بوسه ای از لبهام گرفت. قلبم در خواب به شدت تپید :))از خواب که بلند شدم به خودم قول دادم که به خیال بسنده نکنم و کاری کنم که مرد ام واقعا در کنارم حضور داشته باشه. :)اما این مدت هیچ کاری ن ... نمی دونمتنها کاری که ... ننوشتن بود. :)مرد زند ... مندوستت دارمو دلم پر از دلتن ... استببخشید نظرات تایید ن ... وقت می ذارم و تایید می کنم و از تک تک دوستای خوبم ممنونم که جویای احوالم بودین و هستین. ... ادامه ...

اعتراف

ی که وسوسه را آفرید من بودمپدید آمد و شد ناپدید من بودم ی که موقع تولید آدم و حوانشست و ناخن خود را جوید من بودم ی که در شب تاریک و بیم موج پریدبه پشت نوح و به ساحل رسید من بودم ی که تا سگ اصحاب کهف خوابش بردپرید و زیر لحافش خزید من بودمدر آن نمایش نارنج و یوسف و چاقو ی که دست خودش را کشید من بودم ! ی که رفت به صحرا و اشتباه گرفتیزید را عوض بایزید من بودم ی که آ دعوای رستم و سهراببسوی مادر او می دوید من بودم ی که از سگ ملا عمر چنان ترسیدکه از بلندی جولان پرید من بودم ی که در همه عمر اتل متل می کردو مثل توپ فقط می قلید من بودم ی که حسن را فروخت اینجا نیست ی که حسن را ید من بودم ی که عاقبت از دست دوستدارانشدقید و مرد و به گور آرمید من بودم ی که گرچه نبارید نور بر قبرشولی به قبر ی هم نرید من بودم ی که در دل شب توی دخمه ای تاریکندای باطن خود را شنید من بودم ی که بر سر نفسش چنان لگد کوبیدکه تا زمان اجل می شلید من بودم ی که یک شبه در حبس ، ماه شد آنقدرکه سایه اش هم از او می رمید من بودم ی که آنقدر آب خنک به او دادندکه تا دو هفته از او می چکید من بودم ی که یک شبه البته چیزهایی دیدکه بعد از آن نه شنید و نه دید من بودمخل ... ادامه ...

دو ساعت و نیمه که زمان ایستاده

ساعت هشت بود . همینطوری که داشتم کتاب تو دستم رو ورق می زدم دوباره به ساعت نگاه . ساعت بازم هشت بود و این بدترین خبری بود که می تونستم از ساعتم بگیرم . این یعنی ساعتم دیگه کار نمی کرد . ساعتم برای من مهم بود . یعنی مهم هم هست هنوز . ساعتم برام مهم بود چون خیلی ِ وقت ِ با من بوده . ساده و بی آویز و حتی سنگین؛ اما همیشه بوده .وقتی سر ِ جلسه ی کنکور بودم ؛ وقتی منتظر ی بودم .وقتی منتظر بودم زمان بگذره . وقتی نگران بودم ؛ وقتی خوش حال بودم . وقتایی که تو ترافیک ِ همت ِ زندگیم بودم .آدم یه وقتایی به یه سری اشیاء هم وابستگی پیدا می کنه ؛ هر چند که خنده دار باشه . دلم برای ساعتم تنگ می شه . + من بدون ساعت |: . ... ادامه ...

گذر عمر محسوس است وقت را غنیمت بدانید

دیدن اون حال ِ مامان بزرگ ِ ستایش ، برای من تمام روزهایی که میدیدمش و باهم بودیم رو مرور ... چه روزهایی که من بچه بودم و کنار اون بودم براش میرفتم ... ید بهم گاهی پول میداد گاهی شوخی میکرد گاهی مثل یه هم سن حرف میزدیم درد و دل میکردیم آشپزی میکرد و من از غذاهای خوشمزش لذت میبردم چقد خانم ِ شوخیه این روزها حال نداره وقتی میبینمش دلم می ... ره یه ادم خیلی پرانرژی و شاد الان تو رختخواب ِ رفتم دیدنش انگار تموم اون زمان ها یکی یکی میومد جلو چشمام گریه ... نه واسه حال اون ادم که به حال ... ی نباید گریه کنه باید به حال خودش گریه کنه گریه ... که چقد زمان زود میگذره و من نامردم و من بی برنامم بی حرکتم گریه که نه من اصولا کم گریه میکنم مگر واقعااااا افتضاح دیگه بترکم بغض ... .... تهش به خاطرات اون دوران فک ... خاطراتی که خیلی هاشون هدف بودن و دیگه اصلا هدف نیستن و فقط خنده داشت من خونه ی مامان بزرگ ِ ستایش بیشتر از خونه ی مامان بزرگ ِ خودم خاطره دارم!! باید زمان رو دری ... باید بدونی میگذره غنیمت بدونی .... زمان بیا باهم دوست باشیم... بزار ته خاطرات از هم راضی باشیم ... ... ادامه ...

شب زادروز من

وقتی یک دخترنوجوان بودم از چند روز مانده به تولدم آرزوی یک جشن بزرگ را داشتم اما هیچ گاه محقق نشد و همیشه با یک جمع کوچک خانواد ... همه چیز به پایان رسید حالا درآستانه سن 36 سال ... تنها چیزی که می دانم این است که فردا زادروزم من است و تنها هدیه من جمله تولدت مبارک پسر 7 ساله من بود .و این مرا بس ... ادامه ...

...چالش اگه بودم

اگه اسم پسر بودم؟محمد امین اگه اسم دختر بودم؟جانان,ندا اگه نوشیدنی بودم؟آب انار خوشمزه که مامانم درستش میکنه اگه ماشین بودم ؟سانتافه اگه بازیگر بودم ؟پریناز ایزدیار اگه میوه بودم ؟تمشک اگه رنگ بودم؟صورتییییی اگه بازیکن فوتبال بودم؟cr7 اگه بازیکن والیبال بودم؟ غفور اگه صفت بودم ؟مهربون اگه هوا بودم ؟هوای ابری اگه حیوان بودم؟آهو اگه رمان بودم؟...... اگه بودم؟زمانه و دونگ یی اگه خواننده بودم؟ محمد علیزاده اگه ساز بودم ؟گیتار اگه بازی بودم؟وسطی اگه هنر بودم؟.... اگه شغل بودم؟ پزشک متخصص اگه شهر بودم؟نیشابور شایدم تهران اگه ورزش بودم؟ والیبال اگه غذا بودم؟.... اگه گل بودم؟رز قرمز,صورتی, سفید اگه حس بودم؟بینایی اگه لباس بودم؟.... اگه درس بودم؟ادبیات,زیست اگه شئ بودم ؟فرش زیر پای مامانم اگه کشور بودم؟ایررررران همیشه سر افراز اگه سنم دست خودم بود؟13 اگه گناه بودم؟.... اگه تاریخ بودم؟1379/01/20 مرسیییییییی از همتون و عسل جووونم دعوت میکنم:درسای عزیز و ساحل جووون و دختر نقره ای ... ادامه ...

دستهای غیب خداوند پشتیبان نیکوکاران عالم

مرا به اوج ماه برسان ای خدای بزرگ به کوری چشم برادران ای خدای بزرگ زمکر و فریب و خدعه آنان بی خبر بودم حق من نبود چنین و چنان ای خدای بزرگ فساد شیاطین کجا و صداقت من کجا دلم خون شد از دست ای خدای بزرگ قرار ما این نبود پس چه شد آن وعده و وعید همه شک کرده اند به قرآن ای خدای بزرگ دلم از آنهمه آیات و روایات می سوزد شده اند قربانی دشمنان ای خدای بزرگ از این وضع خسته ام تحملش سخت است مرا هرچه زودتر برهان ای خدای بزرگ صدای عاشقان حیف نیست که در گلو بغض شود به گوش عالم و آدم برسان ای خدای بزرگ از این همه صبر و شکر جمیل حیا نمی کنند نمی ترسند از تو این نفهمان ای خدای بزرگ کجایند دستهای غیبی که وعده فرمودی نشان بده به این مغرضان ای خدای بزرگ اگرعزیزان خوار شوند صدای خنده آنها می رسد به گوش آسمان ای خدای بزرگ حریف اینهمه نامرد مگر خودت بشوی جواب نداد صداقت و ایمان ای خدای بزرگ تو را که لطف و عنایتها با من مسکین است چه می کنند با من این بندگان ای خدای بزرگ دعا و آرزوهای تائب را مستجاب کن به شادی روی حبیبان ای خدای بزرگ شود که این چراغ صخا پرنور گردد به جذب و جلب ثروتمندان ای خدای بزرگ چنان کن که یکبار دیگر ذلیل ... ادامه ...

از اهواز تا اسلو

از اهواز تا مسکو، از مسکو تا بوداپست، از بوداپست تا اسلو دویده بودم؛ راهی نبود که همه اش را دویده بودم. دوستم زنگ زده بود که ساعت پنج عصر اسلو ام بیا. گفتم نمیرسم بابا. دیر میشه. نمیتونم. گفت بدویی میرسی. همش ۲۰دقیقه است. من هم دویده بودم. از جنگل ها و ساختمان ها و مزرعه ها و خانه ها و آدم ها رد شده بودم. از مرزی که وجودنداشت گذشته بودم و یک ربع به پنج رسیدم به اسلو اما دوستم نیامده بود.از قطارش جا مانده بود. از خواب که پ توی تختخوابم بودم اما پاهام درد می کرد؛ خیلی هم درد می کرد. ... ادامه ...

کم بود یا کمبود؟

من اگر ماه میشدم خاموش بودم اگر باران میشدم اسیدی بودم اگر دریا میشدم شور بودم اگر یاد میشدم فراموش بودم اگر دیوار میشدم ترک داشتم اگر ابر بودم تکه تکه میشدم اگر خاک میشدم حاصل خیز نبودم در آ اگر کد میشدم همیشه مشکل داشتم... این ها از بدشانسی من نیست شاید هم از بدشانسی من است که چرا اینقدر کمبود دارم چرا اینقدر کم هستم چرا چرا چرا حتی اگر سوال هم میشدم تنها یک علامت سوال بودم بدون هیچ جو اگر آرزو میشدم یک نقطه کور در رویاها بودم این قسمت من است از زندگی این کمبود ها ... این حرف های نگفته چیزهایی که به هیچ و هیچ چیز نمیتوانم توضیح بدهم و مجبورم ادامه دهم با همین وضعیت .... آقای ربات - کمبود ... ادامه ...

شاید بازگشت

سلام فکر کنم دو سالی می شه که رفتم،نمی دونم چقدر وقت بود که اصلا فراموش کرده بودم وبلاگی هم دارم راستش اینستا و.... دیگه زمانی برام باقی نمی ذارند اون موقع ها دبیرستانی بودم الان دانشجو شدم الان مثلا بزرگ شدم (این مورد رو هیچ قبول نداره ) می خوام از این به بعد خاطراتم رو کار هامو خلاصه هر چیزی که دلم خواست رو بنویسم دیگه بدون مخاطب خاص فقط بخاطر خود نوشتن. ... ادامه ...

شروع جاده

تولدش اذر ماه..اواسط آذر...یه چند وقتی با خودم قرار گذاشته بودم که بگذارم تولد 30 سالگیش بگذره و بعد باهاش خداحافظی کنم. گرچه اون از رفتن من به نظرم زیاد ناراحت نمیشد. اما چون خودم دوست نداشتم زمان تولدم مصادفم باشه با دوران نارحتی و رنج ناشی از ج .. گفتم 30 سالگی رو کنارش باشم. به اینکه چی کادو ب م هم حتی فکر کرده بودم..دکمه سردست چیز که دوست دارهاگه 30 آذر میومد میشد6 ماه از رابطه و دوستی ما...روز اول دیدارمون تولد من بود...فرداش یه دسته گل بزرگ فرستاد شرکت...اما حالا همه چیز نابود شد... بچه یازی..وقتی باهام بد حرف زدی خب مسلم من هم حوصله این ندارم که سرصبح بگم سلام... ب تمام مدت گریه . مدتها بود این چنین گریه نکرده بودم...اشکهای درشت درشت...به خودم گفتم سمیرا! مگه وقتی از هم جدا میشدید قرار نبود تا ته مصیبت بری... مگه از اولش ته این همه رنج نمیدونستی... پس شروع کن!!! شروع کن و تا ته مصیبت برو...قبلا باهامراجع به این ته مصیبت حرف زده بودیم. اونموقع میگفت من دوست ندارم اینطوری ناراحت بینمت...ولی همش الکی بود..من اول جاده ایستادم و اون حتی برای بدرقه منم نیومد.... ... ادامه ...

مشاعره

لطفِ اَزَلی معجزه در کارم کرداز خوابِ همیشگیم بیدارم کردعمری ابدی یافتم از وقتی کهتقدیر به عشقِ تو گرفتارم کرد#ابرهیم_سحرییک عمر اسیرِ واژه ی "من" بودمدر جامعه کم صدا ترین زن بودمتا این که "تو" آمدی و نُطقم وا شدشاعر تر از آن شدم که قبلاً بودم#زهرا_موسی_پور ... ادامه ...

به تو نامه مینویسم...

وقتی تو رفتی و من رفتم... وقتی شروع کردیم به دور شدن، غمگین بودم، دیوانه وار غمگین بودم... اما مهمتر از آن، باید خودی را پیدا می که جایی جایش گذاشته بودم! باید منی پیدا میشد که دوستش داشته باشم! باید من خودم را دوباره پیدا می و در آغوش میگرفتم... امروز کمتر غمگین و دیوانه وار محزونم، اما خودم را همراه خودم دارم و عجیب تر آنکه فکر می کنم، من هرقدر که از تو در جست و جوی من دورتر شدم، تو بزرگتر شدی... به جای آنکه دور و کوچک و نقطه مانند شوی، بزرگ تر شدی... امروز منی را همراه خودم دارم که دوستش میدارم اما مهمتر از آن، تو کجایی که من را دوست بداری؟ ... ادامه ...

قصه زندگی من (قسمت اول)

بنام او.......سلام میخوام خیلی ساده رمانم رو شروع کنم این رمان زندگی منهفرزند اول خانواده بودم نوه اول خانواده مادری وعزیز ولوس دوست داشتنی مامانم میگه از دست و ها آسایش نداشتم هربار یکی میخواست بغلت کنه الانم که فکر میکنم همیشه گرمای محبتشون رو احساس میکنم ولی از خانواده پدری چیزی یادم نمیاد یعنی محبتی ندیدم که قابل ذکر باشه،حتی نمیدونم نوه چندم بودمپدرم پسر وسطی یکی از خان های ولایت بود همه میگن هیچ توانایی چشم دوختن به چشمان پدر بزرگم رو نداشته رضاشاهی بوده واسه خودشمادرم فرزند دوم ودختر بزرگ خانواده، به نظر من یاباید بچه بزرگ بود یا کوچیک یا تنها پسر بود یا تنها دختر بقیه ول معطلن ... ادامه ...

خاطره بازی

به نام خدا به آقای همسر گفتم من اینجا پیاده می شوم. هنوز مانده بود تا دانشکده. کمی بعد از در شرقی پیاده شده بودم و با آهسته ترین سرعت ممکن قدم زده بودم. فکرها و خاطره ها و روزها مثل مهمانان ناخوانده یکی یکی سر و کله شان پیدا می شد. اطراف را نگاه کرده بودم و آرام قدم زده بودم. به دوراهی ها که رسیده بودم تردید کرده بودم. از کدام بیشتر خاطره دارم؟ کدام سهم امروز است؟ خاطره ها و آدم ها قدم به قدم با من آمده بودند. به نیمکت های دانشکده که رسیده بودم مکث کرده بودم، کدام درخت، کدام صندلی، کدام سایه دوست داشتنی را انتخاب کنم. روزهای کارشناسی مثل یک کتاب پیش چشمم ورق می خورد و من خودم را س بودم به آفتاب مهربان پاییز و نفس کشیده بودم. از صبح توی خانه گفته بودم میخواهم بروم درس بخوانم. گفته بودم اینجا نمی شود، دلم هم برای تنگ شده. فاطمه را گذاشته بودم و آمده بودم. کتاب هم برداشته بودم ولی راستش تنها چیزی که اهمیت نداشت درس خواندن بود. آدم ها نمی فهمند برای ی که خاطره هایش را گم کرده، قدم زدن در مسیر همیشگی به اندازه درس خواندن برای آزمون جامع یکی دوهفته بعد حیاتی است. ... ادامه ...

دریاچه ماهی

رفتیم دریاچه کنار زمینهای کشاورزی.فوق العاده زیبا بود.اماهمه اش یاد محسن بودم.محسن هفده سال پیش اینجا غرق شده.پسر پانزده ساله ی دوست داشتنی که قبل از مردنش به من گفته بود دوستم دارد. به منه ده ساله گفته بود قول بده عروس نشوی تاهردوتامون بزرگ شیم و مثل ابهم برسیم. آنجا همه اش یاد محسن بودم. اینکه وقتی غرق میشده چه حالی داشته؟ ترسیده؟ یاد من بوده؟یاد قولی که بهم دادیم؟ یاد محسن بودم و می دانم توی این هفده سال همیشه دور دریاچه پرسه میزند. می دانم او هم آنجا بود پیش ما... ... ادامه ...

کاش کور بودم

از ب مدام فکر می کنم، کاش کور بودم!بدین سان نمی دیدم در هر چیز، الا خود آن چیز را! و کافی بود برایم از هر چیز، فقط خود آن چیز!قطعا سرشار آرامش بودم ... وقتی کور باشی از خانه س ناه بودنش مهم است و از لباس تن پوش بودنش، از انسان ها صداقت و لطافت درونشان و ... فقط افسوس که وقتی کور باشی نمی توانی بنویسی و بخوانی به شیوه معمول. ... ادامه ...

دوست داشتنی های دهه 10

نمی دونم چرا همیشه بابا بزرگم رو دوس داشتم این بابا بزرگ من تا پنجم ابت زیاد نخونده وقتی که تعریف میکنه ،میگه وقتی مامان بزرگت به دنیا اومد من کلاس چهارم بودم و تو کتابمون ع یه دختری بود که اسمش رو گفتم باید بزارین رو این بچه که اون بچه میشه مادر بزرگم ... خلاصه این بابا بزرگ من کلی شعرای قدیمی بلده که من فقط تونستم یکیشو یاد بگیرم و هر بار یکی از اینار رو برای مامان بزرگم میخونه اون روز که داشت برای مادر بزرگم شعر میخوند ،که این قسمتش رو یادم مونده ... دوست داشتنای زمان اونا چقد دوس داشتنیه ^_^گل لم قاشما منن گول درمیشم سنه چمنن ... ادامه ...

نف ـ ـ ـس

امروز،وقتی بخاطر کاری که نکرده بودم عذر خواستم و عصبی شدم و سردرد گرفتم، درست وقتی حواسم پرت شد و اشتباهی آمپول فشار دادم به یه مریض میانسال و فهمیدم حالم جا نیست، وقتی ... ت نشستم و نسخه ها رو مرتب ... و سرمو انداختم پائین و پشت ماسکی که زده بودم آهسته گریه ... و آرزو ... امروزِ لجباز زودتر تمام شه، وقتی از خودم بدم اومد که همه میتونن اینهمه زود منو بهم بریزن، و درست اون وقتی که نتونستم حرفمو بزنم و صدام گرفت، وقتی با بغض نسخه رو قیمت و دستور زدم و به خانومی که آروم ایستاده بود و نگاهم میکرد تحویل دادم، وقتی لحظه های آ ... کار رو فقط دویدم، وقتی نهار خوردم و مستقیم رفتم توی رختخواب و نتونستم حتی یه کلمه بنویسم که خالی شم، وقتی با سردرد از خواب بیدار شدم و مزه ی تلخ دهنم یادم انداخت چقدر تنهام؛ یه آشفته ی دل ش ... ته بودم و چی جز حرفهای تو می تونست منو آروم کنه...؟ ... ادامه ...

کمی رنگ بر روی زندگی

نوشتنی های زیادی دارم. ای کاش وقتی لنگرود می رفتم لپ تاپم را می بردم چون بعد از جشن عقد مجتبی لبریز از احساس بودم و نتوانستم واژه هایم را ثبت کنم. یادتان هست که نوشته بودم می خوام سفر کنم؟ بالا ه آن روز موعود فرا می رسد و من فردا عازم اولین هیچهایک زندگی ام می شوم! قول می دهم وقتی برگشتم حس بنویسم! ... ادامه ...

من خود به چشم ِ خویشتن دیدم که جانم می رود ..

13-14 ساله که بودم کرده بودم توی بوق و کرنا که می خواهم بزرگ که شدم رییس جمهور شوم.. توی یک مدرسه 300-400 نفری تقریبا همه می دانستند.. هروقت معلم دینی ای چیزی گیر می آوردیم شروع می کردیم به بحث که چرا زن ها رییس جمهور نمی شوند و فلان و چنان! غیرمذهبی ترها که ژست فمنیستی می گرفتند بحث را کش می دادند سر این که چرا زن ها "حق"ِ کار ندارند و دیه و ارثشان نصف مردها هست و چرا باید توی خانه بنشینند و نمی توانند تا ۲ِ شب بیرون بمانند ... من.. من ولی هیچ وقت فمنیست نشدم.. بزرگ تر که شدم فکر رییس جمهور شدن هم از کله ام پرید ، خب مثلا که چی؟! این همه استرس تحمل کنم که چی بشود؟! اصلا همین "حق"ِ کار ! من کار را اصلا حق نمی دانستم! برایم یک وظیفه ی خسته کننده ی دردناک بیش نبود.. برای ارث و دیه و بیرون ماندن و همه و همه هم کلی دلیل و مدرک پیدا کرده بودم.. تازه دلم برای مردها هم می سوخت که بدبخت بیچاره ها باید ۲ سال وقت و غرورشان را با سربازی تلف کنند و تازه وقتی رفتند خواستگاری ، دخترها کلی برایشان چشم و ابرو بیایند که با حقوق 1 میلیونی هم مگر می شود زندگی کرد؟! یا مثلا کارت پایان خدمتت کو؟! خانه ات کو؟! ماشینت کو؟! مدرک لیسانست کو؟! می ... ادامه ...

شمع و شادى

یک پرتقال را از وسط نصف کرده بودم و به سختى پوستش را جدا کرده بودم و داخل یکى از پوست پرتقال ها یک شمع گذاشته بودم و روى آن یکى پوست را به شکل ستاره برش داده بودم و شمع را روشن کرده بودم و همهء لامپها را خاموش کرده بودم و یک فضاى رمانتیک-پاییزى درست کرده بودم و داشتم به سکوت گوش مى دادم.خیلى زود صداى گوشى سکوت را به هم زد.برادرم بود و یک خبر خوشحال کننده: - سربازیم تموم شد. ... ادامه ...