ممکن مسجد بوده اینکه توضیح کرده مورد همان اوایل بعضی وقتها کرده بودم احوال پرسی



شاید...

ایام به نظرم طولانی به اصطلاحِ معروف فاطمیه را می گذر م و من حسی در خود برای شرکت در مجلسی در این خصوص نداشتم. خوب یا بد! هر چه هست حسی ندارم. سرکار رفته بودم و وقت گذاشتن کاپشن و کیف غذایم در اتاق غذاخوری، شاهینا یکی از همکارهای مسلمان و شیعه را دیدم که داشت برای خانه رفتن آماده می شد. سلام و علیک و احوال پرسی که گفت: از اینجا می رود به مسجد برای مراسم. دیروز هم رفته بوده و فردا هم کار ندارد و باز خواهد رفت. و من فقط گوش دادم و لبخند زدم و خداحافظی و رفتم پی کارم. و فکر کرده بودم چرا اینهمه توضیح داد برای رفتنش به مسجد! آیا لازم دیده بود که به من یاد آوری کند این روزها روزهای سوگواریست و باید در مجلس سوگی شرکت کنم؟ و یا می خواست بداند من چه حسی و برخوردی دارم به این قضیه و بیشتر بشناستم و یا چه.... و یا فقط داشت حرف می زد بدون غرض. این ا ی بد نیست. گرچه ومی به شرح این جزییات نیست اما بعضی وقتها همه ما اینگونه به جزییات می پردازیم و هی حرف می زنیم و حرف می زنیم و توضیح می دهیم بدون اینکه طرف مقابل چیزی پرسیده باشد. ممکن است قصدمان فقط حرف زدن و نیاز ارتباط برقرار باشد. و یا ممکن است طرف صحبتمان برایمان با ار ... ادامه ...

شاید...

ایام به نظرم طولانی به اصطلاحِ معروف فاطمیه را می گذر م و من حسی در خود برای شرکت در مجلسی در این خصوص نداشتم. خوب یا بد! هر چه هست حسی ندارم. سرکار رفته بودم و وقت گذاشتن کاپشن و کیف غذایم در اتاق غذاخوری، یکی از همکارهای مسلمان و شیعه را دیدم که داشت برای خانه رفتن آماده می شد. سلام و علیک و احوال پرسی که گفت: از اینجا می رود به مسجد برای مراسم. دیروز هم رفته بوده و فردا هم کار ندارد و باز خواهد رفت. و من فقط گوش دادم و لبخند زدم و خداحافظی و رفتم پی کارم. و فکر کرده بودم چرا اینهمه توضیح داد برای رفتنش به مسجد! آیا لازم دیده بود که به من یاد آوری کند این روزها روزهای سوگواریست و باید در مجلس سوگی شرکت کنم؟ و یا می خواست بداند من چه حسی و برخوردی دارم به این قضیه و بیشتر بشناستم و یا چه.... و یا فقط داشت حرف می زد بدون غرض. این ا ی بد نیست. گرچه ومی به شرح این جزییات نیست اما بعضی وقتها همه ما اینگونه به جزییات می پردازیم و هی حرف می زنیم و حرف می زنیم و توضیح می دهیم بدون اینکه طرف مقابل چیزی پرسیده باشد. ممکن است قصدمان فقط حرف زدن و نیاز ارتباط برقرار باشد. و یا ممکن است طرف صحبتمان برایمان با ارزش باشد ... ادامه ...

بعضی وقتها بعضی ادمها

بعضی وقتها میخواهی یک نفر پیشت باشت ،پیشت بماند، همان یک نفر،مهم نیست دیروز با هم بوده اید یا همین پنج دیقه پیش،یا یک سال پیش،بعضی وقتها فقط با همان یک نفر ح خوب میشود... ... ادامه ...

بعضی وقتها

- بعضی وقتها حال دوست ها تون رو بپرسید ، این کار چیزی از ارزش های آدم کم نمیکنه ..- بعضی وقتها با خودتون خلوت کنید ، آهنگ های مورد علاقه تون رو گوش کنید ، لباس مورد علاقه تون رو بپوشید و برای خودتون زندگی کنید ..- بعضی وقتها سعی کنید مثل زمانی که موبایل و تلگرام و اینستاگرام و این دست " گرامی " جات نبودن با اطرافیان تون حرف بزنید و از بودنشون لذت ببرید . ... ادامه ...

زینب عزادارم

زینب از سفر سه هفته ایش برگشت و برایم پیام گذاشت که می خواهد سری به خانه ام بزند. می دانستم که برایم سوغاتی آورده. کنار در با دختر کوچکش ایستاد و قبول نکرد بیاید داخل. سوغاتی را داد و من ازخانواده اش پرسیدم و او جواب داد که در هفته آ سفرش، پدرش فوت شده. و اینجا خواهر شوهرش که چند ماهی در بیمارستان بود هم فوت شده. خیلی مظلومانه و تسلیم این اخبار را داد و در برابر حیرت من خواست که برایشان دعا کنم. بعد حرف را عوض کرد و از غذایی که برای بچه هایش فرستاده بودم تشکر کرد و گفت با اینکه مقدار زیادی بوده اما اونها همه اش را تمام کرده بودند. بعد تازه متوجه شدم مانتو مشکی پوشیده و شال نوک مدادی که به او داده بودم، سرش کرده. خیلی وقتها با این شال را دیدمش. هم خوشحالم از اینکه مورد علاقه اش واقع شده و هم عذاب وجدان دارم چون روسریها و شالهایی که به من داده هیچ کدامشان مورد علاقه من نبودند و اگر سرم کرده بودم و یا می کنم فقط یکی دوبار بوده. سخت پسندم و همین باعث شده کمتر هدیه ایی مورد توجهم قرار بگیره. خوب نیست که اینطورم. آن گونه که به نظر می آیم و حتی خودم فکر می کنم، آدم ساده و قانعی نیستم. ... ادامه ...

۱

یه مدته فهمیدم با کمال طلبیهام چه بلایی سر خودم و زندگیم اوردم یه مدته فهمیدم خیلی بد زندگی غیر از بعضی وقتها یه مدته فهمیدم تو تربیتم پدر و مادرم چقدر اشتباه یه مدته فهمیدم عزت نفسی نداشتم یه مدت فهمیدم چقدر تصمیم های اشتباه گرفتم تو زندگیم یه مدت بعضی چیزا رو فهمیدم . . . حالا چی کار کنم؟ دلم بعضی وقتها برا خودم می سوزه دلم بعضی وقتها از دست خودم عصبانی می شه دلم بعضی وقتها از خدا سوال می پرسه که چرا من مثل ادمای عادی نبودم دلم بعضی وقتها به خودم میگه خنگ.... با این همه سطح ای کیو نمی دونم چرا ای کیوم پایین بود اینقدر... اما من متوقف نمی شم ... مثل همیشه که حرکت این دفعه هم بلند می شم مثل دفعه های پیش ... ادامه ...

لذت نوشتن

گاهی وقتها , نوشتن حال انسان را خوب می کند , گاهی وقتها شنیدن یک نوای آرام و یا خواندن یک متن دلنشین , و گاهی وقتها حرف زدن و گاهی وقتها آرام گرفتن در جایی دنج , گاهی وقتها هم دو زانو نشستن و با خدا حرف زدن. همه اینها , برای بعضی وقتها است و نه برای همه اوقات. این خودمان هستیم که تشخیص می دهیم , چه چیزی برایمان خوب است . و اما من را هیچ چیز مانند نوشتن آرام نمی کند , هر وقت می نویسم , سروشی از درون , سخن می گوید و من فقط املاء ,می کنم , همه نوشته هایم , امالی درون است .لذت بخش است که تمام دردهایت را قلم درمان کند , برای من قلم درمان است , تیمار می کند و آرامش را به همراه دارد, به قلم از این جهت احترام می گذارم. ... ادامه ...

دلتن ...

گاهی وقتها ازاین زمانه دل ادم می ... ره ومردد می مونی که چه ... ی خیلی حرفهاست که میشه گفت ولی زبان از گفتنش عاجز میشه خیلی وقتها دلم برا بعضی از ادم ها تنگ میشه و نمیشه کاریش کرد خیلی وقتها دل اسیر احساسی هست که به نتیجه نرسیده خیلی وقتها بی ارزشی زند ... و دنیا رو نمیشه به هیچ قیمتی فروخت خیلی وقتهاست که ماهم انقدر بی ارزش میشویم که هیچ ... یداری نداریم وبه پشیزی هم نمی ارزیم خیلی وقتها دیگه خیلی دیر میشه ارزش ها رو فهمید وادم ها رو شناخت خیلی وقتها ارزش زمان هم برامون فراموش شده هستند خیلی وقتها ا م ها به لبخندی گوشه ی چشمی ویا احساسی جان می ... رند خیلی وقتهامااسیر خودیم تادیگران .احساسی مملو از خشم و کینه وحقارت که نیرومحرکه ماهستنددرت ... یب دیگران ... ادامه ...

مشاور

دبیرستان که بودم، یک آزمون هماهنگ سراسری استانی بین دانش آموزان همه ی مدارس برگزار می شد که حیثیت مدرسه به آن وابسته بود، و حفظ این حیثیت هم به عهده ی دانش آموزهای بی زبان. مشاور مدرسه از همان روز اول، با بچه ها در مورد این آزمون «مهم» که در دی ماه برگزار می شد با توصیه های شدید و اکید حرف می زد و گاه به صورت انفرادی و گاه در جمع بچه ها، چنان درباره اش یادآوری و تأکید می کرد و خطابه می راند که گویی مهم ترین مسئله ی زندگی ما در آن برهه، تنها همین آزمون است و بس. آن قدر نام آن آزمون را همه ی کادر مدرسه از جمله این مشاور بزرگوار، با دلسوزی های فراوان برای ما گفتند و تکرار د و بر سرمان کوفتند که هنوز هم بعد از چندین سال، در سالروز برگزاری آن آزمون به یادش می افتم و حتی مضطرب می شوم! گذشت و دانشجو شدم. یک بار که برای سر زدن و ادای احترام به آموزگاران و کادر مدرسه و مرور خاطرات و احوال پرسی از بچه های سال پایین تر به مدرسه سر زده بودم، همان مشاور دل سوز را دیدم و سلام و احوال پرسی کردیم و ایشان از من در مورد ازدواج پرسید و این که چرا هنوز مجردم. خیلی متعجب شده بودم که مسائل اصلی و واقعی زندگی ما هم -ولو در هم ... ادامه ...

بدون فکر

بعضی وقتها عجیب اصرار دارم خودم باشم به دور از افکار و تذکرات آدمهای اطرافم آنهایی که هیچ کجا رهایت نمیکنند روزهایی مثل امروز که خبری از کار و دلواپسی نبود یک روز استراحت اجباری چه فرصت غنیمتی برای دور نقابها میخواهم همان شوم که منم اما چیزهایی هست که آدم را لال میکند!! بعضی وقتها یادم می آید عجیب عوض شده ام! ... ادامه ...

تلنگر

من با استعداد بودم. یعنی هستم.بعضی وقتها به دستهایم نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم، یا یک چیز دیگر.ولی دستهایم چکار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند٫ چک نوشته اند٫ بند کفش بسته اند٫ سیفون کشیده اند و غیره. دستهایم را حرام کرده ام؛ همین طور ذهنم را. عامه پسند چار بوکوفسکی ... ادامه ...

133)

بعضی حرفها رو نباید گفت مذکر یا مونث همه در درجه اول انسانند یک مذکر هر که باشد خواه پدر خواه برادر باید حرفش را مزه مزه کند بعد بیرون بریزد گاهی بعضی حرفها مثل خنجر نیش میزند و مینشیند ته ته قلب آدم نباید معنی حرفی چنان باشد که انسان احساس کند طرف منظورش این است که چون هم جنسم نیستی از من نیستی... وقتی صاحب دختری میشوی باید بدانی که این دختر کوچک تمامی اندامهای ... نه را دارد و روزی برای خودش تبدیل به بانویی خواهد شد...یک دختر در درجه اول انسان است... یک احوال پرسی ساده و خشک و خالی هیچ چیز از ... ی کم نمیکند ....حالا بیماری در هر کجای بدن باشد ...چه فرقی دارد...حالا احوال نپرسیدی من که گله ای نکرده ام...اصلا ته دلم هم گله ای نداشتم...چرا تیر زخم زبانت را به ته قلبم نشانه میروی...که من اگر احوال نپرسیدم چون در چنین مسایلی دخ ... نمیکنم...اصلا چنین چیزهایی به من مربوط نیست... یعنی اگر حتی من میمردم هم برایش مهم نبود... مگر من در این مورد صحبتی کرده بودم؟ اگر احوال نپرسیدی لااقل خاموش باش...غم و غصه و دلتن ... من برای خودم کافیست...دردی و غصه ای اضافه نکن لطفا....من طاقت ندارم... دیگر اشکهایم امان نمیدهند ...ادامه مطلب مم ... ادامه ...

هدیه پسر بچه ی برای تعمیر مسجد

مسجد محلی تکزاس مورد حمله قرار گرفت.به گزارش موعود، jack swanson پسر بچه هفت ساله از ای تکزاس ۲۰ دلاری را که در قلکش جمع کرده بود به مسجد محلی داد که پس از عملیات تروریستی در پاریس مورد حمله قرار گرفت.کارمندان مرکز ی شهر pflugerville صبح روز دوشنبه، ۱۶ ماه نوامبر متوجه شدند که نمای بیرونی مسجد آسیب دیده است.پسربچه و مادرش شاهدان مصاحبه فیصل نعیم، کارمند مرکز ی بودند. وقتی صحبت نعیم با خبرنگار به پایان رسید، جک به نزد او رفت و پول را به او داد تا کمکی برای رفع این ابکاری باشد.به گفته مادر جک، پسرش پس از اینکه او برایش توضیح داد چه اتفاقی در مسجد افتاده، تصمیم گرفت پول قلکش را به مسجد بدهد.منبع: شفقنا ... ادامه ...

تاریخ مسجد جامع سنان

یکی از مکانهای تاریخی سنان مسجد جامع می باشد.این مسجد که در حدود نزدیک به یک قرن پیش که سنان دارای محل عبادت ثابتی نبوده بنا گردیده است ابتدا شخص خیری به نام گرگعلی زارع زمین ان را وقف مسجد می کند سپس با همکاری مردم سنگهای ان را که سنگ قلوه بوده است توسط الاغ از رود خانه تنگ خمار می اورند و گچ ان را نیز از کوهای دره زهری (کمال اباد سنان)همانجا سنگ گچ را پخته و توسط سنگ و چوب ارد کرده و به وسیله الاغ به سنان حمل می گردد،....و با ستونهای سن ... ضخیم و پر عرض و تاق سن ... در طول چندین سال ساخته می شود و در طی سالیان تا امروز هر سال بر ترمیم و امکانات بهتر ان اقدام کرده اند .این مسجد دارای دو قسمت است بخش قدیم وبخش جدید که در بخش جدید مقداری زمین که به صورت باغچه بوده مقداری از ان زمین توسط رسول رنجبر به مسجد جدید اهدا می گردد جلو این مسجد نیز حسینیه ابوالفضل العباس قرار دارد.و در نزدیک آن ضلع شرقیش ... خزانه قدیمی واقع شده است . ... ادامه ...

مکتب اقتصادی دینی

چند روزی کتاب "اقتصادنا" محمدباقر صدر را خواندم. مقدمه و شروع کتاب برایم آموزنده بود اما از یک جایی به بعد احساس نمیتوانم بحث را به خوبی دنبال کنم. فعلا چیزهایی از مقدمه را که فهمیدم، برایتان بازگو میکنم. * یکی از سوال هایی که واسم پیش میومد، این بود که منظور از "اقتصاد ی چیست؟". آیا به صورت صریح چیزی به نام اقتصاد دارد یا نه؟ یکی از تفکیک هایی که تو کتاب انجام میشه، تفکیک بین "علم اقتصاد" و "مکتب اقتصادی" ـه. منظور از علم اقتصاد واقعیت های اقتصادی موجوده. یه چیزی مثل این واقعیت که اگه سنگ رو رها کنی، میفته زمین. حالا اینکه اگه یه تغییری هم تو یکی از مولفه های اقتصادی ایجاد کنیم، چه پیامدی خواهد داشت، احتمالا مربوط به علم اقتصاده. اما منظور از بحث مکتب اقتصادی، دیگه بحث دو دوتا چهارتا نیست. وقتی میگیم مکتب اقتصادی x، منظورمون اینه که این مکتب چه دیدگاهی نسبت به عد داره. و اونطوری که فهمیدم، عد مفهومی نیست که بشه به سادگی به کمیت درآوردش. به جهان بینی اون مکتب بستگی داره و این که چه افرادی رو محق میدونه و چه افرادی رو بر حق نمیدونه. هر کدوم از مکاتب میتونن از علم برای رسیدن به تعریف خودشون از عد استف ... ادامه ...

بعضی وقت ها

بسم الله الرحمن الرحیم آدم بعضی وقتها در زندگی اش دارد قرآن میخواند اما چون از روی قرآن نمیخواند، نمی داند که دارد قرآن می خواند. اتفاقا اصلا هم اوضاع خوش نمی گذرد. بعدا وقتی قرآن خواند می بیند عه! من این را قبلا خوانده بودم! انگار به آشنای دوری یکهو رسیده باشد! آدم بعضی وقتها در زندگی اش دارد قرآن میخواند و اتفاقا از روی قرآن هم می خواند، اما نمی داند چرا این آیه/سوره را مکرر دارد میخواند. و نمی داند چرا فتحی نمی بیند... بعدا که بیشتر خواند، می فهمد. آدم بعضی وقتها فکر می کند گم شده است... بعدا وقتی پیدا شد و دنیایش روشن، می فهمد هدایت شده است. می فهمد روشنایی قسم خوردنی است. پانوشت: شاید برگرفته از سوره ضحی. ... ادامه ...

... جماعت محور مسجد

محور مسجد، ... جماعت است و وظیفه اش فقط پیش ... ی نیست/ اینکه ... جماعت، کارهای روزانه را انجام بدهد بعد سر اذان برود برای ... ، این کم گذاشتن در حق مسجد است/ برخی میخواهند مسجد از مسائل ... بازبماند و پیش ... ی محض باشد. این همان سکولاریسم است. ... انقلاب95.5.31 ... ادامه ...

مسجد جامع سنان

●یکی از مکانهای تاریخی سنان مسجد جامع می باشد.این مسجد که در حدود نزدیک به یک قرن پیش که سنان دارای محل عبادت ثابتی نبوده بنا گردیده است ابتدا شخص خیری به نام گرگعلی زارع زمین ان را وقف مسجد می کند سپس با همکاری مردم سنگهای ان را که سنگ قلوه بوده است توسط الاغ از رود خانه تنگ خمار می اورند و گچ ان را نیز از کوهای دره زهری (کمال اباد سنان)همانجا سنگ گچ را پخته و توسط سنگ و چوب ارد کرده و به وسیله الاغ به سنان حمل می گردد،....و با ستونهای سن ... ضخیم و پر عرض و تاق سن ... در طول چندین سال ساخته می شود و در طی سالیان تا امروز هر سال بر ترمیم و امکانات بهتر ان اقدام کرده اند .این مسجد دارای دو قسمت است بخش قدیم وبخش جدید که در بخش جدید مقداری زمین که به صورت باغچه بوده مقداری از ان زمین توسط رسول رنجبر به مسجد جدید اهدا می گردد جلو این مسجد نیز حسینیه ابوالفضل العباس قرار دارد.و در نزدیک آن ضلع شرقیش ... خزانه قدیمی واقع شده است . ●پژوهشگر تاریخ و فرهنگ : آقای خواهی کانال تلگرامی ما به آدرس زیر تمام اطلاعات روستا در اختیارتان میگذارد. telegram.me/senannews ... ادامه ...

به تو فکر که بارون بباره*....

در آستانه سی سالگی هنوز رویایی در سر دارم که کله ام به حال انفجار میرساند گاهی قبل خواب رویا بافی میکنم گاهی هنگام راه رفت با خودم از رویاهایم حرف میزنم و بعضی وقتها خیال را قاطی کارهایم میکنم و معجون های عجیب و غریب می سازم. اینکه چقدر ریسک پذیریم همه به درصدی از رویاپردازیمان ربط پیدا میکند. اما اینکه رویایی که ساختیم چقدر عملی و انجام شدنی است همه اش به جدیت و جَنم خودمان ربط پیدا میکند. بنظرم هر وقت بتوانیم رویاهای بزرگ بپروارنم، به همان اندازه توانستم راه رسیدم برای رسیدن بهشان را هم پیدا کنم. سالها پیش که شاگرد مدرسه قدیر بودم بهمان از مادری میگفت که پسر دسالش را برای داشتن آینده درخشان پیش اینشتین بردهب ود و ازش اینشتین پرسیده بود چکار کنم پسرم مثل تو شود. اینشتین یحتمل کمی به بچه و مادرش نیگاه کرده و دست آ گفته بود برو برایش قصه های جن و پری بخوان. منظور قدیر از بیان همچین خاطره ای تبلیغ همین وجه رویا ردازی بوده است. بارها شده خودم چیزهایی را در خواب یا رویا دیده ام که عینا به همان رسیده ام .حتی در جزییات هم مشابه هم بوده اند. خیلی این عینیت را قضا و قدری نمیدانم . یه چیزی پشتش هست. این ... ادامه ...

سنگر

همین امروزی که بنده در خدمت شما هستم، ساعت ها در رثای اهمیت مسجد در فعالیت های اجتماعی سخنرانی شده ؛ به کرات در همین موضوع همایش و نشست و یادواره و سمینار در نقد، آسیب شناسی و ارائه ی را ... ار برگزار شده؛ کامیون-کامیون مقاله و کتاب و پایان نامه گردآوری و تالیف گردیده است ! اما چرا مسجد در جامعه ی ما نشده ست آنچه که باید می بوده است ؟! مسجد را ساختمان و در و دیوار و چلچراغ و گنبد و مناره اش مسجد نکرده است. مسجد را مسجدی ها بنا کرده اند و هویت مسجد را برایش در نظر گرفته اند. شاید امروز یکی از نیازهای اصلی جامعه ی ما احیای مساجد واقعی در ... ا و روستاهایمان باشد. خدا قوت بدهد کار ما برای تحقق آرزویمان شروع شده است ... ... ادامه ...

....

سلام.بعضی وقتها با از دست دادن چیزهای ساده چیز ارزشمند تری بدست میاری.بعضی وقتها از بعضی مسائل میگذری تا حس های خوبی تجربه کنی.حس عشق، دوست داشتن ،مهم بودن،توجه.خیلی خوبه یه نفر تمام این حسهای خوب رو بهت بده و تو رو تا آ عمر مدیون مهربونیش کنه.اول فکر من عاشق ترم که به خاطر اون گذشت میکنم ولی الان میبینم در برابر احساس پاک اون من چقدر کوچیکم.دوستت دارم بهترینم.تا دنیا دنیاست بهت بد ارم ... ادامه ...

همین چند ترجمه... همین چند شعر... شاید دلش گرم شُد زمانی...

شاید در زندگی کار درستی نکرده ام، یا کاری بهتر از کمی ترجمه و شعر نوشتن نکرده باشم... آنهم تا بدهم به دست ی از شدَّتِ عزیز بودن و دوست داشتنش تا لَختی شاید دلش گرم شود. همیشه هروقت سخت بیمار بوده ام، هروقت سخت ناخوش بوده ام و بدحال و... همیشه وقتی داشتم میمُردم... کاری کرده ام چیزی سروده ام یا ترجمه ای کرده ام و... گاهی با خودم میگویم کاشکی این احوال میبود ولی چیز زیبایی خلق می —منی که هیچ هنری ندارم—، و شاید همین اندکک تنهاکار درست بوده باشد تا دل عزیزی ی و تنها ی گرم شود... و این احوال میبود و کار درستی می ... تا دلی گرم تر شود... همین چند ترجمه همین چند شعر... ... ادامه ...

مهمان

من عشق را در ... پنهان کرده بودمیعنی هوای بند و زندان کرده بودمدر عصر ماشینی و آدم های کوکیبا تو هوای شهر کاشان کرده بودممی آمدم از روستا سمت جهانتکل مسیرم را گلستان کرده بودمچون ابرهای بی قرار فصل نوروزقصد نوازش های باران کرده بودمروز و شبم را وقف دیدار جم ... اردیبهشتم را که آبان کرده بودمهی فال قهوه می گرفتم تا بیاییوقتی که پشتم را به قرآن کرده بودماستغفرالله حکم خالق بودی و منخود را شبیه بت پرستان کرده بودمای کاش جای این تلاش بی سرانجامیک شب تو را در خانه مهمان کرده بودمبر سفره ی افطار با تو می نشستمشکر خدا و لعن ... کرده بودم ... ادامه ...

ثبت احوال: مهلت ثبت نام کارت ملی هوشمند تمدید شد

ظرفیت جدید ایجاد کرده ایم که حتی مردم بتوانند با گوشی های همراه خود به همان آدرس ثبت نام؛ ncr.ir که در سایت وجود دارد مراجعه کرده و ثبت نام را انجام دهند. ... ادامه ...

توسل به حضرت زینب

مرحوم بهبهانی، بانی شبستان مسجد نقل می کرد. پدرم قبل از تمام شدن کار شبستان مسجد، به مرض موت مبتلا شد و در آن حال وصیت نمود که «مبلغ دوازده هزار دینار حواله را صرف اتمام کار مسجد نمایید». زمانی که فوت کرد، به منظور احترام به پدر و اشتغال به مجالس ترحیم، چند روزی کار ساختمان تعطیل شد. شبی در عالم خواب پدرم را دیدم که به من گفت: چرا کار مسجد را تعطیل کردی؟ گفتم: به منظور احترام به شما و اشتغال به مجالس ترحیمتان. در جوابم گفت: اگر می خواستی برای من کاری ... ی، نباید کار ساختمان مسجد را تعطیل می کردی. زمانی که بیدار شدم تصمیم به اتمام کار ساختمان مسجد نمودم به این منظور بای حواله دینارهایی که پدرم در وصیت خود عنوان کرده بود وصول کرده و از آن مصرف می نمودم. اما هر چه بیشتر جست و جو می ... حواله ها پیدا نمی شد هر جا که احتمال وجود حواله ها می رفت گشتم، اما خبری از حواله ها نبود. سرانجام در حالی که بسیار ناراحت بودم به مسجد رفته و متوسل به حضرت زینب (س) شدم و خدا را به حق آن ساعتی که ... حسین (ع) و زینب (س) از یکدیگر وداع نمودند قسم دادم. ناگهان خوابم برد. پس از مدتی بیدار شدم و دیدم همان ورقه ای که حواله ها داخل آن ... ادامه ...

همتای من

میگن خیلی احت کمه تا همتای(همزاد) خودتو ببینی، تا الان چندین بار برام پیش امده، که همتای ی رو که می شناسم ببینم و یادمه یکیشون شغل مشابه داشت. برای منم سه بار پیش امده که منو با یکی دیگه اشتباه گرفتن که البته یکبار بسیار خجسته بود و باعث آشنای من با یک دختری شد. آ یش امروز بود، داشتم می رفتم عابربانک که یک نفر باهم احوال پرسی کرد. انقد گرم احوال پرسی کرد که شرمنده شدم چرا نمی شناسمش. ... ادامه ...

معبد سلیمان

کلیدواژه های اصلی و الگوی واقعی در سایلنت هیل شماره یک و جام جهانی کوییدیچ در کتاب هری پاتر بیان شده است نحوه برخورد دو الگوی کاملا متفاوت دارد یکی با صهیونیزم که فکر می کند با ت یب مسجد اصلی قدس-گنبد خضرا_معبد دوباره ظاهر می شود و به آن می توان دسترسی پیدا کرد .داستان نیل تا فرات تمام شد اما الگوی اصلی که با توجه به اینکه قدس پایتخت جهان توحیدی است و قدمگاه تمام ان الهی بوده است شکل می گیرد و با در مسجد ظهور مسجد رخ می دهد در ضمن دسترسی به مسجد حتی همین الان هم غیر ممکن نیست و صندوق عهد به پایبندان به عهد وفادار است .داستان داستان یوسف و یهوداست بحر تا نهر برنده است تمام. ... ادامه ...

مسجد جمیرا دبی

مسجد جمیرا یکی از دیدنی های دبی است که در محله ای به همین نام قرار دارد . این مسجد یکی از معروفترین مسجدهای شهر دبی می باشد که در عین حال از زیباترین آنها نیز به شمار می رود . این مسجد در شب و غروب نو ... ردازی و چراغانی زیبایی دارد که چشم هر بیننده ای را به خود جلب می کند . جالب است بدانید این مسجد همان تصویر مسجدی است که بر روی اسکناسهای 500 درهمی نقش بسته است . ... ادامه ...

سپر دفاعی من...

وارد یک جمع غریبه میشدیم آدم هایی که برای اولین بار میدیدم بعد مادر با لحنی آرام کمی با غرور میگفت: اینم آقا پسر من فلانی.. تا این را میگفت، منی که تا قبل این کلام هم پشت مادر پناه گرفته بودم، این بار با شنیدن این کلمات از زبان مادر و شروع شدن احوال پرسی جمع، جستی میزدم و از اولین درز وارد چادر مادر میشدم... بعد تصویر جمع را از لا به لای منفذ های چادر که حالا با نور ت ... ده شده با آن قابل رویت بود میدیدم. وقت ... داشتیم مریض حال و خسته و بهانه ... ر وقتی نوبت به نوشتن دارو میشد، استرس تمام وجود را میگرفت که نکند یک وقتی ... از آن سوزن های دردناک بلند توی دفترچه بنویسد، قبلش هم کلی خط و نشان میکشیدم که قرص میخورم اما آمپول نه! بعد وقتی حواسم نبود مادر آرام به ... میگفت: بنویسید آقای ... . وقتی مادر نسخه را از داروخانه میگرفت، و توی کیسه رد و نشان آمپول را میدیدم که باید همان موقع هم میزدم، گریه را شروع می ... و دست آ ... لحظات رفتن به سمت اتاق تزریقات از اولین ورودی میرفتم زیر چادر مادر و لباسش را محکم چنگ میزدم که نمی روم! بعد باقی صحنه را از منفذ های توی چادر میدیدم در ... ، وقتی گاهی آفتاب اذیت کننده میشد و طاقت من ... ادامه ...

تَریکا

ما یک اصطلاحی داریم که وقتی یکی بچه ش یا یکی از عزیزاش ازش دور میشن موقع احوال پرسی بهش میگن ”تَریکا دارِی“ یعنی به یادش هستین؟دلتنگشین؟ حالا یکی از مردان همشهری زن تهرونی گرفته بود چند سالی هم اونجا بودن تازه برگشتن اینجا یکی از اقوام که همسایشون بوده رفته در خونشون زن خونه تنها بوده این قوم ما هم طبق معمول احوال پرسی کرده آ م گفته تَریکا دارِی؟!! اینم عوض جواب دادن گفته بله یک لحظه تشریف داشته باشین الان میام!!!!! و خانم رو پشت در هاج و واج میزاره میره!!! بعد یک ربع با یک ظرف میادو ظرفو میده دست این قوم ما:دی توشو که نگا میکنن میبینن یکم ریکا(مایع ظرف شویی) ته ظرفه زنه یک عالمم عذرخواهی میکنه که ببخشید تا خالیش و ته شو آوردم طول کشید منتظر شدینو اینا توصیه میکنم قبل ورود به هر شهر اونم وقتی میخواین اونجا سالیان سال زندگی کنین یکم اصطلاحاشو یاد بگیرین که بعدا سوژه ی شهر نشین:)) ... ادامه ...

یو نو وات؟ آی دونت ایدر ..

حقیقت این است که آدم بعضی وقتها بدجور حس نوشتن دارد .. و در همین بعضی وقتها دسترسی به نت نداری و می دانی که اگر روی کاغذی بنویسی در آ ... طبق شرایط موجود تبدیل به زباله ای بی ارزش می شود .. پس به گونه ای گلوله ای جمعش می کنی داخل خودت و سعی می کنی اندک اندک هضمش کنی .. اما از حقایق زند ... این است که این گلوله ی سرد و بدجنس فقط گلو درد و سردرد و یک روح پیچانده شده از درد را به دنبال دارد و نه دیگر هیچ ... ... ادامه ...

مسجد جامع دهلی نو هند

مسجد جامع دهلی نو هند مسجد جامع دهلی نو هند نام دیگر آن در گذشته مسجد جهان نما بوده است. یکی از بزرگترین و زیباترین مساجد عالم ... در پایتخت دهلی و جز جاذبه های گردشگری هندوستان می باشد. مسجد جامع دهلی نو هند واقع در روبروی فلعه سرخ، در دهلی قدیم می باشد. یکی از مراکز دیدنی دهلی هند می باشد. برای ساخت این مسجد 5000 کارگر به مدت 6 سال کار کرده اند. سقف این مسجد دارای سه گنبد است که روی آن ها با مرمرهای سیاه و سفید تزیین کرده اند و دو مناره ی این مسجد به ارتفاع 40 متر می باشد. از جمله اشیاء باستانی این مسجد قرانی است که روی پوست آهو نوشته شده است. مسجد جامع دهلی نو هند مسجد جامع دهلی نو هند مسجد جامع دهلی نو هند تور هند نوروز 96 تور هند زمستان 95 تور هند دی 95 تور هند بهمن 95 تور هند اسفند 95 ... ادامه ...

من کی غیر از وصل شما را خواسته ام

هوالرئوف دانشمند بزگوار حضرت آیه الله حاج سید حسن ابطحی مدظله عالی در جلد دوم کتاب ملاقات با زمان (عج) چنین می نویسند: در قدیم، ساختمان مسجد جمکران آنقدر وسعت نداشت که جمعیت زیادی در آن جمع شوند. علاوه راه ماشین خوبی هم نداشت که مردم به سهولت به آنجا بروند. لذا مسجد جمکران تنها برای چند نفر عاشقان پر حرارت آن حضرت باقی می ماند. که آنها به هر نحوی که ممکن بود شبهای خود را به آنجا می رساندند. ولی بقیه شبها مسجد خالی بود که طبعا درش را خادم مسجد می بست و می رفت. پیرزن با صفایی که شاید مکرر خدمت حضرت ولی عصر (عج) در خواب و بیداری رسیده بود. پس از آنکه مسجد را توسعه دادند، شب ای به مسجد جمکران می رود و صدها و بلکه هزارها نفر را می بیند که در مسجد و اطاقها و حتی در فضای باز مسجد برای عبادت و توسل به آن حضرت عرض ارادت می کنند. خودش گفت: من وقتی این جمعیت را دیدم و با جمعیت قبل از توسعه مسجد مقایسه . خیلی خوشحال شدم که بحمدالله مردم اطراف مولایم حجه بن الحسن (عج) جمع شده اند. و به آن حضرت اظهار علاقه می کنند با این خوشحالی وارد مسجد شدم و اعمال مسجد را انجام دادم و سپس زیارت آل یاسین را خواندم و مقداری با زبان خو ... ادامه ...

کنکور نامه

سر جلسه ی کنکور که نشسته بودم،استرس نداشتم، نمی ترسیدم،هول هم نبودمتمام آنچه را که بلد بودم در صفحه ی شطرنجی خالی کرده بودم،نه از اینکه بعضی درس ها ورای انتظارم بود آشفته بودم و نه از اینکه بعضی درس ها بیش از حد ساده بودند مثل بچه ها ذوق کرده بودم...با طمانینه برگه ام را انگشت زده بودم،امضا کرده بودم و به روی مراقب لبخند زده بودمهر از چند گاهی چند تایی کشمش توی دهانم چپانده بودم و کمی آب خورده بودم، نگاهم را به ساعت مچی ای که گوشه ی صندلی ام گذاشته بودم دوخته بودم و با خود حساب کرده بودم تا تمام شدن این ماجرا چقدر فاصله استبعد هم مثل بقیه برگه ام را داده بودم و بیرون آمده بودم.چند دقیقه ای نگاهم را جلوی در به این طرف و آن طرف چرخانده بودم تا پدر را پیدا کنم. او اسمم را صدا زده بود و من به طرفش رفته بودم بعد پرسیده بود چطور بود و من گفته بودم بد نبود...پرسیده بود ح بد نشد؟ الان خوبی؟ و من گفته بودم خوبم.در دو روز سه بار این اتفاقات پشت سر هم تکرار شده بود.هر پرسیده بود چه کار می خواهی ی؟جواب داده بودم در اولین فرصت کتاب هایم را آتش می زنم و از سوختنشان لذت می برم.در اولین فرصت کتاب هایم را جمع کرده بو ... ادامه ...

عجیبه ادم بعضی وقتها الکی میخنده بعضی وقتهام هم گریه

عجیبه ادم بعضی وقتها الکی میخنده بعضی وقتهام هم گریه چه فعل و انفعالی در بدن رخ میده که ناگهان به ادم چنین احساسی دست میده نمیدونم پیش اومده که قلبت به شدت احساس تنهایی کنه و یا بعضی وقتها از بس خوشحالی که زمان و مکان رو فراموش می کنی عجیبه ادم بعضی وقتها الکی میخنده بعضی وقتهام هم گریه این نوشته ها به خاطر این نوشته میشه که چنین احساسی هست و منو ازار میده شوخیه مگه نه. خدایا هیچ عشقی رو تنها نزار نزار در اقیانوس بیکران عشق تنها بمونه نزار قلب یک انسان دور از عشقش باشه خدایا این چه احساسی هست که یک نفر به خاطر یمنفر دیگه داره جرا اینجوریه خدا چرا یکی خودشو فدای یکی دیگه می کنه اما اون یکی بی خیاله انگار نه انگار هیچ حسی هیچ گرمایی نشان نمی ده درک می کنه اما نمی فهمه جرا خدا چرا.... این چه روزگاریه عجیبه i want care about you این حرف واقعیه و همیشه جاودان ... ادامه ...

خاطره بازی

به نام خدا به آقای همسر گفتم من اینجا پیاده می شوم. هنوز مانده بود تا دانشکده. کمی بعد از در شرقی پیاده شده بودم و با آهسته ترین سرعت ممکن قدم زده بودم. فکرها و خاطره ها و روزها مثل مهمانان ناخوانده یکی یکی سر و کله شان پیدا می شد. اطراف را نگاه کرده بودم و آرام قدم زده بودم. به دوراهی ها که رسیده بودم تردید کرده بودم. از کدام بیشتر خاطره دارم؟ کدام سهم امروز است؟ خاطره ها و آدم ها قدم به قدم با من آمده بودند. به نیمکت های دانشکده که رسیده بودم مکث کرده بودم، کدام درخت، کدام صندلی، کدام سایه دوست داشتنی را انتخاب کنم. روزهای کارشناسی مثل یک کتاب پیش چشمم ورق می خورد و من خودم را س بودم به آفتاب مهربان پاییز و نفس کشیده بودم. از صبح توی خانه گفته بودم میخواهم بروم درس بخوانم. گفته بودم اینجا نمی شود، دلم هم برای تنگ شده. فاطمه را گذاشته بودم و آمده بودم. کتاب هم برداشته بودم ولی راستش تنها چیزی که اهمیت نداشت درس خواندن بود. آدم ها نمی فهمند برای ی که خاطره هایش را گم کرده، قدم زدن در مسیر همیشگی به اندازه درس خواندن برای آزمون جامع یکی دوهفته بعد حیاتی است. ... ادامه ...

دلتنگی

از زینب کمتر سراغ دارم. خودش کم کرده.این کم هم نه به دلیل ارتباط مستقیم کمتر بوده چون از اول زیاد نبود و هر چند هفته یکبار و یا حتی ماهی یا دو ماهی یکبار بوده. بلکه از ارتباط نوشتنش برام این رو فهمیدم. همیشه او بود که هر چند وقت یکبار پیام احوال پرسی می فرستاد وسوال اینکه چه کت می خوانم. حس می کنم در روزهای دهه محرم که دوبار من را با دو آشنا مشغول صحبت دید، ارتباطش رو کم کرده. انگار که نمی خواهد سنگینی کند برایم. نمی داند چقدر ارتباطش برایم دوست داشتنی ست. یک هفته بعد از دهه محرم، سه شب سخنرانی بود در مسجد. سخنران برایم جاذبه ایی نداشت اما به خاطر مهربون که خیلی این آقا رو دوست داره یک شبش رو من هم رفتم. می دونم که جای زینب و دخترها کجاست و رفتیم همونجا اما کنارشون جایی نبود. سالن هم نیمه تاریک بود و او متوجه ما نشد. پشت سرشون با فاصله یک ردیف نشستیم. می تونستم برم درست ردیف پشت سرشون بشینم اما اینکه وجودم و اینهمه نزدیک شدنم به او که هیچ وقت با فرد خاصی همیشه ندیدمش و فقط با دخترهایش همراه هست، باعث حس مقید شدن ویا عدم استقلالش شود، آنگونه با فاصله نشستم. اگر به میل خودم بود می رفتم همان پشتش می نشست ... ادامه ...

آزمون

یه بار آزمون قلم چی داشتم شبش نشستم واسه خودم لقمه کره و عسل گرفتم که فردا با خودم ببرم. مامانم هم خواب بود. بعد بیدار شد (من تو پذیرایی نشسته بودم) و از پذیرایی رفت بیرون و بعد اومد. فرداش من پا شدم کره و عسل ها رو از تو یخچال در اوردم بردم سر جلسه خوردم. همه هم سر جلسه این شکلی o-o نگام می . منم تو دلم می گفتم: اینا حتما فکر می کنن من مامانم خونه داره هر روز واسم صبحونه درست می کنه. نه بابا مامان شاغله اینارم خودم درست . اومدم خونه مامانم گفت کره عسلا رو خوردی؟ خوشمزه بود؟ منم جریان فکرایی که تو دلم کرده بودم رو بهش گفتم. اونم گفت ب از خواب بیدار شده و گرسنش بوده. رفته لقمه هایی که من درست کرده بودم رو خورده بوده. بعدکه از من شنیده بوده اونا رو واسه خودم درست کرده بودم سریع رفته چند تا دیگه برام درست کرده بوده. من حتی متوجه عوض شدن بشقابش هم نشده بودم! ... ادامه ...

کَر بو

همان قدر که دانستن و بلد بودن طبع و مزاج و روال کالبد مهم هست، دو چندان اش دانستن رایحه، طمع، سرشت و رنگ بوها مهم است. این که بدانی شمیم چیست و آن فولان عطر خیم اش از چه هست. چون تا به حال از لذایذ دنیا فقط صمع و بصر و اوالم دِماغ و بساویدن را درک کرده بودم، کنون که دهر بوها برایم شهود پیدا کرده وجد دارم. ذوق دارم. انگار که مثلاً تا دیروز بینوانم کیپ بوده اند. انگار که کر بو بوده ام. ... ادامه ...

ماجرای بدون وضوی جماعت !

حدود 20 سال پیش منزل ما خیابان 17 شهریور بود و ما برای خواندن و مراسم عزاداری و جشنهای مذهبی به مسجدی که نزدیک منزلمان بود می رفتیم #پیش_ مسجد حاج آقایی بود بنام #شیخ_هادی که امور مسجد را انجام میداد و معتمد محل بود ؛ یک روز من برای خواندن مغرب و عشاء راهی مسجد شدم و برای گرفتن وضو به طبقه پائین که وضوخانه در آنجا واقع بود رفتم.. منتظر خالی شدن #دستشویی بودم که در این حین، در یکی از دستشویی ها باز شد و شیخ هادی از آن بیرون آمد با هم سلام و علیک کردیم و شیخ بدون اینکه #وضو بگیرد دستشویی را ترک کرد. من که بسیار تعجب کرده بودم به دنبال شیخ راهی شدم که ببینم کجا وضو می گیرد و با کمال شگفتی دیدم شیخ هادی بدون گرفتن وضو وارد محراب شد و ی ره بعد از خواندن #اذان و #اقامه را شروع کرد و مردم هم به شیخ اقتداء د ادامه مطلب ... ادامه ...

چرا بعضی وقتا رمز میذارم؟

خیلی ببخشید یه قالب طراحی کرده بودم داشتم تستش می برا همین چندساعتی وب و رمزگذاری کرده بودم:| .البته سعی دیروقت اینکارو م ی اذیت نشه:/ ... ادامه ...

و ان یکاد الذین کفروا...

تقریبا هیچوقت در زندگی ام به چشم زدن و چشم خوردن اعتقاد نداشته ام.خاطرم هست هفت ساله بودم که برای اولین بار این اصطلاح را از دوستم شنیدم و اصلا آنموقع نمیدانستم معنایش چیست!تا مدتها با این اصطلاح و مفهومش کاری نداشتم،و ان یکاد را بلد بودم و یک گردنبند چرمی کوچک چشم زخم که آن وقتها خیلی مد بود هم داشتم،پارچه سبز و نمک و....!اما چشم را باور نکرده بودم و در دل تقریبا به آن می خندیدم،و ان یکاد را هم مثل آیت الکرسی یا چهارقل میدانستم و وقتهایی که خیلی به کمک خدا نیاز داشتم آن را میخواندم! اما کم کم کاری د که مجبور شدم چشم را باور کنم.از آنموقعی که در کلاس زبان،موضوع یک ریدینگ افه و افه پرستی بود.از آنموقعی که به من گفتند خبرهای خوبت را بلند اعلام نکن چشم میخوری!از آنموقعی که فهمیدم آدمها در زیر پوسته ی مهربانشان،یک ذات کینه توز و حسود دارند که کنترلش را به دست نمیگیرند!و از آنموقعی که بت زیبای بعضی از اطرافیانم پیش چشمانم فروریخت. و حالا بیشتر از هرموقع چشم را باور کرده ام.حالا خودم معتقدم که "آنها" چشم خورده اند.چه انی آنها را چشم زدند؟!همان انی که به من چشم را فهماندند،همان انی که حسادت را در رفتارش ... ادامه ...

حکایت مرد گزار و

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا ش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. در ادامه ت ... ادامه ...

مصاحبه با استلا

سلام اسم من استلاهست و در مدرسه ی الفیا جادوگری میکنم. من دوست ها ی زیادی دارم٬ ایشا٬ تکنا٬ فلورا٬ میوسا٬ بولوم. من زند ... خیلی خوبی دارم نیروی من خورشید است که تمام دوستانم این را می دانند شاید.بعضی ها اسم من را ندانند. من لباس هم طراحی میکنم که بعضی وقتها هم خوب میشود من یک دوست به نام براندون دارم ما همدیگر را دوست داریم ولی بعضی وقتها با هم قهر می کنیم. توی ادامه مطلب یک ع ... از من برندون گذاشته. ممنون استلا امید وارم موفق باشی. ... ادامه ...

سلام

سلام..روزهایی بود که اگه اینجا نمیومدم و تو دنیای مجازی حرفام رو نمیزدم..انگار یه چیزی گم کرده بودم..یه چیزی کم بوداما الان مدتهاست غبار فراموشی اینجا رو گرفته...با اینکه هنوزم بعض وقتها خیلی دلم میخواد بنویسم اما خیلی چزها عوض شده الان...اگه دوستان به اینجا سری میزنن..به همشون سلام عرض میکنم..موفق باشید ... ادامه ...

در جست و جوی کار

امروز رفتم دنبال کار مثلاً. دیروز یه رزومه آماده کرده بودم اما ب نظرم درباره ی بعضی جاهاش عوض شد و دوباره بردم پرینت گرفتم. پرینتیه گفت: «یه ده تایی بگیر که لازم نشه هر روز بیای.» منم گفتم:«تغییرش دادم که دوباره اومدم.» از ساعت نه و نیم تا یازده منتظر مدیر اون بخش بودم که بیاد. ایستادم تو راهرو. با این که یکی از همکاراش تو اتاق بغلی گفت بیا اینجا بشین. گفتم راحتم. راحت نبودم. نه به خاطر ایستادن به خاطر این که هر ی میومد نگاه می کرد. بالا ه رئیس اومد. یه جوری سلام احوال پرسی کرد انگار چند ساله منو می شناسه. گفت بخشی که من توش سررشته دارم واگذار شده. منو پیچوند به عبارتی. ولی معرفیم کرد یه بخش دیگه. رفتم اونجا اونا هم گفتن تخصصی که تو داری به درد ما نمی خوره اما برو یه بخش دیگه شاید بخوان. اون بخش دیگه هم با اکراه رزومه ی منو گرفت گفتن «زنگ می زنیم» که یعنی برو پی کارت عزیزم! . . . بازم میرم. بهشون گیر میدم. مگه الکیه؟ ... ادامه ...

کمی فکر کنید....

بعضی وقتها عجیب اصرار دارم خودم باشم به دور از افکار و تذکرات آدمهای اطرافم آنهایی که هیچ کجا رهایت نمیکنند روزهایی مثل امروز که خبری از کار و دلواپسی نبود یک روز استراحت اجباری چه فرصت غنیمتی برای دور نقابها میخواهم همان شوم که منم اما چیزهایی هست که آدم را لال میکند!! بعضی وقتها یادم می آید عجیب عوض شده ام! ... ادامه ...

شب قدر

ماه رمضان هم داره تموم میشه شبهای قدر هم گذشت اولین شب قدر رو خونه بودم و احیا گرفتم ولی خب خیلی پربار نبود دومین شب به دعوت خانم خباز خونشون دعوت بدیم خانم خباز همسایه دست راستیمونه که فقط یه خونه با ما فاصله داره یه خونه دوطبقه که مراسمو توی طبقه بالا میگیره،امینه اصرار داشت که حتما بره مسجد احیا بگیره ولی چون خانم خباز چند بهمون گفته بود و دم خونه هم اومده بود دعوتمون کرده بود زشت بود که نریم امینه هم اصرار کرد که من حتما برم اما من روم نمیشد تنها برم پس قرار گذاشتیم با هم بریم و بعد از یه ربع امینه بلند شه و بره مسجد، همینکارم کردیم من بغل دست خانم عصاره نشستم اما با اومدن دوتادختراش ازش فاصله گرفتم تا دختراش بغل دستش بشینن، توی اون مجلس تمام دخترا بزک کرده بودن، دخترای خانم عصاره که حس آرایش کرده بودن عسل دختر خانم خباز و فک و فامیل و دوستاش هم همینطور بودن دختر بزرگه خانم عصار از من کوچیکتره و تازگی عقد کرده و خانما میموندنو بهش تبریک میگفتن ،من به جمع نگاه تا اونجایی که خودم دیدم تنها دختر چادری من بودم، اما برام مهم نبود من خیلی خوشحال بودم چون بالا ه تونسته بودم توی یکی از شبهای قدر ... ادامه ...

بی اعتمادی...

ببینید شما یک اشتباهی کردید و زند ... و اعصاب ... ی را خط خطی کرده اید، از ... شانسی و یا خوش شانسیتان طرف مورد آزار و اذیت قرار گرفته هم به شما علاقه ای هرچند کم(!) یا شاید هم خیلی زیاد دارد، در هر دو صورت شما یک فرد خیلی ... شانس به حساب می آیید. خب حالا پرواضح است که شما می توانید از این فرصت سواستفاده کنید و بروید دنبال گرفتن حلالیت... همان کاری که خیلی از شما ها کرده اید، من هم احتمالا کرده ام. طرف شما را می بخشد و می گوید برو به سلامت و من بخشیدم، هرچه بوده بخشیدم و حلال حلالی! واقعا هم بخشیده ها... دروغ گو که نیست! تو هم می روی به کار و زند ... ت میرسی... فارغ از اینکه بخشیدن تنها قسمت کوچکی از ماجراست. مثلا ممکن است طرفتان تا آ ... عمر به ... ی اعتماد نکند، ممکن است توانایی دل بستن به آدمها را از او گرفته باشید، ممکن است برای سالهای طولانی نگاه و کنش و واکنشش تحت تاثیر آن حرکت نامهربانانه ی شما قرار ب ... رد. ممکن است سالها هیچ چیز را مثل سابق قشنگ و رن ... نبیند و حتی ممکن است تصمیم ب ... رد چندین سال دیگر تاهلش را به تعویق بیندازد و یا اصلا فکر تاهل را از سرش بیرون کند، چون آدمها را بد و دروغگو و فرصت طلب می بیند و ... ادامه ...

کمی در مورد جایگاه مسجد جمکران بدانیم،!!؟

این مسجد آثار و کرامات عجیبی دارد،از جمله توفیق درک محضر حضرت صاحب الامر (ع)است که برای بعضی از روشندلان اتفاق افتاده است .از چهره های برجسته ای که ارادت خاصی به مسجد جمکرانداشتند،آیه الله حائری (ره)موسس حوزه ی علمیه قم می باشد،که هر وقت برای ایشان مشکلی پیش آمد ،مرحوم آیت الله بافقی(ره)را به مسجد جمکران می فرستاد و رفع مشکل می شد و نیز برای مر حوم ایت الله بروجردی (ره)هر وقت مشکلی پیش می آمد ... ی را می فرستاد تا در کنار مسجد جمکران قربانی کنند.و مرحوم ایت الله گلپایگانی (ره)نیز هر وقت مشکلی برایش پیش می آمد، عریضه ای می نوشت و با گروهی از اصحاب وفرزندان خود به مسجد جمکران مشرف میشد.و توسل می کرد ورفع مشکل می شد. ... ادامه ...

احوال پرسی های مختلف

همسایه بالایی که احو را می پرسد،خوب میدانی که فقط می خواهد وقت بگذراند تا قرمه سبزی اش جا بیفتد،و فرقی نمی کند بگویی :خوبم،یا بگویی خوب نیستم،اصلا نمی شنود چه جو میدهی. همکارت که می گوید چطوری؟می دانی معنی واقعی حرفش چطور بودنت نیست،بلکه یعنی "ماشینتان عوض نشده؟" "مبلمانتان تغییر کرده؟" "لباس جدید یدی؟" هم کلاسی دوران دبیرستانت که آ شب پیام میدهد"سلام گلم ،ح چطور است؟"میدانی پشت این حرف خواهد پرسید"با زحمت های ما؟"و بعد زحمت جدید اب می شود سرت.!! اما همه ی ح چطور است ها از این رنگ نیستند. همسایه پایینی را وقتی می بینی ،دو تا بوسه از آن بوسه های آبدار که چندشت می شود ،نثارت می کند و تا اعماق نگاهت را می کاود ،بعد بدون آنکه بگویی ح خوب است یا بد،چنان از ته دل می گوید :خدا عاقبت همه جوان را به خیر کند که ،تا مغز استخوانت سرخوشی را حس میکنی. آدم هایی هم هستند ،دور و برت که وقتی می پرسند ح چطور است؟به معنی واقعی یعنی"ح چطور است؟" می دانی اگر بگویی خوبم ،آ مشکل هم باشند با خوب بودن تو خوب می شوند ،و اگر بگویی خوب نیستم،به عشق تو،ذخیره توان و انرژی شان می شود تمام دارایی ای که حواله میکنند برایت تا خوب شوی ... ادامه ...

روحِ دعا

تو را در کجا، در کجا دیده بودم؟تو را شاید آن دورها دیده بودم...تو را در حرا، در حرم، در مدینهتو را در صفا، در منا دیده بودمتو را بین محراب خونین کوفهتو را در مقام رضا دیده بودمتو را در همان جا که خورشید گل کردکنار همان نیزه ها دیده بودم...من از روز اوّل که محو تو گشتمتو را نیمی از کربلا دیده بودمتو را کوهی از صبر، انبوهی از عشقتو را سوره ای از خدا دیده بودمتو را شیرمردی که در اوج سختینشد از خدایش جدا، دیده بودمتو را باصفا چون بهارِ پرستشتو را روحِ ... ِ دعا دیده بودم...#محمد_فخار زاده ... ادامه ...

مهربان ترین پدر دنیا

مهربان ترین پدر دنیا؛ سلام شب شهادت پدرتان می نویسم تسلیت مولایم.... روزهای زیادی بود که فکر می ... نمی توانم دوباره زیر سایه پر از رحمت شما دمی آرامش داشته باشم. مدتها آشفته بودم از سایه های دروغین دنیا. مدتها بی س ... ناه بودم... تو بودی مولا. همیشه بوده ای. همیشه س ... ناه و تکیه گاه همه بوده ای و هستی. گاهی وقتها ما خودمان را از زیر سایه شما بیرون می کشیم و تنها می شویم و درد دوری تحمل میکنیم. و یادمان می رود تو مهربان ترین پدر دنیا هستی... یا ابانا استغفر لنا.... دستم را رها نکن مولا ... ادامه ...

چگونه با وسواس مبارزه کنیم؟

⚠ چگونه با وسواس مبارزه کنیم؟ محمدصادق طهرانی:من در نوجوانی، حدود دوازده سیزده سالگی بسیار احتیاط می و میخواستم در هر مساله ای واقع آن را احراز نمایم ولذا در طهارت و نجاست به عسر و حرج افتاده بودم. یکبار نزدیک غروب که (مرحوم علامه طهرانی)تصمیم داشتند به مسجد بروند حقیر را صدا د، آفتابه ای را پر از آب د و درحالیکه در کنار سنگ مستراح ایستاده بودند(آب را) با فشار از بالا به پایین ریختند به طوریکه به همه اطراف ترشح کرد و کمی هم به دامان لباسشان پاشید! سپس فرمودند: این آب از نظر شرع پاک است و من با آن معامله آب پاک میکنم و من الآن با همین لباس به مسجد می روم و میخوانم. انسان باید در امور همان طور که خداوند دستور داده عمل کند. آن روز برای ش تن حال شک و تردید حقیر با همان لباس به مسجد رفتند و خواندند. منبع: کتاب نورمجرد صفحه ۳۰۸ ... ادامه ...

لطفا اساتید محترم جواب بدهند خوب هست یا نه؟

خیلی وقتها پیش می اید که ادم در این ایام و روزها دوست داره برای سوگواری لباس سیاه بر تن کنه و با پوشیدن پیراهن سیاه عزاداری کنه اما بعضی وقتها هم ممکن است ادم پیراهن سیاه نداشته باشه یا شسته شده باشه یک روز نتواند بپوشد ایا پوشیدن پیراهن سفید یا پیراهن هایی که به رنگ سیاه مشکی نزدیکتر هستند مثل قهموه ای تیره خوب هست اگر ی اینجا هست لطفا جواب بدهد متشکرم. ... ادامه ...

مسجد جهان نما بزرگ ترین و معروف ترین مسجد هند+تصاویر

مسجد جهان نمامسجد جامع یا مسجد جهان نما، مسجد اصلی دهلی قدیم و از بزرگ ترین و معروف ترین مساجد هند است که بر روی بلندی ساخته شده است. این مسجد، به فرمان شاه جهان، پنجمین امپراتور سلسله گورکانیان هند که تاج محل را نیز ساخته، احداث شد.مسجد جهان نما بزرگ ترین و معروف ترین مسجد هند+تصاویردهلی- مسجد جامعمسجد جهان نما مقابل قلعه سرخ واقع شده است.در مسجد جهان نما چند اثر تاریخی از جمله نسخه قدیمی از قرآن که بر روی پوست آهو نوشته شده است.بیش از شش هزار کارگر در طول شش سال برای ساخت این مسجد کار د و سرانجام در سال ۱۶۵۶ میلادی افتتاح شد.جهانگردی – دهلی [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] ... ادامه ...

داستان: جماعت بی وضو

علی(ع) در نامه ای به مالک اشتر می نویسد ای مالک اگر شب هنگام ی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نکاهش مکن، شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی. جماعت مسجد ...بود و مورد احترام مردم، اما یک حدس، یک گمان، یک تهمت یا یک قضاوت عجولانه و از روی جهل یک نفر و سپس پیچیدن این حرف در مسجد و محل، ز له ای در زندگی او انداخت که از آن پس نه تنها بنده خدا به مسجد نیامد بلکه از آن محل هم کوچ کرد، حتی پس از مدتی گفتند برخی اعضای خانواده این جماعت او را ترک کرده اند؟؟ این ماجرای تلخ از آن جا شروع شد که روزی یکی از گزاران داخل وضوخانه مسجد متوجه می شود که شیخ از دستشویی بیرون می آید و بدون اینکه وضو بگیرد وارد مسجد می شودو جلوی صف مأمومین به می ایستد. این حرف آنقدر دهان به دهان شد تا شد آن چه نباید می شد. برخی گفتند شاید او اصلا مسلمان نیست، شاید او منافق است، شاید جاسوس است و... فرد قضاوت کننده درباره شیخ نگون بخت، می گفت: به حج مشرف شدم، در آن جا ی پیدا که برای معالجه علاوه بر چند قرص، آمپول هم تجویز کرد. هنگام اذان و به مسجد الحرام رسیدم، وضو داشتم اما برای اطمینان از این که محل تزریق و لباسم به خون آغشته نشده باشد، به ... ادامه ...

گرفتن اقامت اتریش از طریق ازدواج

عنوان : گرفتن ویزای اتریش از طریق ازدواج سیستم ثبت احوال در کشور اتریش بر اساس وقایع تولد، ازدواج و وفات است. زبان رسمی در اتریش آلمانی است. اسلوانیایی، کرواسی و مجارستانی در بخش هایی از کشور استفاده می شود. ثبت های مربوطه به زبان آلمانی ماده۸۱ قانون اقلیتهای ملی نگهداری می گردد. هنگامی که مدارک به یکی از زبانهای اقلیتهای ملی برای ثبت در ثبت احوال ارائه می شود می بایست ترجمه شوند. با توجه به ماده ۸۲ قانون اساسی، فدراسیون قدرت قانونگذاری و انجام امور مربوط به ثبت احوال شامل ثبت تولد، ازدواج و وفات و تغییر نام را داراست. ازدواج در اتریش فقط ازدواج های مدنی در اتریش قانونی است، اگرچه مراسم مذهبی نیز ممکن است با مراسم مدنی انجام شود. سن ازدواج برای زن و مرد ۱۸ سال است. اگر به سن مورد نظر نرسیده باشند، نیاز به اجازه قیم، یا شخصی که از او مراقبت می کند دارد. با اینکه تصمیم دادگاه جانشین رضایت والدین و قیم شود. دادگاه ممکن است فردی که ۱۸سال سن دارد را واجد شرایط ازدواج بداند. بر طبق ماده ۹۷۰ قانون مدنی، ایرانیان مقیم خارجه برای امر ازدواج موظف هستند نزد کنسولگری های ایران حاضر شوند تا در آنجا عقد ا ... ادامه ...

سقاخانه مسجد دونگی

این سقاخانه با قدمتی بیش از 150 سال به دیوار سمت راست مسجد تکیه داده واز سرو وضع ان معلوم است که سال ها ست که به حال خودش رها شده است. بنا به گفته یکی از اهالی محل حدود ده سال قبل یک بار تعمیر شده اعتقاد مردم به این مکان به حدی است که هم اکنون هم نذورات نقدی خود به داخل ان می اندازند حدود2 سال قبل نرده ای مشبک گونه برروی ان نصب د به منظورحفاظت از نذورات نقدی در مقابل ین که همین موضوع باعث متروکه شدن سقاخانه شده است لازم به ذکر است مسچد دونگی درگذشته از پایگاه های مهم مردومی بوده حتی در مشروطه نقش ایفا کرده وبزرگانی چون ایت الله شاه ابادی در اینجا حضور داشته در کنار سقاخانه ودر داخل مسجد قبلا حوزه علمیه ای هم وجود داشته که حجره های خالی ان گویای همین مطلب است خیلی ها برای دیدن سقاخانه به این محله می امدند چون مردم اعتقاد زیادی به ان داشتند قدیمی ها می گویندچند نفر کلیمی هم هستند که به براورده شدن حاجتشان هرسال سری به اینجا می زنند نذر شان را ادا می کنند. علت نامگذاری مسجد به نام دونگی معلوم نیست ولی یکی از قدیمی های محل می گویداینجا را فردی به نام حاج اقا دونگی ساخته ووقف کرده به همین خاطر به مسجد ... ادامه ...

فرزانگی!!

فرزانه کارمند بیمارستان است.می گفت خواهرم سزارین کرده و گفته که بیا امشب را پیشم بمان گفتم شرمنده با دوستانم می خواهم بروم تئاتر ببینم.گفت که دخترم گفته عطر نصفه ات را بده به من گفتم نه برای خودم است. ام که خیلی هم بهم خوبی می کند زنگ زده گفته برایم نوبت فلان را بگیر من هم آبرویش را پشت تلفن برده ام که آن دفعه که مریض بودم احوال پرسی نکردی و گوشی را قطع .می گفت به درک که برادرم کارندارد.به درک که فلان چیز خانه ی پدری ام اب است فقط و فقط خودم.بعد رو کرد به من و گفت:اگه می خوای همه حسابت کنن تو هم راه منو پیش بگیر و هروقت اسم من یادت افتاد یاد رفتارم بیفت که من بهش میگم فرزانگی!! ... ادامه ...

تصورات وحشتناک من

بعضی وقتها تصویر ی موجودات خیلی وحشتناکی میاد تو ذهنم! یادمم نمیاد قبلا اونهارو کجا دیدم... آخه من ترسناک نمیبینم... ولی این تصوراتم اونقد وحشتناک ان ک ب شدت میترسم و شروع میکنم ب بسم الله گفتن.... بعضی وقتها ک میان ب ذهنم اکثرا میخام بخابم و نفسم ب زور درمیاد... همش میترسم نکنه اینا فرشته های مرگم ان و این شکلی ان.... خیلی ترسناک ان.... همین الان دارم حسشون میکنم... ... ادامه ...

درد ِ بی توجهی

به خاطر تغییر اولویت های زند ... ام،مدتی است که کمک به سالمندان را کنار گذاشته ام.امروز به طور اتفاقی پیرمردی را دیدم که زیر لب و ... کنان با خودش حرف میزد. نمیدانم تا به حال نسبت به درد ... ی بی تفاوت بوده اید یا نه؛اما آدمی از یک جایی به بعد با توجه به شرایطِ خود ممکن است مجبور شود و تصمیم ب ... رد مقاوم تر شده و یک چیزهایی را نبیند. منتظر ایستاده بودم که پیرمرد رسید به من.ایستاد و گفت نهار نخورده؛بی ع ... العمل من رد شد و رفت.چیزی نداشتم برای گفتن،حتی به ذهنم نرسیده بود که میتوانم برایش چیزی ب ... م! قبل از رفتن بخاطر سکوت و س ... ی که از من دید گفت ''حرفمو زیر پا گذاشتی''. احتمالا آ ... ین باری که حرف ... ی را برای کمک زیر پا گذاشته بودم در داروخانه بود،مرد زحمتکشی خواست تا از او فلفل ... ب ... م و من به ساد ... میتوانستم و ن ... یدم. یادش هنوز هم با من هست.چرا ن ... یدم؟چون همه ی مراجعان داروخانه طردش کرده بودند،من هم به تقلید از حرکات ... ی،برخوردشان را تکرار کرده بودم و مرد محترمی که دیده بودم به شکل ناامیدانه ای رفته بود. امروز به خیابان اصلی خانه که رسیدم پیرمرد را دیدم.به طور اتفاقی هم مسیر بودیم؟و به طور اتفاقی ناها ... ادامه ...

درس بردارها

"تعهد" و "ان ... زه" دو بُردارند. هر کدام اندازه ای و جهتی دارند. ایندو گاهی همدیگر را تقویت میکنند. حتی بعضی وقتها، کاملا بر هم منطبق اند. مثل وقتی که تازه کاری را شروع میکنیم. رشته ای را، شغلی را، زبانی را، ورزشی را، زند ... ای را. در چنین وقت هایی هر دو بردار تقریبا در یک راستا و جهت اند و البته در ابتدا طول بردارِ شور و ان ... زه بیشتر از دیگری است. جلوتر که میرویم، ممکن است طول بردارها کم و زیاد شود. معمولا وقتی اندازه ی "ان ... زه" کم میشود اندازه "تعهد" را در خودمان بزرگتر میکنیم تا اندازه برآیند کوتاه نشود. حتی ممکن است به جایی برسیم که تعهد یک تنه بُردارِ بَرآیند را به دوش بکشد. رفته رفته که تعهد هم دارد بی رمق میشود، سعی میکنیم دستی به سر و روی بردار ان ... زه بکشیم. یادآور ان ... زه ی روز اول مان می شویم، یا با مولفه های ان ... زه های جدید، این بردار را تقویت کنیم و بعد دوباره چاشنی های تعهد را زیاد کنیم. گاهی وقتها می شود که جهت بردارها شروع به چرخش می کند. اوایل یک زاویه ای پیدا میکند بعد ممکن است جهت اش ع ... هم بشود. در این موارد نه تنها بردار برآیند ما را به هدف نزدیک نمیکند بلکه ممکن است ما را از آن دور ه ... ادامه ...

خواب

نه حرفش بود و نه فکری در موردش کرده بودم. ب برای اولین بار به خوابم آمد با همان چهره ی دوست داشتنی و با همان لبخند همیشگی و با همان وقار و متانتش. فقط شاد بودم و به بودنش افتخار می . زنده باشی قاسم سلیمانی ... ادامه ...

مسیر دلدادگی

بسمه تعالی مسیر عاشقی خاطره یک زائر اربعین برای رفتن به سفر اربعین دو دل بودم 7 روز مانده بود به روز اربعین یکی از رفقا به من گفت میاید بریم پیاده روی منم گفتم اره نه پاسبرد داشتم نه ویزا به سرعت رفتیم اداره گذرنامه و دو روزه گذرنامه ی اماده شد. بعد به سمت مرز مهران رفتیم. از مرز که عبور کردیم ما سوار تریلی شدیم; ماشین پر از زائرین شد به رفیقم گفت شما که مداح هستید نوحی بخوانید و ما بزنیم و ایشان شروع به مداحی کرد و زائرین شروع به زدن د یکی از ماندگارترین عزاداری ها رو در ماشین تریلی انجام دادیم چون همه عاشقانه و از ته دل ب ای ابا عبدالحسین می زدند. بعد از 30 دقیقه به نزدیکترین شهر به مرز رسیدم و شیعان عراقی از ما پذیرایی گرمی د. صبح باز سوار تریلی شدیم و ما را به شهر رساندند و از انجا یک ون گرفتیم که حدود 70 هزار تومان از ما گرفتند و ما را به نجف برد در مسیر شاهد پذیرایی گرم عاشقان و دلدادگان حسین ع بودیم. از پذیرای برای شام تا ناهار و صبحانه بگیرید تا میان وعده های مختلف تا تهییه جای خواب و انواع و اقسام خدمتها به زائرین انجام می دادند. نجف که رسیدم به حرم المومنین رفتیم و صحن باشکو حضرت و عظمت حرم م ... ادامه ...

مراقبه روزانه "ی ال معجزه" 16 آبان

شانزدهم آبان: اگر دائم اتفاقات ناگوار را در سر بپرورانی چیزی غیر از آن دریافت نخواهی کرد. هرگز خود را یک پیشگو تصور نمی . بعضی وقتها در افکار منفی غرق می شدم. گفته انی را باور می که می گفتند قطع مصرف غیر ممکن است. اما برخی دیگر می گفتند فقط کافیست سیگار را دور بیندازی. تصور قطع مصرف نیکوتین چیزی غیر ممکن بود. حتی با انی که مصرف کننده نبودند م کرده بودم. به دفعات برای قطع مصرف تلاش . گاه موفق می شدم برای چند ساعت یا چند روز قطع مصرف کنم. طولانی ترین قطع مصرف سه ماه بود. از هر ابزار و موقعیتی برای قطع مصرف استفاده می اما هیچ یک از آن ها نتوانست رضایت خاطرم را برآورده کند. بیشتر آینده ای منفی را پیشگویی می تا این که با نیکوتینی های گمنام آشنا شدم. نمی دانستم با آشنایی با این انجمن می توانم جهان را به گونه ای متفاوت تعریف کنم. من به یک گروه، راهنما، دوازده قدم و یک نیروی برتر نیاز داشتم. یکی از شعارهایی که بیش از هر چیز دیگر به من کمک کرد شعار فقط برای امروز بود. وقتی در انجمن نیکوتینی های گمنام پاک شدم هر وقت با خانواده ام در این مورد صحبت می به آنها می گفتم: نمی دانم قرار است فردا چه اتفاقی بیفتد ولی همین ... ادامه ...

تلفن

بیدار بودم اما هنوز خواب بودم یعنی از تخت بلند نشده بودم درواقع داشتم اهنگ گوش می اهنگ قطع شد متوجه شدم ام زنگ میزنه به من و اهنگ قطع شد تو ذهنم مرور شد چرا به من زنگ زد؟؟؟!!! و به خونه زنگ نزدکه جواب دادم تلفن را، صداش گرفته بود خیلی سرحال نبود و نشاط همیشه را نداشتاما احوال پرسی کرد با من و اینکه چرا صدام گرفته ،منم گفتم سرماخوردماز آزمون وک پرسید و اینکه نتیجه چی شد ...منم گفتم نتایج اعلام نشده وبعد گفتش که عمو ... فوت :((عموی پدرم ،برادر پدربزرگم امروز فوت )گفتِش بهم خودت به بابا بگو منم گفتم حتما جان ، اما گفتنش کار راحتی نبودتلفن قطع نمیدونستم چطور بگم اول به مامان گفتم بعددم مامان به بابا تماس گرفت .+روحش شاد ... ادامه ...

داستان: جماعت بی وضو

جماعت مسجد ...بود و مورد احترام مردم، اما یک حدس، یک گمان، یک تهمت یا یک قضاوت عجولانه و از روی جهل یک نفر و سپس پیچیدن این حرف در مسجد و محل، ز له ای در زندگی او انداخت که از آن پس نه تنها بنده خدا به مسجد نیامد بلکه از آن محل هم کوچ کرد، حتی پس از مدتی گفتند برخی اعضای خانواده این جماعت او را ترک کرده اند؟؟ این ماجرای تلخ از آن جا شروع شد که روزی یکی از گزاران داخل وضوخانه مسجد متوجه می شود که شیخ از دستشویی بیرون می آید و بدون اینکه وضو بگیرد وارد مسجد می شودو جلوی صف مأمومین به می ایستد. این حرف آنقدر دهان به دهان شد تا شد آن چه نباید می شد. برخی گفتند شاید او اصلا مسلمان نیست، شاید او منافق است، شاید جاسوس است و... فرد قضاوت کننده درباره شیخ نگون بخت، می گفت: به حج مشرف شدم، در آن جا ی پیدا که برای معالجه علاوه بر چند قرص، آمپول هم تجویز کرد. هنگام اذان و به مسجد الحرام رسیدم، وضو داشتم اما برای اطمینان از این که محل تزریق و لباسم به خون آغشته نشده باشد، به دستشویی رفتم و بعد از اطمینان با عجله خودم را به سف گزاران رساندم. بین راه چیزی به ذهنم رسید و آه از نهادم برخاست خدایا من چه ؟ شاید آن شیخ هم آن ... ادامه ...

اسب قضاوت

اینهمه از دوران کودکی راجب قضاوت انشا نوشتم ولی نمیدونم چرا خودمم بعضی وقتها با اسب قضاوت میتازم شاید بخاطر حس بالاتر و برتر بودنی هست که اون لحظه دست میده شایدم احساس ضعفی در خودمون میکنیم که میخوایم اینطور پوششش بدیم من فکر میکنم قضاوت اعتیاد میاره و ی که درگیرش شد شاید بخاطر همون شیرینی لحظه ای که تا افلاک میبرتش نتونه به همین سادگی دست از این عمل بکشه البته این نظر شخصی خودمه بهرحال میدونم کار زشتیه چون خودم دوست ندارم راجب من اینطوری یه طرفه تا محکمه قاضی بتازند اول خودمو.گفتم چون معمولا همه بعضی وقتها اینکارو میکنن اما سعی میکنم تا حد ممکن طرفو درک کنم ولی میبینم خیلی ها اصلا به هیچ قاعده ای پای بند نیستند و همچنان با اسب قضاوت میتازند آنهم چه تازیدنی یکی هم نیست بگوید به کجا چنین شتابان ... ادامه ...