مادر گفتم شهید خیلی خودش مادر شهید می رود نگفت می رود مانعش نشوییم خواهرش گفته نگفت می رود



ژن خوب 2

ژن خوب برا اون مادر شهیدیه که تا زمانی که پسراش پیشش بودن میگفت یادم نمیاد بی وضو رو زمین خدا راه رفته باشن وقتی هم هر سه تاشون یکی یکی شهید شدن نگفت کاش میشد هادی....نعمت...حجت رو داماد می نگفت کاش پسرام میرفتن خارج از کشور و درس میخوندن و بعد از جنگ برمیگشتن مملکتشونو آباد می ژن خوب متعلق به این مادر 3 شهید هست که نگفت مملکت که فقط گوشت جلو توپ تانک نمیخواد و و...هم میخواد ژن خوب رو خدا به هرکی هرکی نمیده وقتی هم میده اون آدما چون ژنشون خوبه هیچوقت نمیان بگن من خون خوب تو رگهامه میگن: هذا من فضل ربی اونایی که ژنشون خوبه توی تاریخ گم نمیشن اما ما آدمایی رو داریم که همین الان زنده هستن راه میرن... کار میکنن و...اما تو زمان گم شدن... #شهیدان بهمنی نژاد افسرمولا ... ادامه ...

ژن خوب 2

ژن خوب برا اون مادر شهیدیه که تا زمانی که پسراش پیشش بودن میگفت یادم نمیاد بی وضو رو زمین خدا راه رفته باشن وقتی هم هر سه تاشون یکی یکی شهید شدن نگفت کاش میشد هادی....نعمت...حجت رو داماد می نگفت کاش پسرام میرفتن خارج از کشور و درس میخوندن و بعد از جنگ برمیگشتن مملکتشونو آباد می ژن خوب متعلق به این مادر 3 شهید هست که نگفت مملکت که فقط گوشت جلو توپ تانک نمیخواد و و...هم میخواد ژن خوب رو خدا به هرکی هرکی نمیده وقتی هم میده اون آدما چون ژنشون خوبه هیچوقت نمیان بگن من خون خوب تو رگهامه میگن: هذا من فضل ربی اونایی که ژنشون خوبه توی تاریخ گم نمیشن اما ما آدمایی رو داریم که همین الان زنده هستن راه میرن... کار میکنن و...اما تو زمان گم شدن... #شهیدان بهمنی نژاد افسرمولا ... ادامه ...

به همسرم افتخار می کنم

چهار روز بعد از عروسی به رفت. نگفت کجا می رود تا نگران نشوم. دفعات قبل(زمان نامزدی) که به مأموریت می رفت مانعش می شدم؛ اما آ ین بار یک ن به من گفت جلویش را نگیر، نمی توانستم مانعش شوم به او گفتم به خدا می سپارمت و حالا افتخار می کنم که همسرم در راه فدا شد. من تک فرزندم و روزهای سختی را گذراندم. با یاد خدا و ، صبوری می کنم. به خدا فکر می کنم و آرام می شوم. گاهی خوابش را می بینم با او حرف می زنم. دوست داشتم از من شفاعت کند. آ ین بار حرف هایم را به او نزده بودم. خواب دیدم به هادی می گفتم آن دنیا به یادم هستی؟ با لحن خنده صدایم کرد فاطمه! در خواب می دانستم شهید شده گفتم: "هادی مرا شفاعت می کنی؟" گفت: "بله از تو شفاعت می کنم" این را گفت و از خواب بیدار شدم. درک چنین شرایطی خیلی سخت است. گاهی می گویم چرا هادی با این سن کم تنهایم گذاشت... می گویند هادی وهب زمانه است، مردم مرا با عروس قاسم و وهب نصرانی مثال می زنند می گویند چه سعادتی بود روز حضرت قاسم، هادی شهید شد. به خودم می گویم خدا چه سعادتی به من داد که همسر شهید شدم. همسرم ششم محرم شهید شد و روز تاسوعا به خاک س شد. مدام صحرای کربلا جلوی چشمانم است. خودم را با بانوان ک ... ادامه ...

عشق مادر

مادر ای دریای مهر و عاطفه/مادر ای مهر و وفا را قافله مادر ای نور و فروغِ دیده ام/مادر ای اکرامِ تو صد نافله مادر ای مویَت سپید از جَورِ من/مادر ای عشقت مرا بیش از همه مادر ای همپایِ من غمخوار من/مادر ای جانت دهیم بی واهمه مادر ای صبرت نکو همچون ایوب/مادر ای دامان و دل بی شائبه مسعود پایدارفر ... ادامه ...

عشقم نگفت ...

بدترین تحقیر دنیا میدونی چیه ؟ نه ،چیه؟ اینکه ینفر بذارتت وبره بدون اینکه چیزی بگه گفتم از کجا میدونی ؟ گفت 25 ساله بچم ازم میپرسه و حتی خودمم نمیدونم چرا میدونی ، به ازای هرسوالش یک سال پیرتر شدم که عشقم نگفت ..... چرا رفت ... ادامه ...

مرگ نازلی( در رثای وارتان سالاخیان): احمد شاملو

"وارتان"! بهار خنده زد و ارغوان شکفت در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر. دست از گمان بدار! با مرگ نحس پنجه میفکن! بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار. . . "وارتان" سخن نگفت. سرافراز دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت. . . _ "وارتان"! سخن بگو! مرغ سکوت، جوجۀ مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته است!» "وارتان" سخن نگفت. چو خورشید از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت. . . "وارتان" سخن نگفت "وارتان" ستاره بود ! یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت. . . "وارتان" سخن نگفت "وارتان" بنفشه بود گل داد و مژده داد: «زمستان ش ت!» و رفت. . . پ.ن: هم وارتان و هم نازلی گفته شده .من وارتانو که منظور نظر بوده رو گذاشتم ... ادامه ...

آقا جان

آقا جان تمام این سالها که درس خو م; ""دبیر ریاضی"" به ما نگفت که حد غربت تو وقتی شیعیانت به گناه نزدیک می شوند بی نهایت است . ""دبیر شیمی"" نگفت که اگر عشق و ایمان و معرفت با هم ترکیب شوند ،شرایط ظهور تو مهیا می شود...! . "دبیر زیست" نگفت که این صدای تپش قلب نیست...صدای بی قراری دل برای مهدیست..! "دبیر فیزیک" نگفت که جاذبه زمین اشک های غریبانه ی توست..نگفت که جاذبه ی زمین به همان سمتیست که تو هستی...! . "دبیر ادبیات" از عشق مجنون به لیلی,از غیرت فرهاد گفت ، اما از عشق شیعه به مهدی, از غیرتش به زهرا(س) نگفت..! . "دبیر تاریخ" نگفت که مان امسال سال چندم غربتش است؟! نگفت غربت اهل بیت علی(ع) از کی شروع شد و تا کی ادامه دارد.. . "دبیر دینی" فقط گفت که انتظار فرج از بهترین اعمال است اما نگفت که انتظار فرج یعنی گناه نکنیم و یعنی گناه ن از بهترین اعمال است! . "دبیر عربی" به ما یاد داد که مهدی اسم خاصی است که تنوین پذیر است! اما نگفت که مهدی خاص ترین اسم خاص است که تمام غربت و تنهایی را پذیرا شده است... فدای غربتت آقای من. .. کاش روزی بنویسند به دیواربقیع : کارگران مشغولند،کار احداث ضریح کاش روزی بنویسند به دیوار بقیع : چند روزی مانده ب ... ادامه ...

خاطره جانسوز همسر یک شهید از زبان یکی از مداحان پیش ... وت

پشت دیوار بقیع روضه می خوندم دیدم یه مادر خیلی بی تاب شد گریه کرد و از حال رفت یک دفعه ای صدا زد فلانی بیا سوال شد برام ، این قدر بی ت ... ؟ گفتم چته مادر، چرا اینقدر بی ت ... میکنی ؟ اینقدر گریه کردی؟ صدا زد ، من همسرم شهید شده ، از بعد شهادتش هر وقت (دخترم) صدازد مادر بابا کجاست؟ گفتم دخترم پدرت پیش خداست مادر ، هر وقت صدا میزد مادر بابا کجاست؟ آرومش می ... میگفتم دخترم بابا پیش خداست . اسممون در اومد بیام حج چمدونام بستم اون لحظه آ ... دخترم و بغل گرفتم مادر ، من دارم میرم. چیزی میخوای برات بیارم؟ سفارشی ٬ حرفی. کجا میری مادر؟ صدا زدم عزیزم دارم میرم مکه و مدینه . (دیدید دخترای کجکاو رو ؟) صدا زد مادر مکه کجاست؟ گفتم عزیز دلم مکه خونه خداست .تا این جمله رو گفتم صدا زد مادر اگه مکه خونه خداست، من فقط بابام و میخوام ، مادر من بابام و میخوام. یه دختریم تو ... ابه صدازد ... من بابامو میخوام... . الان مدینه ایم میخوام برگردم ایران موندم جواب دخترم و چی بدم ؟ موندم الان برم ایران ، باهاش روبه رو بشم ، اشکاشم نمیتونم تحمل کنم ، چی جواب دخترم و بدم دلم داره میسوزه. یتیمی درد بی درمان یتیمی... ◆◆◆◆◆◆◆◆◆◆◆◆◆ ... ادامه ...

گفتگو با مادر شهید حسن حیدری، م ع حرم فاطمیون1

گفتگو با مادر شهید حسن حیدری، م ع حرم فاطمیون من مادر شهید نیستم! شهید حسن حیدری - م ع حرم - فاطمیون دو آقا از روی صندلی بلند شدند آمدند سمتم پرسیدند: شما مادر کدام شهیدی؟ گفتم من مادر شهید نیستم، مادر حسن حیدری هستم. آنها عذرخواهی د و گفتند: ان شاءالله فردا، پس فردا یا خودش می آید یا زنگ می زند. گروه جهاد و مقاومت مشرق - شهید حسن حیدری از ی م ع حرم لشکر فاطمیون است که روزگار پر فراز و نشیبی را در مهاجرت گذرانده است و خداوند پاداش این مهاجرت و مجاهدتش را شهادت قرار می دهد. شهید حسن حیدری متولد زمستان سال 1369 در منطقه لعل و سرجنگل استان غور افغانستان بود که پس از 25 سال زندگی مهاجری سر انجام در دومین اعزامش به در منطقه حلب در دهه آ صفر سال 1394 به شهادت رسید و پیکر مطهرش به همراه 7 شهید م ع حرم دیگر لشکر فاطمیون در مشهد تشیع و در گ ار ی بهشت رضا مشهد آرام گرفت. در ادامه گفتگو با زهرا خاوری مادر شهید را می خوانید: از ولایت سرجنگل مادرم فاطمه خاوری و محمد عیسی پدرم هر دو اص ا اهل ولایت «غور ولسوالی چغچران قریه لعل و سرجنگل» هستند. علاوه بر خودم که فرزند سوم خانواده بودم سه خواهر و دو برادر داشتم. مادرم در کنار ... ادامه ...

او تنها یک ... (67)

می دونی، اون هیچوقت دستور کشتار ... انی که مثل خودش فکر نمی کنند رو نداد، اون هیچوقت برای تشویق ما به انسانیت قول دخترکان و پسرکان زیباروی بهشتی نداد، اون هیچوقت برای ترسوندن ما، از دوزخ و آتشی همیش ... سخن نگفت، اون هیچوقت نگفت راه رسیدن به خدا راه من است، اون گفت این راه، راه راستی و درستی است، اون تنها یک چراغ روشن کرد... تا جلوی پات رو بهتر ببینی.. ... ادامه ...

994- مادر بزرگ

مادر بزرگ اقای همسر سنش خیلی زیاده ولی هوش و حواسش به شدت سر جاشه! فوق العاده هم تیکه پرونه که ما خیلی از دستش نیخندیم. امروز من و اقای همسر هر دو زرشکی پوشیده بودیم.. کاملا اتفاقی یه وقت فکر نکنید عمدا ست کردیم نشستم کنارش میگه خوشگل کردی! قرمز پوشیدی! میخندم میگم اره لباس همرنگ لباس همسر یدم.. چ و ریز میکنه تا همسر رو بهتر ببینه! میگه آرههه مثل همید.. خوبه! ی رو که ندارید... باید هم به خودتون برسید!! . . چند دقیقه بعد نشست کنارم پرسید مادرجون تیکه ننداخت بهت؟ گفتم نه! چه تیکه ای،؟ گفت روزی صدبار میپرسه فریبا بچه نداره؟ منم زدم زیر خنده گفتم نه اینو نگفت! ولی جور دیگه منظورش رو رسوند . . حالا هی همه دست گرفتند به نصیحت که چرا بچه دار نمیشید! دیگه بستونه بچه بیارید!! ... ادامه ...

اللهم عجل لولیک الفرج

آقا جان تمام این سالها که درس خو م; دبیر ریاضی به ما نگفت که حد غربت تو وقتی شیعیانت به گناه نزدیک می شوند بی نهایت است!دبیر شیمی نگفت که اگر عشق و ایمان و معرفت با هم ترکیب شوند شرایط ظهور تو مهیا می شود...!دبیر زیست نگفت که این صدای تپش قلب نیست... صدای بی قراری دل برای مهدیست..!دبیر فیزیک نگفت که محور گردش عالم خال گونه توست..جاذبه ی زمین به همان سمتیست که تو هستی...!دبیر ادبیات از عشق مجنون به لیلی,از غیرت فرهاد نسبت به شیرین گفت اما از عشق شیعه به مهدی, از غیرتش به زهرا(س) نگفت..!دبیر تاریخ نگفت که مان امسال سال چندم غربتش است؟!نگفت غربت اهل بیت علی(ع) از کی شروع شد و تا کی ادامه دارد..دبیر دینی فقط گفت که انتظار فرج از بهترین اعمال استاما نگفت که انتظار فرج یعنی گناه نکنیم و یعنی گناه ن از بهترین اعمال است!دبیر عربی به ما یاد داد که مهدی اسم خاصی است که تنوین پذیر است!اما نگفت که مهدی خاص ترین اسم خاص است که تمام غربت و تنهایی را پذیرا شده است... فدای غربتت شوم مهدی جان... ... ادامه ...

غزلی دلنشین از ابوالقاسم لاهوتی

طبیب رنگ مرا خوب دید و هیچ نگفت گرفت نبضم و آهی کشید و هیچ نگفت شنید دختر ایران خبر ز ... عرق ز هر سر مویش چکید و هیچ نگفت به پیر میکده رمزی ز رادیو گفتم درون ... قه به حیرت خزید و هیچ نگفت به ناله مرد فقیری میان کوچه ز جوع توانگری همه را می شنید و هیچ نگفت شنید «فقر وطن» شاه بهر مترس خود دو دست رخت مرصع ... ید و هیچ نگفت ز خوابگاه غنی دید ع ... ی آهنگر به فکر غرق شد و دم دمید و هیچ نگفت ز من مبارزه صنف، کارگر چو شنید سیاه شد،لب خود را گزید و هیچ نگفت ز رنج کارگران خواجه را خبر ... پیاله می خود سرکشید و هیچ نگفت به پیش شیخ گشودم کتاب لاهوتی ... پا سوی مسجد دوید و هیچ نگفت ابوالقاسم لاهوتی ... ادامه ...

بی راهه راه توست یا صاحب ا مان

آقا جانتمام این سالها که درس خو مدبیر ریاضی به ما نگفت که حـد غربــــــت تو وقتی شیعیانت به گنــاه نزدیک می شوند....بی نهایتـــــــــــ است!دبیر شیمی نگفت که اگر عشــق و ایمــان و معـرفـتـــ با هم ترکیب شوند ....شرایط ظهـــــــور تو مهیا می شود...!دبیر زیست نگفت که این صدای تپـش قلبــــــ نیست...صدای بی قـــــــراری دل برای مهـدیـسـتـــــــــــ..!دبیر فیزیک نگفت که محـور گـردش عـالـم خـال گونــــــه توست..جاذبـه ی زمیـن به همان سمتـیـسـت که تــــــــو هستی...!دبیر ادبیات از عشــق مجنون به لیلی, ازغیرتـــ فرهاد نسبت به شیرین گفت...اما از عشق شیــــعه به مهــــدی از غیرتــش به زهــــــرا(س) نگفت..!دبیر تاریخ نگفت که مان امسال سال چنــدم غربتــــــش است؟!نگفت غربتـــ اهـل بیـت علـــــی(ع) از کی شروع شد و تا کی ادامه داردشکلک های ساده,شکلک های بامزه,شکلک های پراستفاده,شکلک های مورد علاقه..دبیر دینی فقط گفت که انتظار فرج از بهترین اعمال است اما...نگفت که انتظار فـــــرج یعنی گنــاه نـکنیم و یعنی گناه نــــ از بهتـریـن اعـمـال استدبیر عربی به ما یاد داد که مهـــدی اسم خاصی است که تنوین پذیر است!ا ... ادامه ...

من کی ام ؟

من کی ام ؟؟؟ من همونی ام که هیچی از خودش نذاشت من همونی ام که همه زندگیشو واست ج کرد من همونی ام که از همه چیش گذشت من کی ام ؟؟؟ من همونی ام که هیچی نگفت وقتی تو عصبانی بودی من همونی ام که هیچوقت حرمت ها رو نش ت من همونی ام که با همه اخلاق های بدت ساختم من همونی ام که دید اما چیزی نگفت و گفتی نفهمید من همونی ام که حواسش به همه چیز بود اما به روت نیاورد من کی ام ؟؟؟ من همونی ام که دوستت داشت طوری که هیچ دوستت نداشت نداره و نخواهد داشت ربات. ... ادامه ...

دندون لا مذهب

سلام.درحال جمع اوری مدارک ویزاییم. اوردم تهران ترجمش شد چهار صد و چهل و پنج تومن .مادر زنداداش بزرگم فوت کرد, همون که چند ماه پیش خواهرش رو از دست داد. طفلی داغونه. مادرشوهرم و همسری مادر همون دختر معروف با چند نفر فامیلا اومدن برای ختم. امشب هم دختر معروف دعوت کرد بریم خونشون. شوهرش با خواهرش که طلاق گرفته تهران زندگی میکنن. والااولش گفتم نمیام. مادرشوهرم چندبار گفت گفتم نه. تا اینکه اومد خودش تو حیاطمون صدام کرد گفت بیا و این حرف ها. دیگه رفتیم. بد نگذشت. خوبم نبود. خواهرش خیلی مهربون و خوش برخورد بود. والا من که اصلا حالیم نشد غذا چی بود میوه چی بود, انقدر درد داشتم.تو این بی پولی دندون عقلم به شددددت درد گرفته و زده به چاهار تا دندون کناریشکل فکم تو درده گوشم تو درده گلوم تو درده دارم میمیرم. همسری سیصد تومن پول ریخت گفت برو فعلا عقلو بکش دردت بره نرفتم, گفتم پول نداریم برا ترکیه و اینا و انگشت نگاری .ولی امشب دیگه دردش غیر قابل تحمل شده, حتتتتما شنبه میرم .ای خدا یه پولی برا دندون برسون توروخدا. ... ادامه ...

تلگراف نباشیم

نفر اول: درباره ی من هیچی به تو نگفت؟ من: نه هیچی نگفت نفر اول: آخه من جنس شیشه ده ی اونو میشناسم مگه میشه یه کلمه حرف نزده باشه ؟! من : اگه میخوای زیر زبان منو به هر روشی بکشی بازم هیچی عایدت نمیشه ، وقتی هیچی نگفته از خودم دروغ سر هم کنم تحویلت بدم ؟ ______________ نفر دوم : درباره ی من هیچی به تو نگفت ؟ من : نه هیچی نگفت نفر دوم : از صبح تا غروب وره دل هم بودین مگه میشه لام تا کام حرفی نزده باشه؟! من : بحث ها حول محور زندگی خودمون بود ________________ نفر اول و دوم مخ من رو جویدن از بس پشت سر هم دیگه گله و داستان های صد من یه غاز رو تعریف ، یه درصد هم اعتقاد به متقاعد شدن ندارن ، حرف فقط حرف خودشون . در نهایت خسته شدم از جر و بحث بیهوده . خب به من چه ! تلگراف حرف بیار و حرف ببرم ؟ بشینن رو در رو اختلاف هاشون برطرف کنن ، فردا پس فردا هم دو تا حرف دروغ الکی دهن من بزارن که آنالیز اینطوری گفته ، والا اصلا شاید این سکوت یه افاقه ی شد که این مرافعه ها فیصله پیدا کرد هر چند چشم از این دو تا آب نمیخوره .... ... ادامه ...

به یاد شهید م ... ع حرم " ... لطفی ..... "

#نقل_از_همرزم_شهیدوقتی قرار شد خبر شهادت را برای خانواده شهید ببریم. برای آماد ... مادر و خواهرش گفتیم ... مجروح شده اما خواهر و مادر ... گفتند: «نیازی به مقدمه چینی نیست ... ما شهید شده، ان شاءالله که خداوند قبول کند». گویا شب قبل خواهر او خو ... دیده بود و حس کرده بود برادرش شهید شده ... لطفی حدودا هجده سال از من کوچک تر بود اما او را عین برادرم دوست داشتم. همین چند روز پیش با مادرش صحبت می ... و می گفتم حاج خانم شاید یکی از عواملی که من و ... به هم وابسته شده بودیم این بود که هر دو ته تغاری خانواده بودیم. *خودم را به خواب می زدم خج ... نکشدشهید لطفی خیلی دوست داشتنی بود. اگر ذره ای مادرش دلخور و ناراحت می شد به هر طریقی دل او را به دست می آورد حتی پای مادر را می بوسید. حاج خانم می گفت: هر روز صبح وقتی می خواست به اداره برود می آمد و پایم را می بوسید. یک بار خواهرش این اتفاق را دید و به من اشاره کرد و گفت دیدی چه کرد مادر؟ گفتم بله کار هر روز اوست. من خودم را به خواب می زنم یک وقت خج ... نکشد. ... ادامه ...

بازم قهر

خیلی بد که پسر انقدر حساس باشه. خیلیییییییییییی حساس و ابته خودخواه بنظرم ب بحثمون شد. دیروز کلا زیاد از هم خبری نگرفتیم تا عصر pm دادم که چ خبرا و اینا بعد میگه مامانم عصبانی از من. بش میگم چرا؟ میگه فالن کار انجام بده. میگم مادر من کلید نکن. بش گفتم اا خب چرا..میگه یه دقیقه اون گوشی زمین بگذار (پی نوشت اینکه مگه با من چت میکردی آخه؟؟؟؟) خلاصه منم بش گفتم خب بذار زمین. بهش برخورد تا ساعت 11 شب! خلاصه یکم حرف زد و بعدش گفت که از این ناراحت شده اولش گفتم تو که میدونی از نظر من مادرت مهمتر و بمن اینطوری بگن معذب میشم و میکم برو به خانادت برس گفت لحنت بد بود... دیدم قضیه بیخ داره. گفتم آقا اصلا بمنم برخورده تا اومدم حرف بزنم اینطوری بهم گفتی!این سمت قضیه هم ببین دیگه یکم دیگه بحث کردیم و ا ش گفت میشه تمومش کنی گفتم باشه شب بخیر! از ب هم چیزی نگفت دیگه. آخه عادتش بود صبحها سلام علیکی داشت... منم آشتی نمیکنم تا خودش بیاد :/ ... ادامه ...

از زبون یکی از دوستای گلم.............

(نقل) من خودم بی حجاب بودم یه روز سر قبر یه شهیدی رفتم مادر شهید سر قبر فرزندش بود من دیدم هی نگاه من میکنه و یه چیزی تو دلش می گه راستشو بخواید این قضیه چند هفته طول کشید تا اینکه یه روز مادر شهید به من گفت شما چرا هر هفته سر قبر پسر من میاین گفتم یه حاجت داشتم از شهید شما گرفتمش حالا برا ادای دین میام سر قبرش دیدم بدون هیچ تاملی گفت دخترم یه چیزی بگم ناراحت نمیشی گفتم نه گفت عزیزم چرا تو زیباییت رو برا این جوونای هرزه در معرض قرار میدی بیا تورو به روح شهیدم قسم میدم از این به بعد چادر سرت کن و این قضیه چند وقتی طول کشید تا اینکه روز تولدم مادر شهید بهم یه چادر هدیه داد و من از اون به بعد چادری شدم و واقعا از اون مادر شهید ممنونم چون آرامش بهم بخشید ... ادامه ...

آب که سربالا بره.....

صبح دیدم همکلاسی برام پیغامی نفرستاده. پیام دادم که رسیدی تهران؟ قرار بود بهم خبر بدی!بعد از دوساعت پیامش اومد. عذرخواهی کرده بود و گفته بود ساعت چهار صبح رسیده و از بس خسته بوده خوابش برده.نزدیک ظهر زنگ زد. حال و احوال کردیم. ازش پرسیدم مادرت چطوره؟ گفت: توی قیافه است.گفتم: چرا؟ گفت: چون من تا دیروقت بیرون بودم.گفتم : مگه بهش نگفته بودی که برای چاپ باید بالای سر دستگاه باشی و تائیدیه بدی!گفت: حرفمو باور نمیکنه. فکر میکنه رفته بودم الواتی!گفتم: مردی که میخواد بره الواتی بچه شو نمیگیره بیاره خونه، به بقیه توضیح نمیده، رفتارش شبیه تو نیست.گفت: ولش کن. اون تو عالمه خودشه. هرچی بگم بی فایده ست. مهم تویی که میدونی من کجا بودم و چرا!تعجب میکنم. یاد وقتی میفتم که پدرش بیمار بود وبعد از تمیز و خوابوندنش ، میومد بیرون خونه تا یه وقت پدرش رو بیار نکنه و نزدیک یک ساعت توی پارک جلوی خونه راه میرفت و تلفنی با من حرف میزد تا منو راضی کنه و یکی از همون روزا وقتی رفته بود خونه مادرش گفته بود این زنی که هرشب هرشب میری پیشش کیه؟ و طفلک همکلاسی اونقدر ناراحت شده بود که پای تلفن با بغض با من حرف میزد.مادر من حتی برای یک ... ادامه ...

ادعای یک مسلمان

pejman k:ادعای یک مسلمان:" تورات قبل از انجیل تحریف شد. " پاسخ: با دلایل فراوان می توان اثبات کرد که عهد عتیق قبل از تجسم ... بر روی زمین تحریف نشده. اما بهتر است ابتدا این ادعا توسط قرآن مورد ارزی ... قرار ب ... رد: " ای یحیی کتاب خدا را به جد و جهد ب ... ر و از کودکی به او نبوت دادیم"(سوره مریم آیه 12) " خدا به عیسی، کتاب و حکمت و تورات و انجیل را می آموزد "(سوره آل عمران آیه 48) "مریم (مادر عیسی) سخنان پروردگار و کتاب های او را تصدیق کرد"(سوره تحریم آیه 12) چرا در قرآن عیسی نگفت که تورات تحریف شده؟ چرا فرشته به ... ... نگفت که کتاب مقدس تحریف شده؟ وقتی فرشته به ... ... توصیه کرد کتاب مقدس را بخواند، چرا ... ... نگفت کتاب مقدس تحریف شده؟ اگر ... ... انجیل و تورات را مطابق سوره یونس آیات ۹۴- ۹۵ دیده است بنابراین ادعای تحریف کتاب مقدس در قبل از ... قابل قبول نیست. جدا از روایات اناجیل، شواهد و اسناد تاریخی و هم چنین گزارش های مورخان قرن اول میلادی نشان می دهند که قوم ... در دوران ... و تاسیس کلیسا، به شریعت الهی و عهدعتیق، کاملا اعتقاد داشتند و به آن وفادار بودند. ... ادامه ...

حکمتانه!

یادمه بی بی همیشه میگفت:" هیچ کار خدا بی حکمت نیست". اون زمانا با خودم فکر می چجوری میشه؟! چجوری میشه بی بی پاهاش درد کنه و حکمتی توش باشه! چجوری میشه کف گیرمون به دیگ بخوره و حکمتی توش باشه! چجوری میشه رحیمه سال اول قبول نشه و حکمتی توش باشه! چجوری میشه با رسول تا سر حد مرگ دعوا کنم و کار به کتک کاری بکشه و بازم حکمتی توش باشه!! حقیقتش؛ اون زمانا از درک "حکمت خدا" عاجز بودم. هیچ وقت، هیچ بهم نگفت حکمت خدا یعنی چی دقیقا؟! هیچ نگفت اگه بی بی پاهاش درد میکنه، عوضش قلبش سالمه! هیچ نگفت اگه یه وقتایی نداریم، عوضش صدای خنده هامون تا ده تا خونه اون ور تر میره! هیچ نگفت اگه رحیمه سال اول، میرفت رشته ی کشاورزی، معلوم نبود مثل الان، تا پایان نامه ی فوق ادامه میداد یا نه! هیچ نگفت الان که داری با داداشت دعوا میکنی، ممکنه بعده ها به هزاران دلیل، از هم دور شین. اون وقت دلت برای همین کتک خوردنا و کتک زدنا یه ذره میشه! بی بی راست میگفت. هیچ کار خدا بی حکمت نیست تو این زمونه. لابد عشق "تو" هم یه حکمتی داره...!! ... ادامه ...

مادر شهید «حسن جنگجو» بعد از 34 سال چشم انتظاری، دقایقی بعد از تشییع فرزندش، درگذشت

در یک اتفاق کاملا دراماتیک و در یک رخداد قابل تامل، دقایقی بعد از تشییع پیکر پاک «شهید حسن جنگجو» در تبریز، مادر این شهید بزرگوار پس از 34 سال تحمل فراق، به فرزند شهیدش پیوست. به گزارش تسنیم، حسین جنگجو، برادر شهید در مورد آ ین وضعیت مادر شهید و چگونگی رساندن خبر شناسایی حسن گفته بود: «متاسفانه مادرم حالش خوب نبود و هوشیاری نداشت. در بخش آی سی یوی بیمارستان شهریار تبریز بستری شد که در این 18 روز که از خبر شناسایی پیکر حسن پس از 34 سال می گذرد، ما صبر کردیم تا حال مادر بهتر بشود و با چشم های خودش ببیند که حسن برگشته به خاطر همین برگزاری مراسم تشییع را عقب انداختیم اما متاسفانه حال مادر بهتر نشد و دیگر تصمیم گرفتیم که بدون حضور ایشان مراسم تشییع و خا پاری را انجام بدهیم.» این مادر فداکار و بزرگوار که نماد صبر و ایستادگی است، سرانجام بعد از 34 سال چشم انتظاری و بعد از ورود فرزند شهیدش از دنیا رفت. تصویر شهید حسن جنگجو، سال ها نماد مقاومت و ایثار بود؛ نماد استقامت و شجاعت جوانانی که راهشان هنوز که هنوز است ادامه دارد و عشق شان به منتقل می شود. حسن جنگجو سه سال بعد از به ثبت رسیدن این تصویر مشهور، در عم ... ادامه ...

نمیشه توصیف کرد

با یه سری از آدما باید کلا با فاصله برخورد کنی. براشون ناراحت نشی و خیلی هم تلاش نکنی کمکشون کنی. فقط تماشل کنی. چون خودشونم نمی دونن چی می خوان. وقتی دلسوزی کنی تهش تو مقصر میشی.ماجراهای دیروز یادتونه؟ از حدود ظهر تا شب درگیر شکایت و پزشکی قانونی برای طول درمان و این چیزا بودن. بعد الان مادر همسر زنگ زده که دخترم می گه دلم برای شوهرم تنگ شده. بشینم باهاش حرف بزنم مشکلو حل کنیم! همسر هم هیچی نگفت. گفت خودش می دونه. به من که گفت، گفتم دلش تنگ میشه پس دعوا راه نندازه. مدامم ب رو پیش شماها نگه. هرچی پسره گفت بگه چشم. دیگه غر نزنه.به همسر هم گفتم اصلا کار نداشته باش و چیزی نگو. ب هم گفته بودم که خواهرت به شکایت و دادگاه راضیه؟ پس فردا نگه شما کردین؟ گفت ظاهرا که راضیه. یه شب تنها خو ده بهش فشار اومده. بعد تا دیروز هی نگران بوده پسره بلایی سر رحمش نیاورده باشه. خب بشین تماشا کن هرکار میخواد باهات ه. چرا میشینی پامیشی میگی ایشالا بمیره؟ دم به دقیقه هم برای بقیه از بدی هاش میگی؟ خب ت شو، هر کاری هم گفت . خوب شد ب جوگیر نشدم بگم من سراغ دارم. آبروی آدمو پیش دوست و آشنا می برن اینا. اگه یه ماه دیگه برنگشت نگفت تقص ... ادامه ...

نمیشه توصیف کرد

با یه سری از آدما باید کلا با فاصله برخورد کنی. براشون ناراحت نشی و خیلی هم تلاش نکنی کمکشون کنی. فقط تماشا کنی. چون خودشونم نمی دونن چی می خوان. وقتی دلسوزی کنی تهش تو مقصر میشی.ماجراهای دیروز یادتونه؟ از حدود ظهر تا شب درگیر شکایت و پزشکی قانونی برای طول درمان و این چیزا بودن. بعد الان مادر همسر زنگ زده که دخترم می گه دلم برای شوهرم تنگ شده. بشینم باهاش حرف بزنم مشکلو حل کنیم! همسر هم هیچی نگفت. گفت خودش می دونه. به من که گفت، گفتم دلش تنگ میشه پس دعوا راه نندازه. مدامم ب رو پیش شماها نگه. هرچی پسره گفت بگه چشم. دیگه غر نزنه.به همسر هم گفتم اصلا کار نداشته باش و چیزی نگو. ب هم گفته بودم که خواهرت به شکایت و دادگاه راضیه؟ پس فردا نگه شما کردین؟ گفت ظاهرا که راضیه. یه شب تنها خو ده بهش فشار اومده. بعد تا دیروز هی نگران بوده پسره بلایی سر رحمش نیاورده باشه. خب بشین تماشا کن هرکار میخواد باهات ه. چرا میشینی پامیشی میگی ایشالا بمیره؟ دم به دقیقه هم برای بقیه از بدی هاش میگی؟ خب ت شو، هر کاری هم گفت . خوب شد ب جوگیر نشدم بگم من سراغ دارم. آبروی آدمو پیش دوست و آشنا می برن اینا. اگه یه ماه دیگه برنگشت نگفت تقص ... ادامه ...

ستم شاخ و گوش نداره

فلانی فرزند: رضافلانی فرزند: مازیار فلانی فرزند: کوروش ... فکر کنم مرد خودش رو حامله میکنه، نه ماه بچه رو در شکمش نگهداری میکنه، درد زایمان رو به جون می ... ه و پس از به دنیا اومدن بچه شب و روزش رو به پایِ اون سر میکنه تا بزرگ بشه! چرا در هر چیزی که نوشته میشه "فرزندِ"، فقط نام پدر نوشته میشه؟ چرا نامی از مادر برده نمیشه؟ مثلا بنویسن فرزند: کوروش و سحر؟ چرا در مراسم ها، مثلاً مراسم ختم همیشه نام پدر و برادر و عمو و کلاً مردها برده میشه ولی هیچ نامی از مادر و خواهرِ طرف بُرده نمیشه؟ مثلاً ... ی رو در نطر ب ... رید که تازه فوت شده. این شخص از بچ ... پدرش رو از دست داده و هرگز اون رو ندیده و هیچ خاطره و تجسمی از اون در ذهن نداره. حالا این شخص رو یا مادرش بزرگ کرده یا خواهرش. بعد که میمیره کوچکترین نامی از مادر و خواهرش نمیبرن و فقط نام پدرش رو میگن! چرا بچه رو به پدر نسبت میدن در حالی که مادر سهم بیشتری این بین داشته؟ بعد سهم زن هم در ارث بردن خیلی کمتر از مرد هست! از هر طرف به این قضایا نگاه میکنم میبینم حقِ زن در این موارد لگدمال شده. تازه این سرِ سوزنی از مواردی هست که شما میتونید خیلی چیزهای دیگه رو به اون اضافه ... ادامه ...

تعبیر عشق(جالبه بخونید!)

به لیست اسامی نگاه و به دختری که کنارم نشسته بود گفتم: -این چیه؟ دخترِ نگاه بی تفاوتی به لیست کرد و گفت: -اسامی زائرین مشهده...اگه میخواید برید اسمتون رو بنویسید... بهش نگاهی و گفتم: -پولیه؟ دخترِ نگاهش رو از گوشیش گرفت و گفت: -نه مادر جون...عاشق چشم و ابرومونن میخوان مجانی ببرنمون...خب معلومه پولیه!!! از حرفش ناراحت نشدم... یعنی چیز بدی نگفت که ناراحت بشم... لیست رو به دستش دادم و چیزی نگفتم... دخترِ نگاهی به خ ر تو دستم کرد و گفت: -چرا اسمتون رو ننوشتید؟دلتون رضا رو نمیخواد... تو دلم گفتم((قربون رضا برم...دلم واسش پر میکشه اما پولش رو ندارم...)) به دخترِ نگاهی و گفتم: -باید بطلبه... دخترِ اسم خودش رو نوشت و گفت: -اون که بله...ولی باید خودمونم همت داشته باشیم... کاغذ بین همه خانمهای حاضر در مجلس دست به دست شد و همه اسمشون رو وارد لیست ... دخترِ نگاهی بهم کرد و گفت: - فقط شما اسمت رو ننوشتی...ببین باقی خانمها چه همتی دارن... لبخند غریبی به روی لبم اوردم و بهش گفتم: -تو از طرف من نائب ا یاره باش! دخترِ لبخند قشنگی زد و گفت: -شرمنده مادر...من وقتی چشمم به گنبد رضا میفته خودخواه میشم و جز خودم ی رو نمیبینم... به ناخن های لاک زده ... ادامه ...

در وصف مادر @ برو قدر مادر دان که دائم

برو قدر مادر دان که دائم // کشد رنج پسر، بیچاره مادر برو بیش از پدر خواهش، که خواهد // تو را بیش از پدر، بیچاره مادر ز جان محبوب تر دارش، که دارد // ز جان محبوب تر، بیچاره مادر نگهداری کند نه ماه و نه روز // تو را چون جان به بر، بیچاره مادر از این پهلو، به آن پهلو، نغلطد // شب از بیم خطر، بیچاره مادر به وقت زادن تو، مرگ خود را // ب ... رد در نظر، بیچاره مادر بشوید کهنه و آراید او را // چو کمتر کارگر، بیچاره مادر تموز و دی، تو را ساعت به ساعت // نماید خشک و تر، بیچاره مادر اگر یک عطسه آید از دماغت // پرد هوشش ز سر، بیچاره مادر اگر یک سرفه بیجا نمایی // خورد خون جگر، بیچاره مادر برای این که شب راحت بخو ... // نخوابد تا سحر، بیچاره مادر دو سال از گریه روز و شب تو // نداند خواب و خور، بیچاره مادر چون دندان آوری رنجور گردی // کشد رنج دگر، بیچاره مادر سپس چون پا گرفتی، تا نیفتی // خورد غم بیشتر، بیچاره مادر تو تا یک مختصر جانی ب ... ری // کَنَد جان مختصر، بیچاره مادر به مکتب چون روی، تا باز گردی // بود چشمش به در، بیچاره مادر اگر یک ربع ساعت، دیر آیی // شود از خود به در، بیچاره مادر نبیند هیچ ... ، زحمت به دنیا // ز مادر بیشتر، بیچاره ... ادامه ...

. . .

بعضی وقت ها آدم ها با ننوشتن شاعر تر می شوند...مثلا وقتی که مادر می شوند...مادر بودن را نمیشود دید و نوشت و خواند مادر را باید شد...مادر شدن قلم است... شعر است ...نثر است...همین که نمیتوانی در دستش ... ری یعنی قلم...همین که نمی رسی بنویسی خودش شعر است و همین که خیلی حرف برای گفتن داری میشود نثر... ... ادامه ...

روایت زند ... و شهادت سرباز بی سر اهل بیت در بین الحرمین ... / سرهنگ دومی که خود را آبدارچی ... معرف

دوازده روز از ماه برگ ریزان پاییزی سال ۵۴ گذشته بود که فرزندی در رشت متولد شد که در تقدیرش این گونه رقم خورده بود: ۱۰ اردیبهشت۹۲ در بین الحرمین حضرت رقیه و حضرت زینب سلام الله علیهم با سر بریده میهمان اربابش حسین (ع) شود. زهرا ایمان پور، ۳۷ ساله است. مادر مطهره و علی. دو یادگار از سرهنگ دوم پاسدار، شهید ... رضا علیزاده. آنچه میخوانید ماحاصل گفتگوی خبرنگار هشت هزار قهرمان، است با همسر شهید ... لانی م ... ع حرم: چطور با شهید آشنا شدید؟ با خواهرش در ... هم کلاس بودم. خواهرش مرا برای برادرش در نظر گرفت. به او گفته بود دوستی دارم در ... که اخلاق و افکارش شبیه توست. سال دوم ... که بودم همزمان وارد حوزه هم شدم، مسئله انگار جدی شده بود، روز میلاد حضرت علی آمدند منزل ما برای صحبت های اولیه. خواهرش تعریف می کرد که ... آقا بعد از اقامه ... صبح گفته: “الان برویم خواستگاری”. هرچقدر هم به او گفتند الان زود است گفته فاصله زیاد ... ا زیاد است، تا برسیم دیر می شود. بلا ... ه آمدند و صحبت ها که انجام شد، نیمه شعبان عقد کردیم. حدودا نه ماه عقد بودیم و میلاد حضرت فاطمه عروسی گرفتیم. ... ادامه ...

تصمیم جدید

همسر گفت به مادرم زنگ بزن یه تعارف کن بیاد اینجا. بهش گفتم باعث نشه باز خواهرتو بیاره باز بی احترامی کنه. زنگ زدم. حالش خوب نبود. گفت میام. ولی خبر میدم. نگفت میایم. خیالم راحت شد. خیلی عصبی بودم. ولی فعلا آرومم. مادرش بیاد مشکلی نیست. اگر خواهرش نیاد، که نمیاد، با آرامش به مادرش می گم ناراحتم.اصلا معلوم نیست چه مراسمی میخواد بشه با شرایطی که هست. مادر همسر خیلی ناراحت بود. گفت بین زمین و هوا موندم. معلوم نیست شرایط چطوره. دخترش فقط بلده تند تند با پول مادرش ید کنه. بعید نیست آ ش بگه طلامم تو بگیر. تصمیم گرفتم نذارم این ماجرا بین من و همسر ناراحتی درست کنه. هروقت با تندی حرف زدم، فقط ناراحتی بیشتر شده. خودم بیشتر خودمو عذاب ندم. ... ادامه ...

مادر...

امروز از وقتی اومدم خونه اصلا حوصله درس خوندن نداشتم.این چند شب پدر شوهرم روضه دارن. برادر شوهرم(که کلاس چهارمه) خیلی شیطونه واسه همین مامان میکروفون و دستگاهش رو میاره میذاره اتاق ما که دست بهش نزنه. داشتم با تلفن با مامانم صحبت می دیدم برادر شوهرم رفت تو اتاق ما. اول فکر اشتباه دیدم. یه سرک کشیدم دیدم با میکروفون از اتاقمون اومد بیرون. عصبانی شدم ولی چیزی نگفتم. با مامانم که خداحافظی داشت میکروفون رو آماده میکرد باش بازی کنه. برگشتم بش گفتم بد نبود اگه یه اجازه میگرفتی. به ح یکم خج و شیطنت خندید و چیزی نگفت. اومدم تو اتاق خودمون خودمو مشغول گوشی . مادر شوهرم داشت بیسکویت های روضه رو میچید اومد نایلون رو گرفت سمتم گفت یکی بردار. هنوز عصبانی بودم. همونطور که سرم تو گوشیم بود گفتم مرسی نمیخورم. یکم منتظر موند ولی برنداشتم. بعد یکی گذاشت کنارم و بدون این که چیز دیگه ای بگه از اتاق رفت بیرون در رو بست. یه نفس راحت کشیدم. یکم که آروم تر شدم ناراحت شدم که چرا عصبانیتم رو روی اون خالی . خیلی مهربونه. از وقتی اومدم تا حالا بجز یکی دوتا سوءتفاهم کوچولو هیچ مشکلی نداشتیم با هم. عین یه مادر مهربونه باهام. ب ... ادامه ...

کودک درونم غصه ش میاد

ب دیدم تنم درد میکنه . دیدم آبریزش بینی دارم . خودم قرص نخوردم , خودم لباس نازک پوشیدم خودم خواستم لرز بگیرم . دلم برای یه سرماخوردگی اساسی تنگ شده بود . برای ناز , برای عزیز دور دونه شدن یه ذره شده بود. هوس یه مریضی کرده بودم که تهش مزه ش بمونه زیر دندونم . دلم خواست یکی برام آش بپزه برام لیمو آب بگیره بهم بتوپه که روتو بکش بخواب استراحت کن ... دلم محبت میخواست دلم حس عزیز بودن میخواست دلم دیده شدن میخواست . صبح شد من سرماخوردم گلوم ور کرد تنم کوفته شد ... ی زنگ نزد حالم رو بپرسه. زنگ زدم به مامان وسط حرفام گفتم که سرما خوردم نگفت پاشو بیا اینجا نگفت پا میشم بیام اونجا ... مِن مِن و تهش خودم گفتم میام اونجا گفت چی بپزم؟ گفتم آش گفت آش سخته . گفتم سوپ گفت باشه حالا بیا .... نچسبید اینجوری رفتن ولی گفتم میرم . میرم و خودمو لوس میکنم . زنگ زدم به عماد که حالم خوب نیس که مریضم که تنم درد میکنه گفت استراحت کن . گفتم میرم خونه مامان اینا دلم خواست بگه آره حتما برو ولی گفت واسه چی میری؟ بگو مامانت بیاد . مامانم نمیاد مامانم باید ماسش کنی بیاد, انگار اینجا هفت پشت غریبه س براش ... انگار من هفت نسل دورم ازش انگار من خودم ... ادامه ...

برگ_سبز

برگ_سبز داستان جریح عابد بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم در بنی عابدی بود که او را جریح می گفتند. در صومعه خود عبادت خدا می کرد. روزی مادرش به نزد او آمد در وقتی که می خواند، او جواب مادر را نگفت. بار دوم مادر آمد و او جواب نگفت. بار سوم مادر آمد و او را خواند جواب نشنید. مادر گفت از خدای می خواهم ترا یاری نکند! روز دیگر زن کاری نزد صومعه او آمد و در آنجا وضع حمل نمود و گفت: این بچه را از جریح بهم رسانیده ام. مردم گفتند: آن ی که مردم را به ملامت می کرد خود کرد. پادشاه امر کرد وی را به دار آویزند. مادر جریح آمد و سیلی بر روی خود می زد. جریح گفت: ت باش از نفرین تو به این بلا مبتلا شده ام. مردم گفتند: ای جریح از کجا بدانیم که راست می گوئی؟ گفت: طفل را بیاورید. چون آوردند دعا کرد و از طفل پرسید پدر تو کیست؟ آن طفل به قدرت الهی به سخن آمد و گفت: از فلان قبیله، فلان چوپان پدرم است. جریح بعد از این قضیه از مرگ نجات پیدا کرد و سوگند خورد که هیچگاه از مادر خود جدا نشود و او را خدمت کند. نمونه معارف ۲/۵۴۸ - حیوة القلوب ۱/۴۸۲ tebyan ... ادامه ...

یازهرا

یافاطمه زهرا امشب خبر داری چطور دلم ش ت.چطور صدات زدم یازهرا.مادرجان حرف دلمم گفتم بهت بی انصافیه امشب دیگه حاجتمو بشنویو روا کنی مادر جان. تورو به این روز عزیز که توهم چشم انتظار فرزندتی.. امشب هیچوقت ازیادم نمیره مادر جان... مادر جان فرداشب شام غریبان دردونه حسینته.مادر جااااااان دلم پره مادر.چرا صدام نمیرسه ب گوشت.نکنه ازم دلخوری مادر مهربون مادر امشب اسمتو گفتمو انگار یه کوه رو تویه انگشت جابجا .چقد خوب بوده توهرچیزی اسمتو اوردن,چقد زود دستمو گرفتی مادر...قربونت برم من فدای تو مادر...فدای دل پراز غمت... مادر هق هقامو امشب یادم نمیره ولی خواستمم یادته میدونم..نمیخوام قسمت بدم به شهیدای کربلات مادر،میدونم دلت خون میشه..الهی فداتشم.. ... ادامه ...

نگفت تو اون صحرا چرا راه نجف رو پرسیده

مداحی بیاد ماندنی و دلسوز غمنامه حضرت رقیـه(س)حاج یونس حبیبـی(یااباعبدالله الحسین ع) دریافت حجم: 10.7 مگابایت اون که می گفت تو کربلا خیمه هاتو آتیش زدند نگفت کجا به بچه ها زخم زبون و نیش زدند اون که می گفت یه دختره آتیش به دامن رودیده نگفت تو اون صحرا چرا راه نجف رو پرسیده اون که میگفت زینب تو رگ بریدت رو بوسید نگفت میون نیزه ها فقط سر تو رو می دید وبلاگ فرهنگی مذهبی وسرگرمی ابن تیهان ... ادامه ...

بعد از حرف

ب بعد از اینکه گفتم خواهرت اصلا خونه نبود که بخوام بهش زنگ بزنم یا نزنم، دیگه چیزی نگفت. جالب اینه که خودش دعوا کرده با خواهرش، مادرشم خبر داره این ناراحته، بعد می گن چرا زنگ نزدی؟! مس ه نیست وقتی شوهرم با ی دعواش شده من سراغشو بگیرم؟ اونم ی که کلا بقیه رو آدم حساب نمی کنه و بی ادبه.همسر بیرون کاری داشت که رفت و برگشت. بعدش کم کم حرف زد یکم. لحنش هم خوب بود.خود من کمتر حوصله داشتم و می دونم خوب نیست و نباید بذارم همچین چیزایی اثر بذاره. ولی خب نمی تونم.در اون مورد دیگه حرف نزدیم. گفتم شاید رفته بیرون زنگ زده به مادرش که صبح دیدم نه. ... ادامه ...

مادر

دلم خوش است به پنجره ی نیمه باز دلی که هر صبح باغچه اش را مادر آبیاری می کند مادر بهتر از گل است بهتر از برگ درختان اقاقی هر روز از نگاهی تازه تر باید دید او را مادر صبح است مادر روشنایی است مادر اقیانوس صبر است مادر خدای لحظه های من است مادر عصای دستان من است با من شاد می شود با من غم ... ن مادر حسی است که می گنجد میان تارو پود تنم جمله سازی که تمام شد آ ... ین جمله این بود قدر مادرهایتان را بدانید من مادر ندارم ... ادامه ...

گاهی باید با آدما مثل خودشون رفتار کرد

گفته بودم خواهرشو تو گوشیم بلاک . دختره نمی دونم کی فهمیده، به مادرشم خبر داده! اونم به همسر گفته، همسر باور نکرده، بعد دیده بلاک . ب گفت ازت انتظار نداشتم و وقتی مامان گفت گفتم الکی می گه.گفتم چیش عجیبه؟ مگه خودش این کارو نمی کنه؟ تازه اونموقع من نه سر پیاز بودم نه ته پیاز. با تو دعواش شد منم بلاک کرد. بعدم بعش گفتیم خندید و ذوق کرد که آره، من زیاد بلاک می کنم. خب منم . مگه هی نمی گفتی فلان مدل ع نزار نبینه ناراحت نشه؟ خب ی که از دیدن ع آدم ناراحت میشه چرا باید ببینه؟اگر کار بدیه که اونم کرده، اگرم خوبه که خب منم دیگه.چرا ناراحت شده به مامانت گفته؟ چطور اون ه بد نیست؟ ناراحت شده؟ بزار بفهمه این رفتارا بقیه رو ناراحت می کنه. وقتی اونم می کنه بقیه ناراحت میشن. با رفتار خودش روبرو بشه. فکر نکنه بقیه بلد نیستن فقط اون این چیزا رو بلده.موقع خواب بود و همسر چیزی نگفت.خیلی سخته هم سر موضعت واستی هم سعی کنی بین خودت و همسرت ناراحتی پیش نیاد. کاری که الان من می خوام م.نمی دونم چرا قبول نمی کنه که رفتار خواهرش باید اصلاح بشه تا زندگیش درست شه. قبلا بهش گفتم که موقعیت ها و اتفاقات رو درست تحلیل نمی کنید و راه حل ... ادامه ...

نقطه ویرگول

بهم گفت بنویس. گفتم نمی خوام، من که بلد نیستم ! فقط واساد جلو چشمم گفت بنویس. گفتم «نکنه شدم ؟ باز شیطونی کردی ؟» باز نگاهم کرد گفت «بنویس». گفتم بهش: «نمی شه بخونم ؟ راه نداره ؟» گفت: «بنویس» تسلیمش شدم. اون بی خیال نمی شد. قلم و کاغذ که نبود، اما کیبوردو گرفتم دستم. منتظر موندم که چیزایی که باید بنویسم رو بگه. هیچی نگفت. گفتم: « خب بگو دیگه ! چی بنویسم ؟» گفت: «خودت بنویس» گفتم: « ... عمت !» چیزی نگفت. شروع بنویسم. از چی می گفتم؟ باید نصحیت می ؟ نوشتم به پدر و مادر خود احترام بگذارید، حتی اگر به شما احترام نمی گذارند. گفت: «آورین». پاک . چیزی نگفت. نوشتم که یه مردی بود ( منظورم از مرد صرفا یه انسان مذکره، نه خیر، آدم خفن و با مرامی نبود !) سیگار می کشید. (سیگارم چیز مز فه) سیگاراش امید بودن. تا وقتی امید ... ببخشید، سیگار داشت حالش خوب بود. یه دلیل برای زندگی و توسعه داشت. همیشه سیگاری بعدی رو با ته مونده سیگار قبلی روشن می کرد. امیدی در ادامه امید قبلی . اگه دیر می جنبید سیگار قبلیش خاموش می شد و اون می موند و یه سیگار جدید که نمی تونست روشنش کنه. غم انگیزه که هیچ غلطی نمی تونست با یه سیگار خاموش کنه. امیدهای سوخ ... ادامه ...

بیمارستان و من

بیمارستانم سرم ... ج می رد و گز گز می کند خواهر شوهرم کنارم هست به پزشک نگفت که او کتکم زده بعد از رفتنش گفتم خانم ... همسرم ضربه زده نکنه طوریم بشه . . . سرم به دست منتظرم آمد با کلی پشیمانی خدا خودش به خیر کند کاش پشیمانی اش تا ابد بماند ... ادامه ...

نمیدونم...

بهش گفتم چقدر دوسم داری ؟! گفت خیلی گفتم خیلی یعنی چقدر؟! گفت یعنی چی؟! این سوالا چیه؟ گفتم جواب بده خیلی یعنی چقدر؟! گفت دیگه داری چرند می ... ا گفتم آره دارم چرند میگم، ببخشید هیچی نگفت، چند تا زیر لب داد و سرش رو فرو کرد توی گوشیش هوا سرد بود و فقط به این فکر می ... که چرا هندزفریم همراهم نیست دروغ نگم به این فکر می ... که چقدر طول میکشه تا منو کامل فراموش کنه... ... ادامه ...

مادر یک شهید و جانباز به دلیل بالا بودن هزینه های درمانی خویش مجبور به دستفروشی است!

مادر یک شهید و جانباز به دلیل بالا بودن هزینه های درمانی خویش مجبور به دستفروشی است!به گزارش خبرنگار اجتماعی پایگاه خبری ... ی ایران؛ مادر یک شهید و جانباز به دلیل بالا بودن هزینه های درمانی خویش مجبور به دستفروشی است!بنابراین گزارش، این مادر شهید که 20 سال است با دستفروشی امورات زند ... اش را می چرخاند می گوید حقوقی که از بنیاد شهید می ... رد کفاف هزینه های درمانی اش را نمی دهد و به ناچار برای هزینه های درمان و رفت و آمد ها مجبور به دستفروشی است.این مادر شهید مدعی است شهرداری بساطش را جمع می کرد و مادر شهید با مراجعه به بنیاد شهید و اعلام می کند دستفروشی کرده و شهرداری مانع است و بنیاد شهید و امور ایثارگران هم نامه ای به مادر شهید داده است تا شهرداری بساطش را جمع نکند.اوج مظلومیت این مادر شهید اینجاست که وی پیش از این به بنیاد شهید مراجعه کرده و اظهار داشته است که برای تأمین هزینه های درمانی اش دست فروشی می کند اما مسئولان بنیاد شهید بجای حل مشکل مادر شهید و حفظ شأن او نامه ای خطاب به شهرداری نوشته اند که بساط مادر شهید را جمع نکند تا دستفروشی کند! ... زیر را ببینید و خود قضاوت کنید: ... ... ... ادامه ...

عطر بهارنارنج

ب که مراسم سالگرد شهید خان احمدی تمام شد،رفتم حرم که مثل همیشه با شهید بنشینم به سوال و مباحثه...دیدم در آن تاریکی شب، مادر شهید م ع حرم سید احسان حاجی حتملو کنار شهید خان احمدی نشسته است و از پسرش برای دو دانشجو تعریف می کند... ساعت از 12 گذشته بود.پرسیدم:حاج خانوم تنها میخواهید برید خونه یا حاج آقا منتظرتونن؟گفتند:نه، حاجی رفته ،خونمون نزدیکه .خودم پیاده میخوام برم..ع بزرگی از پسرش در دست داشت.آهسته گام برمیداشت.گفتم:اجازه می دهید تا منزل همراهیتان کنم؟ بعد از کلی تعارف،پذیرفت... در پوست خودم نمیگنجیدم ،گام به گام با خودم مرور می که یادم نرود این همراهی در این دل شب ،روزی و رزق معنوی است... مگر می شود یک مادر شهید ،تنها ،در خیابان های شهر قدم بزند و پسرش کنارش نباشد؟!پسری که در آ ین تماس قبل از شهادت به مادر گفت: مامان مواظب خودت باش..مراقب چشم هایت باش(دیابت)... از حرفهای مردمی که خانواده های م ع حرم را متهم میکنند به اینکه پسرشان را فروخته اند،خیلی دلخور بود... وارد کوچه شدیم،ناگهان این مادر چیزی گفت که قلبم را آتش زد و مهر سکوتی بردهانم زد که اشک از هر چشمی می کشید... گفت:بوی بهار را می گیری؟ گفتم: ... ادامه ...

گفت وگوی اختصاصی سفیر هراز با مادر شهید حسن ترزبان مادر شهید آملی که 15 جلد کتاب را به رشته تحریر در

مادر شهید آملی گفت: تا عمر دارم قلم خود را پایین نمی آورم و به عنوان یک مادر راه پسرم را ادامه می دهم. به گزارش خبرنگار سفیر هراز، شهید حسن ترزبان نهم تیرماه سال 48 در شهرستان آمل به دنیا آمد و در فروردین سال 67 برای شرکت در عملیات به گردان علی بن ... طالب رفت و در فاو به شهادت رسید. زهرا اکبری مادر شهید حسن ترزبان و جانباز داوود ترزبان که تاکنون 15 کتاب را با قلم خود به چاب رساند در گفت وگوی اختصاصی با سفیر هراز درباره تولد پسر شهیدش گفت: نهم تیر ماه سال 48 در خانه کوچک مان، روز شهادت ... حسن مجتبی(ع) به دنیا آمد و به همین خاطر پدر بزرگش اسم وی را حسن گذاشت. ... ادامه ...

نباید رو داد

سال آ هنرستان یه معلمی داشتیم که کلاسش رو هوا بود چون به بچه ها رو داده بود و هیچی بهشون نمیگفتبچه ها هر کاری میخواستن می و اونم هیچی نمیگفتاصلا حرمتش رو حفظ نمی یادمه یکی از بچه ها با صدای بلند سر کلاس بهش داد و اون هیچی نگفتپیش خودش هم نگفت که طرف مثلا معلم ماستکلا آدم ها همینن،بهشون که رو بدی دنیا رو برات میکنن جهنمآدم ها فقط به فکر خودشوننهمه همیننحتی اونی که آدم خوبی به نظر میرسهحتی اونی که دوستش داریهیچ م پیش خودش نمیگه در دیزی بازه حیای گربه کجا رفتهالبته معلممون هم نباید به بچه ها رو میدادفکر میکنم میترسید چیزی بگهباید به خودش جرات میداد و جلوشون می ایستادبه خاطر خودش باید این کار رو میکردگاهی باید برای آدمای اطرافت حد و حدود خودشون رو تعیین کنیباید یه سری چیزا رو بهشون یادآوری کنیتو اینجور مواقع خیلی صفت هات ممکنه مانع بشهدلرحمی،ترس و ...ولی لازمه که اینکار رو یبرای آرامش خودت ... ادامه ...

دو طرف

فکر می کنم ب سخت ترین شب ۲۱ رمضانی بود که داشتم...از یک طرف شب شهادت المونین که اصلا اصلا نمی توانم محبتی را که نسبت به مولا علی(علیه السلام) دارم را وصف کنم... از یک طرف مرگ عزیز... ب خیلی سخت بود... به مامان می گم مامان خون ما که از خون بچه های مادر(سلام الله علیها)رنگی تر نیست...مادر ما هم به اون وضع شهید شدن...تازه مادر ی رو نداشت...بچه های مادر ما ی رو نداشتن که آرومشون کنه...خون ماها که از خون بی بی زینب رنگی تر نیست...که بی بی بیشتر سختی بکشند...و ما نکشیم... وای مادر...ما عزیزانمون که می رند از پیشمون هزار نفر دلداری مون می دند...هرچند... این بار روضه رو از زبان حضرت آقا بشنوید... کلیک ... ادامه ...

یا فاطر بحق فاطمه...

بره ناقلا وویس فرستاده تو گروه خواهر برادرا "عید شما مبارک؛ سلامت باشین!!!" انقد قشنگ گفته :) (لابد به گوش من قشنگه!) می خواستم به عنوان پست تبریک عید بذارم اینجا، ولی سیو نمی شد. به مامانش گفتم اول ضبط کنه بعد بفرسته. دیگه هر کاری کرد خواهرم، نگفت که نگفت! بعد پیام داده "با زور مگس کش!!! اینو گفته: "چرا دندون رو جیگر نمیذاری؟!؟"" با وجود اینکه بسسسیار دوستش می دارم، گفتم "بذا بیام دندوناتو دونه دونه می کشم تا بفهمی دندون رو جیگر میذارم یا نه! :)" بعله. ما انقد همدیگه رو دوست داریم و من و عسل هم که دیگه آ لطافت و خوش رفتاری با بچه ایم :) یک لوکیشن قشنگ: من تو آشپزخونه کنار اوپن در حال خوردن شیرینی و چایی. آقای جان تو هال کنار اوپن در حال خوردن شیرینی و چایی. شیرینی مجزا، چایی مشترک :) دیگه آقای جانن دیگه دیگه :) عید فطر خیلی خوبه، مبارکمون باشه :) +نفهمیدم چطور تاریخ یه روز کم شد!؟! ... ادامه ...

اصل

پدرم در مرادآباد به دنیا آمد و در مراد آباد مرد. اما هرگز ندید چطور در دانسینگ ها چراغ ها نور می کنند و مردان و ن در هم وول می خورند. پدرم مرد و چشمش به پردۀ سینما نیفتاد. ویدئو ندید. شوی مایکل ج ون تماشا نکرد. تا باران ببارد، چشم پدرم به آسمان بود و بعد که می بارید، دایم خیره به زمین بود تا سبزه ها سربرآورند.در مرادآباد وقتی به پدرم گفتم عاشق شده ام، هیچ نگفت. وقتی جزییات روح مهتاب را برای او شرح دادم، هیچ نگفت. وقتی گفتم مهتاب از ، دختر عباس آقا قشنگ تر است، گفت: مگر عباس آقا دختر دارد؟ پدرم هیچ وقت عاشق نشد. حتی عاشق مادرم نبود، اما او را دوست می داشت. خیلی دوست می داشت. وقتی مادرم خانۀ عالیه خانم روضه می رفت، پدرم مثل گنجشکی که جوجه اش را با گلوله زده باشند، بال بال می زد. میان اتاق ها قدم می زد و کلافه بود تا مادرم برگردد.مصطفی مستور،چند روایت معتبر ... ادامه ...

کارگاه مادر و کودک :)

و ما جگرگوشه را ثبت نام کرده ایم کارگاه مادر و کودک برای این که هفته ای یک بار از فضای خانه و آشپزخانه و پشت میز کامپیوتر خارج گشته و با دنیای واقعی تعامل کنیم و لیلی جان هم چند نفر هم سن و سال را رویت کرده و فکر نکند که کل دنیا خودش هست و مادر جان، و این گونه برایتان بگویم که کارگاه مادر و کودک در رنج سنی زیر یک سال بیشتر کارگاه بازی مادر است تا کودک :دی ما نه نفر مادر محترم با نه عدد فنچ خوشمزه یک ساعت بازی می کنیم، شعر می خوانیم، می خندیم و بسیار خوش می گذرد :) جایتان خالی :) ... ادامه ...

غار نشین

بعضی حرف ها رو باید نگفت.....اره اگه نگم بهتره .... کلی درس نخونده دارم.امشب میخوام بیدار بمونم،بخونمشون....که فردا رو با مادر بگذرونم... ++++++++++++++++++++++++++++++ هفته ای کمتر از دو روز خونم،،،،،اون دو روز هم شب و روز توی این غارم!!!!! از خودم بدم میاد!!!!! ++++++++++++++++++++++ پ.ن:اینکه بخوای حرفاتو یه جایی بنویسی که ح بهتر بشه چندان موضوع مهمی هم نیست خواهشا در حقم الطفات بفرمایید خبط و خطام رو بسپرید به خدا،سر به سرمم نذارید...حوصله ندارم. ... ادامه ...

شعور زن

هروقت مادر همسر میاد تهران همسر مدام پیگیره که بیاد خونه مون. از مدام زنگ میزنه. ب گفت فردا ید دارن، فردا عصر میاد. الان خواهرش زنگ زد گفت امشب داداش بزرگه رو دعوت کرده، مامانشون میره خونه اونا بعد میاد! همسر با مادرش حرف زد گفت باز من هر روز باید زنگ بزنم؟ اونم هی میگفت میام.زن گنده تنها چیزی که تو ذهنش نیست خونه ت یه. دم عید پاشده اومده تفریح. مردا متوجه نیستن ولی زن ها باید بفهمن که نمی فهمن. مدامم میگن خونه دخترمون کوچیکه، نمیشه دوتا داداشا رو باهم بگیم. مبل هفت نفره تو خونه جا میشه بعد پنج نفر آدم جا نمیشن! به همسر گفتم هرجور راحتن ولی کلا مگه چند نفریم که جا نشیم؟ مبل جا شده، ما جا نمیشیم؟ همسر گفت من خودم دوست ندارم برم. گفتم با داداشت دوست نداری بری یا خونه خواهرت؟ گفت نمیدونم! گفتم برای پاتختی ما دعوا راه انداختن که حتما باید خونه خودت باشه. برای ما زشته، حرف درمیارن. یه روز دعوا داشتیم سر این. خونه ما برای پاتختی و چند ده نفر مهمون جا بود، خونه خواهرت برای پنج نفر جا نیست؟ همسر موند چی بگه. گفتم مادر من خیلی ها رو نگفت که شلوغ نشه. فکرم میکرد از طرف شما هم چند نفر میان که جز جاری و مادرش ی ن ... ادامه ...

داستان عابد

صدوق آن عالم کم نظیر به اسناد روایتى اش از حضرت باقر (ع) روایت مى کند، عابدى در بنى بود معروف به جریح، در حال عبادت در صومعه اش بود که ماردش آمد و او را صدا زد، جریح چون در حال بود پاسخ مادر را نداد، مادر به محل س ت خود بازگشت و پس از ساعتى کنار صومعه آمد و فرزندش جریح را صدا زد باز هم پاسخ نگفت و با مادر به سخن نیامد مادر با دل ش ته بازگشت درحالى که مى گفت از خداى بنى مسئلت دارم که تو را به خوارى و ذلت بنشاند. فرداى آن روز زنى بدکاره کنار صومعه آمد و در آنجا نشست در حالى که فرزندى را در کنار داشت و مى گفت: این طفل زاده شده از جریح است!! این مسئله در میان مردم پخش شد که ى که مردم را بخاطر ملامت مى کرد خودش دچار این گناه بزرگ شده، پس از این شایعه حاکم دستور داد جریح را به دار آویزند، مادر جریح با شنیدن این خبر هولناک کنار دار آمد و ناخن به چهره اش مى کشید و صورت خود را لطمه مى زد، جریح گفت: مادر ت باش که این بلا از ناحیه پاسخ ندادن به نداى تو بر سر من آمده، مردم وقتى مطلب میان جریح و ماردش را شنیدند، گفتند تکلیف ما نسبت به این حادثه چیست، جریح با تکیه بر خدا گفت کودک این زن بدکاره را بیاورید چون آوردند او را ... ادامه ...

بسلامتی

‎ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﭘﺪﺭﯼ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻥ ﻣﻮﯼ ﮐﻮﺩﮎ ﻣﺒﺘﻼ ﺑﻪ ﺳﺮﻃﺎﻧﺶ ﮔﺮﯾﻪ ﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﻭ ﺩﯾﺪ..ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ :ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﻨﻮ ﺑﺘﺮﺍش ‎سلامتی اون پسرائیکه وقتی یه شب تنها از یه کوچه رد میشی سرشون و میندازن پائین از بغلت رد میشن که احساس امنیت کنی ‎سلامتی دختری که تو حسرت یه داداش موند ولی به ی نگفت داداش ‎به سلامتی مبصرکلاس که کتک خورد ولی نگفت کارکی بود ‎و به سلامتی تویی که واسه هر کدومش دلت بیشتر گرفت ... ادامه ...

گَر اِجابت کُنی وگر نکُنی/چارة من دُعاست، می‎خوانم...

مادر جان‎اش حالِ خوبی نداشت. حتّی خانمِ -که مهربان است و دلسوز-، گفته بود شانس آورده به کُما نرفته است. مادر جان‎اش هشت سال ایت می‎گوید آرزو دارم قبل از مُردن ببینم «رودم» عصا را می‎گذارد کنار. و او که هنوز خودش را همان بچه‎ی کوچک و به‎شدّت وابسته به مادر جان‎اش می‎داند، سالهاست که غمگین است که ای‎کاش زودتر عصا کنار برود و مادر جان‎اش دلش شاد شود و سالها و سالها بماند. یادش می‎آید نویسنده‎ای، در جای دیگر دنیا، و در گوشه‎ی دیگر تاریخ، وقتی مادرش مُرد، گفت دیگر علاقه‎ای ندارد زندگی کند. بعد از مرگ مادرش عمر زیادی نکرد. یادش می‎آید ‎هایی که با مادر جان ‎‎اش می‎رفتند بازار تا ید کند. چه کوچک بود. یادش می‎آید روزهایی که مادر جان‎اش قلبش درد کرد و مدّتی خانه نبود، جرأت نمی‎کرد برود بیمارستان... خاطرات را مرور می‎کند، و می‎بیند مادر جان‎اش همیشه نگران بود، و خوشی زیادی از زندگی ندید. پسرک هنوز و هر روز، برای مادر جان‎اش آرزوها دارد. و هیچ نکرده است... انگار دستانش بسته باشند. پسرک حتّی وقتی پیشِ مادر جان‎اش هست، دلش تنگِ اوست... پسرک خسته شده است از دردِ مادر جان‎اش... از غم و غصه‎ی ماد ... ادامه ...

مادر پدر 1

داشتم فکر می چون در 99/999% اوقات والدین ادم پچه خودشون رو بیشتر از خود ادم دوست دارن ( یعنی اهمیت فرزند برای پدر مادر از اهمیت خود فرزند برای خودش بیشتره . مثلا ممکنه شما توی هوای سرد حاضر باشی بدون کلاه بری بیرون ولی مادر و پدرت همش استرس دارن ک ی وخ سرما نخوری ) وقتی یه نفر از دست مادر پدرش دو ح بیشتر وجود نداره 1. یا مادر پدرش حق داشتن ( و حرف یا کار درستی رو ک به نفع ادمه ) یا 2.یا مادر و پدر اشتباه ولی نیتشون خوبی رسوند به فرزندشون بوده ( و حرف یا کار نادرستی ک ب نفع ادم نبوده ) پس در ح اول ک ادم نباید از مادر و پدر خودش ناراحت بشه و در ح دومم هم که ناراحت شدن اوج نامردیه چون خود مادر پدر ب اندازه کافی ناراحتن دوباره پس : کلا ادم نباید از پدر یا مادرش ناراحت بشه پ.ن قدر پدر و مادرانتون رو بدونید وقتی ازدستشون دادید فقط میتونید براشون فاتحه بفرستید ... ادامه ...

مثل مادر

مادر یا نَنه یا مامان یکی از نسبت های خانوادگی است و به والد طبیعی یا اجتماعی مؤنث گفته می شود. به دلیل پیچیدگی و تفاوت های اجتماعی، فرهنگی، و مذهبی، تعاریف و نقش ها، تعریف کلی کلمه مادر متفاوت است. واژه ننه که به عنوان برابر برای مادر به کار می رود و معانی دیگری نیز دارد از ریشه هندواروپایی nan به معنی مادر و پرستار است.[۱] ... ادامه ...

یادگار مادر

بااشک من بشویمزخم تنتبرادراےماہ پارہ ےمناےیادگار مادرسربر بدن ندارے تابوسہ اےستا آنلب چو لعلتاے یادگار مادراےنور دیدہ ےمناے تک ستارہ برخیزبستر چرا زخاک است اے یادگار مادردر آسمان دو خورشید در ظھرجاودانے باک ن چہ گویم اے یادگار مادرقرآن بہ نیزہ خوانے اسرار حق بدانےدر دانہ ےپیمبر اے یادگار مادربامدعےچہ حاجت اسرارعشق ومستےمن خود بہ دیدہدیدماے یادگار مادر بھنام بھامین عاشورا ۱۴۳۸ ... ادامه ...

دور از انتظارم بود :(

واقعا ازش انتظار نداشتم.. وقتی دیدم نمره مستمر 17 داده بهم انگار ک یه کامیون از روم رد شد.. من کِ همه فعالیات هاشو انجام میدادم.. نمره کامل میگرفتم به جز اون امتحانی ک از 7 گرفتم 4.5.. منُ با هانیه یکی دونست ک مستمر مث اون شد؟ دلم خیلی ش ت.. من حتی امتحان ترم هم 19.5 شدم.. نگفت چیجوری انقدر برگه رو کامل نوشت؟ وقتی اعترا و گفتم واقعا حقِ من نیست ک 17 بشم گفت: از 7نمره رو 4.5 گرفتی..یعنی نصصف نمره.. -هرچقدر بخواد پایین بیاره نمرمو دیگه 3 نمره نمیاره.. مامانم میگه معلمت نگفت این همیشه ک خوبه شاید سر اون امتحان حالش بد بود نتونست بخونه؟ واقعا هنوز ک هنوزِ موندم چیجوری حساب کرد ک بهم داد 17؟ اصلا ازش انتظار نداشتم ... ادامه ...

مادر - د

مادر نه مادر با همه خوبی اش نه آن درد است که انسان را بزرگ می کند! آری درد مادر تنها وظیفه اش این است که با مهرورزی درد را بر انسان قابل تحمل سازد! دوست دارم مادر را و دوست دارم درد را ... ادامه ...

مادر

هیچ چیزی مثل خنده ی مادر آدمو به زندگی دلگرم نمی کنه . خنده های مادر مثل یک شعله ی گرمه یا مثل نور یه ستاره تو شب تاریک. وقتی مادر می خنده یعنی میشه ادامه داد . یعنی باید امیدوار بود . اما غمِ تو چشمای مادر مثل آ دنیاست . مثل نقطه ی پایان هستی و آغاز نیستی . هیچ به اندازه ی مادر، نمی تواند شبیه خدا باشد . + خداوند بزرگ و مهربان ! تمام مادرهای روی زمین خوشحال و سلامت باشند . ... ادامه ...

ع پروفایل روز مادر

ع پروفایل روز مادر ع پروفایل روز مادر _ ع برای روز زن ادامه مطلب ... ادامه ...

رها شدن-1

می خوام توی این روزهای پایانی سال96، بعد از سال ها، امشب از بزرگترین عقده و رنج زندگیم بنویسم... از دارایی ارزشمندی که وجودش بیشتر وقت ها برام پر از حسرت و بغض بوده... که سهم زیادی در ناکامی های همه ی این مدت من داشته... از "مادرم" بنویسم که از مادری هاش خیلی کم یادمه... از دوران کودکی که همش در حال مقایسه ی من با دختر م بود و دوست داشت من شبیه اون باشم تا همین لحظه که من و با خودش مقایسه میکنه و نمیتونه پیشرفت و موفقیتم رو ببینه... مادری که دوستم داره ولی خیر خواهم نبوده و نیست... مادری که زخم های بدی زده و منو بدجوری اسیر خودش کرده... اسیر عقده ی مادر و در حسرت آغوش مادر... همراهی و حمایت مادر... خیلی سخته نوشتن از زخم هایی که مسبب اون "مادر" باشه... خیلی سخته... ... ادامه ...

راوی: مادر شهید «رضا سینایی»

خیلی مراقب رفتارش بود. از تظاهر می ترسید. جانباز بود، اما به ... ی نمی گفت. به ... رفت، اما به ما چیزی نگفت. اولین حقوقش را داد به من و گفت: «کار کرده ام.» پس از شهادت پدرش، نگذاشت بیش از چند روز پارچه ای روی در بماند، دوست داشت گمنام باشد. می رفت جبهه و می آمد، اما چیزی تعریف نمی کرد؛ انگار نه انگار که رزمنده است. عبادتش هم همین گونه بود. حالا هم که سال ها از رفتنش می گذرد، پرچم ... را که لااقل نشانة شهادتش باشد، بالای در نزده ایم؛ شاید رضای من این طور راضی تر باشد. چند روز پیش از آن که برای آ ... ین بار برود جبهه، دوربین را برای چندمین بار روی پایه تنظیم کرد، تا بیاید زیر کرسی و پیش من ع ... بیندازد. دوربین زود فلاش زد. اولش عصبانی شد، گفت: «یک حلقه ... گرفته ام، ولی هربار می آیم با تو ع ... یادگاری بیندازم، مشکلی پیش می آید. این هم آ ... ی اش بود.» بعد کمی فکر کرد و انگار که چیزی را کشف کرده باشد، گفت: «فهمیدم! چون بعد از شهادتم، این ع ... ها داغ تو را بیش تر می کند، خدا نمی خواهد ع ... مان با هم بیفتد.»اخم هایم در هم رفت، گفتم: «مادر جان! مگر شهادت به همین راحتی است؟» خندید و گفت: «آره! به همین راحتی است. روی پیشانی من نوش ... ادامه ...

لیلی کر شد تا تو دوباره باز گویی ...

هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند ، روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود . سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جو نداد . مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت . دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد . لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت . بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت : دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت . که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت : لیلی نه کر بود و نه لال از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ، اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم ش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش ش نداشتی . مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی . ... ادامه ...

نفع...

از آن که نفعی به غیر رسد هفت یا هشت سالم بودبرای ید میوه و سبزی با سفارش مادرم به مغازه محل رفتماون موقع مثل حالا نبود که بچه روتا هم همراهی کنی! پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش.میوه و سبزی رو یدم کل مبلغ شد 35زار.دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری و یه نوشابه زرد کانادادرای از بقالی جنب میوه فروشی یدم و روبروی میوه فروشی روی ج نشستم و جای شما خالی نوش جان .خانه که برگشتم مادر گفت مابقی پول رو چکار کردی؟راستش ترسیدم بگم چکار ، گفتم بقیه پولی نبود…مادر چیزی نگفت و زیرلب غرولندی کرد. منم متوجه اعتراض او نشدم.داشتم از کاری که کرده بودم و ی متوجه نشده بود احساس غرور می اما اضطراب نهفته ای آزارم می داد.پس فردا به اتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم. اضطرابم بیشتر شده بود که یهو مادر پرسید آقای صبوری (رحمت خدا بر او باد…) میوه و سبزی گران شده؟ گفت نه همشیره.گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟آقای صبوری که ظاهراً خوردن کیک و نوشابه از جلو چشمش مرور می شد با لبخندی زیبا رو به من کرد گفت: آبجی فراموش ولی چشم طلبتون باشه.دنیا ر ... ادامه ...

خلوت

گوشه گیری، سالم ماندن است. ( اکرم ص)سلامتی دین در کناره گیری از مردم است. ( علی ع)برای پدرم فرستاده بودم و او بعدش پیام صوتی فرستاده بود دوتا! برام عجیب بود. در پیامش احادیث را تایید کرده بود و اما از ناخوشنودی مردم در این باره گفته بود. و اینکه الان هم اون تنهاست چون دیوارهای خانه را رنگ می کنند، مادر و برادرم در خانه مادربزرگ مانده اند. از نزدیک شدن ماه محرم و شروع شلوغیها گفته بود از اینکه کاش این شلوغیها برای خدا باشه. از رنگ و کاغذ دیواری گفت که چقدر وقت برد تا مادرم با همراهی خواهرم انتخاب کرده بود و اینکه: قشنگه و ماشاءالله پولش هم خوبه! همین حرفهای ساده و جمع و جور، کلی حرف پشت سرش داره. که چقدر پدرم از این اوضاع ناراضیه و داره صبر می کنه . چقدر مادرم اصرار بی خودی داره برای رنگ خانه که آنجنان نیازی واجب نیست. که چقدر هزینه ش برای اونها باعث دردسر شده.در جواب حرفهای نگفته ش رو زدم. که مادر همیشه از برادر گله منده که به اندازه پول تو جیبش صرف نمی کنه و به دیگران نیازمند می شه اما خودش دقیقا همینگونه عمل کرده و می کنه. چند بار جلوی ش از نیاز خانه برای رنگ گفته بوده و ش هم به او گفته که شروع کنه و خ ... ادامه ...

خلوت

گوشه گیری، سالم ماندن است. ( اکرم ص)سلامتی دین در کناره گیری از مردم است. ( علی ع)برای پدرم فرستاده بودم و او بعدش پیام صوتی فرستاده بود دوتا! برام عجیب بود. در پیامش احادیث را تایید کرده بود و اما از ناخوشنودی مردم در این باره گفته بود. و اینکه الان هم اون تنهاست چون دیوارهای خانه را رنگ می کنند، مادر و برادرم در خانه مادربزرگ مانده اند. از نزدیک شدن ماه محرم و شروع شلوغیها گفته بود از اینکه کاش این شلوغیها برای خدا باشه. از رنگ و کاغذ دیواری گفت که چقدر وقت برد تا مادرم با همراهی خواهرم انتخاب کرده بود و اینکه: قشنگه و ماشاءالله پولش هم خوبه! همین حرفهای ساده و جمع و جور، کلی حرف پشت سرش داره. که چقدر پدرم از این اوضاع ناراضیه و داره صبر می کنه. چقدر مادرم اصرار بی خودی داره برای رنگ خانه که آنچنان نیازی واجب نیست. که چقدر هزینه ش برای اونها باعث دردسر شده.در جواب حرفهای نگفته ش رو زدم. که مادر همیشه از برادر گله منده که به اندازه پول تو جیبش صرف نمی کنه و به دیگران نیازمند می شه اما خودش دقیقا همینگونه عمل کرده و می کنه. چند بار جلوی ش از نیاز خانه برای رنگ گفته بوده و ش هم به او گفته که شروع کنه و خو ... ادامه ...

سالمندان

سلام اومید وارم ح ون خوب باشه ما بازم حرفمون درباره ی مادر وپدر هستش خب چرا مادر هارو در خانه ی سالمندان میگزاریم از غورغور هاش یا عصاب خورد کن هاش مادر تورو از بچ ی بزرگ کرده اون وقت دستموزد مادر اینه یا دست روش بلند کنی یا این که بکی مادر برو خسته شدم چتون شده این مادر میتونست شمارو از بچ ی بزرگ نکه بده دسته یکی دیگر خدا گفته در درگاه من با پدر یا مادر قهر کنید او را نمیبخشم قسم یا ماس کنن نمیبخشم من مادر پدر خوب واست دادم اون وقت جواب اینه تو یعنی شرم نمیکنی اخه میندازیش توی خانه سالمندان حدقل سری بزن همینطورولش میکنی دیگه نمیای ببینیش مردست زنده شما چهچور ادم هستید شما اصلا ادم هستید حیوان از شما بهتر هستش تو به من بگو دلت میاد اینه حرفه من دیگه حرفی ندارم ولی این بی رحمی خب حرفامو رفت واسه بعد تا موضوع دیگر خدا نگهدار نظر فراموش نشه ... ادامه ...