زندگیم تنها بودم



من همیشه یک تنه جنگیده ام

تمام روزهای سخت زندگیم راتنها بودم شاید هم چون تنها بودم روزها سخت گذشت ومیگذرد روزی که پدر در بیمارستان بود و برادرم زنگ زد وگفت رگ قلبش با انژیو باز نشده ومن تنها در اتاقی توی خانه پدری همسر داشتم از درد و درمانده گی مچاله میشدم در خودم ونمیتوانستم گریه م روزی که به من گفت باید عمل بشوی ومن مات ومبهوت نگاهش و حرفی نزدم بعد تا نشستم توی ماشین اشکهایم سرازیر شد سه سال بعد وقتی از ترس ووحشت ان روز به همخونه گفتم او اصلا یادش نبود که من همچین مشکلی داشتم وباهم رفته ایم پیش متخصص یک روز پاییزی در سال نودوسه من تنها روی تخت با دست وپای لرزان دراز کشیدم و تنم را سپردم به دستهای بیرحم وجلاد ماما تا بچه ام را بیندازد چند وقت دارو خوردم چندین شب کابوس دیدم و فوبیای حاملگی به سراغم امد وبعدتر عوارض سقط جنین در وجودم ماندگار شدمن تمام لحظات سخت زندگیم تنها بودم من سالهاست که یک تنه به جنگ بحرانهای زندگیم میروم وهربار فکر میکنم چرا همخانه متوجه نیست که باید کنارم باشد دیروز سی تی اسکن مادر در دستهایم بود لال شده بودم اما همخونه رانندگی میکرد و... ... ادامه ...

سخت ترین ماه زندگیم

یک ماهی که خونه ی پدرم بودم، هر شب گریه می . خیلی زندگیم سخت شده بود. همش یاد آقای خاص بودم. با خودم میگفتم من که نمیتونم تنها بمونم، یعنی آقای خاص که ولم کنه قراره کدوم مردی بیاد تو زندگیم؟ آخه چطوری به یکی دیگه فکر کنم؟ آخه چطوری خاطراتم با آقای خاص رو فراموش کنم؟ خدایا حاضرم همیشه زن پنهونیش باشم، ولی کنارش باشم. بذار همه فکر کنن من و اون باهم غریبه ایم... فقط پنهونی کنارش آرامش داشته باشم. آخه چرا ناشکری ؟ چرا قدرشو ندونستم؟ حالا چجوری به یه مرد دیگه فکر کنم؟ من به تمام وجود اون عادت ... مگه من ام که هر بار برم با یکی؟ خدایا نمیخوام هیچ مرد جدیدی به زندگیم بیاد، خواهش میکنم یه کاری کن کنارش بمونم، من بهش علاقه دارم.... پنهونی میمونم، پنهونی مثل غریبه ها... فقط اون توی زندگیم باشه ... ادامه ...

جنگ

کاش زمان جنگ جهانی دوم بود. من یک دختر یهودی بودم که از ترس نازی ها به هیچ نمیتوانستم اعتماد کنم، دوستی نداشتم یا دوستانم را از یاد برده بودم و تنها آدم زندگی ام تو بودی. از هیچ هیچ توقعی نداشتم به جز تو. بابت کار ی ناراحت یا خوشحال نمیشدم. تنها میماندم با تو. اینگونه شاید خیلی چیزها نداشتم و زندگی از ح معمول خود خارج می شد ولی مطمئنم که آرام بودم. ... ادامه ...

حکایت از چه کنم..

یادت هست آن ... ى شهریورى که آمده بودم پیشت؟ آن روز عصر خیلى دلم گرفته بود و دیدن تو برایم مثل عصر پنجشنبه بود.. من تورا داشتم و غم ... ن بودم.. تو بودى من قفل سکوت به دهانم خورده بود.. شهامت نداشتم دوستت بدارم.. خود خورى امانم را بریده بود.. حرف زدن نعمتى بود که از من گرفته شده بود.. لال شده بودم.. من در بزرگى بازوان تو کوچکتر و کوچکتر میشدم.. آب میشدم و لام تا کام حرف نمیزدم.. دلم برایت تنگ میشد اما زندانى بودم.. گرفتار بودم.. مثل مرده ها.. دستم از همه جا کوتاه بود.. آن ... اندوهناک.. آن ... غم گرفته.. من تنها بودم.. تنها رهام کرده بودى.. من هم رفته بودم اون بالا.. تا توانسته بودم سیگار دود ... .. تو راه برگشت که ع را دیدم به من گفت تو خیلى مردى.. هه.. از کفش هاى سوزنى ام تعریف کرده بود و باهاش خداحافظى کرده بودم.. یادت هست؟.. تو رفتى نمیدانم کى کى اک را ببینى.. وهمین بس بود تا من آن بدترین ... در خاطرم بماند.. نه تو یادت نیست.. من اما آنروزها خیلى دوستت داشتم.. ... ادامه ...

یک قاچ کتاب...

کاش یک تکه سنگ بودم. یک تکه چوب. مشتی خاک. کاش دل ام از سنگ بود. کاش اصلا دل نداشتم. کاش اصلا نبودم. کاش می شد همه جیز را با تخته پاک کن پاک کرد. کاش یکی از اجرهای خانه ات بودم، یا یک مشت خاک باعچه ات. کاش دستگیره ب اتاق ات بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم. نه، کاش دست هات بودم. کاش چشم هات بودم. کاش دل ات بودم. نه، کاش ریه هات بودم تا نفس هات را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تو من بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفرِ دوتایی. #چند_روایت_معتبر #مصطفی_مستور ... ادامه ...

سکوت شب...

وقتی نوجوون بودم و دانش اموز...یه بار عصر که خونه بودم...مامانم رفت خونه ام... برادرها هم نبودن....خواهرم هم نبود.... تنها بودم و سرم هم تو کتاب نبود.... یادمه تو اشپزخونه ظرف میشستم و خالی بودن خونه قلبم رو پر از وهم میکرد...گوشم عادت نداشت به اون سکوت....حس می توی فضا شناور شدم.... و بعد زمان گذشت و گذر زمان معجزه کرد.... امروز تمام و خوابگاه و حتی شهر خالی بود.... همه رفتن....تعطیلات همه رو برده به شهر و دیار و سفر و ... من تنها ن واحد ۴ نفره و جز معدود نان خوابگاه ۸ طبقه مون هستم.... سکوت همه جا رو گرفته....هوا سرده.... من امپراطور این سرزمینم امروز..... و در عجب که چه طور روزی روزگاری از دو ساعت تنها بودن در خانه ی پدری دچار وهم شده بودم.... ... ادامه ...

حسرت

کاش یک تکه سنگ بودم.یک تکه چوب.مشتی خاک. کاش یک سپور بودم.یک نانوا.یک خیاط.یک دست فروش. دوره گرد.پزشک. .یک وا ی کنار خیابان... کاش ی بودم که تو را نمیشناخت.کاش دلم از سنگ بود.کاش اصلا دل نداشتم.کاش اصلا نبودم.کاش نبودی... کاش میشد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد. آخ مهتاب! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم. یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره ی اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم.نه،کاش دست هات بودم.کاش چشم هات بودم. کاش دلت بودم. نه، کاش ریه هات بودم تا نفس هات را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم.کاش تو من بودی. کاش ما یکی بودیم... یک نفر دوتایی! #مصطفی مستور___روی ماه خداوند را ببوس +این کتاب ارزش چند بار خوندن رو داره.... ... ادامه ...

کم بود یا کمبود؟

من اگر ماه میشدم خاموش بودم اگر باران میشدم اسیدی بودم اگر دریا میشدم شور بودم اگر یاد میشدم فراموش بودم اگر دیوار میشدم ترک داشتم اگر ابر بودم تکه تکه میشدم اگر خاک میشدم حاصل خیز نبودم در آ اگر کد میشدم همیشه مشکل داشتم... این ها از بدشانسی من نیست شاید هم از بدشانسی من است که چرا اینقدر کمبود دارم چرا اینقدر کم هستم چرا چرا چرا حتی اگر سوال هم میشدم تنها یک علامت سوال بودم بدون هیچ جو اگر آرزو میشدم یک نقطه کور در رویاها بودم این قسمت من است از زندگی این کمبود ها ... این حرف های نگفته چیزهایی که به هیچ و هیچ چیز نمیتوانم توضیح بدهم و مجبورم ادامه دهم با همین وضعیت .... آقای ربات - کمبود ... ادامه ...

بوی مرگ

هوالغریب...چقدر لبریز شده ام..چقدر تنها شده ام...هیچ گاه در دنیا تا به این اندازه تنها نمانده بودم... تنهایی سخت است... شب را در بیمارستان ها به صبح رساندن سخت است...و تمام اتفاقات این چند ماه اخیر... تنها بودن از تنها شدن سخت تر است...و اشک هایی از سر بی ی ....از ناله های همیشگی بدم میاد...ولی دلم داره میترکه... به خدا قسم که دارم میترکم از غصه و درد...خدایا دعام کن...لطفا... ... ادامه ...

آدم از گریه میخواست بترکد، براى ما همه اش اشک و ماتم تقدیر شده...*

همون موقع باید میفهمیدم، همون موقع که ١٣،١٤ سالم بود و اولین اتفاقاى وحشتناک افتاد.. البته الان که میبینم ظاهرا از قبل شروع شده بود اما من کم سن تر بودم یا متوجه نمیشدم یا خاطرم نمونده. از همون موقع باید میفهمیدم که زندگیم تباه شده، گرچه اون زمان نمیدونستم زندگى یعنى چى، قبل از اینکه زندگى کنم، قبل از اینکه بفهمم اصلا این زندگى که میگن چى هست، قبل از داشتن آرزوهاى قشنگ قشنگ، زندگیم تباه شد. ولى چون بچه بودم و چیزى سرم نمیشد، باز رویا چیدم، باز آرزو ، باز این قوه ى تخیل لعنتى واسم اون دنیاى قشنگ رو نشون داد.. دنیایى که چیزى ازش نچشیده بودم و فقط از دور دیده بودم. من هنوز اون آرزوها و رویاها رو دارم، من هنوز به اونا نرسیدم، نخواستم باور کنم که زندگیم اینجوریه و قراره همینجور بمونه... همه میگن که هر ى خودش براى خودش تصمیم میگیره و آینده و سرنوشتش رو میسازه، ولى من میگم نه! زمانى این حرف درسته که ما تحت تاثیر تصمیمات سایر آدماى اطرافمون نباشیم. من تصمیم گرفتم، جنگیدم، خودم.. تنها... ولى نشد. الانم باز دارم میجنگم و باز میدونم که.. خسته م... قد تموم اون سالایى که زندگى ن خسته م، قد تموم اون آرزوهایى که ا ... ادامه ...

مامان جان ِِ جان

مامان زنگ زده پسر ... رو مجبور کرده بیاد پیش من از روستا به این خاطر که توی این مدت خیلی تنها بودم اما خبری نبود که ... ی بیاد پیشم اما این بار مامان جان بلا ... ه کار خودش کرد، خُب ِِ تنهائی بی تنهائی من قبلاً یعنی قبل از عمل جراحی آ ... م م با این پسر ... جور بودم در حد اینکه بیشتر مواقع با هم بودیم کم کم لوث شد این ارتباط ... بهر حال تنها تمام می شود ... ادامه ...

کاش نبودی...

کاش یک تکه سنگ بودم .. یک تکه چوب ، مشتی خاک ،کاش یک سپور بودم ، یک نانوا ، یک خیاط ، دستفروش ، دوره گرد ، پزشک ، ... ، یک وا ... ی کنارِ خیابان کاش ... ی بودم که تو را نمی شناخت ، کاش دلم از سنگ بود .. کاش اصلا دل نداشتم ، کاش اصلا نبودم ، کاش نبودی .. کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد .. آخ ! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم یا یک مشت خاک باغچه ات .. کاش دست ... ره اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی کاش چادرت بودم ، نه .. کاش دستهایت بودم کاش چشمهایت بودم ، کاش دلت بودم نه .. کاش ریه هایت بودم تا نفس هایت را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری کاش من تو بودم .. کاش تومن بودی .. کاش ما یکی بودیم .. یک نفر دوتایی ... ... ... روی ماه خداوند را ببوس برچسب:عاشقانه های یک دختر شیعه ... ادامه ...

یار

سالها در طلب چون تو نگاری بودمهر دم هر سوی پی چون تو غزالی بودم مست از باده نوشین و ... اب از می ناببا دو چشم نگران ، غرق نگاهی بودم تا نگاهت بزند تیر به اعماق دلمکو به کو در طلب فرصت و راهی بودم دوش با دل سخن از مهر بتان می گفتم در عجب فکر خوش و حال و هوایی بودم چه کنم تا نرود خاطر رویت ز نظرمن که حیران تو و عاشق زاری بودم گوییا رخصت دیدار تو خواب است و خیالچه ثمر دوست ؟که در خواب و خیالی بودم رهروی گفت که معشوق تورا خواند و برفتمن ندانستم و غافل ز ص ... بودم پ.ع ... ادامه ...

من همینم

من همینم گاهی خشم تمام جانم را به اتش میکشد. دیگران هیچگاه آتشم را نمی بینند. گاهی غم تمام روحم را میبلعد. تمام من غرق در غم میشود. و پس از چندی در کوچه پس کوچه های زندگیم.در م وبه ای متروک متولد میشوم. گاهی چنان در خودم فرو میروم که گویی هیچ در دنیای من نیست من از دنیای این آدم های پوچ و خالی بیذارم. به دنبال کمی آرامش بودم ولی یافت نشد. به دنبال عشق بودم که ی درک نکرد. من در دنیای خودم تنهای تنها مانده ام ... ادامه ...

تنهایی فریدا

اگر من کارگردان فریدا بودم اگر من کارگردان فریدا بودم، ء اول همان ای میشد که ش بخاطر ترس از زندگی با یک فلج او را ترک کرد.خب همه چیز از همینجا شروع شد.فریدا تنها ماند. شروع کرد به نقاشی . شاید اگر آن پسر با فریدا میماند دوباره پزشکی را از سر میگرفت و نقاش نمیشد. فریدا تنها ماند عاشق مردی شد که سن پدرش را داشت. بخاطر دیه گو کمونیست شد. فریدا تنها ماند با مردی ازدواج کرد که دوبار پیش از او ازدواج کرده بود. فریدا نمیخواست تنها بماند، با خیانت های دیه گو کنار آمد.فریدا فکر کرد اگر ازدواج کند تنها نمیماند ولی تنها ماند حتی راضی شد پس از ازدواج جدا از همسرش بماند و زندگی کند و لااقل اینگونه فکر میکرد تنها نیست.من اگر کارگردان فریدا بودم از بیننده میپرسیدم که چرا فریدا در نقاشی هایش چیزی جز خودش نمیکشید؟ چرا در نقاشی دو فریدا دست خودش را میفشارد؟فریدا تنش را در اختیار تروتسکی پیر گذاشت چون میخواست از دیه گو انتقام بگیرد. از خودم میپرسم اگر دیه گو میتوانست روح فریدا را کند مگر اینطور میشد؟ از فریدا یک چهره هرزه میبینیم ، اما نمیبینیم که چرا فریدا هرزه شد؟من اگر جای کارگردان بودم، ترس فریدا را نشان مید ... ادامه ...

پیچ مهره ای ها..

دسته ما معروف شده بود به دسته پیچ و مهره ای ها ! تنها آدم سالم و اوراقی نشده ، من بودم که تازه کار بودم و بار دوم بود که به جبهه آمده بودم. دیگران یک جای سالم در بدن نداشتند . یکی دست نداشت ، آن یکی پایش ... بود و سومی نصف روده هایش رفته بود و چهارمی با یک کلیه و نصف کبد به زندگانی ادامه می داد و ... ... ادامه ...

به یادغروب تلخ ... 25/8/1395

من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس که روزها را با شب شمرده بودم یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که او سرس ... می خواست ‚ من دل س ... بودم یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجماز بس که خویشتن را در خود فشرده بودم در آن هوای دل ... ر وقتی غروب می شد گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم ... ادامه ...

خاطره بازی

به نام خدا به آقای همسر گفتم من اینجا پیاده می شوم. هنوز مانده بود تا دانشکده. کمی بعد از در شرقی پیاده شده بودم و با آهسته ترین سرعت ممکن قدم زده بودم. فکرها و خاطره ها و روزها مثل مهمانان ناخوانده یکی یکی سر و کله شان پیدا می شد. اطراف را نگاه کرده بودم و آرام قدم زده بودم. به دوراهی ها که رسیده بودم تردید کرده بودم. از کدام بیشتر خاطره دارم؟ کدام سهم امروز است؟ خاطره ها و آدم ها قدم به قدم با من آمده بودند. به نیمکت های دانشکده که رسیده بودم مکث کرده بودم، کدام درخت، کدام صندلی، کدام سایه دوست داشتنی را انتخاب کنم. روزهای کارشناسی مثل یک کتاب پیش چشمم ورق می خورد و من خودم را س بودم به آفتاب مهربان پاییز و نفس کشیده بودم. از صبح توی خانه گفته بودم میخواهم بروم درس بخوانم. گفته بودم اینجا نمی شود، دلم هم برای تنگ شده. فاطمه را گذاشته بودم و آمده بودم. کتاب هم برداشته بودم ولی راستش تنها چیزی که اهمیت نداشت درس خواندن بود. آدم ها نمی فهمند برای ی که خاطره هایش را گم کرده، قدم زدن در مسیر همیشگی به اندازه درس خواندن برای آزمون جامع یکی دوهفته بعد حیاتی است. ... ادامه ...

روحِ دعا

تو را در کجا، در کجا دیده بودم؟تو را شاید آن دورها دیده بودم...تو را در حرا، در حرم، در مدینهتو را در صفا، در منا دیده بودمتو را بین محراب خونین کوفهتو را در مقام رضا دیده بودمتو را در همان جا که خورشید گل کردکنار همان نیزه ها دیده بودم...من از روز اوّل که محو تو گشتمتو را نیمی از کربلا دیده بودمتو را کوهی از صبر، انبوهی از عشقتو را سوره ای از خدا دیده بودمتو را شیرمردی که در اوج سختینشد از خدایش جدا، دیده بودمتو را باصفا چون بهارِ پرستشتو را روحِ ... ِ دعا دیده بودم...#محمد_فخار زاده ... ادامه ...

نیمه مهر

چی بگم..... ایمان دلش خیلی تنگه خیلی تنها جایی ک ی ده اروم میشم این صندلی لعننیه تنها وقتی ک میتونم جلو بغضمو بگیرم وقتیه ک به این لعنتی پک میزنم این تیر لعنتی تموم زندگیم شد لعنتی که!!! چقد خوب بودم وقتی ک بود چقد دستاش بهم ارامش میداد چقد حرفاش ارومم میکرد بودنش چه خوب بود این زندگی لعنتی کی میخاد بخنده بهم بگه اقا ایمان بفرما ...بیا اینی ک میخاستی تا کی سر ناسازگاری داره باهام ولی من عاقبت ش تش میدم میترسم که اون وقت خیلی دیر شده باشه خیلی.... ... ادامه ...

..........

سلام..خب..من برگشتم..خدا رو شکر...سفر عالی ور در عین حال سختی بود ب بازم از اون خوابا دیدم ... سالن بزرگی که برای یه عده رزرو شده بود..همه بودند ..جمع دوستای قدیمی حس جمع بود...ابدار..تزوکا..رایان ...متحد..مینهو..نرجس..همه بودند..یاس..حتی چندتا از دوستای امسال ..پشت در صدای خنده هاشون میومد ومن با یه دسته گل بزرگ رز ایستاده بودم و به پیرهنم دست میکشیدم تا مرتبش کنم ویه لبخند بزرگ رو لبم نشسته بود ..زنگو زدم و در تو روم باز شد متحد نگاهی بهم انداخت و من از صورت اخموش جاخوردم ...دسته گلو ازم گرفت و درو محکم توروم بست... و باز یه لبخند تلخ همیشگی روی لبهای من موند و با گفتن خوش بگذره ..از عطر گلها لذت ببرید سالونو ترک .. وبازهم مثل همیشه صبح به جای لبخند تلخ ..اشکام صورتمو خیس .. ولی ..اینبار اون انرژی مثبت نبود که باهر بار دیدن اشکام و صورته گرفتم بگه بازم خواب دوستاتو دیدی؟؟؟؟؟؟ بس کن..فراموششون کن...روزی که فهمیدم اون انرژی مثبت حالا شده تنها انگیزه ی زندگیم و همون روزی که خواستم بگم چقدر برام مهمه بازم یه در تو صورتم بسته شد...اخمای توی همش و نگاه بی تفاوتش به من هنوز یادمه ..اون شاخه گل خیالی که صبح تو اینه بهش تقدی ... ادامه ...

دریچه:)

بعضی اوقات که یاد یه صحنه هایی از زندگیم میفتم،اونقدر حالم خوب میشه که دلم میخواد اون لحظه از اون درچه به اطرافم نگاه کنم.در حالی که اون لحظاتی که گفتم،اتفاق خاصی هم نیفتاده...مثلا یکیش یه روز ظهره...زمانی که5-4ساله بودم.تو هال نشسته بودم و نقاشی میکشیدم.زمستون بود.و یه آفتاب ملایمم افتاده بود اون قسمتی که من نشسته بودم.منتظر بودم مامان از سرکار بیاد.و خیلی آروم و بی دغدغه بودم. اون لحظه هیچ حسی نسبت به اون لحظات و ثانیه ها نداشتم...اما بعدها،خیلی بعدترها شد یکی از صحنه هایی که دلم میخواست بعضی اوقات دریچه ی چشم و ذهنم اونطوری همه جا رو ببینه... ... ادامه ...

کنکور نامه

سر جلسه ی کنکور که نشسته بودم،استرس نداشتم، نمی ترسیدم،هول هم نبودمتمام آنچه را که بلد بودم در صفحه ی شطرنجی خالی کرده بودم،نه از اینکه بعضی درس ها ورای انتظارم بود آشفته بودم و نه از اینکه بعضی درس ها بیش از حد ساده بودند مثل بچه ها ذوق کرده بودم...با طمانینه برگه ام را انگشت زده بودم،امضا کرده بودم و به روی مراقب لبخند زده بودمهر از چند گاهی چند تایی کشمش توی دهانم چپانده بودم و کمی آب خورده بودم، نگاهم را به ساعت مچی ای که گوشه ی صندلی ام گذاشته بودم دوخته بودم و با خود حساب کرده بودم تا تمام شدن این ماجرا چقدر فاصله استبعد هم مثل بقیه برگه ام را داده بودم و بیرون آمده بودم.چند دقیقه ای نگاهم را جلوی در به این طرف و آن طرف چرخانده بودم تا پدر را پیدا کنم. او اسمم را صدا زده بود و من به طرفش رفته بودم بعد پرسیده بود چطور بود و من گفته بودم بد نبود...پرسیده بود ح بد نشد؟ الان خوبی؟ و من گفته بودم خوبم.در دو روز سه بار این اتفاقات پشت سر هم تکرار شده بود.هر پرسیده بود چه کار می خواهی ی؟جواب داده بودم در اولین فرصت کتاب هایم را آتش می زنم و از سوختنشان لذت می برم.در اولین فرصت کتاب هایم را جمع کرده بو ... ادامه ...

س مثل سرد

امروز که داشتم به خونه برمیگشتم هوا در عین آفت بودنش به من خیلی سرد میومد... رسیدم سر کوچه... رسیدم دم خونه... کلید انداختم در قفل بود.. باز تنها بودم...هعییی سه قفل خورده بود..یعنی دیر میام رفتم خونه و بی درنگ افتادم پشت کامپیوتر ! هیچ خبری نبود... هیچ وقت اینقدر تنهایی رو حس نکرده بودم... تنها باشی...بری توی دنیای مجازی و ببینی بازم تنها...اونوقت باید کجا بری...؟؟؟ یهویی یه چیزی در درونم حس یه دل درد عجیب دلم داشت سرد میشد... خیلی درد داشت و همینطوری داشت بیشتر سرد میشد و من داشتم بیحال و بیحال تر میشدم... اونقدر شدید شد که یهویی خودمو انداختم زمین تا شاید دردش کمتر بشه... خوب نشدم نشدم نشدم ... تا اینکه یهویی تموم شد...بی هیچ مقدمه ایی اونوقت دیگه فقط من بودم... حتی درد هم همراهم نبود آدم چقد میتونه تنها باشه....حتی تنهایی هم همراهم نیس حتی درد هم دیگر همدم من نیس... می آید و میرود... آقای ربات - د مثل درد... ... ادامه ...

مراقبه روزانه "ی ال معجزه" 28 دی

بیست و هشتم دی: به یاد داشته باش هرچه را نیاز داری در درون توست، معرفتی که بدنبال آن می گردی در درون تو پنهان است. من همیشه در سیر و سلوک های معنوی به دنبال یک ارتباط می گشتم. اما زندگی فقط برای امروز چه ارتباطی با سیر و سلوک معنوی دارد؟! واقعا چه تفاوتی دارد؟ چهل سال سیگار کشیدم. به کلی امید قطع مصرف را از دست داده بودم تا عاقبت انجمن نیکوتینی های گمنام و قدم های دوازده گانه را پیدا . در اینجا هر روز چیز جدیدی پیدا می کنم. همه چیز متفاوت از قبل شده. در جلسات مشارکت اعضاء را در مورد عجز خود، رسیدن به باور از یک نیروی برتر و واگذاری اراده و زندگی به این نیرو می شنوم. برای من این برنامه تنها جستجوی یک زندگی بهتر نیست. بلکه مسئله مرگ و زندگیست. سم نیکوتین کشنده و مصرف آن عین دیوانگی است. معنویتی که اینجا آموخته ام زندگیم را نجات داده و سلامت عقل را به من باز گردانده است. این معنویت مانند هوایی که تنفس می کنم و آبی که می نوشم برایم مشهود است. به انجمن نیکوتینی های گمنام آمدم تا قطع مصرف کنم. اما در اینجا چیزهایی را که از هفت سالگی در جستجویش بودم یافتم: معنویتی حقیقی و جاودانه که نه تنها هفته ای یک بار بلک ... ادامه ...

دلنوشته

بسم الله الرحمن الرحیم نمیدونم از کجا بگم از کجا شروع کنم منم یه روزی عاشق یه نفری بودم دلبسته نگاهش .... ی که همیشه در تمام لحظاتم بود ی که یه لحظه تنهام نمی گذاشت ی که .... ولی یه لحظه با یک اشتباه کوچک همه چیز عوض شد اون از من برید مثل یه پرنده ک انگاری من تو قفس حبسش کرده بودم رفت و تنهام گذاشت... حالا من تنها شدم تنهای تنها دارم با لحظه به لحظه زندگیمو با خاطرات اون می گزرونم هنوزم امید دارم ک برگرده همین... ... ادامه ...

رافائل

چرا رافائل؟رافائل یک نقاش مرد ایتالیایی بود که در دوره ی داوینچی زندگی میکرد و یه جورایی تا پایان عمر تنها بود.من عاشق نقاشی هستم و تا حدودی نقاشی میکشم.تنها بودم.زنی بودم که مثل یک مرد در این جامعه ی گرگ زده زندگی می .این شد که شدم رافائل تنها.میخواستم زندگی و تنهاییم رو اینجا به تصویر بکشم.میخواستم در عین زن بودن ، مرد باشم.به یاد بچگی،به یاد عشقم به دوره ی رنسانس،به یاد مجسمه های زیبای ایتالیایی و شا ارهای هنری اونجا،شدم رافائل.زنی در قالب مردی نقاش،در آستانه ی فصلی سرد.****به من نگو که نباید!من تمامی بایدها رادر نباید وجودم تعریف کرده ام.... ... ادامه ...

این هم از ما

گفته بودم خانوم رفتارش جدیدا عوض شده؟! ... این روزها حتی یک تماس تلفنی با من نگرفت که هی نیوشا ت به چند؟!!!!!! ب ساعت دوازده شب پیام داد که دختر تحویل نمی گیری!تماس گرفت شاد و خندان و سرحال! با خانواده همسرش بود تا آن ساعت شب!!!!!!!!!! گفتم نیومدی یه خسته نباشیدی بگی یه دلگرمی ای وگرنه من از تو با بچه کوچیک انتظار کمک ندارم که!خندید! خیلی ریل .. خیلی خیلی ریل گفت فردا شب یه سر میام!!!!!!!!!!!!!!!!!تازه فهمیدم من همیشه بوده ام! اگر خانوم در چنین شرایطی بود من به خودم و دخترک و همسرجان به شدت سخت می گرفتم که تحت هر شرایطی که هست باید برویم یک گوشه کار را بگیریم!خانواده جالبی هستیم! کمی به خواهر کوچیکه گله که این روزها با وجود هانا به شدت احساس تنهایی کرده ام! اجاق گاز که سم پاشی شده و نمی شده چای درست کرد! کاش فقط ی فلاسک چای یکی برایمان می آورد...بعد این گلایه ها او گفت منم هم تنها وسایلم رو بردم خونه اول زندگیم هم تنها اسباب کشی ! راحت هم بودم که ی نیومد کمکم نباید انتظار داشته باشی! اما بعدش با همراه شد برویم خانه نو با فلاسک چای ... ... ادامه ...

وقتی جوون بودم

وقتی جوون بودم دوست داشتم هر ... دیگه ای باشم به جز خودم! ... برنارد گفت: اگه تو یه جزیره تنها بودم، مجبور می شدم به ه ... نی با خودم عادت کنم. گفت: باید با خودم کنار بیام... با تمام عیب و نقص ها... ما خودمون عیب و نقص ها رو انتخاب نمی کنیم... اونا بخشی از وجود ما هستند و باید باهاشون کنار بیایم... #مری_و_م ... ... ادامه ...

مشارکت،تجربه،نیرو،امید"نارانان" 28 بهمن

تغییر از طریق رها 17 فوریه 28 بهمن بعد از آنکه کار کرد برنامه نارانان را شروع از تغییرات کوچک و بزرگ در زندگیم آگاه شدم .مایلم اقرار کنم زندگیم وضعیت دلپذیری ندارد و شاید هرگز نداشته باشداما به هر حال هنوز می توانم آرامش و آسایش فکر پیدا کنم .مت با حضور در جلسات نارانان وکار کرد برنامه توانسته ام زندگیم را بپذیرم و بدون توجه به اینکه معتاد چه تصمیم هایی برای خودش می گیرد راهی برای لذت بردن از زندگیم یافته ام .در مقابل معتادی که از مشاجره لذت می برد تغییرات دیگران وحتی نیروی برترش را قبول نداردمجبور بودم تصمیمی بگیرم.از آنجایی که سالهای زیادی غفلت کرده واز مسیر اصلی خارج شده بودم نتیحه گرفتم تا بفهمم اگر بخواهم این وضعیت تغییر کند من بایدتغییر کنم .بنا بر این رابطه مان را به نیروی برترم سپردم.و با این کار به نیروی برترم اجازه دادم که در مورد رابطه ام با معتاد به من کمک کند تا تصمیم هایی بگیرم.حیرت آور بود که پیروی از قدم های دوازه گانه چطور به من کمک کرد که نه تنها با معتاد بلکه با اطرافیانم انسان فهمیده تری باشم .فقط بای,کنترل و این عقیده را که همه به کمک من نیاز دارند را رها کنم نتیجه آن یک دوا ... ادامه ...

مشارکت،تجربه،نیرو،امید"نارانان" 24 داد

24 دادوسواسقبل از اینکه به نارانان بیاییم مسئول همه وهمه چیز بودم. به توانایی ام برای درست موقعیت های بد واز بین بردن دردسرهای مالی و قانونی دیگران افتخار می . به معتاد زندگیم کمک می تا او را از پیامد کارهایش دور کنم. از مراکز درمانی تا دفاتر مشاوره حقوقی، اتاقهای دادگاه و دفاتر مشروط می رفتم. برای دیدن معتاد در زندان دو ساعت رانندگی می و وقتی مرخصی داشت او را از سرکار می آوردم. من تنها فرد ناجی گروه بودم. تا سالهای زیاد بعد از آن، یک احساساتی له شده بودم. پر از رنجش، بیماری جسمی، ورش ته روحی و از پا افتاده بودم.تنها وخارج از کنترل شده بودم تا بالا ه نارانان را پیدا . فهمیدن اینکه من مسئول دیگران نیستم غافلگیری خوشایندی بود. من فقط مسئول کارهای خودم و خوب بودن احساساتم هستم. اگر در ح خوبی نیستم، میتوانم دلایل را بسنجم و انتخاب هایم را تعیین کنم. میتوانم انتخاب کنم که در ح نادرست بمانم یا برای تغییر آن قدمهایی بردارم. حق انتخاب با من است. نمیتوانم دیگران را مقصر بدانم و نمتوانم به دیگران وابسته باشم تا بخاطر من کاری را درست کنند. یاد گرفتم که تمام وسواس فکری من در مورد دیگران ، روش من برای برداشت ... ادامه ...

-------

این بار اولی نیست که وقتی دارم به علی فکر می کنم، زنگ می زنه یا اسمس می ده. نمی دونم واقعا رازی وجود داره یا اینکه من همش دارم به علی فکر می کنم. ازم می پرسه «دلخوری؟ از چی دلخوری؟ یه دفه چه اتفاقی افتاد؟» بهم می گه «بام حرف بزن، برام حرف بزن» چیزی نمی گم. می گم «چی بگم» می گه «باشه» خیلی سرد و خداحافظی می کنه. مستقیم می رم دستشویی. این دستشویی که تو طبقه ما هست همیشه خلوته و ی توش نیست. طول می کشه تا حالم بهتر شه و بتونم برگردم تو آزمایشگاه. چی می گفتم؟ چی می تونستم بگم؟ از خودم دلخورم. از این که این قد وابسته شدم. ب صلاح این بود که من می رفتم پیش مادربزرگ که تنها نباشه و علی هم می موند پیش پدر و مادرش. علی راحت قبول کرد. من بودم که بش محتاج بودم. من بودم که سرمای پارک رو به امید گرمای آغوشش تحمل کرده بودم و حالا تنهایی خوابم نمی برد. من بودم که از شدت ناراحتی حتی نتونستم جواب اسمسای شب به خیر و دوست دارمشو بدم. ... ادامه ...

اگر موافقِ حذفِ بشر خودم بودم

از کتاب "تریبون": اگر موافقِ حذفِ بشر خودم بودمولی از آن همگان یک نفر خودم بودمقسم به هر و نا که ننگ خواهِ من استبه فکر هر و نا ـ مگر خودم ـ بودمصدای من همه جا را احاطه کرد، ولیچرا از آن همه محروم تر خودم بودم؟من ادعای خ نکرده ام هرگزاگرچه منشأِ خلقِ اثر، خودم بودمنه متنِ من، که منِ من کتاب شد، زیرا:نه ذوقِ شاعریِ من، هنر خودم بودم مریم جعفری آذرمانی ... ادامه ...

بزرگترین آرزوها

قدیما (دو سه سال پیش ) وقتی از دوستام میپرسیدم بزرگترین آرزوتون چیه ؟ میگفتن یه کلبه وسط یه جنگل .. تک و تنها ... بهشون میخندیدم .. ته دلم من پر بودم از دانش پر بودم از هدف هایی که براشون از ته دل میجنگیدم نه تنهایی میخواستم نه کلبه وسط جنگل من میخواستم پشت یکی از میز های گوگل بشینم یه مدرسه بزرگ برنامه نویسی بزنم یه پدر پولدار باشم اما حالا من افتادم وسط همون کلبه توی جنگل .. تک و تنها و دوستام در حال رسیدن به چیزایی ان که آرزوی من بود :( ربات. ... ادامه ...

من بودم و ...

من بودم و یک مشت خط خطی من بودم و یک صورت نیمه کاره من بودم و بارانی که معصومانه میبارید من بودم و یک راه بی پایان یک زندگی بر باد رفته من بودم و گریه های شبانه من بودم و هستم من زنده ام با یاد تو زنده ام و زندگی میکنم با همان حس بهاری تو اری من دلتنگم مگر جرم است ؟ مگر اشتباه است ؟ من دلتنگم . دلتنگم . دلتنگم دلخونم . دلخونم . دلخونم نم نم بارونم... من بودم و هستم و یک زندگی تمام شده من 19 سال بودم با 19 هزار سرکوب طرد شدن من 19 سالم است ولی انگار 190 سالم است... من بودم و هستم و خواهم بود تو اگر میخوای نباش تو هی لج کن از من دور شو شاید من حال و هوایت را بد میکنم شاید زیادی در تو غرقم ولی مگر چیست ؟ جرم که نیست... آقای ربات - غرق ... ادامه ...

زندگی....

تابستون که خونه بودم رفته بودیم روستای اجدادی....قدم ن ه ی عضو جدید خانواده یعنی ارغوان خانوم منجر شده بود به مرخصی داشتن خواهر عزیز و جمع شدنمون دور هم....توی خونه ی روستای ابا و اجدادیمون.....با هم بودنی بس زیبا و جان افزا....از همه مهم تر حضور علی عزیزم....یه روز وقتی بردمش تو حیاط....گفت ....گفتم جون ....گفت من اینجا رو خیلی دوست دارم...کوها...درختا....زمین....خونه....علفا...همشونا دوست دارم..... امروز حال من این بود...من تنها بودم از صبح تا شب....و عاشق همه چیز....عاشق نم چمنای طبقه منفی ۷...قدم زدنم.....مزرعه ی ....درختی که جدید کاشتن.....اون درخت گیسو پریشون خوشگل که عزیز منه.....صندلیا....تنه ی درختای اینجا که مثل قامت یک زن رقاص پیچ و تاب زیبایی داره....ابرا....هوای نم دار و کمی سرد.....صندلیم....گوشه ی خلوتم....لیوان جدیدم....پ وی جدیدم....تنهایی نهار و شام خوردنم.....ادمای جدید و عزیز زندگیم....سلام به ایرانیا و خارجیایی که دوستشون دارم.... همه نور توی دل تاریکی.... امروز بلاتکلیف نبودم و لذت رو تنها بعد از تموم شدن درد میشه فهمید..... ... ادامه ...

قورمه سبزی

قورمه سبزی پخته بودم ،برنج آبکش کرده بودم ته دیگ سیب زمینی ، سالاد کاهو ، یه روز معمولی ، مثل همیشه ...صبح با استرس رفته بودم ، چیزیم نبود ولی برای محکم کاری چند تا آزمایش هم نوشته بود که بعدا برم آزمایش بدم . راه رفته بودم ، خندیده بودم ، غصه خورده بودم و حتی خو ده بودم !لباس های تا نشده ء توی سبد و روی رخت آویز اسمم رو صدا میزدن که برم " تا " شون کنم و من دیگه برای این کار جون نداشتم .قورمه سبزی پخته بودم ، از ظهر منتظر اومدن " او " بودم .شب شد ؛ برای چندمین بار brothers رو دیدم ، خندیدم ، ترسیدم ، غصه خوردم ، گریه !غذا یخ کرد ، از دهن افتاد ، ترجیح دادم برم بخوابم .قورمه سبزی پخته بودم ، میدونستی چقدر از قورمه سبزی بدم میاد ؟ با این حال قورمه سبزی پخته بودم .... ... ادامه ...

نا ممکن ترین

این روزها فکرهایم در هر جهتی پراکنده اند. جمع نمیشوند. از من فرمان نمیبرند. این روزها به ممکن شدن ناممکن ترینم فکر میکنم. به زنگ زدن ناگهانی ام. شنیدن صدایش. قطع و به ناچار تایپ م که "عذر میخواهم شماره تان را اشتباهی گرفتم" اشتباه؟ کدام اشتباه؟ خسته شده بودم از زل زدن به شماره اش. از اینکه هیچ تماسی از طرف او نیست. خسته بودم از انکار ش در زندگیم. باید به خودم ثابت می که وجود دارد که هست. جراتش را از کجا آوردم نمیدانم. تنها میدانم باید صدایش را میشنیدم.این روزها تمام انرژی ام صرف لالایی گفتن برای درد هایم میشود. لعنتی ها هیچکدامشان آرام نمیگیرند. ... ادامه ...

خداا

خدا چرا تا ب من رسید هوس عاشقی و ازدواج زد ب سر عشقم چرااا اخه مگ چیز زیادی خواستنش دوووسش دارم چرا نمیفهمه هیچ امروز عموم شمارشو ک تو گوشیم سیو کرده بودم زندگیم برداش منم مجبور شدم بهش پی ام بدم و زنگ بزنم رو گوشیش گوشیشو قطع کرد بعد ک ان شد گف پیش نامزدم بودم گند زدی ب همه چی اخه خدااا نمیخام بخاطر من اذیت بشه اما من بدون محمدنمیتووووووووونم ب بزرگیت قسم ب اسمش قسم دووووسش دارررم برشگردووون خداااا ... ادامه ...

دیوار میخواهم فقط

اون سالی که شادمهر خونده بود ساده بگم ساده بگم دهاتی ام، من باهاش وسط هال یده بودم وقتی هنوزپشتی زرشکی مخمل داشتیم و مامان کت مخمل قهوه ایشو دوست داشت، بابا هم با من یده بود، دیروز که بعد این همه سال دوباره اون آهنگ وگوش میدادم ن یده بودم چون تومهمونی تمام مدت داشتم فکرمی جواب شروع رابطه رو بایدچی بدم؟ میتونم شروع کنم؟ یا بهتره تنها بمونم؟ کاش یده بودم وقتی می م غصه ها رومیشوره و میبره. ... ادامه ...

عطش

گرچه این آسمانِ من تنهاس، تو ولی آبیِ کبودم باشمن سقوطی نکرده در خویشم، تو بیا ناجی فرودم باش مثل پروانه در دل آتش، سوی آغوش تو عطش دارمتو ولی ساز هایِ غمگین باش، آ ین لحظه یِ سرودم باش ای تماشاترینِ رهگذران، تک و تنها کنار من بنشیناز زمین و زمان که خسته شدم، قفل این سردر ورودم باش گور بابای بی وفایی ها، گور بابای برگ آ ِ شعر... سوخت سیگار دلخوشی هایم،چرخش حلقه های دودم باش باد بودم که خالی و خالی، سوی ابری که اشک میریزدهر چه بودم رها رها تنها، چون نفس عمق تار و پودم باش برف بارید و برف می بارید، آنطرف بود آتش و آتشمرده ام زیر منی رگبار، دعوت جشن یادبودم باش #احمد_علی_رسولی ... ادامه ...

و کلی کاش دیگر

کاش انگشت هات بودم کاش دکمه ی پیراهنت بودم کاش مردمک چشم هات بودم کاش ارتعاش آوات بودم کاش خون جاری در رگهات بودم .. +بعد عمری عشق بازی ذکر تسبیحات مارا ..! دوستم دارد؟ندارد؟ دوستم دارد؟ندارد؟ ... ادامه ...

#5

خواب دیده بودم. از خواب پریده بودم. مکان و زمان را گم کرده بودم. گریه کرده بودم. خندیده بودم. برات نوشته بودم «سردمه و نیستی که پاهامو فرو کنم زیر پاهات که گرم بشه. » خو ده بودم. خواب دیده بودم. از خواب پریده بودم... ... ادامه ...

معنی

بعضی وقتا شده حس کنم که زند ... ام معنا نداره. بعضی وقتا این بعضی وقتا خیلی زیاد میشه. یک مدت طولانی احساس می کنم اصلا برای چی دنیا آمده ام. چرا می خوام بمیرم و سوال های از این دست. یکبار از ... شیری خوندم که معنای زند ... در معنا دادن به زند ... دیگران هست. همیشه از این جمله خوشم میومد. ولی امروز داشتم بیشتر بهش فکر می ... . دیدم ما تو این دنیا تنها نیستیم. اگر تنها بودیم خیلی زند ... بی معنا میشد. فرض کنید من تنها تو دنیا بودم، چقدر زند ... بی معنا بود. پس همین که در کنار این همه آدم زند ... می کنم یعنی یک چیزی هست. یک چیزی که خدا انسان رو موجودی اجتماعی آفریده. می خواستم بگم که من اگر تو این دنیا تنها بودم می دونم چنین فرضی درست نیست ولی برای اینکه منظورم رو برسونم دارم میگم. اگر تنها بودم و هیچ آدم دیگه ای در این دنیا نبود، اصلا به فکر جمع ... مال، آموختن دانش، درس خوندن، کار ... می افتادم؟ شاید همین نشانه ای باشه از اینکه زند ... ما در کنار آدم های دیگه معنا پیدا می کنه و چقدر قشنگ تره وقتی که به زند ... آدم های دیگه معنا میدیم و این قافله همه با هم حرکت می کنیم. حرفم فکر کنم دوباره شعاری شد. مدینه ی فاضله و ... خدای من... ک ... ادامه ...

با گیاهان خود چطور رفتار کنیم؟

خونه تنها بودم قرار بود به گلدونا آب بدم که خشک نشن. شنیده بودم گیاها باید محبت هم دریافت کنن. تصمیم گرفتم این کارو انجام بدم. ولی بلد نبودم طبعا. رفتم کنار گلدونه وایسادم و بهش گفتم جووون :) می دونم درستش این نیست و ممکنه حتی فکر بد ه. ... ادامه ...

زندگی یک نواخت

یکم که فکر می کنم میبینم افسردگیم همچین هم زودگذر نیست ! بی حوصله شدم ، بی حوصله تر از هر وقت دبگه ای تو زندگیم ... انگیزه هیچ کاری ندارم ، قبل ها به آینده هم فکر می اما الان حوصله آینده و گذشته خودمم ندارم....تصادفا تو یکی از پیج های fact خوندم : معمولا آدم های افسرده به خواب بیشتری نیاز دارند..وای به حال من ک 12 ساعت میخوابم ... چه ی فکر می کرد به این روز بیوفتم ؟ من دنبال مقصر نمی گردم ... نه فقط مقصر افسردگی الان ام ، مقصر تمام اتفاقات زندگیم ، دنبال راه حل ام...اما بعضی موقع ها باید مقصر و پیدا کنی تا راه حل هم پیدا بشه..شاید با اومدن سیزن دوم سریال شهرزاد یکم از این کرختی مداوم دربیام ، شاید این تنها راهه ، من شاید همیشه خواهان برقراری ارتباطات صمیمی با دوستام بودم اما خب ، خوشحالم که هیچوقت تو زندگیم اتفاق نیفتاد...شاید بخشی از افسردگیم به همین مربوط باشه... ی چه میدونه؟فکر کنم فقط همون فصل دو راه حل این افسردگی مثلا موقت باشه...موفق باشید ... ادامه ...

ضعف در برابر کی و به خاطر چی مهمه!

وابستگی اتفاق خوبی نیست! برمیگرده به زمان ِ دور که تصمیم گرفتم عقلم به احساساتم غلبه داشته باشه! ارادی ِ.برای من که کاملا ارادی بود...بعد از مدتی آدمی بودم که اطرافیانش براش عزیز َن و باهاشون از لحظه هاش لذت میبره اما هیچوقت نمیذاره بودن یا نبودنشون روی گذر زندگیش اثر گذار باشه... اره از یه جایی به بعد فلج شدن زندگیم به خاطر آدما امکان پذیر نبود ُ معروف شدم به چوب خشک... خب واقعیتش اینه که اصلا بد نبود... من کاملا آگاهانه وارد این شکل زندگی شده بودم و از روندی که داشت راضی بودم... اما الان یه چیزایی جا به جا شده...گاهی خودم ُ زندگیم ُ میسپارم دست احساساتم...دست تو... ادم به خاطر دوست داشتن هاش قوی و قوی تر میشه ....اما ضعف هم ویژگی جدا نشدنی دوست داشتنه... ویژگی که بودنش دیگه چندان اهمیتی نداره... وابستگی انقدرام اتفاق بدی نیست :) ... ادامه ...

هم پنچری سر صبحی

برای کاری، باید بعد از ظهر ماشین داشته باشم و با سرویس نمیرم سر کار. سر صبحی که با پراید جان میزنم بیرون، صدای عجیب چرخ ها خبر از پنچری میده و مبهوت می مونم که سر صبحی چه کنم؟ خب میدان پایینی و خیابان اون طرفی پر از تتمیرگاه هست، اما این موقع صبح؟! خلاصه جایی پیدارشد که کارش رو شروع کرده بود و با تایر کنترل باد شروع کرد و مشکل از پنچری نبود و بعد جک و بالابر و نهایتا قطعه پلاستیکی گیر اقتاده داخل تایر و ...و تمام این مدت من فکر می که چرا باید آدم این همه تنها باشه در موقع مشکلات و بعد یادم اومد به زمانی که متاهل بودم و مواردی که پراید جان اذیت کرد و نهایتش شد تماس با امداد خودرو و یا اون باری که شب قبل با هم برگشتیم و صبح من بودم و چرخ خو ده روی زمین و تنهایی و پول دادن به ی که از آژانس سر کوچه بیاد و پنچری بگیره، چون اونقدر مهره چرخ سفت بسته شده بود که تنهایی نتونستم بازش کنم و ... و بعد فکر که در تنها نبودنم هم چقدر دست تنها بودم، و هیچ فرقی نخواهد داشت بودن ی در کنار آدم یا نبودنش.... ... ادامه ...

من احمقم ...

من احمق بودم ..من احمق بودم ... که پرونده نفقه را بستم که با دستایی خودم نوشتم جلسه داداگاه به تاخیر بیافتد .... من احمق بودم که به تو وقت دادم که خواستم بسازم ...من احمق بودم ..و تو شمالی ..مثل سه بار پیش ..من احمق بودم تو بردی ...من باختم ...من همه زندگی ام و باختم ... ... ادامه ...

ارزو

امروز که دوم ابان است . ابانی که خیلی دوستش داشتم و حالا یادم رفته این دلبست ... را . الان که ساعت چهار خورده ی عصر است و افتاب افتاده لب دیوار . میخواهم دعا کنم . یا دعا نه . اروز کنم . اروز می ... ای کاش هنوز مثل قبل تر ها بودم مثل همات 18 سال ... . موهای پ ... شت و مشکی و سالمی داشتم و زیبای صورتم را بیشتر میکرد . خیالم راحت بود و گاه و بی گاه از ترس موهای چسبیده به سرم تو مهمونی ها نمیترسیدم . با یک شونه خوشگل میشدم . ارزو می ... منافذ استخونی استخوان های پ باز بودن . قدم بلند تر میشد یکم . تا غصه ی کوتاهی قد جلو بعضی خواستگارارو نداشتم . ارزو می ... فک پایینم عقب رفته نبود . بنی ام بزرگ نبود . ارزو می ... شجاع بودم . با اعتماد به نفس بودم . با سواد تر بودم زبان بلد بودم مثل خیلیا تو دلم ارزوی ... خوب و تحصیلات خوب میبود . ارزو می ... چن تا موفقیت گنده داشتم . که اعتماد به نفسمو بالا میبردن . از عهده بر آ بودم . نترس بودم . روابط اجتماعیم بالا میبود . تنها میرفتم بردسکن و برمیگشتم . تنها میرفتم یه شهر دیگه و از حرف زدن با ادم ها ی غریبه از تا ... ی گرفتن از جواب تلفن دادن از زنگ زدن به ادار هطرح نمیترسیدم . همونطور از زنگ زدن به خان ... ادامه ...

شب زادروز من

وقتی یک دخترنوجوان بودم از چند روز مانده به تولدم آرزوی یک جشن بزرگ را داشتم اما هیچ گاه محقق نشد و همیشه با یک جمع کوچک خانواد ... همه چیز به پایان رسید حالا درآستانه سن 36 سال ... تنها چیزی که می دانم این است که فردا زادروزم من است و تنها هدیه من جمله تولدت مبارک پسر 7 ساله من بود .و این مرا بس ... ادامه ...

سقوط اخلاقی جامعه یا قبح ز ِ تدریجی

توی کلاسی ناظر بودم. مدرس - که بعداً درباره ش می نویسم - یک سوالی پرسید. «کی می تونه همین حالا مرگ مادرش رو قسم بخوره که تا حالا خود یی نکرده؟» نتیجه وحشتناک بود. فقط یک نفر دستش رو آورد بالا. و تا آ هم پای حرفش موند. کاملاً مطمئن. کاملاً. و بقیه ت. ت. ت. می دونید مدرس چی گفت؟ بهش گفت تو بین پونصد نفر - هم پسر و هم دختر - که از صبح میان کلاس، تنها ی هستی که دستت رو آوردی بالا! و من همینطور ناظر بودم. همینطور ناظر بودم. همینطور ناظر بودم. + کلاس حدوداً چهل نفره بود. ++ این یک چشمه از عمق فاجعه ست فقط! آمار ی، - از جمله رابطه با - و موارد مشابه بسیار ناامیدکننده ست. ... ادامه ...

جدال# قدرت# رمق# چرت# زمان...

... شه ای دگر جدال با انچه که تضاد نام نهاده بودم قدرتی مضاعف بر هرانچه ضعف نام نهاده بودم. و این یعنی اغاز شروعی دیگر؛ اینبار پر رمق تر که چه چرت گویان در بی هویتی خیالات بافته میشود و تنها مقوله ی اصلی گذر زمانی است که گنگ تر از هر ح ... ی به جلو میتازد و چه نا معلوم و نامجهول... . . امضاء شرلوک. ... ادامه ...

تنهایی زنی

من با زنی تنها در خیابان قدم زده ام بی انکه تنها ترش کنم ..بی انکه از تنهایی درش بیاورم ..اما قدم زده ام تا حس کنم چطور می شود از بوی جنس مخالف لذت برد بی انکه غریزه ای به تکاپو بیفتد و یک خیابان بی حوصله را چطور می شود قدم زد با تمام اشتیاق و دست ا ... تنها این من بودم که به انچه می خواستم رسیدم .بی انکه تنهایی ... ی را بی سوال دگرگون کرده باشم ... ادامه ...

امروز....

طبق معمول ا هفته ها نهار رو درست کرده بودم و خورده بودم....بعد توی تخت دراز کشیده بودم و هی مثل کتلت چرخیده بودم تا اینکه ۲.۵ ساعت گذشته بود... بعد چتر به دست رفته بودم....حاصل این همه خواب بی نظر سر درد طولانی ای بود که با سه قرص مسکن و یک لیوان قهوه و دو لیوان چایی تنها کمی ملو تر شده بود.... شب نقطه چین دیده بودم....شام خورده بودم....ای را ندیده بودم اما دلم برای ای تنگ شده بود کمی....نه برای خودش...برای اشنا بودنش....برای اینکه شکل یک لیوان اب شده بس که کم است.... یادم امده بود که خواب دیدم ایگرگ نشسته کنارم و ایرانی میبیند....ایگرگ...ایگرگ جان...اتش زمستان...سوسوی نور در دل شبهای کویر لوت.... بعد فکر کرده بودم....خیلی روانشناسانه....چرا از خانواده خواسته بودم که این سالها بیشتر کنارم باشند...مگر من همان ادمی نبودم که وقت دبیرستان اصلا نمیفهمیدم دوست داشتن پدر و مادر یعنی چی...که اصلا نمیدانستم وابسته شدن به ادم ها و تلاش برای داشتنشان یعنی چه.... دلیلش را میفهمم...من دارم توی خیال هایم غرق میشوم...دستم را دراز میکنم که ی...چیزی....حرفی...ا ین نخ هایم به دنیای واقعی را برقرار نگه دارد....تقلا میکنم که دستم را به چیزی بند کن ... ادامه ...

باش

کانون ادبی شهیدباهنرکرمان: گرچه این آسمانِ من تنهاس، تو ولی آبیِ کبودم باش من سقوطی نکرده در خویشم، تو بیا ناجی فرودم باش مثل پروانه در دل آتش، سوی آغوش تو عطش دارم تو ولی ساز هایِ غمگین باش، آ ین لحظه یِ سرودم باش ای تماشاترینِ رهگذران، تک و تنها کنار من بنشین از زمین و زمان که خسته شدم، قفل این سردر ورودم باش گور بابای بی وفایی ها، گور بابای برگ آ ِ شعر... سوخت سیگار دلخوشی هایم،چرخش حلقه های دودم باش باد بودم که خالی و خالی، سوی ابری که اشک میریزد هر چه بودم رها رها تنها، چون نفس عمق تار و پودم باش برف بارید و برف می بارید، آنطرف بود آتش و آتش مرده ام زیر منی رگبار، دعوت جشن یادبودم باش احمد_علی_رسولی ... ادامه ...

ماتئوس: اگر من یک مدیر بودم، فورا هری کین را می یدم؛ تنها لواندوفسکی در اروپا از او بهتر است

به گزارش وبلاگ کانون هواداران بایرن مونیخ در ایران، اسطوره فوتبال آلمان به تمجید از هری کین، مهاجم گ ن تاتنهام پرداخت. [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] ... ادامه ...

استفاده ابزاری!

یعنی نفرت انگیزترین دخترا، اونایین که وقتی سینگلن تو استاتوسا و کپشنا و پروفایلاشون مینویسن:پدر تو تنها مرد زندگیمی!+ عزیزم من جای پدرت بودم اون گوشیو ازت میگرفتم که دقیقا بفهمی تنها مرد زندگی یعنی چی :| ... ادامه ...

شلوارهای وصله دار - رسول پرویزی

رفته بودم کتاب گرامر مورفی ب م و فلش کارتهای 504. سر صف صندوق یک کتاب زرد رنگ رو دیدم که میونه راه رها شده بود. مثه اینکه ی برداشته و بعد از یدش منصرف شده. همین جور تک و تنها مونده بود. ورش داشتم. آوردمش خونه که تنها نباشه :) ... ادامه ...

حد و حدود ارتباطات

همیشه معتقدم که باید برای ارتباط با اشخاص اطرافم حد و حدودی قائل باشم اما بعضی اوقات این حد و حدود از دستم در میره و بعضیا به قول معروف پاشونو از گلیمشون دراز تر میکن و باعث ناراحتیم میشن به طور مثال در محل کار جدیدم به خاطر اینکه تنها خانم مجموعه بودم و همیشه توی اتاقم تنها بودم اصلا با آقایون ارتباط برقرار نکرده بودم که با آمدن یه خانم دیگه کمی اوضاع بهتر شد و یواش یواش با پرسنل اداری و بعضا غیر اداری ارتباط برقرار ولی بعد از گذشت چند ماه از این اتفاق به این نتیجه رسیدم که شرایط قبل خیلی بهتر بود چون بعضی از افراد حد و حدود خودشون رو نمیشناسن و با حرفها و حتی نگاهاشون آدم رو عصبانی میکنن .خلاصه تو دو راهی ارتباط داشتن یا نداشتن قرار گرفتم. ... ادامه ...

خواب

در ... ر ودادی بودم که انگار همه داشتند به من نگاه می ... د.همه انگار درباغی بودند واو در اتاقی دیگر بود.به دور از چشم همه رفتم برای دیدنش.گوئی منتظرم بود.به محضی که دیدمش و در اتاق وارد شدم،سخت در آغوشم گرفت و بوسیدم وگفت تنها از خدا تورا میخواستم.گفت آنقدر دلم برایت تنگ شده بود که نمیدانی.ومن هنوز مات و مبهوت بودم ودر فکر این بودم که ... ی وارد اتاق نشود.د رهمین حین بود که به خود گفتم توکه میدانی چقدر خیانت کرده ای به من،چرا نزد من سخن از دلتن ... به میان می آوری؟مگر می شود ... ی که به تو وزند ... و جوانیت خیانت کرده وکاملا از کرده اش آگاه بوده تورا بفهمد؟ نمیدانم باید نفرینش کنم؟باید رهایش کنم؟چه کنم؟ اما میدانم که او بد کرد.با من وزند ... وجوانیم بد کرد.آدم بزر ... که راه را اشتباه نشانم داد و البته خود نیز مقصر بودم.تنها قصورم حماقت و اعتماد بیش از حد به ... ی بود که اورا خدای خود میدانستم و.... خدایا کمکم کن تصمیمی قاطع ب ... رم. ... ادامه ...

آرامشم تویی ...

نفسم تو دنیای منی تو عشق و فردای منی , تو همون آینده ای هستی که همیشه دنبالش بودم ولی خدا چی میخواد و چی رقم زده رو نمیدونم ولی خدا رو شکر بخاطر اومدنت در زندگیم خدا رو شکر که در مسیر زندگیم قرار گرفتی . عشق منو تو با یاد و اجازه خدا شروع شد خودش تو این مسیر هوامون رو داشت و هدایتمون کرد الان هم میسپارمش به خودش . امید به خدا اینم بدون وقتی با منی معجزه ای بنام " آرامش " در من رخ می دهد ... ... ادامه ...

ای خدای مهربون دلم گرفته...

بعضی وقتا چقدر ما ادما بی انصافیم.چقدر در حق هم نامردی میکنیم.بدون اینکهرمطمئن باشیم بهم تهمت میزنیم همو ناراحت میکنیم.امشب خیلی ناراحتم از دست ی ک هیچ ربطی ب زندگیم نداره ولی بی انصافیشم نابودم کرد. ای خدای مهربون دلم گرفته از این ابر نیمه جون دلم گرفته از زمین و آسمون دلم کرفته خدایااا کاش منم دروغ گفتن بلد بودم .اینطوری نمیشد اگه یه دروغ ساده میگفتم.این حالو نداشتم الان. ع.ح ازت بیزارم ک امشبمو اب کردی. ... ادامه ...

ای کاش...

کاش هوا بودم و نفس میکشیدیم.کاش خورشید بودم و بهت میت ... دم. ای کاش صمیمی ترین دوستت بودم و با هم تمام شهرو میگشتیم.کاش پدرت بودم بدون اینکه ... ی فکر بد کنه بغلت می ... میگفتم تو زیبا ترین دختر روی زمینی.کاش خواهرت بودم و دستاتو میگرفتم میگفتم تو فهمیده ترین خواهر دنیایی.ای کاش مادرت بودم تا بدون این که من چیزی بگم خودت با علاقه میومدی بغلم میکردی.ای کاش لا اقل این دسته نوشته هایم را میخو ... و میگفتی بدک نبود.ای کاش،کاش گفتن هایم سودی داشت.ای کاش... ... ادامه ...

یک روزی که خوشحال تر بودم

نذر کرده امیک روزی که خوشحال تر بودمبیایم و بنویسم کهزند ... را باید با لذت خوردکه ضربه های روی سر را باید آرام بوسیدو بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتادیک روزی که خوشحال تر بودممی آیم و می نویسم کهاین نیز بگذردمثل همیشه که همه چیز گذشته است وآب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده استیک روزی که خوشحال تر بودمیک نقاشی از پاییز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زند ... نیستزند ... پاییز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , ب ... و ببریک روزی که خوشحال تر بودمنذرم را ادا می کنمتا روزهایی مثل حالاکه خست ... و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده استبخوانمشانو یادم بیاید کههیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهدوهیچ آسیاب آرامی بی طوفانمهدی اخون ثالث ... ادامه ...

نیمه اسفند

به لحظه های در کنار هم بودنمان فکر می کنم و همیشه یاد آن آ سال می افتم که همه بچه های کلاس قرار گذاشتند کلاس شما را نیایند ولی من دلتنگ بودم و دلم می خواست حتی شده برای یک لحظه کوتاه ببینمتان.دیر رسیدم.وقتی رسیدم شما رفته بودید.و بعدها از این فرصتهای طلایی را از دست دادم و بهشان فکر .زیاد.زمان برنگشت.من همان دختر پر از آرزو هستم، و بعد از ده سال هنوز برای دیدنتان دلهره می گیرم.این احساس خودم را دوست دارم که هنوز گاهی به سراغم می آید.امروز بهترین روز اسفند بود.خورشید بازیش گرفته بود و ابرها می یدند و نور رت می اندند.من زیر گلدانها را تمیز .برایشان موزیک گذاشتم. به شاخه ارکیده افتخار که تا چند وقت دیگر گل خواهد داد. به لاله های سبز شده خندیدم.و وقتی زیر باران نم نمی که می بارید با دخترکم می دویدم، احساس خوشبختی .من دنبال عشق بودم و نتوانستم خودم را راضی کنم و همیشه از این بخش خودم و زندگیم عصبانیم، لحظه هایی دارم که داد و فریاد می کنم و دلم می خواهد نباشم، اما فردایش که تنها می شوم انرژی رفته ام را دوباره بدست می آورم، با موزیک، با ، با کتاب، و آشپزی و نوشتن.بعد دوباره به خوشبختی فکر می کنم.و به نقاط ... ادامه ...

2 واحد مرگ :|

چشمم که باز شد باورم نمی شد خواب بوده!!باور نمی ... هنوز دارم نفس میکشم!!حس می ... روحم را از جسمم به زور کَنده بودند !!تا چند دقیقه توی حال خودم نبودم!!!!انگار ... ی یک دفعه از وسط خواب بیرون کشیده باشدم!!!خواب دیده بودم...مثل همیشه....اما تا به حال انقدرررر مرگ را جدی نگرفته بودم!!!!جلوی چشمم کفنم ... د.....روحم داشت سکته میکرد ......اما صدای قلبم را میشنیدم!!!سرم را گذاشته بودم روی شانه های مامان....زار میزدم ...... که من میترسم تنها باشم ..... ... ماس مامان می ... که مرا تنها توی قبر رها نکنند......دست مامان را گذاشتم روی قلبم !!!میگفتمببین....ببین من قلبم داره میزنه.....چجوری همه میگن مُردم ؟؟؟؟وسط دفن ... م بود که بیدار شدم.....از شنیدن صدای اذان مسجد منتظر بودم جدی جدی بمیرم !!!!!!!منتظر بودم عزرائیلی بیاید.......اما هیچ نشد.....به گمانم خدا سه تا هدف داشت از این خواب ِ دهشتناک .....۱.اول و آ ... تنهایی....تا دم مرگت هم مامانت باهات باشهاز اونجا به بعد مال خودمی....دست هیچ ... توی قبر بهت نمیرسه جز خودم...!!!۲.فکر نکن چون قلبت داره میزنه زنده ای.....!!!!این زند ... ... ت به درد ... ی نامحترمت میخوره :|۳.زند ... ت به یک مو بنده عزیزم...حواست باشه همیشه دیره... ... ادامه ...

پله پله تا ملاقات خویشتن درون ام

دلگیر بودم افسرده بودم خموده و غمین بودم اینبار اما بر خلاف طبیعت درون ام حرکت خواهم کرد دست از دست و پا زدن خواهم کشید میدانم آرامش از دست رفته ام را رفته رفته به دست خواهم آورد ی چه میداند...شاید من یکی از قوی ترین دختران روی این کره خاکی هستم تنها نامش را نوشتم باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست و هنوز هم با هر زنگ شوق میکنم که شاید این عبارت بر صفحه ی گوشی هوشمندم نقش بندد همین و این یعنی تسلیم و حس مالکیت ام بر زمین رها تا اگر سهم من باشد کائنات بازش گرداند ... ادامه ...