رفتیم بازی خونه سیگما کردیم ساعت بازی کردیم رفتیم خونه آویز ساعت استوژیت بازی خونه مامانینا



آ هفته

5شنبه قرار بود شام بریم خونه سیگماینا. عصری بتا زنگید که ها قراره شب نشینی آ شب بیان خونه ما، شما هم بیاین. بهش گفتم شام دعوتیم. گفت بعدش بیاین. باز هم ساعت 10.5 زنگید که سری اول مهمونا تازه اومدن و شما هم بیاین. دیگه ما ساعت یه ربع به 12 شب رفتیم خونشون و دم در یکی از ا داشت میرفت. خخخ. بقیه نیم ساعتی بودن و بعد رفتن. ما هم نشستیم شلم بازی . تیلدا هم خو د و ما تا 3.5 صبح بازی کردیم! خیلی حال داد. در نوع خودش کم نظیر بود با خانواده تا این تایم بیدار بودن. تازه 3.5 رفتیم خونمون و 4.5 خو دیم. خخخ اولین استارت خونه ت ی رو زدم. یکی از ک نت ها رو مرتب . خسته نشم. شب داداشی پاگشامون کرده بود. رفتیم اول پاساژ دم خونشون و من شلوار عیدمو یدم. بعدش هم رفتیم خونشون و یه عالمههههههههه با کاپا بازی . خیلی خوردنی شده. کلی هم بوسم کرد و تف مالی کادو هم یه قهوه ساز گرفتم و بسی حال داد. سیگما عاشق قهوه ست و بنظرش این بهترین کادویی بود که گرفتیم. خخخ. آ شب ولی حالم خوب نبود. غصه حال مامان و بابا رو دارم. مامی کمرش درد می کنه و مراقبت نمی کنه. بابا فشارش بالا بود. منم کل راه برگشت رو گریه . امروز هم اعصابم خورده اصلا. کلا این روزا لومودم باز ... ادامه ...

خونه بی مرد

ب که رفتیم شهرستان قرار شد ی بیاد تو خونه بخوابه. که نیومد تا سه شب. سه که اومد دید زده به خونه و همه رو برده. تلوزیون ها. طلاها. بدلیجاتا. ساعت ها. همه خونه رو ریخته بود بیرون زیر رو رو کرده بود. لپتاپ من! اونم برد همه ع ها هایی که از مجید داشتم همه توش بود فایل های مربوط به کارم ع و های عروسی تولد سال نو شب یلدای این پنج شش سال اخیر... وسیله کارم بود! انگشتر یادگاری مجید ساعت یادگاری بابام همه رفت! ... ادامه ...

خود عید3 :)

دیروز ساعت حدود شش رفتیم خونه مادربزرگم و بعد و قبل ما کلی از فامیلا اومدن اونجا که شامل ها و خونواده هاشون،پسر عموهای پدربزرگم و خونوادشون بودن. پسر ام الکترو اسکوترشو آورده بود و هممون بازی و یاد گرفتیم کمی.البته همه ی هممون که نه.من خودم تا حدود زیادی یاد گرفتم .در ضمن تصمیم گرفتم از این به بعد با این پسر م(پوریا که هشت سالشه) بهتر و مهربون تر باشم.چون دیدم که با وجود شیطوووون بودنش خیلی مهربونه و بعد از اینکه کلی با اسکوترش بازی بهم گفتم دوسم داری؟ و انقد مظلومانه و قشنگ گفتتتتت. هی اصرار داشت که اسکوترشو بده بهم ببرم خونه بازی کنم ولی من قبول ن . خلاصه خونه مادربزرگ شام رو خوردیم و بازم تا ساعاتی همه کلی حرف زدن و ما هم که یه گروه جدا بودیم با دختر هام و زن ها. تا اینکه یک گروه از مهمونا رفتن و بعد از اون م کلی نشست روی اسکوتر و دستاشم روی فرمون فرضی گذاشته بود و به یه شیوه باحال بازی کرد. بعد هم تا بیایم خونه ساعت حدود 2 بود؛ البته ساعت جدید که یک ساعت کشیده شده بود جلو. شب خوبی بود خداروشکر :) انشاا... دل همه شاد باشه :) ... ادامه ...

این روزا

صبح ها مامان و بابا میان دنبال دخترم، می برنش خونه شون، منم میشینم به اصلاح داستانم، دو سه ساعت بعد میرم خونه ی مامان. دخترم دم در منتظرمه و دم آیفون میاد میبیندم. بعدش دم راه پله میاد بپره بغلم. فرصت لباس درآوردن هم نمیده بهم. کلی خوشحالی می کنه. شیر میخوره. نیم ساعت که می مونم خیالش راحت میشه. قبلش خودم ساعت نه می بردمش خونه مامان، ساعت یازده برمی گشتم خونه خودمون و ساعت دو میرفتم خونه مامان. ساعت خوابش سر ظهره. حدود 12-1 بیچاره میشد تا بخوابه. به این نتیجه رسیدم که صبح ساعت هفت بره و من ده برم بهتره. ... ادامه ...

بستنی

... ب رسیدم خونه ساعت 19 بود،خسته... شام رو خوردیم و بچه ها رو ساعت 22.30 بردم بیرون.. نفس که ... و چراغها رو با دقت نیگاه میکرد و تا نشستیم توو ماشین چشماش سن ... ن شد و رفت لالا... رفتیم تجریش و بعد دربند..فقط دور دور کردیم و بعد بستنی توو ولیعصر من بستنی دوست ندارم و ... یه ذره خودم...ساعت 0.5 بامداد چهارشنبه 17 آذر95 دیگه خونه بودیم..و نفس از ولیعصر دیگه بیدار شده بود و ساعت 1.50 صبح دوباره لالا کرد.. ساعت 8 صبح که بیدار شدم خواب ناز بود....و من اومدم سر کار.. این تفریح این مدتمون بود و بس... زند ... مثل باد میگذره. ... ادامه ...

سفر شمال

سلام پنجشنبه ظهر به قصد شمال حرکت کردیم و با عمو اینا.رفتیم خونه مادر زن عمو که اونجا خونه ... یدن.نزدیک آمل هوا تقریبا سرد و گاهی بارونی بود. ... صبح رفتیم جنگل و لاویج.شما و انیسا حس ... تو جنگل بازی کردین و خوش گذشت بهتون. شبا هم موقع خواب پیش هم میخو ... دین و شب اول از خوشحالی خوابتون نمیبرد.الهی من فدات بشم.شنبه شب هم برگشتیم و رسیدیم خونه به بابا می ... بازم بریم شمال ... ادامه ...

روزهایی که پیش میرن

روز صبح رفتم و ظهر برگشتمرسیدم خونه اماده شدم تا بریم ناهار بیرونمامانم نمی اومد!!مستر یکم ناز مادر جان رو کشیدن تا راضی شد بیادبنده خدا میخواد به ما زحمت ندهناهار یدیم و رفتیم بیرون ی جای خوب خوردیمهمه چیز برداشته بودمخوب بود ساعت سه بود که برگشتیم خونه نگاه کردیم و مستر هم خو دساعت هفت بود و مستر میخواست بره بیرون یکم راه برهبا وجودی که برای بار سوم حال نداشتم از خونه برمبیرون ولی بخاطر مستر قبول کردیمرفتیم یکم راه رفتیم و چند تا ع هم انداختیم و برگشتیم خونهشنبه صبح رفتیم هر کاری میکنم نمی تونم نتایج مقاله خودم رو دوباره رسم کنمهر کاری میکنم برنامه ای که نوشتم نتایج قبلی رو بهم نمیدهنمیدونم چکارش کنمحس داره اذیتم میکنهظهر اومدم خونه ناهار ماکارونی داشتیمخوردیم و یکم استراحت عصرش رو کامل خونه بودممستر جایی کار داشت و نشد که بیاد پیش منساعت حدود هشت بود که زنگ زد و گفت دارم میامدیورز ی مقدار پول اومده بود تو حسابشخودش پول رو زد تو کارت منپولی که باید جمع کنه برای پیش خونهسی تومنهاز سی تومن تا چند وقت پیش بیست تومنش رو جور کرده بوداین چند وقت هم یکی دو تومن جمع کردهفکر کنم تا اول مهر دیگ ... ادامه ...

فان های دو روز اول عید!(:

1-با پدرم حرف میزنم،می فرمایند که فرزانه جان!دعا کنم امسال دیگه بری؟d: (منظورش خونه ی بختهd:) هنوز دارم به این سوال ناگهانی میخندم که میگه:نه بابا ولش کن!کجا به آدم اندازه خونه بابا عزت و احترام میذارن؟!d: ((: 2-پدر جان ساعت های خونه رو به جای ساعت 12 شب از حدود ساعت 9 شب به طور خودجوش جلو می برن برای این که یه وقت خدای نکرده ساعت خوابشون یه ساعت کمتر نشه و احساس بی برکتی در زمان خواب نکنن! ... ادامه ...

.: برف، برف، برف می باره :.

به نام خدا"برف بازی" دیروز، برای یاس سادات بیشتر ح "تحمیلی" داشت. انقدر که نگذاشت من و باباش تا ته وجودمون یخ کنیم و خاطره بازی کنیم و کیف کنیم. "بیریم خونه، بیریم خونه" راه انداخت و رفتیم. با برف تو 5 ماهگی هم مواجه شده بود. رفتیم اَمامه و آش داغ خوردیم و ع گرفتیم ولی راه نمی رفت که پا بگذاره روی بافت خاص برف و بترسه و نخواد که ت بخوره. امشب که اخبار می دید و ملت برف بازی می ، رفت جلو در و هرچی که نرجس در لحظات اول صبح دیروز برای آشنا ش با برف رو انجام داده بود رو سریال وار انجام داد. "دست بزن". "ببین، ببین، برف اومده". آ ش هم گفت "سوسرت بتوش"(سوی بپوش). کت و کلاه کردیم و رفتیم توی حیاط و راضی نشد و رفتیم توی کوچه و یه عالمه برف ریختیم رو هوا. عین برف شادی "تبلد". یک "برف بازی خود خواسته" که بهش کیف داد کلی. برف امشب سردتر از برف دیروز بود. تا دست می زدی سوز و یخ می رفت داخل مغز استخونت. همه جا یخ. از جلو در خونه نمی شد ت بخوری. دیگه به یه لیوان چای داغ خونه مامان جون دعوتش و با اشتیاق پذیرفت و رفتیم بالا و تو گرمای خونه مامان ذوب شدیم. الحمدلله علی کل ن ... ادامه ...

به روز معمولی

سلام. دیروز حدود ساعت 8 شب زنگ زد بهم یکم احوال پرسی کردیم بعد گفت برا بهار چی ب یم؟ اصلا فکرشو نمی از سرکار بخواد بیاد بریم تولدش! ولی واقعا خوشحال شدم. گفتم نمیدونم ولی زیاد پول ج نکن. نهایتش 20 تومن. اگه یه اسباب بازی آموزشی باشه که خیلی بهتره. ولی اگه چیز خوبی ندیدی یه عروسک ب . گفت باشه حالا ببینم چی میشه. گفتم حالا که دیگه تولدش تموم شده! گفت میریم اونجا باهم کادوشو بهش میدیم یکم کیک هم احتمالا برامون گذاشته دیگه! گفتم باشه. وقتی اومد خونه دیدم یه بسته دومینو گرفته با یه جعبه کادویی. شده بود حدود 30 تومن. گفت اسباب بازیای ارزون تر خیلی مس ه بودم روم نمیشد بگیرم! گفتم همین خوبه دستت درد نکنه. شام خوردیم حاضر شدیم باهم رفتیم اونور. م اینا هم اونجا بودن. حدود یه ساعت نشستیم یکم مس ه بازی دراوردیم و خندیدیم بعد پاشدیم اومدیم. رفتیم یه سر خونه مامانم اینا هم زدیم بعد حدود 12 برگشتیم خونه. امروز هم رفتیم خونه مامانجونم واسه ناهار. باز این صاب کار نامردش زنگ زد گفت باید ساعت 3 بیای دفتر! ما هم زود خداحافظی کردیم و اومدیم. مامانجونم همش میگفت آخه این چه اومدنی بود! چقد زود میخواین برین! گفتم دیگه الان باید ... ادامه ...

دویستو هشتاد و پنج

خیلی دلم میخواد دو ساعت قبلِ اینکه بخوام از خونه بزنم بیرون صبح از خواب پاشم با خیال راحت هی برم اینور خونه هی اونور خونه بعد نرم نرمک حاضر شم..حالا یک ساعتو نیم یا یک ساعت قبلشم خوبه والا من راضی ام:)) ... ادامه ...

دو،سه روز بعد عید قربان

سلام،امروز چهارشنبه هست یعنی ۲ روز بعد عید قربان،برخلاف چیزی که فکر می امسال برای رفتن به عید خواب موندیم و تو خونه بودیم،امسال اصلا عیدش با بقیه سال ها فرق میکرد.مثل همیشه بهم خوش نگذشت،راستی شب قبل عید علی به مامانم زنگ زد و گفت که تو شهرک با زن و دارن میان تایباد ولی شب خونه ما نمیان و میرن خونه نورجان مامانمم که به خودش افتاده بود و هی اینور و اونور خونه رو تمیز میکرد،اونا دیروز رو هم خونه ما نیومدن و رفتن خونه عبدالله عرب و امروز صبح اومدن خونمون و ناهار اینجا بودن و نیم ساعت پیش برگشتند تربت حیدریه. در کل امسال عید قربان اصلا حال نداد چون فقط خونه یکی رفتیم. ... ادامه ...

امروز خونه حمیدت

سلام گل قشنگم امروز خونه حمیدت مهمون بودیم،صبح بعد از ورزش دادن شما و شستن ماشین رفتیم چند تا بستنی یدیم و رفتیم . ناهار جوجه بود و بعد من اومدم خونه خو دم و تا الاناونجا بودیم .الان هم با فاطمه داری تو اتاقت بازی میکنی و رضا و خانواده هم اومدن دنبال فاطمه ... ادامه ...

هفته پر مشغله + یه آ هفته عالی

بله بله، تا دوشنبه رو تعریف . اینجوری شد که از سر کار من با گیلی رفتم دنبال مهتاب. خونشون نزدیک خونمونه. یه نمه بارون هم میومد. با هم رفتیم پاساژ طلا و هیچ آویز ساعت خوشگل و مناسبی ندیدم. قیمتاشونم همه رفته بود بالا. اول میخواستم حدود 100 تومن یه چیزی براش بگیرم، ولی هیچی نبود با این قیمت. این بود که تصمیم گرفتم برم از الی گالری براش آویز ساعت بگیرم. مهتاب هم پیشنهاد داده بود که شام بریم بیرون، این بود که رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم کوروش. از اونور هم قرار بود واسه یکی از دوستام که کاناداس، با بچه ها واسش دستبند بگیریم از الی. این بود که رفتیم شعبه کوروش الی گالری و من یه آویز ساعت انار یدم واسه رعنا که شد 150 تومن و یه دستبند گل رز حدود 340 هم یدم واسه این دوستمون. بعدشم خوشحال و شاد و خندان با مهتاب رفتیم جنارو (ژوانی سابق) تو همون کوروش. شدیدا جاش خوشگل بود و نحوه سرو نوشیدنیش جذاب. با نیتروژن مایع خنکش ، خیلی باحال بود. ولی غذاش اصلا به کیفیت ژوانی نبود و میشه گفت افتضاح بود! شنیسل مرغش کاملا طعم موندگی میداد. آ ش مهتاب نذاشت من حساب کنم و مهمونم کرد. کلی خوش گذشت با هم بودیم. بعدشم بردم رسوندمش دم خ ... ادامه ...

رفتم و برگشتم

چهارشنبه غروب با برادر و خانواده ش رفتیم خونه ی مامان. بارون میبارید. مامان راحتی هاشو عوض کرده بود. خواهرک برای برادرزاده جان روی دیوار بادکنک و کاغذ کشی چسبونده بود و براش کیک یده بود. شام خوردیم و بعد هم براش جشن گرفتیم. کلی ذوق کرد. من ساعت یازده و نیم جلوی بخاری سالن از خستگی خوابم برد. صبح وقتی وروجک بیدار شد تا ظهر حس با هم بادکنک بازی کردیم. ظهر اونا رفتند خونه ی ی برادرزاده جان و عصر هم من و خواهرک رفتیم خونه ی . کمی فامیل دیدیم و شب هم به غرغرهای مادر گوش سپردیم و صبح امروز هم تا ظهر به صحبت و شنیدن گلایه هایی که هیچوقت تموم نمیشن گذشت و ظهر هم خودم رو رسوندم به برادر و با اونابرگشتم خونه! الان هم سردرد نشسته در مغزم.****فرزانه چند لحظه پیش اومده بود اینجا دیدنم.****مرا حوصله تنگ است!****این پست صرفا جهت اطلاع از زنده بودنم بود!****خدایا سپاس که صبر میکنم!سپاس که کمکم میکنی!سپاس که ...... ... ادامه ...

یه خواب در آرامش

خداروشکر اسباب کشی تموم شد و جا به جا شدم.شنبه و یکشنبه از ساعت 3 اینا تا 9 سام پیش عمش موند و منو سحر اومدیم و کار کردیم و کار کردیم و تمام لوازم جا به جا شد.ولی خ خیلی خسته شدم.بچه های سحرم خونه بابا اینا موندن مامانم اومد اونجا ازشون نگهداری کرد.شوهر سحرم یه هود برای دیدن خونم آورد و نصب کرد. دستش درد نکنهشبا خونه بابا می خو دم نمی شد سامو بیارم خونه خیلی ریخت و پاش بود. امشب اولین شبیه که اینجا تو خونه خودم می خوابم.از فردا دیگه همه چی با خودمه. ... ادامه ...

تولد بازی

تیر ماه، ماه تولد همسر جانه حالا تولدش اواسط هفته هست ولی من عجولم خوب ب بعد اینکه سریال شهرزاد رو با روزبه دیدیم (من بار دوم بود میدیدم)زدیم بیرون حوصله خونه رو نداشتم گفتم بریم تولد بازی کنیم اول بریم برات یه چی ب م ساعت نه بود وقت زیادی نبود رفتیم نمایندگی کوتون تو شریعتی تا بیاد چند تا شلوار پرو کنه گفتن ساعت کاری تمومه ! اونم اعصابش خورد شد و گفت اینطوری نمیشه و دست خالی برگشتیم.حالا نمیدونم چی میشه امروز دوباره بریم همونجا یا جای دیگه بعد من گفتم اصلا حس و حال خونه رو ندارم یه کافه جدید پیدا کرده بودم که گفتم بریم اونجا تولد بازی و اینا من عاشق کافه هستم و محیط کافه اصلا حالمو دگرگون میکنه. دلم میخواد اونجا زندگی کنم اصلا!! یه کافه بزرگ و باحال و با تهویه مطبوع عالی و موزیک خارجی معرکه بود که حالمو جا آورد حس کروسان و سالاد سزار سفارش دادیم و کلی تجدید خاطره کردیم و از روزهای اول آشنایی گفتیم و عشقولی شدیم!! تا دوازده اونجا بودیم و ادامه تجدید خاطره رو تا دو شب تو خونه برگزار کردیم و بعدم لالا کردیم ... ادامه ...

پارت دوم:دی

وقتی که خونه ... همسر رسیدیم اولین کاری که بعد ناهار ... این بود که پ ... تو ... :/ بعدم خو ... دم و اتفاق خاصی نیفتاد اما یکشنبه همسر رفت بیرون . ... گفت میای بریم خونه ... ؟با اینکه خیلی سختم بود اما پذیرفتم گفت ظهر با مترو میریم یه ساعت و نیم بیشتر راه نیس:/ظهر ساعت یک و نیم راه افتادیم نزدیک خونشون مترو زدن گفت پباده بریم منم کفش پاشنه بلند هشت سانتی!!!رفتیم و رسیدیم و سوار مترو شدیم تئاتر شهر باید خط عوض میکردیم با اون کفشا نمیتوتستم تو شلوغی راه برم ا ... م لا درمترو موندم. رسیدیم ارم ... و ... گفت با اتوبوس های شهران بریم سر کوچه خونه ... پیاده میشیم.منم سوارشدم چاره ای نبود افتاب داغ تو مغز سرم میخورد. بالا ... ه رسیدیم سمرقند (بقول ... سر کوچه ... ) هرچی میرفتیم نمیرسیدیم.خیابوناهم همه سربالایی. حدود نیم ساعتی پیاده روی کردیم و بلا ... ه ساعت چهارخونه ... رسیدیم...نااهار خوردیم و کمی استراحت باز ... ما رو ورداشت پاشو بریم دور بزنیم. دیگه فقط میدادم خدا رو شکر همسر اومد دنبالمون یه سر خونه عمش رفتیم برگشتیم خونه و شام خوردیم و از خست ... و درد پا بیهوش شدم.ادامه در قسمت بعدی؛دی ... ادامه ...

انتشار مدارک جدید برای اثبات جادوگری خونه به خونه در بازی با گل گهر+تصاویر

مسئول ورزشگاه علی (ع) سیرجان، ع هایی از اتفاقات رخ داده در دیدار گل گهر و خونه به خونه را در اختیار ما قرار داده مشاهده می کنید. ... ادامه ...

دیروز

دیروز پیاده برگشتم خونه ی خودمون، حدود نیم ساعت شد. بعد یک ساعت هم داستانم رو بازنویسی . فصل هشت رو که تموم بدو بدو رفتم خونه ی مامان. دخترم خواب بود و یک ساعت بعد بیدار شد. وقتی بیدار شد شیر خورد و داداشم اومد بردش خونه ی خودش. بیست دقیقه ای با و زن ش تنها بود تا رفتم سراغش. ...بچه جز وقتی میخواسته بخوابه دنبال من نمی گشته. خوابش که گرفته بود، مامان میگه، دنب می گشت. ولی خیلی سریع خوابش رفت. ...خودم بیشتر از اون وابسته ام و نگران. از ساعت سه تا پنج مدام به ساعت نگاه تا بالا ه رفتم خونه ی مامان و دیدم خوابه خیالم راحت شد. ... ادامه ...

امروز

امروز برای اولین بار، دخترمو تنها گذاشتم. شیرش دادم، و با خواهرم رفتیم ید. از مرداد پارسال من ت نخوردم از خونه. ید هم نرفتم. فقط قبل عید دیدم برای همسر اگه لباس ن م، لباس نمی ه، یه ساعت با مامان و بابا و بچه رفتیم یه پیرهن،شلوار یدم و برگشتیم. ولی امروز دو ساعت رفتم این خیابون نزدیک خونه که کلی مغازه داره. چندتا ت و پرت یدم و اومدم.اولین بار بود از دخترم دو ساعت جدا شدم. دختر خانمم تا دید لباس پوشیدم دارم میرم، زد زیر گریه. یه کم خو ده بود. بعدش یه کم بازی کرده بود و بهانه ی مامان گرفتن رو شروع کرده بود. مامان میگه، بهانه ی مامان می گرفت. بغض کرده بود. تا من اومدم و صدامو شنید خوب شد. ... ادامه ...

یک شنبه نوشت

یکشنبه صبح بیدار شدم اصلا متوجه زمان و مکان نبودم, وقتی ... اومد داخل اتاق و باهام صحبت کرد متوجه شدم ک خونه ... هستم, رفتم صورتمو شستم و وضو گرفتم آجی مشغول درسش بود, دختر ... هم گرد ... ری آشپزخونه, میلی به صبحونه نداشتم ,فکرو ذکرم پیش داداش بود, با دختر ... صحبت میکردیم ,وسایل صبحونه رو جمع ... ,نوه های ... اومدن باهاشون بازی ... , ساعت ۱۱ خداحافظی کردیم و اومدیم خونمون, بین راه ... یدمونم انجام دادیم, برا ناهار اصلا حوصله نداشتم ,چیپس و پفک خوردیم,مامانم اگه میدید می کشت مارو :-( خونه رو مرتب ... , دراز کشیدم ,با دوستم چت میکردیم ک گفت میای بریم بیرون ,گفتم آره ,ساعت مشخص کردیم ,مامان اینا میخواستن بیان خونه, منم برا شام گفتم ماکارونی بذارم راحت تره, وسایلشو آماده ... , ماشین لباسشویی روشن ... و آماده شدم برم, تا دوستم بیاد حیاطو مرتب ... و زباله ها رو بردم بیرون, ک دوستم اومد, با آجیم حرف زد ,و ما رفتیم, تو.مسیر از همه چی حرف میزدیم ,گاهی هم سکوت, دوستم از گربه میترسه,مجبور شدیم مسیرمون را تغییر بدیم, تو مسیر کلی مغازه دیدیم و اظهار نظر کردیم, با دوستم رفتم محل کارش, بعد به سمت خونه اومدیم البته قبلش من ... یدامو انجام داد ... ادامه ...

دو/۲

پنج مرداد ساعت پنج عصر قرار محضر ، برای عقد که البته با تاخیر ساعت شیش شد... با وجود تمام ناملایمتی ها عقد کردیم ... ا شبی زد به سرمون و رفتیم موتور سواری،من هرازگاهی چشمامو میبستم و آرزو های قشنگ می گاهی هم فکرمی که دارم خواب میبین: ))) ... فکرکنم ساعت طرفا یک شب بود که به خونه برگشتیم... چهارشنبه شیش مرداد قبل از ظهر حرکت کردیم به سمت شهر عشق جان که یه ربعی راهه... یه ساعت بعدشم با موتور زدیم به دل کوه و دشت :))) توی هوای سرد و بارونی آتیش روشن کردیمو کباب زدیم بر بدن ... شبش هم به موتور سواری و تفریح گذشت... پنجشنبه هفت مرداد ظهر منو به خونه پدر رسوند و رفت ... دوسه ساعت بعدش به خاطر یه دلخوری از طرف خونمون ، برگشتم پیشش و برای اینکه حالم بهتر شه رفتیم بیرون... هشت مرداد هم خوووب گذشت ... شنبه نُه مرداد همسرجان به سفرکاری سی روزه رفت ... یک شنبه ده مرداد به سلامتی به مقصد رسید... دوشنبه یازده مرداد شروع اولین روز کاریه سی روزه و شروع دلتنگی ... ادامه ...

مرگ او

دو سال پیش توی همین روزا بود،شب تا ساعت 3 صبح خو دم بعدش بیدار شدم و بعد خوابم نمیبرد از این پهلو به اون پهلو،صبحم ساعت 6 پاشدم و خوندم و دیگه خوابم نبرد، ساعت 7 پاشدم رفتم بیمارستان کارورزی خسته و داغون ساعت 1 راه افتادم سمت خونه،ساعت چهار رسیدم خونه زنگ و زدم و فوری رفتم خونه یه عالمه کفش پایین بود توی راه پله با خودم گفتم اینا اومدن،راه پله رو تند تند رفتم بالا توی پاگرد اول ام از در اومد بیرون، گفتم ااااااِ خوش اومدی و رفتم سلام علیک کنم مامانم با ح عجیبی از در خونه اومد تو راه پله و شروع کرد گریه بعدش بابام اومد داغون و ش ته بود گفتم چی شده که یه دفعه صدای گریه از تو خونه بلند شد من مات و مبهوت بودم، عموم مرده بود، بش توی خواب توی 29 سالگی!برای همه مون عزیز بود چون آدم باحالی بود، مرگش بابامو داغون کرد ! ... ادامه ...

من موندم و یه عالمه جیغ نکشیده ...

وسط سر شلوغیای رزمایش، برای جو تشویقی نیرو اومده... پرسنلش بدون ابلاغ بایگانیش کرده... جو بی خیر مونده از دو امتیاز تشویقیش... کمیسیون خونه برگزار شد و به ما خونه نرسید... اگه اون امتیازو رد کرده بودیم الان خونه داشتیم!! اون همه دعا کردیم که معجزه شه خونه گیرمون بیاد.... معجزه شد که خونه گیرمون نیومد!! ... ادامه ...

تعطیلات

... 95/9/9 ساعت 10/30 پرواز با تاخیر رفتیم خونه مامانم که ساعت 12 رسیدیم که خواهرم و فسقل و شوهرش اومدن دنبالمون وااااااااا فسقل ... دویدم سمت عاشقشممممم نفسمه براش از این خونه هایی که خودش می تواند برود داخلش ... یدم شب پیش خواهرم بودم مامانمینا نمی دانستند من میخواهم بیام تا بعدازظهرزنگ زدن بیا گفتم نمی توانم بیام صبح خونه خواهرم بودم بعد نزدیک ظهر باواتس اپ زنگ زدم من و فسقل باهم دیدن خواهر کوچیکه تعجب کرد اااا تو اینجایی ناهار خوردیم بعدازظهر رفتیم پیش مامانینا شب خواهرم که میخواست برگرده خونشون فسقللل گریه میکرد میگفت ... باید بیاد که به زور راضی شد رفت خونه فردا اومد دوباره پیشم کلیییییی باهاش بازی ... من فقط بخاطر فسقل رفته بودم ... اومدن من رسوند که بقول فسقل با اپیما برم حالا دیگه باهم نیمه قهره چون میگه بیا دیگه خونمون حالا تحویل نمی ... ره ... اشو خالللللللله فدات بشههههه ... ههه دورت بگردههههه همه نفسمممم خواهر کوچیکه برامون رو دست فسقل ح ن انقاشی کرد و روی پا من خیلییییی زیبا شد کلاه و شال برام بافته بود فدات خواهریییی عشقممممم نفسممممم ممنون که مثل همیشه کنارمی ممنون که بهم ارامش میدییییی ... ادامه ...

با تو رفتم، بی تو باز آمدم*

هر وقت باهم میریم؛ شما می مونید و من تنها برمیگردم خونه؛ تازه میفهمم خونه داشتن ربطی به سند ۶ دانگ داشتن نداره. من بدون شما در شهری که کلی فامیل و آشنا و دوست دارم غریبم. پایِ برگشت به خونه رو ندارم.باز خوبه به خاطر گلدونها خونه هنوز خونه ست. من تازه دارم میفهمم اعتبار خونه به آدمهاش هست. خونه رو شما با بودنتون "خونه" میکنید. بدون شما اینجا فقط یک ملک مس ی هست. ... ادامه ...

نوشته هام پرید

کلللی نوشتم ولی پرید ،،، اه ،،،++فقط کوتاه بگم که امشب بعد دیدن لاتاری ، ساعت ده و خورده ، با دوماد و خواهر و کوروش ، رفتیم خونه ی عیددیدنی ،،ساعت یازده و نیم شب هم مامان بابای کوروش اومدن دنبال کوروش (مسیرشون از سمت خونه ی ام بود برای همین اومدن دنبالش)،،،++من برم بخوابم که برای سیزده بدر برنامه داریم ،،، ... ادامه ...

کافی شاپ بعد از مدتها

بعد از ماهها بالا ... ه دیروز با پری رفتیم بیرون و یک کافی شاپ پر از خاطره با خوراکی های خوشمزه کافی شاپ گامبرون دوباره در پاساژ ونک شروع به کار کرده و ما هم خوشحال به سمت کافی شاپ رفتیم مثل همیشه چیپس و پنیر و ابمیوه خوردیم و سپس یک نوشیدنی گرم خیلی خوش گذشت مدتها بود با هم حرف نزده بودیم و کلی بهم چسبید حوالی ساعت 8 رسیدم خونه خوشبختانه اوضاع خونه هم خوب بود ... ادامه ...

تعطیلات خونه مامانیمینا

روز 5شنبه 95/3/13 ساعت7 صبح پرواز برای خونه مامانینا داشتیم ساعت 9 رسیدیم تا رفتیم خونشون 10 شد تا روز شنبه اونجا بودیم برگشت ساعت 9:35شب بود عالییییییییی بود دو روز پیش ... انی که خیلیییییییییی خیلییییی دوستشون دارم بودم عشق ... کلی بزرگ شده بود دلممم براش تنگ شده بازی ... باهاش خواهر کوچیکه میره خیاطی برام مانتو دوخت یعنی الگو کشید مامان عزیزم دوختش الهیییییی دورش بگردممممممممم همسری همش داشت کامپیوتر مامان خواهرم موبایل و تبلت خواهرم درست میکرد دیگه....... خیلی خسته شد همسرممممم همه وجودممممممم عاشقانهههههههه دوست دارمممممم میپرستمت ممنون که کنارمی خدایاااااااا شکر برای همه چیز یا ... رضا ممنون ... ادامه ...

عایا من حق داشتم شیشه رو بشکنم یا نه ؟ :| :)

بسم الله مهربون :) امروز زود اومدم خونه ، درحالی که تا ساعت 4 کلاس دارم :) ولی خب ایمنی حضور غیباب نمیکنه . بعد هیچکی خونه نبود ، منم فقط کلید در اصلی رو داشتم . زنگ زدم اهل منزل ، گفتن نیم ساعت دیگه میاییم . یه ساعت گذشت ولی نیومدن . دوباره زنگ زدم میگن که مشکلی پیش اومده و نمیتونیم بیاییم ، برو خونه اینا :| منم خیلی ریل شیشه ی پنجره رو ش تم با بدبختی از پنجره اومدم تو (شکلک سوت زدن دی:) والا به خدا . من این همه از اومدم خونه ، بیخیاله ایمنی به این سختی شدم که بعد برم خونه م ؟ بعد تازه من قبلا یه بار دیگه هم شیشه رو ش تم d; بعد دیگه زنگ زدم اهل منزل گفتم اصصصصصصلا نیازی نیست عجله کنید :-)))) تازه گفتم الان میخوام برم یه نیم ساعت بخوابم ، اگه احیانا اومدید سر و صدا نکنید ~_~ بریم که بسازیم یه روز عالی و مفید رو :) +الهی که بخواین و بشه :) ... ادامه ...

خونه ت ی

دیدین سیبیل گربه رو بزنین تعادلش بهم میخوره ؟ حس میکنم همه جای خونه گرد و خاکه . تعادلم بهم خورده! امروز میخوام خونه ت کنم یه خونه ت ی اساسی !!! ... ادامه ...

خوشش میاد

توضیح پست قبل خواهرشوهر من یکی از افتخارات و تعریف ی هاش اینه که من و داداشم هر جا می رفتیم همه فکر می زن و شوهریم. ههههه. ما خیلی بهم میایم و من سنم بیست سال میخوره. به همکارام گفتم، متولد 58-59 ام. تازه بهم میگن بهت نمیاد. کلا خوشش میاد همه بگن تو زن داداشتی. بهم میاین. دوره ای که با همسر زندگی می کرده، تمام ج خونه رو انداخته بوده گردن همسر. میگفته من پس انداز میکنم پولمو، تو ج خونه بده. من میخوام خونه ب م! ازدواج کنم. الانم ناراحته داداشش هم ازدواج کرده هم خونه یده. میگه با این ازدواجت بهم ظلم کردین. من و همسرم ظالمیم چون ازدواج کردیم و خونه یدیم. خیلی بدیم نه؟ ... ادامه ...

آقا کیان و تاب بازی توی خونه

آقا کیان توی خونه داره تاب بازی میکنه . بابایی و عموها هم اومدن خونشون بازی میکنن ( بازی پی اس 2017 ) ع کیان : آذرماه سال 1396 ... ادامه ...

برف ندیده ها

شب ... ی سردی و رو پشت سر گذاشتیم ، صبح ساعت 7:30 طبق روال هر ... رفتم سالن . این هفته چینش نفرات تیم ما تقریبا خوب بود و اکر تایم و ما داخل بودیم و حس ... عرقمون در امد . تو مسیر برگشت به خونه نون شیرمال تازه ... یدم و جاتون خالی یه صبحونه توپ در کنار ایشان جان ( الان بعضی ها صداشون در میاد ) زدیم و نشستیم جلو تی وی در همین حین که داشتیم برنامه ریزی میکردیم کجا بریم و چیکار کنیم من به دوستم پیام دادم که اگر حالشو داری بیا بریم بیرون شهر .... اونم اوکی داد و گفت نیم ساعت دیگه خونه شمام اقا ماهم جلدی پ ... فلاسک و اب جوش ... و دوتا کوله پشتی امکانات اماده ... و با رسیدن دوستم و خانمش حرکت کردیم سمت #روستای_کنگ جاتون خالی چه برف و منظره ای بود . کلی حال و انرژی و بازی و خوردن چای تو هوای سرد از همه بیشتر . وای وای وای وای برگشتنی هم رفتیم آش رشته خوردیم و تا رسیدیم خونه افتاب غروب کرده بود . ... ادامه ...

شبیه آشتی

با مستر انگار آشتی کردیممیگم انگارچون مستر امروز اومد اینجا و من با مستر حرف زدمخونه بمب خورده بود و سه تا کارگر داشتن تو خونه کار می الان هم کار تموم شده و یکم دراز کشیدممنتظر هستم ساعت ده بشه بیان فرش ها رو ببرن برای شستنکلی حرف دارم فکر نکنم امشب برسم بنویسمفردا صبح خونه هستم و به خودم استراحت دادمالبته ممکنه ظهر برم پیش م ... ادامه ...

گفتگوی

گفتگوی پشه با نفسش: پشه:«چقد گرسنمه،ویــــــــــــــــزززززز،آهان اون خونه خوبه من که رفتم» نفس:«ها نرو،ببین برو تو او یکی خونه هم بابای خونه کولر رو روشن نوَزاره که پرت شی روی دیوار هم مامان خونه وَبینتت وَگه:(اوخی چه پشه نازی گناه داره)و نوَکُشتت هم بچه ی خونه دیوانه وَبید وسط درس خوندن میشینه باهات درد دل وَکنه دلش واز میشه،ثواب وَداره» و اینگونه بود که پشه به خونه ی ما وارد شد... ... ادامه ...

خونه...

یه قدم تا خونه رفتن فاصله دارم.... اگر دو تا چیزی که منتظرشونم اتفاق بیفتن...دیگه پرواز میکنم تا خونه.... برنامه اینه که حتما چند بار با علی برم پارک...تنهایی...اگه دوستمم بیاد خوبه... برنامه اینه که با علی بریم تو باغچه گل بازی و خمیر بازی... برنامه اینه که ارغوان رو تو بغلم بخوابونم که حسرت نخورم که ی خوبی نبودم.... برنامه اینه که یه روز تا شب با بچه ها بریم پلاس بشیم خونه ی خواهرم...شوهرشم نباشه که یاد سالای قبلمون بیفتیم.... خدایا...من منتظر اون دو تا اتفاقم.... ... ادامه ...

صبح

++چهار روزه که تو وبلاگ چیزی ننوشتم،،،++ ب به آزاده پیشنهاد دادم که برای امروز صبح بریم کوه ،،، خلاصه امروز من و آزاده و عارفه، ساعت هفت و بیست دقیقه قرارمون بود،،، یه کوهپیمایی مشتی کردیم،،، کلی حالمون خوب شد،،،کلی هم ع گرفتیم،،،بعد موقع برگشت به خونه، نزدیک خونه ی آزاده ، به قصد ید حلیم رفتیم که تموم کرده بود ، برای همین آش سفارش دادیم و خوردیم کللللللی چسبید،،،ساعت نه و نیم برگشتم خونه،،، بچه ها هنوز خواب بودن،،، و خونه در سکوت مطلق،،، عاقا من هم اغفال شدم و دوباره گرفتم خو دم تااااااااا ساعت یک و نیم ظهر،،، چقد هم چسبید،،، دیگه تا بلند شدم ، دو تا مالو خوردم ، بعد وضو گرفتم و ظهرمو خوندم،،،++به آزاده پیشنهاد دادم که من دوست دارم قبل رفتن به کربلا، یه سر پیاده برم جمکران،،،، آزاده استقبال کرد و گفت باهات میام،،، کلللللی خوشحال شدم،،، تازه این وسط بهم گفت بزار به خانواده ام بگم ، شاید اونا هم بیان...++تا دوهفته پیش روزشماری می برای پیاده روی اربعین،،، اما الان لحظه شماری میکنم،،، دوست دارم این هفته زود تموم بشه،،، و برم،،، برم تو جاده نجف تا کربلا و برای چند روزی دور بشم از این هیاهوی دنی ... ادامه ...

کمتر از بیست و چهار ساعت دیگه باقی مونده

دلم نمیخواد بخوابم. فکر می کنم اگه بخوابم وقتم تلف میشه. وقتی فقط چهل و هشت ساعت خونه باشی و بعدش معلوم نباشه تا چند روز دیگه خونه نباشی دلت میخواد از تک تک دقیقه های این چهل و هشت ساعت استفاده کنی. اما دو تا مشکل هست. یکی اینکه نمیشه نخو د و بالا ه چند ساعت از این چهل و هشت ساعت هدر میره. یکی دیگه اینکه هیچ کار هیجان انگیزی به ذهنت نمیرسه برای اینکه بعد از برگشتن فکر نکنی این چهل و هشت ساعت هدر رفته. می دونم دارم چرت و پرت میگم. خوابم میاد آخه. ... ادامه ...

عید 95

تاریخ 94/12/27 روز 5 شنبه ساعت 6:10 پرواز داشتیم به سمت خونه مامانینا ، اصلا تاخیر نداشت خیلی خوب به موقع حرکت کرد شوهر خواهرم اومد دنبالمون رفتیم خونه خواهرم صبحانه اونجا بودیم بعد فسقللللللللللللل ... بیدار شد رفتیم ساعت 11 رفتیم خونه مامانمینا ... کوچیکم از ا ن گ ل ی س اومده بود اونم خونه ... ام بود ساعت 3 بود اومددد الهیییییییییییییی خیلی وقت بود ندیدمش من با این ... م خیلییییییییی دوستم دوستش دارم خیلیییییییییی ، امسال دختر عموهام بودند خیلی عالی بود من از قبل عید برای تولدت همسری برنامه ریزی کرده بودم تاریخ 95/1/2 روز دوشنبه تولدت همسری گرفتم خونه داداشم خالی بود اونجا میز و صندلی گرفتم ... م اون یکی ... م دختر ... م عمو و دختر عموها و زن عموم تقریبا همه بودن 30 نفر شدیم خیلیییییییییییییییییی عالی بود خوش گذشت دیگه خیلییییییییییییی خوب بود داداشم خیلیییییییییییییییییییییی زحمت کشید الهییییییییییییییییییییییی خواهر به قربونت بره داداشممممممممممممممم 95/1/06 برگشتیم خونه با مامان و بابایکشنبه 95/01/08 برگشتند منم که ار 95/10/07 سرکار بودمممم الانم سرکارممم خیلیییییییییییییییییی خوب بود. خدایاااااااااااا ... ادامه ...

دیروز و امروزمون

دیروز عمو اینا رفتنپنجشنبه که خونه بابا بودن کلا عصر اومدن اینجا و شام خونه سحر ، که ما نرفتیم خونه بودیم .شنبه صبح رفتم خونه مامان ، نهار بودن و عصر من و سحر رفتیم مزون ، عمو اینام عصر رفتن خونه دختر و شام هم جایی بودن .قرار بود یکشنبه صبح زود برن ، که موندگار شدن ، نهار هم خوردیم و عصر حرکت .امروز هم من مهمون دارم دختر هام خونم اومدن ، خیلی خوش میگذره همیشه دورهمی هامون .الهی شکرت ♥ ... ادامه ...

شبهای ماه محرم

... ی گذشته باباجون رفت ارومیه برای ... یت و به من و مامانی سخت گذشت طوریکه ساعت نه و نیم شب هردومون خو ... دیم تا صبح. مامانی میگه وقتی باباجون نیست سخت میگذره. منم چندبار رفتم دم در و با دستای کوچیکم روی در زدم که بابا زود بیاد اما نیومد.ولی جای شکرش باقیه که چهارشنبه شب خودش رو رسوند ولی وقتی اومد که من خواب بودم(تقریبا 11 شب) گرچه نیمه شب بیدار شدم و دیدمش و خوشحال شدم و بابا هم نازم کرد.(الان من لوسم) پنجشنبه صبح باباجون با یکی از دوستاش قرار جلسه داشت و تا ظهر نیومد و وقتی هم اومد رفت پای فوتبال(اولش کره و قطر - بعدم ایران و ازبک) شبش ... جون و عمو کوروش و خان عمو و داش امین و آجی سلما اومدن خونه مون. قرار بود تولد ن ... ریم چون ماه محرم بود ولی ... جون اصرار داشت که دور هم جمع بشیم و یه شام لااقل باهم بخوریم جای همه تون خالی بود لازانیا خوردیم حس ... . ... جون هم شیرینی ... یده بود(گل محمدی). بعدشم نشستیم و ... بارکد رو دیدیم و با آجی سلما هم بازی کردیم هم دعوا هم گریه ... هم خنده کلا خوب بود. دیروز هم که ... بود دم غروب رفتیم هیئت کانون ولی ازبس شلوغ بود و جای پارک نبود نتونستیم توی هیئت بریم. ی ... ره از اونجا رفتیم خونه ... ادامه ...

لب تاب ... اب

لپ تاب ... اب شده بود سحر گرافه شده بود و نمی تونست اینترنت بره گفت لپ تاب را ببر تعمیرش کن وای حسش را نداشتم لب تاپ را ببرم تعمیر گاه خیابان میرداماد گفتم ... ی را سراغ نداری از لبتاپ سر بیاره گفت آرش بلده بازم مشگل گشا ما آرش شد گفتم بهش تماس ب ... ر سحر گفت نه اینکار را خودت ... من گفتم اگه من تماس ب ... رم شاید نیاد ولی صدای تو را بشنوه میاد سحر گفت باشه خودم تماس می ... رم با آرش تماس گرفت قرار شد ساعت چهار بیاد خونه آرش پسر باحالیه بهتر ه ساعت چهار خودم را گم و گور کنم نمی خواهم آرش خونه است من هم خونه باشم باید یک جوری سحر را می پیچوندم به سحر گفتم فداسیون شطرنج امروز مسابقه است من عصر باید برم فدراسیون ساعت سصه از خونه رفتم بیرون و ساعت هشت برگشتم سحر گفت آرش امد و اینترنت را درست کرد ... ادامه ...

بازم لوسی !

بازم لوسی 8 ماه بعد از واگذاریش دیدم که توی دیوار آگهی برای فروشش زدن چه حال بدی داشتم ، چقدر نگرانش بودم رفتم و آوردمش خونه .. مادر شده بود ، با دوتا بچه که دخترش کپی خودش بود به شدت نحیف و ضعیف شده بود انگار که شناخت منو از همون اول آوردمش خونه .. همه جای خونه رو بو کشید و کامل یادش اومد همه چیز رو همه جاهایی که دوست داشت رو بالای کمد همه بازی ها رو یادش بود دست بازی محبوبمون رو چقدر دل تنگش بودم چقدر حس خوبیه داشتنش چقدر خوبه که میبینی بعد از اینهمه وقت آدمو یادشه چقدر سخته وقتی صبح ساعت 4 بیدار میشه و دلش میخواد بازی کنه :)) از اول مرداد برگشته خونه کاش میتونستم برای همیشه نگهش دارم ... ادامه ...

خاطره

با کریم برای کاری که با من داشت می رفتیم از ظهر گذشته بود وتازه گرسنه شده بودم چون صبحانه را دیر از هر روز خورده بودم لهر حال ساعت نزدیک ۲ بعدازظهر به خونه کریم رسیدیم ناهار رو با خانوادش خوردیم و اونا میخواستن برن عروسی و من و کریم و بابک که تازه به ما ملحق شده بود تنها می شدیم اونا که رفتن با بچه ها زدیم بیرون تو راه بابک گفت بریم جاجرود ماهی و جیگر بگیریم و بخوریم رفتیم مو موقع برگشتن رفتیم خونه کریم اینا بابک به من گفت تو برو یه خورده خوراکی بگیر و بیا منم رفتم تا برگردم حدود نیم ساعتی طول کشید که رفتم تو خونه دیدم بچه هادارن تلویزیون تماشا می کنن کمی نشستم دیدم حوصلم سر رفته گفتم من میرم خونه اوناهم گفتن ضد حال میزنی ها کجا به این زودی راست می گفتن چون نشون به اون نشون که تا صبح روز بعد بیرون بودیم و مسافر کشی با ماشین بابای کریم و بعدش ... ... ادامه ...

به لطف یک دوست

سلام شنبه تون پر از انرژیمن پنجشنبه را موندم خونه کمک مامان خونه ت ی را استارت زدیمیک دست از مبلا را دادیم برای تعمیربرای همین باید از خ خونه استفاده میکردیم برای تمیز کاریدوتایی شروع کردیم و خیلی خیلی خوب پیش رفتیماما تا شب دستمون بند بودنزدیکای ساعت 7 بابا پیشنهاد شام بیرون دادن... سه تایی رفتیم بیرونبعد تا برسیم خونه کلی مهمون برامون اومددیدین وقتی شروع میکنیم به خونه ت ی اولش چقدر همه جا نامرتب و ش ه میشهتازه یک دست از مبلها هم نباشه... خلاصه که مهمون وسط اینهمه شلوغی... اما کلی خوش گذشتبعدترش که مهمونا رفتن تا ساعت نزدیک 12 دستم به ها و نصب مجددشون بند بود هم بعد از مدت ها اون یکی خواهر اومد خونمونهنوز خیلی نیازمند دعاهانونه هاقرار شده اگه خدا بخواد و اتفاقی نیفته برن برای مشاورهامروز بعدازظهر نوبت دارن... تا خداوند چی مقدر کرده باشه ...پ ن 1: این ج زمانبندی کارهای اضافه بر روزمره هامون هست که دوستم سپیده کلید زدهانگار آدم را م م میکنه که به طور منظم کارهامون را انجام بدیمپ ن 2: مغز بادوم روز به روز شیرین تر و خواستنی تر میشهپ ن 3: لیست یدم داره بهم کج دهنی میکنه و من هنوز هیچ کاری ن ... ادامه ...

5روز تعطیلی

سلام هفته پیش دوشنبه و چهرشنبه تعطیل بود.سه شنبم من مرخصی گرفتم و حس ... کیف کردیم باهم. ... عصر با دوستای دبیرستان قرار کافی شاپ داشتیم من کیک پختم و بردم. چهارشنبه عصر رفتیم خونه همسایه قدیمیمون. پنجشنبه هم که عروسی و اومدن ... مریم من و کلی همبازی برای شما. این وسط هرروزم رفتیم بیرون وکلی هم لباس ... یدم برای شما. روز ... بیدار شدی توقع نداشتی من خونه باشم.دیدی من هستم خوشحال شدی و گفتی فک ... خونه مامان رخسارم.الهی من دورت بگردم. دیروزم میگفتی مامان نرو سرکار بمون پیشم دوست دارم جیگرطلا ... ادامه ...

وای فای

میگفت 13 نفر بودیم عراقیه اومد به ماس که بیاین امشب خونه من تا گفت وای فای موجود همه شل شدن و رفتیم خونش اون یکی میگفت رفتیم خونه یکی از عراقیها همسایش اومد دم در خونش و شروع با هم جر و بحث پسرش پسر اونی رو که اومده بود در خونه کشته بود و تو زندان بود منتظر حکم قصاص آ دعواشون اونی که جوونش کشته شده بود گفت اگه زائرایی که امشب مهمونتن بذاری بیان خونه من میرم رضایت میدم از خون بچم میگذرم اینم در اومد خیلی خونسرد گفت نه نمیدمشون بهت برو قصاصش کن ... ادامه ...

ابر و باد و مه و بارون درکارند تا ما هی کیف کنیم

میبینین هوار و خیلی خوبه آدم کیف میکنههر روز میگم جون میده برا پیدا روی ولی خب پیاده روی نمیکنم همش تنبلی میکنم البته همیشه خستم و سر گیجه و دل درد و دل پیچه و ...چه هم قافیه شد ولی همیناست دیگههفته پیش تقریبا کا رخاصی ن تا پنج شنبه که رفتم ارایشگاه و دندون پزشکی هم خونه بودیم ناهار درست داداشم اومد و قرار بود بریم ارگ من کفش ب م رفتیم و کفش پام نشد خیل یخوشگل بود یه کفش خانمانه و عروسکی ولی نشد که نشد دیگه یکم چرخیدیم الک یو رفتیم شهر کتاب برای دستمون کادو اسباب بازی یدیم و رفتیم خونمون حاضر شدیم که در واقع همانا دستشویی رفتن و برداشتن کادو دیگر بود و رفتیم خوب بود خوش گذشت ولی متاسفانه دیر تموم شد و تابرسیم خونه و بخو م دو رو گذشت اینه که شنبه خسته تر از خسته بودم یک شنبه هم با زاومدیم خونه یکم مرتب کاری شامم از پ روک گرفتیم ولی برایناهار همسر غذا درست دیروزم رفتیم هایپر ید کردیم برای همدیگه جاییزه خوراکی یدیم من برای همسر چند تا سس خار جی و همسر برای من میوه خشک دیگه با اینا خوشیم مام دیگهشامم همونجا خوردیم و اومدیم خونه چایی خوردیم و شهرزاد دیدیم ... ادامه ...

ساعت پنج عصر

امروز عصر با مامان بابا،خواهر و شوهرخواهرم رفتیم نوتلا بار و من ک و موز و توت فرنگی خوردم. نسبتاً خوب بود.بعدش هم اومدیم "ساعت پنج عصر" رو دیدیم. درباره مردی بود که ساعت پنج عصر باید حتما میرفت بانک اما از صبح روزی که قرار بود بره بانک کلی مشکل براش پیش اومد و... بازیگر اصلی سیامک انصاری بود و همه بار روی دوش اون بود قسمت کوچیکی هم مهران مدیری بازی کرده بود. بدی نبود اما یه جاهایی حرص درار بود. مادربزرگ جان هم الان خونه ماست :) ... ادامه ...

129...

لبخندهای مردونه اش تنها دلخوشی زندگیمه دوسش دارم، دوسم داره اما به قول خودش زندگیمون با روزای نامزدی هیچ فرقی نکرده... یه روز خونه مامانم؛ یه روز خونه مامانش... تو این فاصله اگه وقت کنیم یه سر هم به خونه خودمون میزنیم... خونه که نه اگه بگم خوابگاه بهتره تا خونه... دیگه از اعصاب خوردی گذشته کار من ... زندگی این روزام پر شده از کاشکی های الکی که حالا حالاها برآورده نمیشن... خونه ای که توش آرامشت گم بشه خونه نیست... خونه ای که همسایه طبقه بالاتون توش ش ی ش ه بکشه و با زنش دعوا ه و شیشه بُر کوچه بغلی از سر و صدای اونا بیاد در خونه رو بزنه و بگه بخاطر لبخند که با باباش یه روزی همکار بودم اومدم تو این خونه که این دختر نترسه ... و تو ایمان بیاری به معجزه آیه الکرسی که هر صبح بعد رفتن همسرت میخونی ... ... ادامه ...

پیروزی شیرین خونه به خونه بدون سرمربی

تیم های مازندرانی خونه به خونه و نساجی مازندران در هفته نوزدهم دسته یک جام آزادگان به دیدار حریفان خود رفتند. ... ادامه ...

پارتی اینگ

شب ما دو تا رو ول دادن تو خونه خودشون رفتن دیدار فامیل... :-"یَک وضعیه ها. به نظرم داره ک خوش می گذره. تلویزیون اون ور خونه روشن. کامپیوتر این ور خونه روشن. لپ تاپ در حال نمی دونم چی. ای با جلو دستمان روشن. ما هم مثل دو انگل ولو شده زیر دو پتو. قشنگ داریم خونه رو کن فی می کنیم آماده برای ورود بزرگ تر ها. ماه در پنجره کامل می زند. هوای خانه بس ناجوانمردانه سرد است. اهالی ساختمان بس جوانمردانه به این زودی زیر پرداخت پول گاز شوفاژ خانه نمی روند فلذا سگ لرز می زنیم و بندری ان صدای آهنگ بلند می کنیم. پیتزا می خوریم. کلیپ فوتبال آنالیز می کنیم. می بینیم. کلش بازی می کنیم. فرت فرت پست وبلاگ می گذاریم.فقط مونده مرغه رو هم بیارمش تو خونه به جمع مجردی مون اضافه شه عشق کنیم دور هم.به خدا اگه تا یک ساعت دیگه بر نگردین، پارتی می گیرم کل بچّه های محل رو دعوت می کنم تو خونه. این دیگه چه وضعشه. استغفراللّه. آدم رو به چه کار هایی که نمی ندازین. ... ادامه ...

خونه

هنوز خونه مامان اینا واسم پر از احساس امنیت و آرامشه. مثل قدیما. دیروز فرشته اینا رفتن خونه خالش اینا. منم به بهونه اینکه مرداک ندارین نرفتم، خونه موندم تا سه صبح اسکوپیلد دیدم. به یاد دوران مجردی. واقعا حال داد. اینجا هنوز خونه خودمه. ... ادامه ...

تولدم مبارک

بله بله بله، امروز تولدمه. بسی خوشحالم. حالا نه بسی. ولی خب خوشحالم. انقدری من این ماه رو دوست دارم که نمیدونم اگر یه ماهِ دیگه هم به دنیا میومدم، انقدر روز تولدم رو دوست داشتم یا نه. خب هر چی باشه نیم بهاره. یک سال بزرگتر شدم. این سال خیلی مهم بود برام. کلی اتفاقات مهم افتاد. عروسی ، دفاع و کلا وارد حیطه جدیدی از زندگی شدم. تجارب خیلیییییییی زیادی به دست آوردم، پس باید خوشحال باشم. دیروز با مامانینا تولد گرفتیم. مامان و بابا برام یه آویز ساعت یدن، انار طور که بسی دوسش دارم. سیگما هم عطر گود گرلِ کارولینا هررا رو برام گرفت. بسی خوش بو و خوشگله. بقیه هم نقدی حساب . تولدم رو خونه مامانینا گرفتیم. دیگه حوصله مهمونی گرفتن تو خونمون رو ندارم میخواستم تزیین کنم با بادکنک و چیزای خوشگل ولی یادم رفته بود از خونه ببرم. این بود که با کاغذ کشی های تولد 7 سالگیم تولد 27 سالگیم رو تزیین کیک حیوون طور میخواستم که تیلدا و کاپا ذوق کنن، ولی پیدا ن و به جاش کیک آرزوهام رو یافتم. دیدینش دیگه. امروز هم با سیگما قرار بود بریم باغ گیاهشناسی. صبح پاشدیم و یَک رعد و برقایی میزد که داشتیم پشیمون میشدیم، ولی دیگه همتون میدون ... ادامه ...

امروز

پسر ام که دامپزشکی تی قبول شده بود به شرط معدل اومده تهران. تهران هم خونه دارن و از شانس ستارخان خونه دارن که خیلی نزدیکه به تهران. امروز با مامان و بابا و و دخترم رفتیم خونه شون دیدنش. خونه شون رو خیلی دوست دارم. دو خوابه و نورگیر. کاش ما هم خونه ی بزرگ اون مدلی ب یم. ...همسر داره یه کارایی میکنه که شاید برا خودش کار کنه. ته دلم روشنه. امیدوارم یه ت ی بخوره وضع مالی مون. البته اگه بخواد ت بخوره، حداقل یک سال زمان لازمه. دعا کنین. ... ادامه ...

خونه

بچه بودم ، یادم نمیاد چند سالم بود ولی بچه بودم ، مامانی تمام طلا هاش رو فروخته بود که بزرگه بتونه خونه ب ه ، کل طلا هاش شده بود ۸ میلیون تومن ! .دنبال خونه میگشتیم ، ۶ ماه بود دنبال خونه میگشتیم ، پول مون به ید یه خونه خوب نمیرسید ، آ ش دو تا خونه با بودجه مون هماهنگ بود . یکی طبقه چهارم بدون آسانسور ، نورگیر با بالکن ، داغوووون ، راهروش از توی خونه داغون تر ، ۵۰ متری بود . یکی دیگه همون خونه مون . طبقه اول ، ۴۰ متری ، بدون نور ولی تر و تمیز ... ی کمک مون نکرد سر یدن خونه ، حتی کادو ی خونه هم ندادن ! یه روز خونه بابا نشسته بودیم ، جاری بزرگه م هم بود که مادرشوهرم شروع کرد به تعریف که آره خونه یدن یدونه بزرگ بوده نورگیر اما " این " ( اشاره به من !! ) اون کوچیکه رو انتخاب کرده ! تعجب کرده بودم ، زیااااااااااد. مگه ی غیر از من قرار بود توی خونه زندگی کنه ؟ خندیدم و گفتم آره خونه مون کوچیکه ، یه ده تومن پول میدادید بهمون بزرگترش رو می یدیم ....توی مسائلی که بهتون مربوط نیست اصلا دخ نکنید ، حتی نظر هم ندین ، با تشکر ! ... ادامه ...

بفهمی تو خونه محبوبی و اگه نباشی جات خیلی خالیه

اتو از دست مهربون افتاده بود و ش ته و اب شده بود و با تعمیرات و دستکاریهای مطمئن، اوضاعش بدتر هم شد. هفته پیش رفته بودیم با مطمئن و زرنگ اتو بگیریم. آهو و مهربون نخواستند بیان. ما هم برای مقایسه مدلها و قیمتها چند جا رفتیم و کمی طول کشید تا برگردیم خونه.وقتی وارد خونه شدم آهو اومده به استقبالم و لبخند و سلام: شما خونه نباشید خونه ملال آور می شه! واقعا بغض . بغلش ، بوسیدمش و قربون صدقه ش رفتم. عذرخواهی برای دیر مون و ازش خواستم دفعه های بعد بیاد همراهمون. ... ادامه ...

خونه یعنی...

در خانه ای که آدم ها یکدیگر را دوست ندارند؛بچه ها نمی توانند بزرگ شوند!شایـد قد بکشنداما بال و پر نخواهند گرفت...!میدونید خونه کجاست؟خونه اونجایی نیست که یه پذیرایی صد متری و چهار تا اتاق خواب و کلی امکانات دیگه داشته باشه...خونه یعنی «احترام و درک متقابل»خونه یعنی «جایی که وقتی بهش فکر می کنی یه لبخند بیاد رو لبات»خونه یعنی «آرامش و امنیت»خونه یعنی «یه استکان چای گرم در کنار انی که دوستشون داری»خونه یعنی«فضایی خالی از خشمخالی از دودخالی از قرص خواب و استرس»خونه یعنی «وقتی واردش میشی لبخند بزنی و لبخند ببینی»یه خونه خوب متراژش بالا نیست؛ وسعت قلب آدماش زیاده. ... ادامه ...

مهمونی یهویی

دیروز مامان نوبت داشت، از صبح رفته بود و بالطبع مهد کودک مامان هم تعطیل شد. منم دخترم رو بردم وا ن زدم و برگشتم خونه. گفتم اگه مامان زود برگرده میرم سر کار. حدود یازده بابام زنگ زد که ات زنگ زده تو مترو بوده، دارن میان سمت خونه، گفتم بیان خونه ی تو تا من و مامان برگردیم. حالا خونه ی ما بهم ریخته. جارو هم شب قبل میخواستم بزنم دخترم زود خو د. نشد. ام تو این سه سال و نیمی که اومدم خونه ی خودم، نیومده بود. قرمه سبزی گذاشته بودم صبح. زیاد هم بود. لباس شسته بودم ، جمع گذاشتم سر جاش، روفرشی پهن که دخترم غذا ریخت، دعواش نکنم، راحت باشه، جمع و مشغول جارو زدن شدم. جالبه جاروبرقی ام بی صداست، دخترم یه گریه زاری راه میندازه تا روشن میشه و می کشم رو فرشا، جاروبرقی مامان پارس خزر، صدای تانک میده، دخترم عاشقشه، به خاطر اینکه از جاروبرقی مون می ترسه تنها باشم جارو نمیزنم، هر وقت باباش باشه جارو میزنه که من خانم رو ببرم بگردونم گریه نکنه. به زور تند تند نصف خونه رو تو سه نوبت جارو زدم. از بس گریه کرد ول جارو زدن رو. ام زنگ زد، نزدیک خونه مون بود. صدای خانم و بچه هاشم میومد. خلاصه به خیر گذشت. تو نیم ساعت کل خونه رو یه سر ... ادامه ...

مهاجرت از شرق به غرب تهران

دیروز خیلی روز سختی بود. ما حدود یک هفته س که داریم خورد خورد وسایلو جمع می کنیم و تو کارتن می پیچیم ولی هرچی جمع کردیم تموم نمی شد. نمیدونم چرا انقدر وسیله داشتیم. اصلن چه جوری این همه وسیله رو تو خونه ی شصت و پنج متری جا داده بودیم :).تو مسیر هم حدود دو ساعت تو ترافیک همت ... ر کردیم و من هزار بار لعنت فرستادم به ترافیک تهران. پیاده ... وسایل خیلی زمان نبرد و کلن ی ... اعته تمام وسایل روگذاشتن تو خونه ولی خب تازه ماجرا شروع شده. چیدن و جا دادن این همه اثاثیه. همون ... ب با کمک خواهر و شوهر خواهر انوش یه خورده آشپزخونه رو سر و سامون دادیم و یه سری وسایلش رو جا به جا کردیم. امروز صبح انوش رفت ... و مهمون ها هم که واسه کمک به ما از شهرستان اومده بودن برگشتن. و اونجا بود که من حس ... دلم گرفت. یه خونه ی جدید بهم ریخته و آشفته، یه محله ی جدید، و من که داشتم با فرآیین تنها می شدم. از اونجایی که خونه ی جدید خیلی به خونه ی پسر ... م نزدیکه تصمیم گرفتم برم اونجا که تا شب تنها نباشم. آخه تو خونه هم تنهایی کاری از دستم برنمیاد. فرآیین حس ... شیطون شده و اگر قرار باشه تو این همه وسیله ولش کنم خدا نکرده بلایی سر خودش میاره و ممکنه ... ادامه ...

دویستو هشتاد و پنج

خیلی دلم میخواد دو ساعت قبلِ اینکه بخوام از خونه بزنم بیرون صبح از خواب پاشم با خیال راحت هی برم اینور خونه هی اونور خونه بعد نرم نرمک حاضر شم..ولی خب همیشه هول هولکی حاضر میشم و نهایتش بیست دیقه قبل از خواب بلند شم:)) ... ادامه ...

دوره فامیلی + کارت پایان خدمت

اون روز چارشنبه رفتم خونه و خو دم. البته اول به مامان زنگ زدم که بعدش دیگه زنگ نزنه بیدارم کنه. گفت که زنگ زده عذرخواهی کرده و مهمونی رو زنونه کرده دوباره. خب خدا رو شکر. منم با خیال راحت گرفتم خو دم. از ساعت 7 خو دم تا 10 شب! خیلی حال داد. سیگما ساعت 10.5 اومد و از جلسشون تعریف کرد و کلی چیزای باحال و امیدوار کننده گفت. واسه شام تن ماهی جوشوندم و با شویدپلوی پریشب آوردم خوردیم. بعد هم میخواستیم ببینیم که انقدر سیگما نشست پای گوشی و لپ تاپش که اعصابمو به هم ریخت دیگه. یه ذره از من هنوز آلیس هستم رو دیدیم و بعدش خو دیم. من ساعت 2.5 خو دم.پنج شنبه صبح ساعت 10.5 بیدار شدم و صبحونه خوردم و سریع لباس و وسایل جمع و رفتم خونه ماماینا که به ترافیک ظهر پنج شنبه نخورم. اول رفتم واسه نینی پسر که تازه دندون درآورده و ماه قبل آش دندونیشو آورده بودن، کادو گرفتم. یه ماشین کروک زرد باحال. بعدشم رفتم خونه مامی. مامان نبود. رفتم . اومد بالا ه، رفته بود کارت ملی جدیدش رو بگیره. مال من هنوز آماده نیست اون وقت! مامی اومد و نهار خوردیم و شکن واسش نصب و بعدش من موهای خودم و بعد موهای مامان رو صاف با اتو مو و آرایش و مامی رو هم آرایشیدم! ... ادامه ...

امروز

بعد از مدتها همسر امروز زود اومد. شاید بشه گفت شش ماه بود ساعت دو خونه نیومده بود، حتی پنجشنبه ها. یه کم بچه نگه داشت، من کارای خونه رو ، بعدش خو د و بعد رفتیم بیرون ید و گشت و گذار.کریر رو روی کالسکه سوار کردیم و همراه خانم خانما سه تایی پیاده رفتیم ددر. مثلا دیر رفتیم که بچه گرمش نشه ولی بازم حس گرمه. تو دو سه تا مغازه بردمش که خنک بشه. برگشتنه تو پارک شیر خورد و خوابش رفت. وسط راه دوباره رفتیم شهروند که بچه خنک بشه. یه گشتی هم زدیم. یه همزن برقی فلر دیدم مخصوص کیک و خمیر، کلی حال . یحتمل همسر برا تولدم یا روز زن می ه. چون کلا از وسیله برقی خوشش میاد. مخصوصا که کیک بشه باهاش درست کرد. نمیدونم چه حکمتی تو بی پولی همسر هست. فقط امیدوارم زودتر حل بشه.بگذریم وسط شهروند خانم بیدار شد. از صدای جیغ و داد بچه ها. به صدای بچه خیلی حساسه. خلاصه پنجشنبه ی خوبی بود. ... ادامه ...

از نور

سلام دوستان به به چقدر هوا خوب شده کلی کیف میکنم شبها پنجره رو باز میزاریم و لحاف زمستونی میکشیم صبح ها ساعت شش و نیم با نور آفتاب که از پنجره میتابه بیدار میشم یه نگاه به دور و برم میندازم همه چیز تغییر کرده اتاق خواب خونه و یادم میاد که اومدیم خونه جدید یه لبخند پت و پهن میشینه روی لبام با انرژی بیدار میشم و هی به جاهای بهم ریخته خانه سر و سامان میدهم. خونه جدید نورگیر هست و روشن و برای شروع پاییز دل انگیز چه چیزی بهتر از نور . هفت هشت روزی هست که بعد از فراز و نشیب های بسیار بالا ه اسباب کشی کردیم و البته یه سری ده کاری های خانه تمام نشده و به خاطر همین هنوز هم خانه به اون شکل نهایی در نیامده. تعطیلات رفتیم تبریز و بعد از این خستگی بسیار چسبید چند روزی فقط استراحت و با وروجک که این روزها به شدت از و شوهر دلبری میکرد بازی کردیم. دوست دارم براش خاطرات خوب بسازیم تا در بزرگسالی کلی مرورشان لبخند به لبش بیاورد یک روز رفتیم یکی از ای نزدیک یک روز هم از صبح در خونه باغ بودیم که کلی خوش گذشت کلپچ و جگر خوردیم با کلی میوه خوشمزه و اما روز آ که طبق معمول مامانم فکر میکرد باید کل شهر رو بار ماشین ما کند تا م ... ادامه ...

اعصاب خوردی همیشگی

اعصابم خورده.ساعت 9دخترمو صدا زدم که بیدار شه بعد باباش گف بذار بخوابه منم گفتم ساعت نهه گفت باشه من تا خوابامو نرم جایی نمیبرمتون.آخه ها میرم خونه ی بابام.منم گفتم اگه خونه ی خودتونم میخواسی بری همینا میگفتی؟هرچند خونه ی مامانش کنار خودمونه متاسفانه و بدبختانه !!! روزا به این کوتاهی تامیایم بریم دوازدهه ظهره ازون ورم شب زود میگه پاشو بریم.چقد بدم میاد ازین مردای بچه ننه ی خودخواه ... ادامه ...

اینترنت ی

ب محض نمونه ی قسمت سریال آشوب رو با نت گوشی ۱۷ دقیقه شدقسمت بعد رو با نت خونه ۶ ساعت زمان داد و تا صبح طول کشید !از ۲۹ آذر تا امروز من ۳ شب خونه بودم و همسرم ۵ شب ، شب ینی از ۱۲ تا ۸ صبح ، جفتمونم نت گوشی داریم و با موبایل که کار میکنیم نت گوشی رو مصرف میکنیم ... ینی یک هفته اس نت خونه هیچ استفاده ای نشده ... شاتل جانِ ، توی اکانتمون زده روزی ۸ گیگ مصرف ! آخه بی پدر ، بی شرف ، بی چیز ، ما اصلا خونه نبودیم ! شاتل عزیز ، کمتر ی کن عزیزِ بی شرف ! حرومت باشه تک تک ریال هایی ک از ما می ی ، انشاءالله ج دوا درمون و بیمارستان ی جانم ! ... ادامه ...

روضه خونه ی عموم

الان ساعت نزدیک ده و نیم شب هست،،،روضه خونه ی عموم ساعت شش و نیم بود ، من دیگه از صبح خونه ی ام بودیم ،با دو تا نون سنگک مشتی، رفتم خونه اشون و یه صبحونه مشتی هم به رگ زدیم،،، ساعت نه و نیم صبح هم استارت درست حلوا زده شد و بعد از اذان ظهر تموم شد،،، حلوایی که دختر ام درست میکنه فوق العاده ا س ، با آرد و شیرخشک و بقیه بند و بساطا (آب و شکر و زعفران و کره و ،،،)،،،، باید خییییلی براش وقت گذاشت و رو شعله ی ملایم باشه،،،موقع درست حلوا، زیارت عاشورا خوندیم، برای همم دعا کردیم، دوست ، آشنا ، برای سلامتی و عاقبت به خیری همه،،،خ ش ظهرمو سر وقت خوندم، برای مغرب، خونه ی ام وضو گرفتم که خونه عموم مو بخونم،،، عاقا من نمیدونم چطوریه که من تا وضو میگیرم ، تااااااازه دستگاه گوارش ما یادش می افته که عرض اندامی ه ، خلاصه اینکه نرسیده به خونه ی عموم ، وضوم باطل شد و اینگونه شد که من تا الان نخوندم،،،، یعنی من حسرت به دل موندم یه روز صبح که با وضو از خونه میزنم بیرون، یه یک ساعتی این وضوی من بمونه و باطل نشه،،،،++اون دخترعموم که سوید هست (اکثر ایل و تبارم سوید هستن و اکثرشون هم پایتخت نشین هستن و استکهلم زندگی میکنن)، ... ادامه ...