خ که نمی شناسم



عشق را نمی شناسم

من عشق را خوب نمی شناسم!! فقط می دانم نه به چشمی برای شنیدن و نه به گوشی برای دیدن و نه به سن و سالی برای غریزه داشتن نیاز ندارد!! من عشق را خوب نمی شناسم فقط می دانم گنجی هست که سخت پیدا می شود و سخت تر از آن به دست می آید!! من عشق را خوب نمی شناسم فقط می دانم هر کجا روم و هر چه شوم تنها عاریه هست بعد از آن عشقی که در جهان به قلب من هدیه دادن! من عشق را خوب نمی شناسم فقط می دانم که زند ... ام بر باد می رفت اگر عاشق نبودم! ... ادامه ...

باید گذاشت در کوزه آبش را خورد

دو نفر رو می شناسم که سرشون درد نمی کرده، ولی بهش دستمال بستن. دو نفر رو می شناسم که تو سوراخ جا نمیشدن به دمشون جارو بستن. دو نفر رو می شناسم که تو ده راهشون نمیدادن سراغ خونه کدخدا رو می گرفتن. دو نفر رو می شناسم که برای ی میمردن که براشون تب هم نمی کرد. یک نفر رو می شناسم که دندون کرم خورده رو کنده انداخته دور. +زمستون اومده هاااا! موافقین برف هم بیاد؟ بررررف *_* ... ادامه ...

ناشناس / ضیاء موحد

چه بسیارند گل هایی که می شناسمامانامشان را نمی دانمچه بسیارند گل هایی که نمی شناسمامانامشان را می دانمنه می شناسمتنه نامت را می دانمای که از همه گل ها بیشتر دوستت دارم ... ادامه ...

زبان سنگ/توکل بیلویردی

من زبان سنگ را با لهجه هایش می شناسمواقفم بر هر کنایهمن زبان جوی را با نغمه هایش می شناسم واقفم بر استعاره صد فسون اما زبان آدمی راآه حتی یک دریغ از یک اشارهای بسا آدم که گوید صبح و منظورش شب استشعبده بازی آدم گوییا در این لب است ... ادامه ...

میشناسمش...!!!

زنی را می شناسم من که در یک گوشه ی خانه میان شستن و پختن درون آشپزخانه سرود عشق می خواند نگاهش ساده و تنهاست صدایش خسته و محزون امیدش در ته فرداست زنی هم زیر لب گوید گریزانم از این خانه ولی از خود چنین پرسد: چه موهای طفلم را پس از من می زند شانه؟ زنی با تار تنهایی لباس تور می بافد زنی در کنج تاریکی نور می خواند زنی خو کرده با زنجیر زنی مانوس با زندان تمام سهم او اینست نگاه سرد زندانبان زنی را می شناسم من که می میرد ز یک تحقیر ولی آواز می خواند که این است بازی تقدیر زنی با فقر می سازد زنی با اشک می خوابد زنی با حسرت و حیرت گناهش را نمی داند زنی واریس پایش را زنی درد نهانش را ز مردم می کند مخفی که یک باره نگویندش چه بد بختی ، چه بد بختی زنی را می شناسم من که شعرش بوی غم دارد ولی می خندد و گوید که دنیا پیچ و خم دارد ...زنی را می شناسم منکه رنگ دامنش زرد استشب و روزش شده گریه ..که او نازای پردرداست زنی در کار چون مرد استبه دستش تاول درد استز بس که رنج و غم داردفراموشش شده دیگرجنینی در شکم داردشبی در بستری کوچکزنی آهسته می میردزنی هم انتقامش راز مردی هرزه می گیرد ... ادامه ...

شعبده /توکل بیلویردی

من زبان سنگ را با لهجه هایش می شناسمواقفم بر هر کنایهمن زبان جوی را با نغمه هایش می شناسم واقفم بر استعاره صد فسون اما زبان آدمی راآه حتی یک دریغ از یک اشارهای بسا آدم که گوید صبح و منظورش شب استشعبده بازی آدم گوییا در این لب است ... ادامه ...

فعلا سکوت

بقایی و را نمی شناسم، پس از آنها دفاع نمی کنم. قوه قضاییه را می شناسم، پس از آن دفاع نمی کنم. ... ادامه ...

امروز بهشت آبی شد

اهل فوتبال نیستم. یا بهتر بگویم کلا اهل ورزش نیستم. به ورزش که فکر می کنم کمرم رگ به رگ می شود. از فوتبال هم یک علی ... می شناسم. یک خداداد عزیزی و یک کریم باقری. شاید تنها بازی که نشستم و نگاه ... هم بازی ایران و استرالیا بود در مقدمانی جام جهانی 1998 فرانسه. اما منصورخان پورحیدری را می شناسم. نه اینکه او را دیده باشم یا با او صنمی داشته باشم. او را از همین نشناختنم می شناسم. آدمی که مدیر یک نیم مطرح باشد اما آنقدر نجیب باشد که هیچ حاشیه ای از او نتوان دید. این چه نسلی بود. همه یکی یکی در حال رفتند و ما را در این نا انسانی تنها می گذازند. کاش روزگار ما جور دیگر بود. ... ادامه ...

ارزان

با دیدن خیل عظیم خانوم های کارمند، با خودم فکر می کنم که انگیزه هر کدومشون از کار چیه؟ ی رو می شناسم که س رست خانواده است و ی رو هم می شناسم که صرفا می خواد هزینه کافه رفتن با دوستاش رو خودش تقبل کنه، نه همسرش! دنیای آدم ها چقدر متفاوته! چیزی که خیلی آزاردهنده است، اینه که خانوم ها برای خیلی از کارفرماها، نیروی کار ارزون محسوب میشن! میزکار موقتم :) ... ادامه ...

...

اگر ی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ... دلگیر مباش که نه تو گنا اری نه او آنگاه که مهر می ورزی مهربانیت تو را زیباترین معصوم دنیا می کند ... پس خود را گنا ار مبینمن عیسی نامی را می شناسم که ده بیمار را در یک روز شفا داد ... و تنها یکی سپاسش گفت!!!من خ می شناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده ... یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر !!!پس مپندار بهتر از آنچه عیسی و خدایش را سپاس گفتند ... از تو برای مهربانیت قدردانی می کنند.پس از ناسپاسی هایشان مرنج و در شاد دلهایشان بکوش... که این روح توست که با مهربانی آرام میگیردتو با مهر ورزیدنت بال و پر میگیری ...خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد ...پس به راهت ادامه بدهدوست بدار نه برای آنکه دوستت بدارند ...تو به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش.. ... ادامه ...

موضوع انشاء: ماه محرم

موضوع انشاء: ماه محرم.محرم خیلی خوب است، ما محرم را دوست داریم..دوستم پوسترهای خواننده های معروف را از بساطش جمع می کند و آ ین ورژن پوسترهای علی اکبر و حضرت عباس را در بساطش پهن می کند.اکبر بلا هر شب با ش به هیئت می آیند؛ چون تنها این روزها اجازه می دهند ش تا آ شب بیرون باشد!..قدرت سامورایی، شب ها در تکیه می شود و میانداری می کند[و روزها مردم را می کند و زورگیری]..آقای صولتی تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه می کند[و تا آ سال هم مشتری هایش را]..گلمکانی صاحب بزرگ ترین بنگاه ملک و ماشین شهر، یک ماه تکیه راه می اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل می مالد..![و یازده ماه هم سرشان شیره]..جوادی رییس شرکت لبنیات و شیر!سی شب شیر صلواتی به خلق خدا می دهد[و سیصد و سی و پنج روز هم با اضافه آب, شیرشان را می دوشد]..حاج منصور مداح بعد از محرم یک خانه جدید می دو پس از یک ماه عزاداری یک سال به ریش مردم می خندد!..ما هم پاتوقمان را از کافی شاپ ها به پشت دسته های عزاداری انتقال می دهیم!پس نتیجه می گیریم محرم خـــــیلی خوب است!حسین را نمی شناسم، ولی وقتی از راننده تا ی خواستم ضبطش را روشن کند، گفت:جوان مگه مسلمان نیستی؟امرو ... ادامه ...

از ماست که بر ماست + شرح واقعه

گلریزون گرفتن که یه سگ که بیمار هم بوده رو از ایران بفرستن ونکوور. می فهمی ؟؟؟ با وجود این همه پناهگاه های حمایت از سگ ها.بعدالان تو آلمان سگ محترم حالش بد شده و تشنج کرده به خاطر بیماریش و پرواز رو از دست داده این دوستداران هم اندوهگین.:)))پ.ن: یه افغان رو می شناسم که زباله گرده و قبلن تو کارخونه کارمی کرده و دستش رو موقع کار با دستگاه ، از دست داده.یه پسر بچه خیلی باهوش رو هم می شناسم که جوراب می فروشه و همه کارنامه ش ممتاز بوده ، غیر از علوم ، چون دیر می رسیده خونه و علوم هم حفظ ی بوده.پ.ن بعدی :من عاشق حیوونام. عاشق مارمولک ها . عاشق سگ ها و گربه ها و موش ها و پرندگان و خزندگان و چرندگان و مهره داران و همه م. اما خب. ... ادامه ...

چه بسیارند

چه بسیارند گل هایی که می شناسم اما نامشان را نمی دانم چه بسیارند گل هایی که نمی شناسم اما نامشان را می دانم نه می شناسمت نه نامت را می دانم ای که از همه گل ها بیشتر دوستت دارم | ضیاء موحد | ... ادامه ...

قشنگه

این نوشته ( شهاب حسینی ) خیلی زیباست:اگر ی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ... دلگیر مباش که نه تو گنا اری نه اوآنگاه که مهر می ورزی مهربانیت تو را زیباترین معصوم دنیا می کند ... پس خود را گنا ار مبینمن عیسی نامی را می شناسم که ده بیمار را در یک روز شفا داد ... و تنها یکی سپاسش گفت!!!من خ می شناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده ... یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر !!!پس مپندار بهتر از آنچه عیسی و خدایش را سپاس گفتند ... از تو برای مهربانیت قدردانی می کنند.پس از ناسپاسی هایشان مرنج و در شاد دلهایشان بکوش... که این روح توست که با مهربانی آرام میگیردتو با مهر ورزیدنت بال و پر میگیری ...خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد ...پس به راهت ادامه بدهدوست بدار نه برای آنکه دوستت بدارند ...تو به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش... خوشت اومد نظر یادت نره ... ادامه ...

نازنین

وقتی از اتاق بیرون آمد به حیاط نگاه کرد لیلا با گروهی از بچه ها داشت صحبت میکرد لیلا وقتی نازنین دید به طرفش رفت گفت چکارت داشت ؟نازنین گفت : لیلا تو ارسلان فرهنگ میشناسی نمی دونم چرا اسمش برام آشنا اما یادم نمی اد ؟لیلا گفت : نه نمی شناسم حالا کی نکنه از طریق ازت خواستکاری کرده ببینم تو رو یعنی یک عروسی افتادیم نازنین زد تو سر لیلا گفت برو دختر خواستگار کجا بود میخواهد من با همکاری این پسره وک یک پرونده رو قبول کنم لیلا گفت : حالا تو چرا عزا گرفتی ؟ نازنین گفت اخه من این پسره رو نمی شناسم خواستم قبول نکنم ولی ....لیلا گفت بیا بریم دیر شده باید من برسونی خونه مادر بزرگم نازنین گفت چه خبره اونجا به من چه ؟ لیلا گفت بیا تو ماشین من برات توضیح میدهم .....وقتی به خانه رسید خسته شده بود باز هیچ خونه نبود نازنین با خودش گفت امان از این مادر حتما بازم رفته خونه .ادامه دارد...#داستان ... ادامه ...

در این دنیا

در این دنیا تک و تنها شدم من ... اهی در دل صحرا شدم منچو مجنونی که از مردم گریزدشتابان در پی لیلا شدم من چه بی اثر می خندمچه بی ثمر می گریمبه ناکامی چرا رسوا شدم منچرا عاشق چرا شیدا شدم من من آن دیر آشنا را می شناسممن آن شیرین ادا را می شناسممن آن زود آشنا را می شناسممحبت بین ما کار خدا بوداز اینجا من خدا را می شناسم چه بی اثر می خندمچه بی ثمر می گریمبه ناکامی چرا رسوا شدم منچرا عاشق چرا شیدا شدم من خوش آن روزیکه این دنیا سر آیدقیامت با قیام م ... آیدب ... رم دامن عدل الهیبپرسم کام عاشق کی بر آید چه بی اثر می خندمچه بی ثمر می گریمبه ناکامی چرا رسوا شدم منچرا عاشق چرا شیدا شدم من ... ادامه ...

قفسه ی محمود

امروز یک قفسه ی تازه توی کتاب خانه راه می اندازم. قفسه ی محمود. دوست خوبم محمود قانی کارشناس کانون پرورش فکری ک ن و نوجوانان تربت حیدریه است، و خیلی وقت پیش سی و هفت کتاب نمایشنامه به من داد. نمایشنامه هایی که با دقت جمع آوری کرده بود. حالا که کتاب خانه ی مان بین بچه ها هواداردارد، وقتش است. حالا که بچه ها را کم و بیش می شناسم، حالا که علاقمندان تعزیه خوانی را می شناسم، حالا که نمایش بازها را می شناسم، حالا که زنگ مطالعه راه می اندازیم، و با بچه ها دور یک میز می نشینیم به مطالعه و می توانیم نمایش نامه خوانی هم برگزارکنیم، دیگر وقتش است. سی و هفت کتاب ناب نمایش نامه. الکترا از توفیق حکیم، آثاری از دژاکام، عطاالله کوپال، محمد رحمانیان، رسول یونان، نصرالله قادری، شهرام کرمی، رضا کوهستانی، سید حسین ف حسین، تانکرد دورست، ماتئی ویسنی یک، چیستا یثربی. دو دفتر تعزیه به اضافه ی "همسرایی آ حر" محمود عزیزی از انتشارات نمایش را باید تعزیه خوان ها ببینند. کتاب طنزآوران جهان نمایش داریوش مودبیان هم خواندنی است. نشر دنیای هنر است شامل آثاری از ژرژ کورتولین، آندره پراگا، میشل فور، آنتوان چخوف و دیگران. برخی ... ادامه ...

انحرافِ مستقیم

انی که دوستمان دارند از انی که از ما متنفرند ترسناک ترند مقاومت در برابر آن ها دشوارتر است و من ی را نمی شناسم که بهتر از دوستان بتوانند شما را به انجام کاری هدایت کنند که درست بر خلاف میل شماست . کریستین بوبن ... ادامه ...

س ( )

حیـــات زاده ی س است و س یکی از مقــدس ترین کارهای دنیاست س منبع و منشاء پاکیست و پاک تر از س نمی شناسم بدون س انسان ناپاک است بی دین است و بدون س زندگی بی روح است. ادامه مطلب ... ادامه ...

س ( )

حیـــات زاده ی س است و س یکی از مقــدس ترین کارهای دنیاست س منبع و منشاء پاکیست و پاک تر از س نمی شناسم بدون س انسان ناپاک است بی دین است و بدون س زندگی بی روح است. ادامه مطلب ... ادامه ...

برو تا ابد

سردمون شده بود. چپیدیم توی ماشین. من روی صندلی عقب نشستم. سمت چپم سهیلا بود و سمت راستم ساناز. تپل بودن ساناز کارساز بود. محکم بغلم کرد. خوابم گرفت. سمیرا پشت فرمون بود و منیژه هم کنار دستش. راه افتادیم. موتور کم کم گرم میشد و باد مطبوع بخاری داشت سرحالمون می آورد. ساناز مثل یه مامان بود. همیشه مامان بود. این با هیکل درشتش هم تناسب داشت. منیژه ت اون جلو داشت برامون ساندویچ درست می کرد. ماشین آروم آروم پیش می رفت. سهیلا ماچم کرد. گفت:«خوب جا خوش کردیا!» سمیرا با یه دست ساندویچ می خورد و با یه دستش فرمون رو چسبیده بود. دوست نداشتم راه تموم بشه. دوست داشتم تا ابد همین جوری بریم. چشمام گرم شده بود. ساناز آروم توی گوشم گفت:«بخواب یه کم.» نفسش خوش بو بود همیشه. گرم و خوش بو. منیژه یه ساندویچ درشت گرفت جلوی صورتم و گفت: «سیپید! لوس خانم جان! بگیر» ساناز گفت: «بذار بخوابه، راه درازه، بعد می خوره». داشت خوابم می برد . . . صدای بچه ها محو میشد تو صدای ماشین . . . تا ابد برو . . . بیرون سرده . . . بیرون ی رو نمی شناسم . . . بچه ها همین جا بمونید . . . شما رو می شناسم . . . همدیگرو می شناسیم . . . تا ابد برو . . . ... ادامه ...

629- to the damned

آدم هایی که من می شناسم و همینطور آدم هایی که من نمی شناسم،عمدتا (چرا که من آدم کول و اُپن تو اوری پاسیبلتی هستم و نمی گویم مطلقا چنان است و این حرف ها) ،حالا یا خو ده اند و یا نخو ده اند. دسته ی سوم؟ آن ها نه خو ده اند و نه نخو ده اند. دراز کشیده اند توی رخت خوابشان. نخو دنشان را از آدم های اطرافشان پنهان می کنند. دعایی چیزی به واسطه ی شب قدر و این برنامه ها نمی کنند. خسته اند. می خواهند بخوابند. باز هم بخوابند. و هزار سال بخوابند. بخوابند تا از مواجهه در امان باشند. از مواجهه با نیمرو می خوری؟ وقت داری من را ببری فلان جا؟ گه می خوری که وقت نداری. صبح تا شب توی آن اب شده می نشینی و هیچ گهی نمی خوری. آن ها در اثباتِ اینکه صبح تا شب در آن اب شده گهی می خورند و بیکار نیستند ناتوانند؛ چرا که فکر گه خوردن نیست. غصه دار بودن هم. به موضوعِ مقاله و به عشق های از کف رفته فکر هم. اینست که می خواهند بخوابند. و بخوابند. بخوابند تا از هوشیاری در امان باشند. عمرشان بگذرد.بیست و چهار ساله بشوند. بمیرند. سالِ بیست و پنجم را شروع کنند. تمام کنند. هیچ گهی نخورند. گه بخورند وقت نداشته باشند. همینطور نه بخوابند و نه بیدار باشند. د ... ادامه ...

تنها_مخاطب

تمام نت های ذهنم یک سمفونی از تو سرودن و «آمدن» تنها واژه ای که با صدای پایت کتابت می شود: هر شب می شنومت هر شب می خوانمت صدا و صدا صدای پای که می پیماید هر شب خطوط مرا... گفته بودمت؟ سطور این دشتها که می بینی نه اندوه مرا می شناسند نه بی انتهایی بی تو بودن را گیج تو بودن نامش چیست؟ تو را تنها من می شناسم! اما نه وقتی کنار جاده راه می روی! نه وقتی رودی را به آواز می کشانی نه وقتی ستاره ها را می چینی از برکه ها... می شناسم من آواز هایت را در اپرای دشتها و حواست باشد من شنونده تمام وردها آشنای تمامی راهبان دشت های «ایروانم» من تنها مخاطب وردهای مقدس به تو رسیدنم... #اچمیادزین #ارمنستان #حجت فرهنگدوست ... ادامه ...

۷۱۲۷ - جهانی وه من می شناسم

موجود - نویسنده : برتراند راسل - مترجم : روح اله عباسی - تهران - کبیر - ۱۳۴۵ش - چاپ سوم - ۱۵۵ص - رقعی شومیز - ... ادامه ...

کافه ۶۴۵

خب هر چی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم خودمو نمی شناسم الان فهمیدم ازین آدمای ِ کار درست خیلی خوشم میاد :) . . . . . . . . -› باس نمونه داشته باشید تا بفهمید چی میگم :) -› چه نمونه ی قشنگی بود :) ... ادامه ...

نیش و نوش!

می دانید که تولد، آغاز تکاپو و حیات است؛ لحظه ای شگفت که یک بار نصیب هر موجود زنده می شود. اما من موجودی را می شناسم که از دوازده سال پیش تا کنون 367 بار متولد شده و شگفتا که این تولدها مرگ ندارند بلکه هم نشین هم گشته تا ن ... ایی ... شه را فریاد کنند. این روان همیشه زنده، ... ... ادامه ...

فرزانِ سپیدُشت

گویا کة سِپیدُشتِ فرزانة در نُبیِ پرمایة می خاهد این پیام را برساند کة از آن چة کة هست؛ هیچ گریزی نیست و من بدان ،درست، بو بُردةام پس بهترین راه بة بهترین آیندة را می شناسم و بة شما می نمایم ش لیک این فرزان در کالبَدِ استورةای شهنشاهین ریختة شدة است تا کة در مردمان کارگر اوفتد. ... ادامه ...

صبوری...

صبوری به پای تو سر می گذاردغمت داغ ها بر جگر می گذاردکمی خواستم از غریبی بگویمنه؛ این بغض سن ... ن مگر می گذارد؟و حتما شبیه همان مرد شامینگاه تو در من اثر می گذاردکریمی که از کودکی می شناسمقدم روی چشمان تر می گذارددلم باز با یاد غم هایت آقاغریبانه سر روی در می گذاردنمک ریخت یک شهر بر زخم مردیکه دندان به روی جگر می گذارد#حسین_عباس_پور ... ادامه ...

میوه ی ممنوعه

یکی از مهمترین نقاط ضعف من در بخشیدن آدم هاست. همین کافیست که شخصی یکبار دروغ بگوید یا کاری خلاف اخلاق انجام دهد، تا در نظر من هبوط کند به خیل بسیارها (که خودم هم یکیشان هستم). البته، در زندگی شخصی خودم چند نفری را می شناسم که حقیقتا اینگونه نبوده اند. ... ادامه ...

من آدمک گلی

از دستش دلخور بودم.زیاد هم دلخور بودم.اما نمی دانست.زنگ زدم.دلخوریم را ریختم روی صدایم و هی با تکه و کنایه حرف زدم.آ ... ش طاقت نیاوردم و رک گفتم چه مرگم است.لحن صدایش عصبی شد.تن صدایش کمی بلند تر.گفت حساس شدی و نمی دانم هم چرا حساس شدی.گفت اصلا اینطوری که فکر می کنی نیست.گفت تو که من را می شناسی.یکهو از دهانم پرید که نه.من نمی شناسم.که فکر می ... می شناسم.بعد انگار تیری بود که نشانه گرفته بودم سمتش با این جمله ای که برای خودم ساختم.برای او ساختم.گفت پس دیگر از من ننویس.پس من گل (دقیقا گل بخوانید با ... ره )می ... رم دستانی را که بخواهد از من بنویسد.بعد یک چیزی ته دلم ش ... ت.آن شب گرچه بعدش زنگ زد.گرچه حرف زدیم.گرچه یک هفته هم گذشت اما از آن شب هر وقت به دستهایم نگاه می کنم انگار تا آرنج رفته در گل.خشک شده و دیگر از او نوشتنش نمی آیدو و هروقت می خواهم بنویسم انگار دستهایم سن ... ن می شود.گل از دستهایم رفته بالا رسیده به دلم وحالا رسیده به نوک زبانم.دهانم طعم گل می دهد... اینستا : blanche.redlip ... ادامه ...

ستاره های زمینی

آدم و تلسکوپ آسمان رامی کاوند تا تجدیدِ تعجب کنند اما من خاکی را می شناسم که ۷۵۰ هزار ستاره ی دنباله دار در حوالی شب آن خاک می درخشد من با چشمِ عشق می بینم و تو با تلسکوپ که رویت بیش از یک ستاره از روزن تنگ آن میسّر نیست + سلمان هراتی . اشعارش روح آدم را تازه میکند، همانطور که بوییدن گلِ نرگس... ... ادامه ...

دلش برق میزد !

هوا سرد بود شب چادر سیاهش را سر آسمان کرده بود و بی مهابا گذر میکرد .دو گلوله سفید توجهم را جلب کرد جلو رفتم پیر مردی روی تخته سنگی یکه و تنها نشسته بود.پرسیدم : پدرجان به چه کاری مشغولی ؟گفت : ستاره شناسم ستاره ها را میشمارم .با بهت گفتم : ستاره شناسی ؟!!گفت : بله دختر جان ستاره شناسم ; از جیبش ع قدیمیی بیرون آورد و ادامه داد : ستاره شناس ستاره ام صورتش را ببین مثل ماه بود چشمانش برق می زد انگاری دو جفت تیله سرمه ایی تو صورتش نقاشی کرده بودند . وقتی ستاره بود ماه دوتا بود ، خورشید دوتا بود ، اما ستاره فقط یکی بود ! کور که شدم رفت ! آسمان ستاره را بلعید ماه را برد ، خورشید را برد ، همه را باهم برد . یک عمرِ که می نشینم اینجا ستاره ام را دستم میگیرم (ع شو ) به ستاره هایی که هرشب با هم می شماردیم فکر میکنم . دلم را ببین هنوز ستاره توشه .!دلش را نگاه پر بود از ستاره هایی که داشتند چشمک میزدند دلش مثل دریا بود ، مثل آسمان آبی ِ آبی .پیرمرد با دلش ستاره میپچید با دلش ماه و میدید .! ... ادامه ...

برانکو: تفکرات سرمربی الاهلی را می شناسم

خبرگزاری تسنیم: برانکو ایوانکوویچ در کنفرانس خبری پیش از بازی برابر الاهلی گفت: ما با یکی از بهترین تیم های عربستانی در کنار الهلال و النصر بازی داریم. برای این تیم احترام خاصی قائل هستیم ... ... ادامه ...

کوچک است..!

تخت برای اتفاق های عاشقانه کوچک استمن بوسه ای را می شناسمکه باید به خیابان رفتو آن را از دنج ترین کنج کوچه ها یدشهر برای اتفاق های عاشقانه کوچک استمن دریایی را می شناسمکه عمقش به اندازه ی جیب های ماستمن فکر می کنم دنیا برای اتفاق های عاشقانه کوچک است."صبا کاظمیان" ... ادامه ...

من اینا رو می شناسم

وضعیت جوری شده که من بعد مدت ها هم توییتر و هم سروش و دوباره نصب :| یعنی الان دیگه کار از قیمه و ماست گذشته، رسما ت داره پیتزا کله پاچه سرو می کنه:| ... ادامه ...

آیا عرضه داشتی چهارتا گرسنه را به کار مشغول کنی؟

کامنت یکی از خوانندگان وبلاگم بود. او را نمی شناسم. خودش را همکلاسی قدیمی من معرفی کرد.در پاسخ ساده ایشان عرض میکنم در حد تواناین کارو ... ودستکم حدود ده نفر را مشغول مستقیم ... . قطعا همه عرضه من این نبود .توانم بیش از این هست.اما من در شرکتی محدود هستم. لذا فضای که در آن قرار دارم بیش از این اجازه نمی دهد. ... ادامه ...

ساعت همان 8 و 25 دقیقه را نشان میدهد...

ایمان چشمانم باز می شود.همه چیز برایم غریبه است. مات و مبهوت می مانم. خودم را جمع و جور می کنم و روی تخت می نشینم.تخت؟! چرا باید روی تخت خو ده باشم؟ به دقت اطرافم را نگاه می کنم. نه .... اینجا را نمی شناسم. اینجا را نمی شناسم!! بلند می شوم که به سمت در اتاق بروم اما سرم گیج می رود. دستم را به تخت می گیرم تا تعادلم حفظ شود.انگار که سال هاست خو ده ام. هنوز ح ی از خواب آلودگی دارم.میز کهنه ای کنار تخت توجهم را جلب می کند.ساعت روی میز، 8:25 را نشان می دهد.سرم را بر می گردانم. رو به روی تخت، یک پنجره ی بزرگ با های آبی وجود دارد. آبی تیره، تیره تر از رنگ دیوار های اتاق. به سمت پنجره می روم. قدم که بر می دارم صدای مفصل هایم را که روی هم می ساید به وضوح می شنوم. ها را کنار می کشم. محوطه ای بزرگ با درختان چنار و کاج، نیمکت های ف ی و مرد و زن هایی که به طور نامرتب در این میان به چشم می خورند.ظهر خوبی به نظر می رسد. تیغه ی آفتاب بالا آمده و باد ملایمی می وزد، اما این ها هیچ کدام ذهن مرا مشغول نمی کند.چرا که هنوز درک درستی از اینجا ندارم.راستش.. می ترسم...خیلی زیاد.برمی گردم روی تخت سرم را در دو دستم می گیرم. سعی می کنم به گذشته فکر ک ... ادامه ...

???? مجازات مانع تراشی در ازدواج جوانان

در حکایتی که در ذیل آورده می شود، بازتاب مجازات انی که به هر شکل و دلیل مانع ازدواج جوانان و تشکیل خانواده های جدید می شوند، آمده است: سه تن از تجار مسافر، در نجف به محضر علامه امینی رسیدند و گفتند: ما راهی سفر مکه هستیم، ولی می خواهیم دوباره به اینجا بازگردیم و به سفر تجاری خود بپردازیم. علامه امینی در پاسخ به درخواست آنها که از وی می خواستند سرمایه آنها را به امانت پیش خود نگه دارد، فرمود که پیش محسن (امین محله) بروید و امانت را به او بسپارید. آن سه نفر بنابر توصیه علامه عمل د. سپس راهی سفر حج شدند. در بازگشت متوجه شدند که پرچم سیاهی به در خانه محسن امین نصب شده است. معلوم شد که او از دنیا رفته است. آنها به نزد وارث او رفتند و مسئله را با وی در میان گذاشتند، ولی او تنها موفق به یافتن امانت دو نفر از آنها شد و از امانت سومی ابراز بی اطلاعی کرد. مسافران مکه به علامه مراجعه د و قضیه را با وی در میان گذاشتند. علامه فرمود: نیمه شب روی قبر او بروید و سه بار بگویید: محسن امین! تا او جواب شما را بدهد. آنها از علامه امینی خواهش د که ایشان هم به همراه آنها به قبرستان و بر سر قبر امین برود. علامه پذیرفت و هنگام حض ... ادامه ...

رضای مادر

احترام خانواده ازبرای مادراست/هرچه توفیقی که باشددردعای مادراست/زمزم اشک وتوسل نیمه شب جاری شود/گرمی ایمان مومن ازصفای مادراست/مادری را می شناسم افتخاراهل بیت/فاطمه خلوت نشین باولای مادراست/هست زهرای رس اسوه کل وجود/لطف حق برهر مسلمان دررضای مادراست/یوسف زهرا همیشه ذکراویافاطمه است/شیعه تا م امیدش برعطای مادراست/ ... ادامه ...

چ

من ااصغر وصالی ها را با گوشت و پوست می شناسم. اصلا خود من به یک نوعی از جنس اصغر وصالی هستم. اما ما اصغر وصالی هایی هستیم که به شدت به چمران احترام می گذاریم. جنس ما طوری است که نمی توانیم مانند چمران ها رفتار کنیم، ولی به شدت آن ها را تکریم می کنیم. ابراهیم حاتمی کیا پ.ن: جلسه ای سه نفره و صحبت پیرامون چیزی که نتوانستیم بر آن اسم بگذاریم (هوش یا استعداد یا...) اما پیش برنده و عامل جلوبرنده هیات بود. ... ادامه ...

بخش خون

من یک تکه از زمین خدا را می شناسم. یک تکه از زمین خدا با دیوار های بتنی وسط همه روزمره گی ها که آدمهایش خدا را بیشتر از هر جای دیگر صدا می کنند ...و به نجوا و با صدای بلند صدایش می زنند: یا مُعْطِی الْمسْئَلاتِ یا غافِرَ الْخَطیئاتِیا وَلِیّ الحَسَناتِیا حَکیمُ یا عَظیمُ یا ...نمی دانم خدا چرا نمی شنود .نمی دانم . ... ادامه ...

نور ک یعنی هستی .. حداقل هنوز! هه

تو آنسوتر آنجا تر برابر من ایستادی • نمی دونم تورو با خودم دارم می شناسم یا خودم و با تو ولی دارم ی چیزایی رو می فهمم ی چیزایی ک خیلی کمک می کنه ی چیزایی ک کاش زودتر فهمیده بودم اما همین الان اش خوبه:) • فهمیدن چیزی یعنی ایستادن در گشایش هستیِ آن چیز ، ایستادن در نور هستی آن چیز.. ... ادامه ...

با من ازدواج می کنی؟!

می گویند با پسری ازدواج کن که اگر دختر بود بهترین دوستت می شد! آن وقت من چند تا دختر می شناسم که هی افسوس می خورم که چرا پسر نیستند تا زنشان بشوم! ... ادامه ...

عنوان ندارد

تو شرایط برنامه شون این بود که فقط ازون کشوری که اول ثبت نام کردید لاگ این کنید. حواسم نبود و با رفتم و بلاک شد اکانتم. ایمیل زدم گفتم اکانتم رو آنبلاک کنید لطفا چون از لاگ این ن صرفا با وصل شده بودم. و بهم جواب دادن که "be carefull with sir" و آنبلاک م . نمی دونم چرا اما این که به یه جا/آدمی که نمی شناسم ایمیل بدم و جواب بدن خیلی واسم هیجان انگیزه. انتظار داشتم ببینه از ایرانم کلا ایگنورم کنه. :)) ... ادامه ...

می جانِ مار...

~~~~~ ~~~~اندوهش چنان است که هر قطره اشکش به دریاچه بدل خواهد شد...منهمخانه ی خودِ سیل راخوب می شناسم.......شمس لنگرودی....*می=من.مار=مادر؛مادرجانِ من .. ... ادامه ...

[ به دنبال قدح شه ]

به نظرم تو خیلی درونگرایی. هر چقدر هم وقتی ناراحتی، از ح ات، لحنت، تایپ ت، ایموجی های خنده ت و هزاااار تا چیز دیگه معلوم باشه غمت، باز هم به نظرم تو درونگراترین آدمی هستی که می شناسم. تا وقتی نتونم همون کاری رو م که تو می تونی با حالم ی، یعنی نفهمیدم دقیقا حست چی ه. پس تا اون موقع تو واسه م خیلی درونگرایی. -و اصلا برام اهمیت نداره که تعریف درست این کلمه چیزی که من می گم نیست.- ... ادامه ...

همتای من

میگن خیلی احت کمه تا همتای(همزاد) خودتو ببینی، تا الان چندین بار برام پیش امده، که همتای ی رو که می شناسم ببینم و یادمه یکیشون شغل مشابه داشت. برای منم سه بار پیش امده که منو با یکی دیگه اشتباه گرفتن که البته یکبار بسیار خجسته بود و باعث آشنای من با یک دختری شد. آ یش امروز بود، داشتم می رفتم عابربانک که یک نفر باهم احوال پرسی کرد. انقد گرم احوال پرسی کرد که شرمنده شدم چرا نمی شناسمش. ... ادامه ...

آقای ای

- مامان ناراحت نشو. - از دست تو ناراحت نیستم پسر گلم. از دست یکی دیگه ناراحتم. - از دست کی ناراحتی؟ - نمی شناسیش مامان. - می شناسم! - آقای ای . - آقای ایست کجاس؟ - سر کار. - ماشینش چه رنگیه؟ - نمی دونم. - می دونی! - یا سفیده یا طوسی. - من می دونم. آقای ایست قرمزه. زرد یعنی احتیاط، سبز یعنی حرکت! - !!!! ... ادامه ...

درد

درسته من توهم مشهور بودن دارم اما این که با این سر و صورت کج و معوج سلام تحویل میگیرم و آدمها را نمی شناسم. واقعن اتفاق خوبی نیست. ته نوشت: تمام قلب و روح و صورت و چشم و تنم درد میکند. ... ادامه ...

با بغض می نوسیم

تنهایی، غم انگیز ترین درد بشر معاصر است من آدمهای زیادی را می شناسم که در آرزوی یک لبخند، یک پیاده روی دو نفره یک بوسه، دوستت دارم گفتن و شنیدن و.... هر روز دعا می کنند، هر روز چشم به راهند و صد افسوس، که این آرزو دیگر دارد به حسرت تبدیل می شود دیگر تنهایی، دارد آن آدمها از درون می پوساند و آرام آرام رو به تلاشی می روند آدمهای تنهایی که من می شناسم، ساده اند، احساسی و بی قرار و من مانده ام اندر حکایت این روزگار، که همیشه خوبها تنها می مانند... ... ادامه ...

خیلی خصوصی

ما بچه نمی خواسته ایم. هزار و یک دلیل ریز و درشت برایش داشته ایم و هزار و یک دلیلی که دیگران برای بچه دار شدن دارند را ما تا به حال نداشته ایم. ساده ترینش این که، در این دوازده سال همسفری، جای کودکی در زند ... ما خالی نبوده است. اما در این مدتی که برگشته ام یک رفتارهایی با ما شده، یک شوخی هایی، یک اصرارهای نابجایی، یک دلسوزی هایی، و یک راهنمایی های بی موردی، که باعث شده به شدت نگران همه ی زوج هایی بشوم که دلشان بچه می خواهد، اما بچه دار نمی شوند. مدام با خودم فکر می کنم که ما تمایلی به بچه نداشته ایم و یک روزه روزی که تصمیمش را ب ... ریم و به هر دلیلی نشود هم برایمان هیچ اهمیتی ندارد. در جهان بینی من و همسرم، فرزندآوری نه فضیلت است و نه ضرورت. نه نشانی از مردان ... است و نه سندی بر قابلیت های ... ن ... . نه مهمترین کاری است که آدم ها می توانند در زند ... انجام دهند و نه تنها کاری که ... ن باید. اه ... ی به مراتب بزرگتر از فرزندآوری وجود دارد، و دغدغه هایی به مراتب رضایت بخش تر. قرار نیست ثمره ی عشق ما یک کودک باشد و نیاز نداریم کاتالی ... بیاید که من و همسرم را به هم نزدیک تر کند. ما عمیقاً معتقدیم که فرزندآوری دم دستی ... ادامه ...

حقّ مسلمان ماندن

من مسلمانانی را می شناسم که بارها در معرض حملات فیزیکی دیگران قرار گرفته اند. دو نفر از دوستان من این تجربه را داشتند که شخصی درصدد کشف حجاب آنها برآمده یا قصد داشته آنها را هل دهد و به زمین بیاندازد. چه چیز باعث می شود که مردی بزرگسال بر روی یک دختر دست بلند کند و به او آسیب برساند؟ چه چیزی باعث می شود که یک مرد به خود حق دهد لباس یک خانم را ... کند؟ ... ادامه ...

تا من هست اسیرم

مینویسم از راز درون نیابندش آنان که عادی شدند فقط بخوانند برون لای سطرها چهره ها تصویر شدند کم بگویم کیند مگر آنان که از من برترند نیکی و بدی را میدانم چیست این بد لاکردار که در من است شناسم کیست ابن بدی ست سالها گرفتار بند و زنجیر حق خود رها ... تا ببینند دوستان چیست اسیر ناحق یا ربی مددی بار دیگر خلصنی درس عبرت من شده است یا ربی این بار روح را زین پیکر خلصنی کامران اوست که یار حق است علی العظیم را دم به دم ناطق است بد را نگزارد بدتر شود کم بگوید و نگزارد بدی ها عرعر ... شود . ... ادامه ...

دلتنگم

وای برای خونه دلتنگم نه اینجا جای موندن نیست نه میتونم که برگردم وااااای چه دردی داره دلتن ... یک لحظه عاشقی اما ...براش یک عمر میجن ... دارم حس میکنم تنهام میون این همه آدم چرا اینجا نمیتونم خودم باشم نه اونی که نمی شناسم که همراشم چه پشت هم بد آوردم وای برای خونه دلتنگم نه اینجا جای موندن نیست نه میتونم که برگردم ... ادامه ...

در این دنیا

در این دنیا دراین دنیا تک و تنها شدم من، گیاهی در دل صحرا شدم من چو مجنونی که از مردم گریزد، شتابان در پی لیلا شدم من چه بی اثر، می خندم چه بی ثمر می گریم به ناکامی چرا رسوا شدم من، چرا عاشق چرا شیدا شدم من من آن دیرآشنا را میشناسم من آن شیرین ادا را میشناسم محبت بین ما کار خدا بود از این جا من خدا را می شناسم خوشا روزی که این دنیا سرآید قیامت با قیام م آید بگیرم دامن عدل الهی،مم بپرسم کام عاشق کی برآید چه بی اثر می خندم، چه بی ثمر می گریم به ناکامی چرا رسوا شدم، ... ادامه ...

صداى تو خوب! است

من تازگى ها به خوانندگى علاقه پیدا ... . ولى نمى تونم بخونم چون همسایه هامون رو مى شناسم و اگه صداى یه دختر آواز خوان رو بشنون و بعدا تو محوطه بهم بگن تو بودى ... ب مى خوندى؟ :دو نقطه غش از خنده: خب من دیگه نمى تونم تو صورت این همسایه ها نگاه کنم. :| به همین علت دنبال بیابون مى گردم برم توش داد بزنم و بخونم. حتى وسط راه این روزا توى مکان هاى خلوت بلند مى خونم. :| من دیوونه م مى دونم. :| به هر حال تصمیم به خوندن گرفتم. و عملیش مى کنم آقا. خووندن بر هر درد بى درمون دواست. ... ادامه ...

عشق

عشق را نمی شناسم همان که برایش سروده اندمعمارنیستم و سازه های سنگی هزارساله را هم درک نمیکنمداستانهای عاشقانه زیاد خوانده ام اما باز هم گیج می زنم در برهوت ها و سریالها سرک میکشملابه لای کلمات و واژه ها جستجو میکنماما هیچ کدام ...حس آشنایی ندارنددر اکنون لحظه هایمبا خود میگویم معادله حل شد تو عاشق نیستی ...و تمام...اما بسان کودکی لجوج پای می کوبم که من عاشقمببین این را...انجارا نگاه کن...این را چه می گویی؟این یکی دیگر که حتما ....اما نیست....تهی می شوم فرو میریزم و دوباره تمام....... ... ادامه ...

می جانِ مار...

~~~~~~~~~~اندوهش چنان است که هر قطره اشکش به دریاچه بدل خواهد شد...منهمخانه ی خودِ سیل راخوب می شناسم.......شمس لنگرودی....*می=من.مار=مادر؛مادرجانِ من .. ... ادامه ...

بی آبرویی...

این روزها همه ی آن هایی که می شناسم، رفته اند. رفیقم رفت. هیئت رفت. همسایه رفت. آشنایان وبلاگی رفتند. اینستاگرامی ها رفتند. جامانده ها هم لحظه آ رفتنی شدند. این روزها با هر کلمه و ع ی که از آنجا می بینم دلم آتش می گیرد. یکی بود که هرروز از این پست های دل سوز می گذاشت و من هربار می گفتم خدا کند نتواند برود دلم خنک شود از بس دلم را خون کرده. اما رفت. آبرو داشت که راهش دادند. آن پست پیامکی را یادتان هست؟ که بعد از سخنرانی قرائتی گذاشته بودم؟ ساعت هشت وچهل وشش دقیقه ی شب. در حالیکه تمام سرم خیس آب بود و باد سردی هم می آمد و ارتفاعات تهران هم که سرمای شبش معروف است. دقایقی بعدتر بود که از ته دل خواستم تا وقتی آبرو ندارم مرا راه ندهد. راستش از خودم و از انسانیتِ ازدست رفته ام خج زده ام. شرمنده ام. اما گمان حالا اینطور به نظرم می آید که دروغگویی بیش نیستم. اما همان شب بود که از ته دل خواستم تا آبرومند نشده ام نروم. خواستم که با آبرو بروم. با وجدانی بیدار. با انسانیتی پابرجا. انسان بشوم و بروم. خوش به حال شماهایی که آبرومندید و رفتید. بد به حال من که نه آبرویی دارم و نه رویی. رو سیاه تر از ی که می داند و عمل نمی کند، ... ادامه ...

چی مگه تو دنیا مثل این آرامش چشماته

چی مگه تو دنیا مثل این آرامش چشماته مات توام وقتی می بینم خنده رو لبهاته مثل تو کی می تونه منو آروم کنه با حرفاش غیر تو کی تونست بهم ثابت کنه دوسم داش تویی اون ... ی که باید از زمان گذشت و دید همه ساعت ها رو وقت رفتنت عقب کشید تو هوا نباشه عطر تو ، قدم نمی زنم تو شدی دلیل زند ... م و زنده بودنم دور و ورم چیدم همه اون ع ... ای دوتایی رو دیگه نمی شناسم بجز آغوش تو جایی رو ... ادامه ...

زاده

در گروه فامیلی که داریم، یکی ویدیوی سیدی در حال پیانو زدن را فرستاده. از قبل دیده بودم اما برایم عجیب و غیر قابل هضم نبود که بخواهم خودم بفرستمش. یک آدم دارد پیانو می زند. یک پرستار با لباس کارش پیانو می زند. یک خلبان با لباس کارش پیانو می زند و یک با لباس کارش پیانو می زند.یک نوشته: عزه اصلا بهش نمیاد. ما یه برداشت دیگه داریم از یه نوشتم: چه برداشتی داریم... که همه در خدمتشون باشن و به همه امر و نهی کنن...من دختر زاده ام و فامیلم پر از ست. از نزدیک خوبی و بدیهایشان را دیده ام. یک خوب می شناسم و کلی بد! یکی لباسهایش را خودش با دستهایش می شوید و به زن بیمارش می رسد و بچه هایش را آموزش می دهد و ادب می کند و یکی زنش را کتک می زند و سینی غذا را در هوا پرتاب می کند و و بد و بیراه می دهد و دخترهایش را نمی گذارد بروند مدرسه و خودش هم آموزششان نمی دهد و می گذارد بی سواد شوند و حتی ندانند فاطمه زهرا کی بود! آجیل می گرفت و می گذاشت زیر عبایش و می برد به اتاقش در تنهایی می خورد و بچه هایش می فهمیدند و از اینکه مادرشان هیچ وقت به رویشان نیاورده که چه پدری دارید... تا الان تعجب زده هستند! ی که دخترهایش به مد روزگار آنوقتشان ... ادامه ...

زاده

در گروه فامیلی که داریم، یکی ویدیوی سیدی در حال پیانو زدن را فرستاده. از قبل دیده بودم اما برایم عجیب و غیر قابل هضم نبود که بخواهم خودم بفرستمش. یک آدم دارد پیانو می زند. یک پرستار با لباس کارش پیانو می زند. یک خلبان با لباس کارش پیانو می زند و یک با لباس کارش پیانو می زند.یکی نوشته: عزه اصلا بهش نمیاد. ما یه برداشت دیگه داریم از یه نوشتم: چه برداشتی داریم... که همه در خدمتشون باشن و به همه امر و نهی کنن...من دختر زاده ام و فامیلم پر از ست. از نزدیک خوبی و بدیهایشان را دیده ام. یک خوب می شناسم و کلی بد! یکی لباسهایش را خودش با دستهایش می شوید و به زن بیمارش می رسد و بچه هایش را آموزش می دهد و ادب می کند و یکی زنش را کتک می زند و سینی غذا را در هوا پرتاب می کند و و بد و بیراه می دهد و دخترهایش را نمی گذارد بروند مدرسه و خودش هم آموزششان نمی دهد و می گذارد بی سواد شوند و حتی ندانند فاطمه زهرا کی بود! آجیل می گرفت و می گذاشت زیر عبایش و می برد به اتاقش در تنهایی می خورد و بچه هایش می فهمیدند و از اینکه مادرشان هیچ وقت به رویشان نیاورده که چه پدری دارید... تا الان تعجب زده هستند! ی که دخترهایش به مد روزگار آنوقتشا ... ادامه ...

خ و ا س ت ن

هیچ وقت از خواستن نترسیده ام. خیلی ها را میشناسم که به دیگران اهمیت میدهند و کار که به بخشیدن می رسد، بسیار سخاتومندند و خوشحال می شوند ... ی ازشان کمک یا نصیحت بخواهد. خیلی هم خوب است؛ کمک به هم نوع خیلی خوب است. اما اندک افرادی را می شناسم که می توانند دریافت کنند، حتی وقتی هدیه ای با عشق و سخاوت بهشان داده می شود. انگار "دریافت ... " باعث حق ... ان می شود، انگار وابسته بودن به دیگری دون شأنشان باشد. فکر می کنند اگر ... ی چیزی به ما می دهد، یعنی خودمان نمیتوانیم به دستش بیاوریم. و یا: طرف دارد الان این را به من می دهد و روزی می خواهد با بهره پس ب ... رد. یا بدتر: من سزاوار این محبت نیستم. ... ادامه ...

شب یلدای شگفت ان ... ز

نمی دونم چرا اینقدر خوشحالم که شب یلدا داره میاد اینقدر خوشحال که سر از پا نمی شناسم اینقدر خوشحال رفتم چندین مدل انار دیدم توی دیجی کالا و داشتم می ... یدم تا به همه یه انار بدم به هر حال همین که خوشحالم خوبه دیگه دلیل نمی خواد که :) ایشالا همیشه همه از دل و جون شاد و خوشحال باشن ... ادامه ...

آنتوان_چخوف

اکثریت عظیم روشنفکرانى که مى شناسم در جست وجوى چیزى نیستند و هیچ کارى نمى کنند و به درد کارى نمى خورند. همه شان بد تحصیل کرده اند، به طور جدى مطالعه نمى کنند، درباره ى علوم فقط پر حرفى مى کنند، از هنر هم کم سر در مى آورند. همه شان خودشان را مى گیرند و با قیافه ى جدى، گنده گویى و فلسفه بافى مى کنند؛ حال آن که پیش چشمشان کارگرها غذا ندارند و چهل نفرى در یک اتاق نامناسب مى خوابند، توى ساس و تعفن و گند و رطوبت و ناپاکى اخلاقى مى لولند...پر واضح است که همه ى حرف هاى قشنگ مان فقط براى آن است که سر خودمان و دیگران شیره بمالیم ... ادامه ...

اآدم شو

یا لطیف آقا آدم شو ! آقای بهاءالدّینی آدم رُک و صریحی بودند . وقتی که نشسته بودندفردی از مسئولین آمده بود گفته بود، یک نصیحتی به ما ید. بلافاصله مرحوم بهاءالدینی نه گذاشته بودند و نه برداشته بودند گفته بودند که : آقا آدم شو ! یک مرتبه ایشان یک تکانی خورده بود و این سرخ شده بود و آن سفید شده بود که آقا !ایشون فلانی هستند ! فرموده بودند : بله می شناسم ! آقا جان ! آدم شو! دوباره اطرافیان گفته بودند که شاید مثلا آقا نشناختند و نشنیدند و گوششان سنگین شده است . یکی رفت جلو تر و گفت : آقا ایشون فلانی هستند . فرموده بودند بله آقا متوجه شدم من ایشان را می شناسم .همان که گفتم بروند آدم بشوند ! بلافاصله گفتند : چرا از روی ریا، کار می کنید؟ چرا به مردم دروغ می گویید ؟ چرا در کارهایتان خدعه می کنید؟ چرامطالب را وارونه کرده و به مردم تحویل می دهید؟ شروع کرده بودند و این مسایل را گفته بودند:آقا جان ! اینجا آمدی و میگویی که یک جمله ما را نصیحت کن ، تو نمی دانی دروغ حرام است ؟ نصیحت قرآن اینها نیست قرآن این همه نصیحت کرده است ،بلند شو برو انجام بده .این همه پیغمبر و صادق علیه الصلوة و السّلام مطلب گفتند ، خوب بلند شو برو ا ... ادامه ...

اوج و حضیض

دیروز تصمیم گرفتم بد حرف بزنم و بد حرف زدم. پله برقی های بِرتِ خیابان ، ایستگاه بهبودی، یکی در میان کار نمی کنند. پشت سرِ من خانمی با پای ش ته، با عصای زیر بغل و با یک کیسه ی پلاستیک بزرگِ سنگین پیاده شد. مشغول صحبت با موبایل بودم. الهه تازه از خواب بیدار شده بود و تعریف می کرد ماجراهای روز اولِ بعد از اعلام نتایج را. رسیدم به پله ها، کار نمی د. قدم اول و دومم بود که یادم به خانم پشت سرم افتاد. توضیح دادم، قطع و برگشتم که اگر اجازه بدهد، دست کم شاید کیسه را... نشنید. فقط داد می زد. عصبانی بود. نمی توانست از پله ها بالا برود. یک ایستگاه جلوتر پیاده شده بود چون می دانست پله برقیِ ایستگاه بعدی هم کار نمی کند. نمی توانست از عرض خیابان رد شود، مگر بلد بود با پای ش ته از بالای مانعِ یک و نیم متری بپرد. دنبالش رفتم بلکه تسکینی باشم. نشنید یا محل نکرد، نمی دانم. مسئول گیت را رها کرده بود و سر دیوار ها و پله های ف ی داد می کشد. نمی دانم تا این جا کارم درست بود یا نه، به هر حال برگشتم و رفتم. تصمیم گرفتم زنگ بزنم به صد سی و هفت و دعوا کنم. عصبانی نبودم. می دانستم که اپراتوری که جوابم را می دهد هم تقصیری ندارد؛ ولی این ک ... ادامه ...

وای برمن

وای برمن آن روز که ترکم کردیپر بود از ساعات ملال آوراما زیر آن درختی که از هم جدا شدیمپر بود از شاخساران و گل هاو من از شاخه های خوشبوی آنیک شاخه ی کوچک چیدمو آن را به یاد آن روزدر قبایم پنهان من فاصله ی بی نهایت را می شناسمکه باید تو را از دیدگانم بگیرداما بوی دلنشین شاخه گلشیرین ترین شه هایت را با خود خواهد آوردو اگرچه این شاخه چیزی کم بهاست که هیچ سودی ندارد اما بارها ج ما رادوباره زنده خواهد کرد با تمامی عشق ها ، تمامی رنج هایش دوره هان شاعر چینیترجمه : اسدالله مظفری ... ادامه ...

اعترافگاه

اعتراف می کنم که احساس گناه می کنم.خیلی.حدود یک هفته پیش، یکی از بچّه ها بهم ت ت داد که پزشک مغز و اعصاب خوب می شناسی بهم معرفی کنی؟ و من بهش گفتم یه جرّاح خوب آشنا می شناسم. جواب داد که نه، جرّاح نمی خوام، متخصّص داخلی می خوام. مامان بزرگم حالش خوب نیست و هیشکی تشخیص نمی ده مشکلش رو.و در اون لحظه فقط مامانم در دسترس بود که آب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت نه کیلگ تو دوستام و آشنا هام همچین ی رو نمی شناسم که بگم معرّفی کنی بهشون.از مامانم پرسیدم که به نظرت بابام چی؟ می شناسه ی رو زنگ بزنم ازش بپرسم؟ این دوستم کارش گیره و فلان.بهم حالی کرد که بابات وقت نداره حتّی تلفن های ما رو جواب بده، چه انتظاری داری ازش؟خلاصه ما پیامکی عذرخواهی کردیم و گفتیم که ی رو نمی شناسیم معرّفی کنیم و برای مادربزرگش آرزوی سلامتی کردیم.و گذشت تا الآن....الآن دارم می رم مراسم ختم همون مادربزرگ.و خنده داره. ولی خودم رو مسئول می دونم.احساس گناه وحشت ناکی بیخ گلوم رو گرفته. نمی تونم قورتش بدم حتّی. داره خفه م می کنه. حس می کنم اگه یه درصد حرفای اون روز مامانم رو نشنیده می گرفتم و حداقل سعی می با بابام تماس بگیرم...مامانم که کلا هم از ا ... ادامه ...