به بله رفتیم



جایزه و کافه!!

ب مسود نه و نیم رسید باهاش دعوا ن با آرامش رفتیم زود شام خوردیم تازه مسود کلی تشکر کرد که منتظرش موندم باهم رفتیم....امروز با سمیرا و سمانه قرار بود بریم کافه...خلاصه من از ب از گشنگی داشتم میمردم ساعت ٣ اینا رفتیم کافه سفارشات ٤ دختر را دقت نمایید:"٢سالاد سزار خوشمزه و لذیذ...٢ تا پاستای پنه آلفردو که خوشمزه بود ولی خامه اش دلمونو زد...یدونه سیب زمینی پنیری که پراز پنیر بود عالی بوود...١پیتزا مخصوص کافه دست نخورده موند!!.....٤ تا کوکی شکلاتی که آ از همه خوردیم بشوره قبلیارو اونم بدتر کرد کلی شکلات داشت که موند واقعاحیففففف" در حال ترکیدن اومدیم با مسود آقا رفتیم یه دور زدیم....انگار اگه عروسیمون آذر نشه قراره بهتر بشه(فعلا چیزی نمیگم تا جور بشه) خلاصه کلی ذوق و غرق در رویا و فکرو خیال بودمممم اومدیم خونه مامانو پرستو دعواشون شد سر جریان ...جو خونمون داغونه اعصابم خورده باهم دعواشون شد...تا چند روز هممون همینجوری ناراحتو دپسرده ایم...خدایا خودت همه چیو خوب کن.... ای امروزمو نخوندم در نهایت شرمندگی :( ... ادامه ...

یعالمههه یدددددد خیلییییی زیاااااد خیلیاااااااا

سلام اول از همه بگم الان یهو اومدم تو پنل دیدم إ دوتا نظر دارم رفتم رو ابرا چقد مهربون هنوز هست مرسی از امی که بابت دستم لباس عروسم عروسیمون خوشبختیمون میدین...دوستون دارممم...خوب حالا از کجا بگم اول از دستم بگم که خبرای خوش تو راهه... مسود چند شب برام رگ گیری میکرد یجور تو طب سنتیه که رگو انگار باز میکنه بعدش من زود کرم میزنم چون بعداز رگ گیری خون تو رگهام خیلی جریان داره و باعث خوب شد پوستم میشه خلاصه که واقعا تاثیر داشت سه شبه نزدم اونم چون وقت نکردیم....پنچ شنبه رفتیم شوش کتری،قابلمه استیل،تخت گوشت چوبی،پلاستیکی،برنج شور پلاستیکی،قاشق و چنگال دم دستی،کیک خوری برنجی،سینی دم دستی،نعلبکی یدم مسود اومد دنبالمون رفتیم خونه عموینا که پاگشامون ،اونشب منو مسود با ماشین خودمون برگشتیم خیلی حس خوبی بود کلن مثبت بودیم بعد مسود خو د خونمون صب رفت سرکار بعدازظهرم رفتیم دور زدیم...همش تو فکره عروسیم سپردم بخدا دیگه هرچی خیره ولی من ناامید نمیشم...امروز با مامان رفتیم دوباره شوش مسود صب دیر اومد باهم دعوا کردیم از بدقولی متنفرم واقعا،با مامان رفتیم عصرونه خوری خوشگله عسلمو یدیم عاشقشم ینی عاشق خدار ... ادامه ...

زندگی سرخی سیبی ست که افتاده به خاک

با یقین آمدہ بودیم و مردد رفتیم ! بـہ خیابان شلوغے ڪہ نباید رفتیم! مے شنیدم صداے قدمش را،اما پیش از آن لحظـہ ڪہ در را بگشاید رفتیم زندگے سرخے سیبے سٺ ڪہ افتادہ بـہ خاڪ بـہ نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم! آ ین منزل ما ڪوچـہ ے سرگردانے سٺ در به در در پے گم ڪردن مقصد رفتیم! مرگ یڪ عمر بـہ در ڪوفٺ ڪہ باید برویم دیگر اصرار مڪن باشد،باشد،رفتیم! " فاضل نظری " ... ادامه ...

سفر به هند (بخش اول)

احمد راسخی لنگرودی بالا ه رفتیم هند؛ من و خانم. از شما چه پنهان سفر به هند می رفت که برای همیشه به یک رویا تبدیل شود؛ رویایی دست نایافتنی. چراکه چند نوبت تا مرز رفتن پیش رفتیم، اما نشد. یک بار با خواهر و همسر و فرزندانش که سال ها پیش بود. بار دیگر با عُلیامخدره. اولین بار صد هزار تومانی هم دادیم. اما دریغا به وقتش ویزا آماده نشد و این سفر رفت به محاق. در نوبت دوم همه چیز می رفت که جور شود، مادر مریض شد و تا مدت ها سر و کارش به بیمارستان و دارو و درمان افتاد. بهتر دیدیم در این نوبت نیز از قید سفر بگذریم که گذشتیم. پرداخت هفتصد هزار تومان تاوان این نرفتن شد. در نوبت سوم همه چیز به سلامتی جور شد؛ از سلامتی مادر گرفته تا سایر شرایط. مهمتر از همه، این خانم بود که عزم جزم کرده بود که برویم. بیشتر از من دلش دنبال این سفر بود. راستش مگر می توان از دیدنی های هند گذشت و این سرزمین را ندیده، رخت از این جهان بربست! خاصه که ادیان و عقاید هند را بخوانی و بدانی، اما این کشور عجایب و هفتاد و دو ملت را از نزدیک نبینی و به درکش ننشینی! سفر به هند هنوز باورم نمی شود. تا پایم به خاکش نخورد نمی توانم این سفر را باور کنم. دائم ا ... ادامه ...

تولد دایانا

یادم می آید عید قربان سال ٩٠ بود و من کلاس کنکور ارشد ریاضی رفته بودم بعد از ظهر به بابا محسن گفتم هر چند این تغییر حالم را که میل به چیزی ندارم را دوست دارم اما فکر کنم مشکلی پیش آمده چون اصلا گرسنه نمیشم خلاصه رفتیم و ما که اصلا فکرش را نمی کردیم پدر و مادر شدیم تو واقعا ما را سو رایز کردی من خوشحال و محسن بیشتر شوکه یعنی باور نمیکرد إز همون موقع ها هم خوب متوجه شرایط میشدی و واقعا دوره خوب و راحتی بود به خصوص که از ماه 5تا دو هفته به تولدت رفتیم خانه عزیز اینها و تنها ناراحتی مون ندین بابا بود که رفته بود ما ی مامان مشغول خواندن واسه کنکور بود تا اسفند کنکور را داد و بعد با کرمی کإرهای بابارا دنبال کردیم تا 9 داد بابا امد وچقدر خوششحال بودیم.روز ٢٩ داد ٩١که عید مبعث بود من و بابا و عزیز رفتیم بیمارستان و ساعت ٩چند دقیقه که مامان صدای قشنگت را شنیدو به دنیا آمدی ،مثل این بود که احساس می خدا رحمت لایزالش راکه فقط. خاص. اوست بدون هیچ شایستگی به من ارزانی داشته احساس میى خدا کنارم است حضورش برام تجربه بکر و ماوراییی بود که نمی دانم چگونه توصیفه کنم و اشک هایم جاری بود و پرستار آنها را پاک میکرد .نمی ... ادامه ...

بریده ام

خسته ام دیگه. از اسمش . از یادش . از خاطراتش. از هر چیزی ک منو ب اون وصل میکنه خسته ام. امروز صبح با هم رفتیم بیرون للان رسیدم. شمارشو پاک . خسته ام دیگه. خسته ام از گ عشقش. پس اون چکارست؟ لعنت ب خودم لعنت ب خودم. بسسسسسسسسسسه. برو از دلم. تمام ... ادامه ...

science fair_1

امروز رفتیم همون science fair برای بچه های ابت و راهنمایی (اینا راهنمایی ندارن و به جاش ابت رو تا مقاطع بالاتر میخونن) از صبح زود ساعت شش و خورده ای رفتیم تا الان که برگشتیم خیلی خوش گذشت بچه ها براتون تعریف میکنم بعدشم با دوستم رفتیم خونه شون بعد منو برد کنار دریاچه بزرگ استانمون بعدش رفتیم رودخونه بعد برگشتیم شهرمون روز به یاد ماندنی ای میشه برام. ... ادامه ...

سفر به هند

سفر به هند (بخش اول) احمد راسخی لنگرودی بالا ه رفتیم هند؛ من و خانم. از شما چه پنهان سفر به هند می رفت که برای همیشه به یک رویا تبدیل شود؛ رویایی دست نایافتنی. چراکه چند نوبت تا مرز رفتن پیش رفتیم، اما نشد. یک بار با خواهر و همسر و فرزندانش که سال ها پیش بود. بار دیگر با عُلیامخدره. اولین بار صد هزار تومانی هم دادیم. اما دریغا به وقتش ویزا آماده نشد و این سفر رفت به محاق. در نوبت دوم همه چیز می رفت که جور شود، مادر مریض شد و تا مدت ها سر و کارش به بیمارستان و دارو و درمان افتاد. بهتر دیدیم در این نوبت نیز از قید سفر بگذریم که گذشتیم. پرداخت هفتصد هزار تومان تاوان این نرفتن شد. در نوبت سوم همه چیز به سلامتی جور شد؛ از سلامتی مادر گرفته تا سایر شرایط. مهمتر از همه، این خانم بود که عزم جزم کرده بود که برویم. بیشتر از من دلش دنبال این سفر بود. راستش مگر می توان از دیدنی های هند گذشت و این سرزمین را ندیده، رخت از این جهان بربست! خاصه که ادیان و عقاید هند را بخوانی و بدانی، اما این کشور عجایب و هفتاد و دو ملت را از نزدیک نبینی و به درکش ننشینی! سفر به هند هنوز باورم نمی شود. تا پایم به خاکش نخورد نمی توانم این سف ... ادامه ...

آرزوی به دل مانده

کار همیش ... ش بود. هر وقت دلش تنگ می شد دستمو می گرفت و با هم می رفتیم بهشت زهرا "سلام الله علیها "اول می رفتیم قطعه اموات و چند دقیقه بین قبرها راه می رفتیم؛ بعد می رفتیم سر مزار ... .می گفت : " این جا رو نیگا کن ، اصلا احساس می کنی که این ... مرده ان ؟ این جا همون حسی رو داری که تو قطعه ی اموات داری ؟ "بالا سر مزار بعضی از ... می ایستاد و سنشون رو حساب می کرد.می گفت : " اینایی که می بینی ، همه نوزده ، بیست ساله بودن. ماها رسیدیم به سی سال. خیلی دیر شده ؛ اصلا تو کتم نمی ره که بخوان ما رو قطعه مرده ها دفن کنن ".از سوز صداش معلوم بود که مدت هاست حسرت شهادت رو به دل داره ... ادامه ...

دیروز.

اول با فرگل و زهرا رفتیم بارولا. که صحبتی ندارم راجبش. ولی پیشنهاد نمیشه. بعد که می خواستم زنگ بزنم صبا، خواب بود. بعد عاطفه اومد باهم رفتیم شکلات. و کلی حرف زدیم که بین خودمون می مونه. عاطفه مثه اونی می مونه که همه هم که برن، اون هست. شی ایز آلویز در. همون آدمی که خانوم کاف می گفت من بهش نیاز دارم. و جای خوشحالیه که اون آدم از دستم نرفته. بعد اومدیم خونه و دوباره حرف زدیم. بعدم محسن اومد دنبالش، رفت. شبم رفتیم سینما. اینجا که میریم، هم نزدیکه هم خلوت هم بزرگ. حس خوب داره. مثه کوروش شلوغ و کثیف و پر از دخت سر نیست. و سنجش هم که جونش بالا اومد تا رتبه ها رو بده. من کلا تو راه سینما می فهمم رتبمو. این دفه تو آسانسور فهمیدم :) بعدم رفتیم آینه بغل، که من فک می خیلی چرته، ولی نبود. بامزه بود :) بعدم رفتیم ید من اون بادی میسترو که میخواستم یدم -_- چقدم که زنک شدم. :) ... ادامه ...

در جستجوی سویی

امشب برای ید سویی رفتیم چهارباغ عباسی [یک کار دیگه هم داشتیم اونجا] و بعدش هم رفتیم چهارباغ بالا و من هیچی نپسندیدم :| اصلا زیاد سویی نبود و اونایی هم که بود اکثرشون زیپ نداشتن.البته از چهارباغ بالا فقط اوسان و مجتمع پارک رفتیم. خلاصه که هیچی نگرفتم جز یک دستبند چند رشته ای خوشگل :) ... ادامه ...

9.9.95 ظهر

ظهر اومدی دنبالم ساعت۱۱.۳۰ رفته بودی دنبال ساندویچ کتلت مرسی عمر من عاشقتمممممم رفتیم تو پارکه نشستیم ساندویچامونو خوردیم انقده تند بوووودن دوتایی سوختیم خخخخ بعد رفتیم تو ماشین بغلللللل محکمممم و چنتا بوس ک مقداری هم باز سولاخ سولاخم کردی دورت بگردم الهی من بعدشم رفتیم بسوی خونه بزور ماچم کردی در رفتم از دستت خخخخ عاشقتم عشق منننننن دیوونتمممممممم ... ادامه ...

خدایارو نگهدارتون

اگر بار گرا بودیم رفتیم اگر نا مهربان بودیم رفتیم خداحافظ ... ادامه ...

من و یار

امروز قرار گذاشتیم ببینیم همو:) امروز میخاسم برم بازار ولی یایا رسوندم پایانه.یکم دیر شد.7ونیم رسیدم..وقتی رسیدم زنگ زدم به ایمان و دیدم توو راهه پس منتظر شدم تا اومد و از فرعیا رفتیم کلی سربه سرِ هم گذاشتیم و خندیدیم..بعدش رفتیم مغازهه که کپسول ا ... یژن دیدیم وقیمت کردیم دیروز اسمشو پیدا کنیم و به پریسا ب ... م.رفتیم و رفتیم آ ... رفتیم چار راهه.س.س و سوار خط شدیم تا اتوبوس گردی کنیم ولی نشد پیشِ هم بشینیم..خیلی ترافیک بود پیاده شدیم و سوار خطی شدیم که برگرده سمتِ زرگ بازم جا نبود کلی له شدیم..بازم کلی ترافیک بود و قفل شده بود خیابونا..خیلی حال ... ریه مخصوصا ک س ... ا باشی..خوب بود پیشِ هم بودیم ..کاش بازمم خونمون نزدیک بود..مسیرمون یکی بود..اون رفت و منم رفتم پیاده و تا ... ی گرفتم و اومدم..امشب شبِ سختیه.. ... ادامه ...

اولین مسافرت دونفرمون

۱۵ روز مسافرتمون طول کشید... ٨ روز مامانی باهامون بود... بحث و ناراحتی هم پیش میومد.. ی بار سر مشکل اسنپ من و اینکه بدجا و بد موقعی گیر افتاده بودیم... ولی از دلم در اورد... کلن ی بار من غذا درست ی بارم خودش... صبح بیدار میشدم میدیدم لباسارو ب شسته... تنها چیزی ک اذیتمون میکرد درد دندوناش بود ک وقت خواب سراغش میومد... چقدر راه رفتیم... همش پا درد.... خستگی... یعنی صبح روز بعد ک میخاستیم بریم بیرون هنوز از روز قبل پامون درد میکرد... اصن زجر میکشیدیم... هر روز بعد ظهر لقمه نون پنیر میخوردیم... خخخخخ کلن ٨ روز مدام بازار بودیم باقیش درگیر سفارش و تحویل بودیم... خیلیم بدرد نمیخوره بری بازار تهران ید کنیااا همون بغل خونه خودمون ید می راحتتر بود... تنها تفاوتش تنوع بود ک تازه سردرگم میشدم... ولی خب کیف داد رفتیم ید... خونه ام رفتیم، خونه دوست آقامون رفتیم، خونه خالم رفتیم، اولین مسافرت زیارتیمون هم شد، قم هم رفتیم، خلاصه خوش گذشت... حیف ب ماه رمضون رسیدیم وگرنه بیشتر میموندیم.. خخخخ ... ادامه ...

مسجد محمد(ص)مهمانشهر بچه های افغان آباد

با مجتبی پسرم رفتیم مهمانشهر افغان آباد میبد. اسماعیل هم بود. موتورشون رو گرفته بودن که زنگ زدند و رفتیم محل ولی موتور رو ظاهرا برده بودن پارکینگ. شد وقت . رفتیم مسجد اونجا و مغرب رو خوندیم. اربته که مهر هم نبود که روی یک تکه کاغذ و مغرب رو خوندیم. اینم ع یادگاری ... ... ادامه ...

چند روزانه :)

یکشنبه رفتیم ارایشگاه و دوشنبه هم رفتم خونه مادربزرگم کمی و بعدش رفتم پیش زهرا دوستم مغازه ش حرف زدیم و برای تم تولدم تصمیم گرفتم و ... عصرش هم کلللی بارون اومد خداروشکر،رفتیم توی ایوون چای خوردیم خیلی چسبید :) هم رفتیم خونه مادربزرگ و آش رشته خوردیم ،امروز صبح مامان بزرگ و رفتن کاشان و امشب برمیگردن انشاا... شایدم تا حالا برگشته باشن :) و امروز عصر رفتیم کمی ید و بعد هم مرغ سوخاری خوردیم :) البته من از همون اول که پیاده شدم از ماشین گرسنه بودم و یه پیتزا پیراشکی خوردم :) پ.ن: این چند روزه نیومدم وبلاگ به این دلیل بود که گوشیم شارژ نمیشد و امروز درستش :) ... ادامه ...

چند روزانه :)

یکشنبه رفتیم ارایشگاه و دوشنبه هم رفتم خونه مادربزرگم کمی و بعدش رفتم پیش زهرا دوستم مغازه ش حرف زدیم و برای تم تولدم تصمیم گرفتم و ... عصرش هم کلللی بارون اومد خداروشکر،رفتیم توی ایوون چای خوردیم خیلی چسبید :) هم چیز خاصی نبود و امروز عصر رفتیم کمی ید و بعد هم مرغ سوخاری خوردیم :) البته من از همون اول که پیاده شدم از ماشین گرسنه بودم و یه پیتزا پیراشکی خوردم :) پ.ن: این چند روزه نیومدم وبلاگ به این دلیل بود که گوشیم شارژ نمیشد و امروز درستش :) ... ادامه ...

خود عید 5 :)

سومین روز از عید اینجوری گذشت :صبح دیر پاشدم و بعد از صبحانه و و خوندن کتاب "حال الینور آلیفنت کاملا خوب است" و ناهار کمی خو دم. بعدش پاشدیم رفتیم خونه مامان بزرگ و اونجا کمی نشستیم و بعدش با اینا رفتیم میدون نقش جهان.اونجا ماشین هارو گذاشتیم یک پارکینگ کمی دور و بعدش خواهرم و شوهرش هم بهمون ملحق شدن رفتیم فرنی خوردیم. بعد از اون رفتیم با یکی از اون ماشین کوچولو ها دور میدون و بعد بقیه نشستن و من و خونواده رفتیم توی بازار یه کوچولو دور زدیم.خیلی چیزای جالبی داشت بازارش. بعدش هم دیر شد و مجبور شدیم سریع برگردیم چون پارکینگه فقط تا دوازده باز بود. در ضمن کت که در بالا نوشتم صبح میخوندم تا اینجاش که صفحه صد و ده ای هستم نسبتا خوبه و میخونمش .البته خیلی تعریف ازش شنیدم و بنابر اون تعریفا و طبق تجربه ام درباره رمانهای خارجی احتمالاً کمی بعد بهتر خواهد شد. پی نوشت: ساعت از دوازده گذشته به همین دلیل تاریخ چهارم ثبت خواهد شد. ... ادامه ...

این روزا

پنجشنبه عموی مامانم اومد ایران و من دیدمش. ب و امروز خونه ما بود و اصر هم رفتیم کمی گردش و اینا. تانیا جانم رو از باغشون برداشتیم به همراه کیانا و رفتیم باغمون کمی باهاش بازی اما بعد خوابش گرفت و کلی خو د.انقدرررر خوشگل خواا دددد :) ... ادامه ...

عشق من:) :*

خدایا شکرت که عاشقیم و عشق پاکی داریم :) امشب با دوستش قرار داشت.منم بیرون کار داشتم باید انگشتر مامان رو میبردم تعمیر.قرار شد بعدش بهشون ملحق شم:) آقاییم فکرمه خداروشکر که احساس تنهایی نکنم:) طرفای 8 بود که باهاش تماس گرفتم و راه افتادم برم پیششون..دیدمشون و راه افتادیم و قدم ... ن رفتیم و رفتیم.بحث سینمایی بود.اون وسطا هوای منم داشت و هی لبخند میزد و وقتی تلفن دوستش زنگ میخورد میومد نزدیک تر و اذیتم میکرد بخندیم...تا 9ورب نزدیکای پارک شهر بودیم و رفتیم ساندویچ گرفتیم و رفت خونه و سوار تا ... ی شدیم و رفتیم وسط راه ایمانم پیاده شد و رفت..تا وقتی که توو دید بود براش دست ت ... دادم و اومدم خونه. خدایا شکرت حافظ خودمونو عشقمون باش ... ادامه ...

تخیلات ساده ۱

مثلا یه چهارشنبه سوری با تو می رفتیم بیرون، توی این شلوغیا! #مثلا چند روز می رفتیم شمال!#و مثلاهای ساده بسیار دیگه ای که تحقق آسانی دارن اگر سخت نگیری اما الان محکومند به نیستی و سبب حقیقی این محکومیت رو نمیدونم... ... ادامه ...

پستی خوشمزه :)

دیروز صبح خونه بودیم و عصر هم رفتیم کمی بیرون و شبش هم رفتیم کافه/فست فود جدید شهرمون که یه بارم توی عید رفته بودیم پیتزا خوردیم و ساندویچ. پیتزای رست بیفش خیلی خوب بود،پیتزای مخصوصش خوب نبود و ساندویچ ژامبون تنوری هم مامانم. خورد که گفت خیلی خوب نبود. البته همونجور که گفتم پیتزای رست بیفش خیییلی خوشمزه بود و نون تازه ای هم داشت.در ضمن سالاث سزارش پر از کاهو بود و فقط چند تا تیکه کوچیک مرغ داشت. امشب هم رفتیم بیرون و سری به جاهایی که ظروف آشپزخانه و اینا برای ج ه میفروشن زدیم.بعدش هم رفتیم چیپس و اینا گرفتیم و خواهرم مانتو گرفت و بعد رفتیم کافی شاپی که شیک نوتلاهاشو دوست داریم.دفعه قبلی که اونجایی که پیتزا هارو خوردیم رفتیم، توی قسمت کافی شاپش شیک نوتلا و کیک ر وت خوردیم که کیکش خیلی خوب بود اما شیک نوتلاهای جای همیشگیمون بهتره. و یه چیز مهم بگم امشب یه جور چیپس جدید چی توز به اسم چیپس کریپسی گرفتیم که توش خامه ترش و پنیر چدار هست و بسیااار خوشمزه بود.البته شایدم جدید نیست اما من از بس مزه چیپس یدم به اینا توجهی ن :) ... ادامه ...

شکار

دیروز تو هوای نیمه برفی با شهرام رفتیم شکار. با این که تفنگ رو اصلا به من نداد اما خوب بود. شبش هم خونه محمود، یه سوپ باهاش درست . امروز با سینا رفتیم. با اون تفنگ داغونش. پرنده ها حتی فرار هم نمی . حالا انشالله ع اش رو میزارم. ... ادامه ...

روزای خوب

پنجشنبه .. همسر ازمام تو ریت برگشت. چون.. و. قت اداری تموم . شده بود نتونست... یمم وا ن دو ماهگیروبزنیم و افتاد به شنبه.. عوضش رفتیم خونه ی مامان.اول رفتیم کارواش..تو ماشین به مامان زنگ زدم که داریم میایم خونتون.... مامان هم گفت برا افطار بیاین... گفتم با داشم هم برا افطار بود.. شب خوبی بود... شنبه رفتیم وا ن زدیم... همس اهاشوگرفته بود منم دستاشو.... نی نی هم اونگه اونگه... برای نی نی توضیح دادم که این وا ن برا سلامتیه خودته... و گریه نکن زود خوب میشی... وازاین فا... نی نی هم حرف گوش کنننن... توخونه که گریه کرد لغلش و گفتم بخاب عزیزدلم تا زود خوب بشی واونم زود خ دقطره استامینوفنوچهارساعتی میدادم... نینی نه تب کرد نه گردوشدپاهاش... خیلی خوب و راحتماشاالله... روزبعد عید فطر رفتیم خونه مامانبعدازظهرخواهرم اومد دنبال مامان که برن عیادت شوهرخواهر.همون که قهر بودبه همسر گفتم همسرخواهر کمرش درد میکنه و چند روزه سرکار نرفته. همسرگفت عه چرا زودترنگفتی. طفلکی,, زنگ بزنم حالشو بپرسم گناه داره... یه روز هم شیرینی یدیم رفتیم دیدنش.خونشون... خونه ی پدرشوهرهم رفتیم.. خوشحال شد ازدیدن نوه اشمقداری پول هم هدیه داد و یک زنجیرکه یک س ... ادامه ...

کوتاه ترین سفر

حاجی برای اثبات تکرر مشکلش به کمیته عالی پزشکی یک بار دیگه باید تست میداد. باهم رفتیم تهران. صبح ساعت ۸ بلیت داشتیم. ساعت ۱۱ از بیمارستان جماران وقت داشت که ما ۴۵ دقیقه دسر رسیدیم اما خوشبختانه تست رو انجام دادن. طفلک حاجی حالش چندان مساعد نبود اما بازم بعد از ناهارمون رفتیم موزه کاخ سعد آباد. خیلی خوش گذشت. بعد هم بلافاصله رفتیم فرودگاه.حاجی از تمام لحظات برای خوش گذرونیمون استفاده میکنه. خیلی ممنونم ازش ... ادامه ...

تخیلات ساده ۱

مثلا یه چهارشنبه سوری با تو می رفتیم بیرون، توی این شلوغیا! #مثلا چند روز می رفتیم شمال!#مثلا می رفتیم تئاتر «چشمهایی که مال توست».# مثلا تو خونه با هم می دیدیم، با آرامش، بدون اینکه نگران چیزی باشیم...#مثلا تو خونه با هم به کارهای علمی مون می رسیدیم، هر ی پای لپ تاپ خودش... مثلا برای خودمون چای می ریختم :)#و مثلاهای ساده بسیار دیگه ای که تحقق آسانی دارند، اگر سخت نگیری؛ اما الان محکومند به نیستی و سبب حقیقی این محکومیت رو نمیدونم...مگر زندگی همین اتفاق های ساده نیست که با در کنار هم بودن خاص و لذت بخش میشوند...؟! ... ادامه ...

امروز

بعد از مدتها همسر امروز زود اومد. شاید بشه گفت شش ماه بود ساعت دو خونه نیومده بود، حتی پنجشنبه ها. یه کم بچه نگه داشت، من کارای خونه رو ، بعدش خو د و بعد رفتیم بیرون ید و گشت و گذار.کریر رو روی کالسکه سوار کردیم و همراه خانم خانما سه تایی پیاده رفتیم ددر. مثلا دیر رفتیم که بچه گرمش نشه ولی بازم حس گرمه. تو دو سه تا مغازه بردمش که خنک بشه. برگشتنه تو پارک شیر خورد و خوابش رفت. وسط راه دوباره رفتیم شهروند که بچه خنک بشه. یه گشتی هم زدیم. یه همزن برقی فلر دیدم مخصوص کیک و خمیر، کلی حال . یحتمل همسر برا تولدم یا روز زن می ه. چون کلا از وسیله برقی خوشش میاد. مخصوصا که کیک بشه باهاش درست کرد. نمیدونم چه حکمتی تو بی پولی همسر هست. فقط امیدوارم زودتر حل بشه.بگذریم وسط شهروند خانم بیدار شد. از صدای جیغ و داد بچه ها. به صدای بچه خیلی حساسه. خلاصه پنجشنبه ی خوبی بود. ... ادامه ...

سفر به اصفهان

یکی دوروز قبل عید قربان به همراه متین و ... کبری رفتیم اصفهان خونه ی عمو حسین.اونجا خیلی خوش گذشت برای اولین بار اونجا به همراه آرشا و بقیه رفتیم تونل وحشت تو شهر رویاها خیلی ترسناک بود و چقد خندیدیم. این چند روز اصفهان همش بیرون بودیم یه رو ز رفتیم سوار تله سیژ ناژوان اونجا با عمو حسین و آرشا ع ... گرفتیم اونجا هم کلی خندیدیم .کلا هروقت با عمو حسین باشیم بهمون خوش میگذره هرچند نامردا خیلی وقته خونه ی ما نیومدن فقط عمو باقر چند وقت پیش یکبار خونمون اومدن ... ادامه ...

مسجد محمد(ص)مهمانشهر بچه های افغان آباد

با مجتبی پسرم رفتیم مهمانشهر افغان آباد میبد. اسماعیل هم بود. موتورشون رو گرفته بودن که زنگ زدند و رفتیم محل ولی موتور رو ظاهرا برده بودن پارکینگ. شد وقت . رفتیم مسجد اونجا و مغرب رو خوندیم. اربته که مهر هم نبود که روی یک تکه کاغذ و مغرب رو خوندیم. اینم ع یادگاری ... ... ادامه ...

گم شدن دستبند

شب ... مورخ 1395/5/4 به همراه ... کبری رفتیم پارک تندرستی اونجا بود که دستبندت گم شد و ما تا فردا ساعت 3 بعداظهر متوجه نشدیم بعد از کلی گشتن و خونه رو زیر رو ... بلا ... ه به همراه عمو علی بابا بهار رفتیم پارک تندرستی و اونجا پیداش کردیم. ... ادامه ...

مشهد نامه

سلام من از مشهد اومدم سفر خوب و جمع و جوری بود حالا میتعریفم که چه کردیم و کجاها رفتیم که رفتیم کلاس و خسته و کوفته اومدیم چون سفر کوتاه بود من لیست آنچنانی نداشتم براش د رحد جمع مدارک و کرم و یه دست لباس راحتی بود و البته چادر، درواقع یه ;کوله کوچیک و یه کیف منوبردیم فقط. دیگه قبل از خواب فقط آ ین قسمت شهرزادو دیدیم و خو دیم، پروازمون ساعت 5:30 بود به موقع رسیدیم ومن یکم خو دم تا صبونه رو اوردن بعدم که رسیدیم، دنبال پیدا تا ی و یا اسنپ بودیم که مترو رو دیدیم و گفتیم امتحان کنیم خیلی عالی بود و با مترو از فرودگاه رفتیم تا یه میدونی نزدیک حرم چون صبح بود و سرحال بودیم بقیشو پیاده رفتیم، تا ظهر حرم بودیم تقریبا بعدشم رفتیم برای نهار یه رستوران با بوفه رفتیم انقدرم گشنمون بود که دو تا غذا گرفتیم با بوفه و در واقع غذای من کلا موند. خیلی هم خوابمون میومد از 4 بیدار بودیم رفتیم هتل و خو دیم تا 6 عصر بیدار شدیم رفتیم کافی شاپ چایی خوردیم رفتیم قدم زدیم کلی و شبم اومدیم زود خو دیم تا صبح پاشیم بریم حرم بعدشم باز اومدیم خو دیم تا 9 که پاشدیم رفتیم صبونه ، هتل یه تراس داشت که اونجام میز گذاشته بودن وبه حرم دید د ... ادامه ...

2-1 مث ...

امروز رفتیم مدرسه از همون زنگ اول پای طرحمون بودم تا زنگ آ ... که اکثرش نگهبانی بود... اینقد رفتیم رو مخش که غرفه مونو انداخت طبقه دوم...1-0 به نفع ما... با اینکه توی بروشور هامون شماره خورده بو ولی اجازه چاپ رو ازش گرفتم...2-0به نفع ما... آ ... سر هم قرار شد با لبس مدرسه بریم مدرسه و توی این یه مورد نشد عقیده شو تغییر بدم...شدش 2-1 به نفع ما ولی مث ... که اونا ایرانن ما ... ... خیلی راحت هم ... و بدست آوردیم هم ... ما رو... ... ادامه ...

خونواده ی خودم

شب ... رفتیم خونه ی پدر همسر.ناراحتی قلبی داره و باید انژیو کنه.بعداز اونجا رفتیم چندتا مغازه که لباس نوزاد داشت .دوتا شلوار برا نی نیمون ... یدیم و یه کادو هم برای بچه ی خواهرم .رفتیم مهمونی خواهرم .همه بودندو خیلی خوش گذشت.همسر با همه خوب بود ولی بابابام فکر کنم احوال پرسی نکرد. ... داداشم اومده بود خونه ی ما.تاا ... شب موندند.خوش گذشت .اصلا خونواده ی خودم که باشند خوش میگذره.... ... ادامه ...

1395.8.3

دلبر بسیار و دل نگه دار کم است دلدار کم و چه کم که بسیار کم است گویند بعالم تو چرا بی یاری یاران چکنم یار وفادار کم است #حزین_لاهیجی # رفتیم شیرینی فروشی,چشمم همش به کیک ها بود:) #توگروه تولد یکی ازبچه ها بود,تولد ینفرم امرو بود ولی چه فایده که.... #خدایا دوست دارم بیش ازاندازه عاشقتم # 6سال پیش چه خوب بود:(هی روزگار,کاش زندگی دکمه داشت و میزدم همینجا وایسا و نمیخوام خاطرات جدیدی ثبت بشه نمیخوااااااام :( ... ادامه ...

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

سلام انشایی که سید مهدی درباره ی رضا(ع) نوشته خواندنی است: چند سالی بود که مادرم مریض بود و مدتها زیر نظر پزشک بود وخوب نمی شد تا این که پدرم مجبور شد مقداری پول قرض بگیرد و مادرم را به مشهد ببرد مشهد تشخیص داده بود که باید عمل شود سرانجام یک روز این عمل جراحی انجام گرفت و ما بچه ها مجبور شدیم که برای یک بار هم که شده به زیارت هشتم برویم و در آن جا از رضا(ع) شفای مادرم را بخواهیم و همین طور هم شد یک روز عمویم دنبال ما آمد و ما را به مشهد برد ما به زیارت رفتیم، آن جا دعا کردیم و بعد ازآن به دیدن مادرم در بیمارستان رفتیم و ساعتها جلو بیمارستان منتظر م م تا ساعت ملاقات شروع شد و به دیدن مادرمان رفتیم. ... ادامه ...

سفرِ کوتاه

+خب چهارشنبه شب راه افتادیم و رفتیم تهران، پنج شنبه صبح اونجا بودیم، یکراست رفتیم شرکت مورد نظر و مصاحبه انجام شد و نظرشونم مساعد بود، مزایاش خوب بودن اما خب معایبی هم داشت از جمله اینکه باید اونجا خونه میگرفتیم و برای ما اصلا به صرفه نیست که تو اون منطقه بخوایم خونه کرایه کنیم! به همین خاطر مننتفی میشه خود به خود, تو همین حینی که اونجا بودم بازم از یه جای دیگه تو شهر خودمون بهم زنگ زدن و ... برام تاریخ مصاحبه گذاشتن که این هفته باید برم. بعد از اینکه کارمون تو شرکت تموم شد یه ... ده پیاده رفتیم که دیدیم بله نمایشگاه مطبوعاته توی مصلی و رفتیم اونجا، خیلی خوب بود، اونجا عموهای فیتیله ای رو هم دیدیم توی یکی از غرفه ها و کلی هم مجله و رو ... مه جمع کردیم از غرفه ها و ظهر شد که رفتیم یه ... ده دور خوردیم و بعد برگشتیم ترمینال، حالا مگه بلیط برگشت ... ر میومد؟ هیچ کدوم از تعاونیا نمیومدن سمت جنوب، همه میرفتن مهران! خلاصه با بدبختی بلیط ... ر اوردیم و برگشتیم و در نهایت 4 صبح رسیدیم خونه. اینم داستانِ سفر ما. حالا فردا که اولین روزِ کلاسمه که باید درس بدم بعد از چند ماه، تا ببینم این هفته قراره چه اتفاقاتی رخ بد ... ادامه ...

روزنوشت

سلام دوستان دارم زیر دوتا پتو منجمد میشم خیلی هواسرده... الان رفتیم بامریم مرکز مشاوره کتابایی که گرفته بودیم رو بدیم یخ زدیم حس تازه یه بارم قبلش رفتیم اقای مسئول نبودن کلاس هشت تاده رو نرفتیم ازبس سرد بود م که هیچ وقت غیبت نمیزد امروز غیبت زدن وفرمودن یه نمره از غایبین کم میکنم ... ادامه ...

ی روز ... پایییزی

امروز صبح با کلی حس خوب بیدار شدم و بعد وخوردن صبحونه حدود ساعت 9 با همسر تصمیم گرفیتم بریم کوه اطراف شهر ما کوه زیاد هست . دیگه بخواهرم زنگ زدم و خواهر گفت که منم می یام .دیگه رفتیم دنبال خواهرم و با خواهرزام چهارتایی رفتیم سمت ی کوه اطراف شهر که یه دفعه دیدیم همسر داره می پیچه تو ی جاده فرعی هز چیم گفتیم کجا می ری همش می خندید و جواب نمی داد منم می دونم چون نمی گه نشستم و نپرسیدم ی نیم ساعتی جاده خاکی رفتیم و سربالایی که رسیدیم به ی بهشت پاییزی کوچیک دلت می خواست رن ... درختارو ثبت کنی تو ذهنت برای همیشه مثل نقاشی های پاییزی که من همیشه می کشیدمیم. ی عالمه برگ های ارنجی زرد و سرخ خوش رنگ باغ های گردو که تماما رو زمینش پر از برگ خشک بود. خلاصه پیاده شدیم رفتیم تو دل برگا و صدای خش خشش دیووونه ام مون کرد کلی هم ع ... اندخیتم و خندیدیم و برگشتیم به سمت شهر از اونجا رفتیم کوه چقدرم شلوغ و قشنک بود فقط ی پچیری ناراحتم کرد که مردم خیلی جاها ... و پلاستیک ریخته بودن که کاش نمی ریختن منم دستکش دستم نبود نشد جمع کنم. خیلی وقتا می رم اینور اونور ... ها و پلاستک ها رو جمع میکنم. اما این دفعه نشد.ظهرم رفتیم خونه خواهر ... ادامه ...

.: اسب سفید مَردَم :.

به نام خدا جای کلیدش رو جاکلیدی خالی موند. همسر هر وقت می خواد بره بیرون، نبودش رو به خاطر میاره. قدمتش به ابتدای نامزدیمون بر می گشت. با اون بعد از 10 سالی که گواهینامه گرفته بود، رانندگی یاد گرفت. با اون همش تا ساحل رفتیم و برگشتیم. با اون این راه دور تا خونه رو رفتیم و اومدیم. با اون اینهمه مسافرتهای هیجان انگیز و بعضا کاری رو رفتیم. با اون دوتایی رفتیم بیمارستان و سه تایی برگشتیم. هووووم... جاش خالیه. برای ما که خیلی مردونگی کرد. ایشالا برای صاحب جدیدش هم مرد باقی بمونه و فقط تو خوشی ها مرکبشون باشه. پی نوشت: مَردَم با اون که اومد، "آن مرد با اسب سفید آمد" رو ترجمه کرد. ☺ ... ادامه ...

این روزا جان :)

امروز رفتیم بک بریونی معروف که چند وقت یک بار میریم.البته بنده کمی رژیم دارم ولی به هرحال بریون و آبگوشت و خورشت ماست میل -_- خیلییی چسبید.کمی هم پیاده روی کردیم توی چهارباغ. عصر هم احتمالا میریم باغ. ب رفتیم مغازه ی پسرعمم اینا.همیشه بابا اینا ازشون ید میکنن ولی من ا ین بار توی بچگیم اونجا رفته بودم. بعدش هم رفتیم خونه مادربزرگم تا دوازده و خورده ای شب. خلاصه که روزای بسیار خوبیه.خداروشکر :) ... ادامه ...

رفتیم و برگشتیم + پی نوشت

سلاااااااااااااام صبح همگی بخیر. من برگشتم! ب رسیدیم و صبح خسته و امان (!) اومدم اداره. از صبح یه کم کارهامو جلو انداختم و الان اینجا رو باز . حالا تعریف میکنم براتون. [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] ... ادامه ...

دفاع

دیروز دفاعش بود... صبح بهم اس داد که اگه وقت دارم برم همراهش برای جلسه دفاع شیرینی ب ... ریم، رفتیم بعدش هم با هم رفتیم ... شون تا شیرینی رو بذاریم تو کمدش.. با شایان هم آشنا شدم :))) البته امیدوارم بیشتر آشنا بشم بعدا :) بعداز ظهرش دفاعش بود، ولی بهم گفت اگه من برم استرس می ... ره برا همین دیرتر برم :) من بعد دفاعش رفتم، نقوی هم اومده بود با هم یه خورده ع ... گرفتیم... بعدش از بقیه جدا شدیم، اول رفتیم فروشگاه فرهنگ، که براش یه کادو ب ... م البته قرار بود خودش انتخاب کنه :) یه ماگ گرفت با یه دفترچه :) ماگه جالب بود ولی حیف که یکی بیشتر نبود :( وگرنه دو تا میگرفتیم که مثل هم باشه :) بعدش هم رفتیم کافه اگزیت، چیپپس و پنیر با آب پرتقال نوش جان نمودیم :))) ولی خیلی خوشحاااالم... خیلی خوشحالم که تونستم تو یه روز که خوشحاله پیشِش باشم... خوشحالم که حتی صبحش هم باهاش رفتم شیرینی گرفتم تا روز دفاعش احساس نکنه تنهاس :) ولی خودمونیم عجب لذتی داره دیدنِ خوشحالیش... چقدر دوسش دااارم... چقدر خوشحالم از داشتنش... ... ادامه ...

فرشته ها تو آسمون شدیم ما...

پارسال تو همچین روزی و تقریبا همین ساعت بود که آقای همسر از کرمان رسیده بودن و باهم قرار داشتیم... رفتیم محضر برگه آزمایش خون گرفتیم... رفتیم حلقه دیدیم... مثل فر آزمایش دادیم، کلاس رفتیم و نتیجه آرمایش رو گرفتیم و با یه جعبه شیرینی رفتیم خونه... شب، مراسم نشون آوردنشون بود و زن عمو زن عمو گفتن های موشوی نازنین زن عمو... تصمیم یک دفعه ای برای مراسم عقد که ۱۲ شب قطعی شد و هفت بهمن قشنگ ترین روز زندگی من هم اومد... از ۶ صبح بیرون بودیم تقریبا موقع اذان خطبه مون رو خوندن و من و او شدیم ما... چه شب قشنگی بود، شب جشن عقدمون... و بعد اون ده روز مشهد.. و حالا مهربانم دوباره تو همون زمان ما رو مشهد دعوت کرده... تا در کنار مهربانی ها باشیم سالگرد اون روز و شب ها رو... تا صد باره ببوسم سنگ فرش های صحن انقلاب رو برای داشتن تو... +الهی صد هزار بار شکرت برای این روزها +آخدا من تو رو خیلی خیلی عاشقم +نائب ا یاره هستم. ... ادامه ...

عید فطر

عید فطر رو با تاخیر تبریک میگم .این روزا سرم شلوغه تعطیلاته و ما داریم نهایت استفاده رو میبریم. ... که ... تعطیل شد رفتیم تبریز یکی از دوستام یه ... ی رو معرفی کرده بود برا میگرنم.رفتیم ولی زیاد خوشمان نیامد.متخصص هیوماپاتی بود مثلا نمیدونم الکی چیا گفت چیا پرسید بعد تو آب مقطر یه ذره پودر ریخت گفت اینا خارجین نمیدونم چین اه اه یادم میفته عصبی میشم که ما رو چی فرض کرد. ... میگه اینا داروهای دل خوش کنکن ینی ترجمش این میشه یه جورایی تلقین درمانی میکنن ولی من که فهمیدم دیگه عمرا برا من جواب بده.خلاصه بعدشم رفتیم بازار و چیزی جز یه شلوار واسه ... ... رمون نیومد والبته یه صندلی واسه نورایی...چهارشنبه هم که عید بود مامان همه رو دعوت کرده بود منزلشون دوستای آبجی از شمال و تهران اومده بودن خوش گذشت عصرش هم رفتیم باغ آغاجون هم ... ...پنجشنبه رفتیم مهاباد با مادرشوهر اینا کلی بازار رو گشتیم باز چیزی ... رمون نیومد بجز پوشک برا نورایی که تو شهر خودمون دیگه نمونه خارجیش ... ر نمیومد چند بسته ... یدیم زاپاس...بابای ... رفته کوه دو روز ه امروزم که میشه ... خواهرشوهری دعوتمون ... باغ برا کباب و آش حس ... خوش گذشت الانم نورایی ... کر ... ادامه ...

دوست دارم دورت بگردم....

خیلی بچه بودم که از طرف مدرسه یه اردو بردند کاخ چهلستون اصفهان... یادمه که اون موقع ها چون بچه ها شیطنت می د همیشه باید تو صف می رفتیم...حتی موقع بازگشت از مدرسه(لبخند) خلاصه وقتی به کاخ رسیدیم، از یه سمت شروع کردیم و حوض روبروی کاخ را دور زدیم و رفتیم اون طرف کاخ... ادامه مطلب ... ادامه ...

ابر و باد و مه و بارون درکارند تا ما هی کیف کنیم

میبینین هوار و خیلی خوبه آدم کیف میکنههر روز میگم جون میده برا پیدا روی ولی خب پیاده روی نمیکنم همش تنبلی میکنم البته همیشه خستم و سر گیجه و دل درد و دل پیچه و ...چه هم قافیه شد ولی همیناست دیگههفته پیش تقریبا کا رخاصی ن تا پنج شنبه که رفتم ارایشگاه و دندون پزشکی هم خونه بودیم ناهار درست داداشم اومد و قرار بود بریم ارگ من کفش ب م رفتیم و کفش پام نشد خیل یخوشگل بود یه کفش خانمانه و عروسکی ولی نشد که نشد دیگه یکم چرخیدیم الک یو رفتیم شهر کتاب برای دستمون کادو اسباب بازی یدیم و رفتیم خونمون حاضر شدیم که در واقع همانا دستشویی رفتن و برداشتن کادو دیگر بود و رفتیم خوب بود خوش گذشت ولی متاسفانه دیر تموم شد و تابرسیم خونه و بخو م دو رو گذشت اینه که شنبه خسته تر از خسته بودم یک شنبه هم با زاومدیم خونه یکم مرتب کاری شامم از پ روک گرفتیم ولی برایناهار همسر غذا درست دیروزم رفتیم هایپر ید کردیم برای همدیگه جاییزه خوراکی یدیم من برای همسر چند تا سس خار جی و همسر برای من میوه خشک دیگه با اینا خوشیم مام دیگهشامم همونجا خوردیم و اومدیم خونه چایی خوردیم و شهرزاد دیدیم ... ادامه ...

.: برف، برف، برف می باره :.

به نام خدا"برف بازی" دیروز، برای یاس سادات بیشتر ح "تحمیلی" داشت. انقدر که نگذاشت من و باباش تا ته وجودمون یخ کنیم و خاطره بازی کنیم و کیف کنیم. "بیریم خونه، بیریم خونه" راه انداخت و رفتیم. با برف تو 5 ماهگی هم مواجه شده بود. رفتیم اَمامه و آش داغ خوردیم و ع گرفتیم ولی راه نمی رفت که پا بگذاره روی بافت خاص برف و بترسه و نخواد که ت بخوره. امشب که اخبار می دید و ملت برف بازی می ، رفت جلو در و هرچی که نرجس در لحظات اول صبح دیروز برای آشنا ش با برف رو انجام داده بود رو سریال وار انجام داد. "دست بزن". "ببین، ببین، برف اومده". آ ش هم گفت "سوسرت بتوش"(سوی بپوش). کت و کلاه کردیم و رفتیم توی حیاط و راضی نشد و رفتیم توی کوچه و یه عالمه برف ریختیم رو هوا. عین برف شادی "تبلد". یک "برف بازی خود خواسته" که بهش کیف داد کلی. برف امشب سردتر از برف دیروز بود. تا دست می زدی سوز و یخ می رفت داخل مغز استخونت. همه جا یخ. از جلو در خونه نمی شد ت بخوری. دیگه به یه لیوان چای داغ خونه مامان جون دعوتش و با اشتیاق پذیرفت و رفتیم بالا و تو گرمای خونه مامان ذوب شدیم. الحمدلله علی کل ن ... ادامه ...

پاییز زیبا

+خب میدونم که خیلی وقته آپ ن ... ، راستش حوصله ی آپ ... نداشتم، توی تمام این روزایی که گذشت اتفاقای زیادی افتاد، مهمتریناش رو میگم: اولا که هوا همچنان گرم و جهنمیه هنوز، اصلا انگار نه انگار که پاییز شده فقط شبا یه ... ده خنک و خوب میشه، توی همین روزا که گذشت مدام دنبال کار بودم و جاهای مختلفی سر زدم و همچنان هم ادامه دارد. یکی از بعد از ظهر هایی که گذشت با دوست عزیزم، بعد از مدت ها رفتیم کنار رود خونه و برام چای و کیک فنجونی درست کرده بود و آورده بود، منم برای اولین بار شله زرد پخته بودم به تنهایی و براش بردم، خیلی بهمون خوش گذشت و تا شب اونجا بودیم بعدشم رفتیم یه مغازه ی ... ازی اون میخواست وسایل مربوط به شمع سازی ب ... ه و منم چندتا ریسه مهره گرفتم و سنگ و این چیزا تا دستبند درست کنم، خلاصه اون شب خیلی خوش گذشت، شبشم رفتم شله زردا رو پخش ... . +بقیه ی روزا رو با دختر ... ی عزیزم گذروندم که حدودا 10 روزی هست که اومده، یه روزش با یکی از دوستاش رفتیم بازار و ... ید ... و بعدشم رفتیم کافی شاپ، یه روز دیگه شم با یکی دیگه از دوستاش رفتیم بازم کنار رودخونه و شبش رفتیم بستنی خوردیم، یه روز دیگه ش خودم و خودش رفتیم بازار و ... ادامه ...

...

... 21 آبان صبح متوجه شدیم که صورت داداشی ح ... لمس پیدا کرده و وقتی می خنده گوشه لبش کج میشه ... رفتیم بیمارستان لاله و آنجا بعد از ویزیت براش mri مغز نوشتن... شنبه اول وقت من و داداشی رفتیم بیمارستان دی و mri را انجام دادیم و برای ... نورولوژیست از کلینیک همونجا وقت گرفتیم ... تو فاصله ای که بود رفتیم بیمارستان ... ان و آنجا هم ویزیت شد بعد برگشتیم بیمارستان دی و آنجا هم توسط خانم ... ی ویزیت شد... هر دو نورولوژیست معتقد بودن که ویروس ب ... است و یه نوع ویروس است که باعث فلجی اعصاب صورت میشه خوشبختانه برای داداشی خفیفه و گفتن تا ده روز دارو مصرف کنه اگه خوب نشد بیاد برای فیزیوتراپی خوشبختانه بیماری خطرناکی نیست ولی زمان میبره تا خوب شه ... ادامه ...

مسافرت آ ... هفته

هفته گذشته پر از تعطیلی بود یکشنبه و چهارشنبه تعطیل بود .....آرتان حس ... خوشحال بود ..... ... معلمش گفت که درس ر رو میده ولی چون خیلی غیبت داشتن گذاشت برای شنبه ما هم کمی به کار و بار رسیدیم تا چهارشنبه که من گفتم کاش می رفتیم چالوس پیش ... آرتان ولی بابایی گفت که عمو حسین اونجان ......بعد ناهار بیکار نشسته بودیم که بابایی یهویی پیشنهاد داد که ما هم بریم چالوس ....خلاصه در عرض نیم ساعت بند و بساط و جمع کردیم و رفتیم البته به ... جون نگفتیم .....1.45 دقیقه راه افتادیم و ساعت 5 اونجا بودیم ....خیلی خوشحال شدن ...داشتن چای و شیرینی عصرونه میخوردند ....جاری گفت که بریم منزل مادر همسر ... جان و بعدش طبق معمول ایران کتان .....اول رفتیم دیدن ایشون و بعد خواهر شوهر پیشنهاد دادن که متل قو زیر برج دوقلو های عظیم زاده مرکز ... ید خوبی داره ...رفتیم خیلی شیک و با کلاس بود.....در راه برگشت هم یه سر ایران کتان و بعد خونه......شام خوردیم . ......که جاری و همسر و دختر گلش رفتن بابل و ما م ... م تا ... بعد شام....جای همه خالی .....هوا عالی بود . ... ادامه ...

کافی شاپ بعد از مدتها

بعد از ماهها بالا ... ه دیروز با پری رفتیم بیرون و یک کافی شاپ پر از خاطره با خوراکی های خوشمزه کافی شاپ گامبرون دوباره در پاساژ ونک شروع به کار کرده و ما هم خوشحال به سمت کافی شاپ رفتیم مثل همیشه چیپس و پنیر و ابمیوه خوردیم و سپس یک نوشیدنی گرم خیلی خوش گذشت مدتها بود با هم حرف نزده بودیم و کلی بهم چسبید حوالی ساعت 8 رسیدم خونه خوشبختانه اوضاع خونه هم خوب بود ... ادامه ...

امروز خونه حمیدت

سلام گل قشنگم امروز خونه حمیدت مهمون بودیم،صبح بعد از ورزش دادن شما و شستن ماشین رفتیم چند تا بستنی یدیم و رفتیم . ناهار جوجه بود و بعد من اومدم خونه خو دم و تا الاناونجا بودیم .الان هم با فاطمه داری تو اتاقت بازی میکنی و رضا و خانواده هم اومدن دنبال فاطمه ... ادامه ...

یه تجربه جدید با مامانم

اومدیم خونه پسر ی دیجون. تو روستای است سر که خیلی خوش آب و هوا و زیبا و قشنگه. مامانم هم اینجاست که تا به حال تو این چند سال اینجا رو ندیده بود. امروز ساعت هفت صبح از خواب پ دیدم مامانم بیدار شده و حوصله اش سر رفته. بلند شدم و با هم رفتیم بیرون تو جنگلا و کنار رودخونه قدم زدیم. خیلی به مامانم خوش گذشت. هوا عالی و یه کمی خنک و بی نظیر بود. از لای درختا و از کنار رودخونه و بین مزرعه ها رفتیم و از یه سربالایی بالا رفتیم و خودمون رو به ریل قطار رسوندیم و دو سه تا ع گرفتیم و خلاصه کیف کردیم. مسیر رو که برگشتیم تازه ساعت شده بود هشت. خلاصه اومدیم چایی دم کردیم و بقیه هم که خواب بودن و من لش رو مبل و خیلی خاطره خوبی بود. مامانم تا به حال چنین تجربه ای نداشت. ... ادامه ...

صبح روز چند شنبه

امروز صبح زود پاشدیم رفتیم پیاده روی پارک سیفیه حتما یه سرچ بزنید ع ای پارکو نگاه کنید بماند پاشدیم رفتیم بسی آدم های با فرهنگ و ورزشکار دیدیم ولی مثلا یه سری دوست هم دیدیم بابا برادر من صبح زود پاشدی اومدی پارک سیگار بکشی؟؟؟؟؟؟؟ حالا ریه خودت و اینا به درک دختر مردمو سر صبحی از خواب بیدار کردی تا پارک آوردی؟؟؟ ... ادامه ...

دفترچه خاطرات لوس مجازى

داشتم به این فک می ک اگه برا حد اقل پنج دقیقه هیچ صدایى نمیکرد چقدر عالى بود. چند وقتیه که صداى آدما ناراحتم میکنه. صداى زندگى شون ؛ خاطره و دیتا تولید شون؛ شادیاى مضحکشون و این طورا. آهنگم حتى نمیتونم گوش بدم؛ چون صداى احساسات آدما برام غیر قابل تحمله. همه باید ت بشن. حتى گوش هم ندن؛چون گوش دادن یه اسم خوش بینانه فانتزیه براى منتظر موندن تا یارو ت شه و تو حرف مز ف خودتو بزنى. شماتت نمیکنم چون خودمم همینم. چون هر ى باى دیف خودشو بیشتر از هر دیگه اى قبول داره. و این طبیعت آدمه. براى این وبلاگ درست ؛ که میدونم ى نمیخونتش و دو: احتمالا تا وقتى این سنین تموم شه وبلاگ ها جاشونو به دفترچه هاى هولوگرافیک با قابلیت پرواز و شلیک اسمارت فون دادن. پس خیالى نیست. و اما ٣: دفترچه مشکى ساده غیر هولو گرافیکم گم شده. بریم که رفتیم. ... ادامه ...

یادداشت روزانه ٩٥/٨/٢٦

با سلام امروز دانش آموزان پایه سوم بعد از آزمون رزمندگان به همراه مدیر جناب آقاى جاور و یکى از معلمات سرکار خانم بقایى و من به یک باغ مرکبات و صیفى جات در منطقه جنوب جم رفتیم. دانش آموزان با آبیارى قطره اى و بارانى از نزدیک آشنا شدند، همچنین انواع درختان مرکبات مثل پرتقال، لیمو و نارنگى را از نزدیک دیدند، خودشان میوه ها را چیدند و با ترازو وزن د، از نزدیک ترازوى سنتى و وزنه هاى کیلو گرم را مشاهده د. همچنین بوته هاى گوجه فرنگى، بادمجان، بامیه و فلفل را از نزدیک مشاهده د. در حین بازدید از دانش آموزان خواسته شد که همه مشاهدات خود را یادداشت کنند. #یادداشت بردارى #کیلوگرم #ترازو #میوه ... ادامه ...

امروز قشنگ من...

امروز امتحانمو دادم و اومدم یکم بخوابم الهه زنگ زد +الوووو پاشو من کلاسم۶ تمومه بزن بریم بیرون. منم اولش غر زدم که بذار بخوابم ولی چاره ای نیست،مگه میشه جانم امر کنند من بگم نه؟! ممکنه تو باشگاه تلافیشو سرم در بیاره خب خلاصه زدیم بیرون از سر چهارراه نقاشی پیاده انداختیم تو چهارباغ خواجو و از اونجا صااااف تا نظر و حکیم نظامی پیاده رفتیم.... کلی گفتیم و خندیدیم و ع گرفتیم و حال کردیم... یکم یه جاهایی خطرناک میشد اوضاع ولی ترسی نبود وقتی دوتا رزمی کار که یکیشون هم استااااادبنده هست باهمن،دیگه جای ترسی نیست... رفتیم و رفتیم تا خسته شدیم... عاشق این رفتن ها ام که بریم و بریم تا خسته بشیم... خیلی خوب بود خییییلییییی..... ... ادامه ...

سفر شمال

دو هفته پیش رفتیم مسافرت (تهران و شمال). خوش گذشت با خانواده خواهرشوهر و پدر و مادر شوهرم . ... حسین که تاحالا دریا رو ندیده بود کارهاش جالب بود. می دوید سمت دریا عین خیالش هم نبود. کلی ذوق کرده بود. تا می گرفتم و برمی گردوندمش ، جیغ می زد واعتراض میکرد. دوباره می دوید سمت دریا حتی شب هم که رفتیم کنار ساحل باز ،کارش همین بود، اصلا نمی ترسید. موقعی که برگشتیم از بس خسته شده بود مدام خواب بود. ... ادامه ...

کارای اعزام

سلام برای آمپول زدن برای خدمت که چهار شنبه نتونستم جاشو پیدا کنم برم بزنم افتاد شنبه از دیروز داشتم تصمیم میگرفتم که امروز رو زدود برم دنبال کارام و انجام بدم صبح با بابام رفتیم بعد صبحانه اون کارای خودشو انجام داد بعد من رفتم پلیس بعلاو ده که آدرس تزریق خدمت رو بپرسم، پرسیدم رفتیم داشت پرستار توضیح میداد بعد هممون رو فرستاد پذیرش من برگه هارو جمع ... و دادم به پرستار بعد پرستار اسامی رو خوند من اولین نفر بودم رفتیم آمپول کزار و مننژیت رو زدم اومدیم بعد بابام رفت دوباره جایی بعد اومدیم رفتیم زمز دوم گرفتم بعد دوباره برگشتم پلیس بعلاوه ده به پدر جان گفتم برو خونه شما ما کار داریم رفت منم رفتم همه برگه هارو دادم پلیس بعلاو ی ده کاراشو انجام داد بعد تاریخ اعزامم افتاد یک،دو،سال بعد الان خونه ام قرار فردا برم پل چوبی تاریخ بیارم اینور سال ... ادامه ...

صبح اجازه نداد برم اداره

هفته گذشته رفتیم شمال .تعطیلات تابستای همخونه بود منم مرخصی گرفتم و سه شب رفتیم شمال از همان جاده دوست داشتنی که انگار تکه ای از بهشت است سه شب در روستایی در ده کیلومتری تالش م م .به پسرک خیلی خوش گذشت با مرغ و وسها و اردکهای همسایه بغلی .امروز اما تب کرده وداغ است اینجا کنارم خو ده است و لا لامی می معروفش همان آبی ( ک آبی)دهانش است. ی اینجارو میخوند؟یامن فقط برای خودم مینویسم؟؟؟ ... ادامه ...

یکی از بهترین روزهای عمرم بود :)

بسم الله مهربون :) + امروز بعد با دوستان جان رفتیم بیرون :) یه عالمه پیاده روی کردیم ، یه عالمه خندیدیم ، یه عالمه خوراکی های خوشمزه خوردیم ، یه عالمه خندیدیم ، یه عالمه مس ه بازی دراوردیم ، یه عالمه خندیدیم ، خندیدیم ، خندیدیم :) بعدشم رفتیم کافه ... خیلی خوش گذشت ... با این حال هنوزم فک میکنم خستگی های امتحان های ترم سه برطرف نشده :| انقد که ترم بد و وحشتناکی بود ! +جدیدا وقتی چای میخورم معده درد میگیرم . با اینکه این موضوع رو میدونم امروز توی کافه دو تا چای خوردم ! هوا سرد بود ، چای خیلی مزه میداد :) +تمام راه رو پیاده رفتیم و برگشتیم و تمام راه رو بارون میبارید :) و چه حس خوبی داره با چشم های بسته زیر بارون قدم زدن ... +پناه میبرم به خدا از شر اناتومی سر و گردن ، میکروب و پاتولوژی 2 ! ترم چهارم ، ترم وحشتناکیه واقعا ... + الهی که بخواین و بشه :) ... ادامه ...

هنوز مشهد

هنوز مشهدم ب رفتم زیارت و حس چسبید فوق العاده شلوغ بود انگار دیروز بیست و سوم ذی القعده بود که روز مخصوص زیارت رضا هست.منم که خیلی اتفاقی پیش اومد تو این تاریخ مشهد باشم و اینکه واقعا باید بطلبه آدمو.. ممنون که منو تو اون روز مخصوص خودتون طلبیدی آقا --------- صبح امروز رفتیم زیارت فردوسی بعدم برگشتیم رفتیم برج ون که هم ناهار بزنیم و هم از چرم ها دیدن کنیم اول رفتیم پسران کریم من گوشت سرخ شده گرفتم همکار ماهیچه بعد که جون گرفتیم رفتیم تو چرم فروشی ها گشتیم من یه صندل چرم قرمز آبی واسه خودم گرفتم برای روزبه هم یه ساعت بند چرمی گرفتم امیدوارم به دستش بخوره میدونم ذوق میکنه بچم تازه این مدت که اینجا بودم دو تا چیز اینترنتی سفارش دادم یکی روتختی و روبالشی از دی جی یکی هم چرخ دار از بامیلو واسه همین زیاد ید ن اینجا من همون اینترنتی ید کنم بهتره فقط میمونه سوغاتی خواهرم که اونم یه صندل دارم تقریبا نو هست میدم به اون!!چی کارش کنم دیگه! دیگه همینا آخ جون امشب خدا بخواد خونه خودمونم ... ادامه ...

کرمانشاه کمک

آدم وقتی ع ا رو می بینه تازه عمق فاجعه عین پتک تو سرش می خوره... امیدوارم تمام کمکها به دستشون برسههه. هرچند که به آدم خیلی معتمد می فرستم اما راه و اینکه تو توزیعشون بتونن ازشون در امان بمونن یه بحث دیگه اس. پ.ن: امروز رفتیم و و بعدش آزمایش. بعدش رفتیم انقلاب و من که هیچ مقاومتی در برابر ید کتاب و گل ندارم این گلا و کتاب رو یدم. بعدش اومدم خونه فهمیدم امروز روز کتاب خوانیه ... ... ادامه ...

مشهد

سلام.مشهد عاااالی بود. خیلی خوب بود. خدایا شکرت. بعد مدت ها یه چند روزی رو کیف .رفتیم خونه مادرزن دوستش. چقدرررر اینا خوب بودن. چقدررر مهمون نواز بودن. اصلا حس نمی مهمونم اونجا حس می عضو خونواده ام.بخاطر ما عقد پسرشون رو عقب انداختن که ما هم حضور داشته باشیم. تو حرم عقد بعدم محضر و بعدش بزن و بکوب و بعدشم رفتیم شام رستوران.حرم خیلی دعا . برای همه. خیلی استخون سبک . شب دوم رفتیم حرم تا صب اونجا بودیم. یه روزم بردنمون داهاتشون که خیلی با صفا بود و از جلو باغشون چشمه پر آب و روونی رد می شد. عالی بود خ . پدر و مادر خانم دوستمون خیلی مهربون بودن.یه شبم رفتیم شهربازی.خلاصه که هرچی تعریف کنم کم .برای کارمون خیلی دعا . شب عید غدیر بلیط برگشت داشتیم. غروبش که داشتیم از روستا برمی گشتیم به همسری گفتم بده پروفایلتو چک کنم. رفتم تو اکنتش و باورم نمیشد وقتی دیدم آپدیت خورده! خییییلی ذوق کردیم! این یعنی پروندش از اوتساید درومده. و بچه های گروه میگن بعد دو هفته معمولا پاس می شید. یعنی بعد این اپدیت یه بار دیگم همسری آپدیت میخوره و بعد هر دو و بعدش هم پاس!دعا کنید تو رو خدا. ... ادامه ...

ما خیلی راه رو اشتباه رفتیم...

نمیدونم چی بگم...ایام،ایامه محرمه...ایام قیام جاودانه حسین (ع)... ی که با تمام مال و فرزند و وجودش برای انسان شدن ما آدم ها قیام کرد.فکر کنم خیلهامون راه رو خیلی اشتباه رفتیم.عده ای سرتا پای ماشینهاشون رو با اسامی معصومین و جملاتی که بعضیهاشو توهین به مقدسات و معصومینه سیاه پوش .عده ای صدای باند خودروهاشون که نوحه گذاشتن-رو اینقدر زیاد که مردم رو آزار میده.عده ای حاضر نیستن با کوچها و محله های دیگه یکجا جمع بشن و عزاداری کنن،و توی هر کوچه یک هیئت تشکیل دادن و همو غمشون اینه که جمعیت هیئتشون از هیئتآی دیگه بیشتر باشه .عده ای نذر میکنن و بین فک و فامیلشون پخش میکنن.عده ای ریخت و پاش میکنن، اینقدر غذا میدن که مردم نصف غذا رو میریزن توی جوب... عده ای...و...ما خیلی راه رو اشتباه رفتیم... ... ادامه ...

تفریح و مهمونی

سلام دیروز صبح که از خواب بیدار شد به قولم عمل ... و یه کشتی حس ... گرفتیم، این بار هم تقریبا زیاد طول کشید ولی خیلی حال داد، بعدازظهر رفتیم بیرون، غروب برگشتیم، شب پوشیدیم رفتیم خونه باباش، باز هم خواهراش رفتار خوبی با من نداشتند، زیاد منو تحویل نمی ... رن، یکی دو تا متلک هم بهم انداختن ولی دیگه برای من عادی شده، شب هم اومدیم خونه یه کم پسته خوردیم یه کشتی نیمه کاره گرفتیم، یه دوش گرفتیم و خو ... دیم. وای ... ... ادامه ...

خوشحالیِ روزِ دهم...

امروز عصر رفتم خوابگاه دخترعموها و باهم کلللی پیاده روی کردیم و کشوندمشون تا بازار، آخه خودم میخواستم طلقِ روسری برای خودم ب ... م:دی رفتیم سیتی سنترو من طلق ... یدم و تا ... ی گرفتیم رفتیم خونه بعد به پرواز پیام دادم و گفتم یادم بده چجوری شالگردن یه روزه درست کنم و اونم آموز ... و داد و با منا داریم درستش میکنیم، امیدوارم درست از آب دربیاد... شبتون بخیر:) یاعلی... ... ادامه ...