با تو میگویم



کاش باشی

میگویم برو میگویم نباش میگویم از تو خسته شدم از این انتظار لعنتی خسته شدم میگویم ولی هنوز یادم نرفته تو دلیل نوشته های منی تو دلیل ساخته شدن این وبلاگی میگویم و هنوز لبخند های برع یادم نرفته میگویم برو اما حیف که تو سال هاست رفته ایی .... کاش باشی ... کاش باشی این روزها یک تو نیاز دارد بدون تو باران میخواهم چه باد میخواهم چه نامه های عاشقانه میخواهم چه ... این روزها شده ام یک سوال بی جواب ی که هیچوقت نوشته هایش به دست ی که باید بخواند نمیرسد ... کاش باشی و بخوانی .. پی نوشت : این روزها حال و هوایت حال و هوای پاییزم را دیدنی کرده ... ربات.bzb ... ادامه ...

جنگی که هشت سال ظاهر داشت و هشت هزار سال باطن...

میگویی دزموند داس؟ میگویم حسین قجه ای... میگویی دوری از تفنگ؟ میگویم دوری از ظلم... میگویی saw ridge ؟ میگویم مریوان-پاوه و چه میفهمی که جنگ ما عشق بود و عشق آنان جنگ... بگویید آن مرد بیاید.. ... ادامه ...

421_

او. عاشقهاز آن عشق های بیست سالگیی که شاید هرگز دیگر تجربه اش نکند...می گوید دلتنگ است.بی رحمانه میگویم بعد ها دلت برای این دلتنگی تنگ میشود.میگوید انتظار سخت هست.میگویم این نوع انتظار ها زیباست.میگوید هر روز دلم تنگ تر میشودمیگویم میفهمم... ... ادامه ...

آ ایمر

به خاطر خودت میگویمتنهایی کافه رفتن را یاد بگیرتنهایی مهمانی رفتن راتنهایی سفر رفتن راتنهایی ید راتنهایی خو دن راکه اگر تقدیرت سال ها تنها ماندن بوداز همه این چیزها جا نمانیبه خاطر خودت میگویمساز بزنکه انگشتانت به وقت نبودنشچیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشدکه بتوانی بی و بی یار هم مست شویبه خاطر خودت میگویمخانه ات را با گلدان و شمع و عود و موسیقیسبز و روشن و زنده نگه دارکه کاشانه ات آرامشکده ات باشدبه خاطر خودت میگویمهر روز به آشپزی عادت کنکه آشپزی به خاطر آن بشقاب روبرویت از سرت بپردکه احترام به جسمت را یاد بگیریبه خاطر خودت میگویمدوستان زیادی داشته باشکه دنیایت را با آدم های زیادی قسمت کنیکه دنیایت تنها به یک نفر ختم نشودبه خاطر خودت میگویمورزش کنکتاب بخوانبنویسموسیقی گوش کنب که انرژی نهفته در درونت رابه سمت درستی هدایت کنیبه خاطر خودت میگویمگاهی دستت را بگذار در دست کودک درونتبگذار ببرد تو را هر جا که دلش خواستکه یادت باشد زندگی شوخیه به اشتباه جدی گرفته شده ماستبه خاطر خودت میگویمخودت را ببخشکه حق لذت بردن از زندگی را از خودت نگیریحق دوباره شروع رابه خاطر خودت میگویمساعتی را د ... ادامه ...

به خاطر خودم می گوییم.که یادم بماند

به خاطر خودت میگویمتنهایی کافه رفتن را یاد ب ... رتنهایی مهمانی رفتن راتنهایی سفر رفتن راتنهایی ... ید ... راتنهایی خو ... دن راکه اگر تقدیرت سال ها تنها ماندن بوداز همه این چیزها جا نمانیبه خاطر خودت میگویمساز بزنکه انگشتانت به وقت نبودنشچیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشدکه بتوانی بی ... و بی یار هم مست شویبه خاطر خودت میگویمخانه ات را با گلدان و شمع و عود و موسیقی ... و روشن و زنده نگه دارکه کاشانه ات آرامشکده ات باشدبه خاطر خودت میگویمهر روز به آشپزی ... عادت کنکه آشپزی ... به خاطر آن بشقاب روبرویت از سرت بپردکه احترام به جسمت را یاد ب ... ریبه خاطر خودت میگویمدوستان زیادی داشته باشکه دنیایت را با آدم های زیادی قسمت کنیکه دنیایت تنها به یک نفر ختم نشودبه خاطر خودت میگویمورزش کنکتاب بخوانبنویسموسیقی گوش کنب ... که انرژی نهفته در درونت رابه سمت درستی هدایت کنیبه خاطر خودت میگویمگاهی دستت را بگذار در دست کودک درونتبگذار ببرد تو را هر جا که دلش خواستکه یادت باشد زند ... شوخیه به اشتباه جدی گرفته شده ماست به خاطر خودت میگویمخودت را ببخشکه حق لذت بردن از زند ... را از خودت ن ... ریحق دوباره شروع ... رابه خاطر خو ... ادامه ...

سخنی دیگر!

آنچه نباید گفته میشد، به زبان آمد. میگویم هرگز در چنین موقعیتی نبوده ام. میگویی مگر میشود، مگر میشود تو را دوست نداشت؟ میگویی احساس میکنی به نوجوانی بازگشته ای، به آنزمان که عاشق شدن آسان بود. میگویی آنچه میخواهی و آنچه در دل داری. به چشمانت نگاه میکنم. نمیتوانم بگویم آنچه در دل دارم. با خود می شم، تو، میوه ی ممنوعه ای. همان که آدم و حوا را از بهشت بیرون افکند. به چشمانت نگاه میکنم. در چشمانت میخندم. در دل میگویم از نگاهم خواهد فهمید و همین کافی ست. میپرسی چه باید کرد؟ میگویم فراموش کن. میپرسی چگونه؟ مگر آسان است ؟ میگویم نه! آسان نیست. میگویی خوب است که حرف زدیم. میگویم متاسفم از آنچه شده است. میگویی نه! نه یکبار که چند بار گفته بودی برای آنچه احساس میکنی پوزش نخواهی خواست، و نخواستی! میگویم چه کنم؟ میخواهی که نباشم؟ میگویی نه! میخندم، به زور، که مبادا اشکی به ناگهان فروریزد. چشمان تو قرمزند. احساس میکنم تو نیز اشکهایت را پس میزنی! میپرسی میشود آیا که ی اذیت نشود؟ میگویم نه! همیشه در این صحنه ها ی آسیب میبیند و چه بهتر که از هر آسیبی به هر ی جلوگیری شود. میگویی آری، حق باتوست. دلم میخواست بگویی نه! ... ادامه ...

نفرت

میگویم ناشر رمان عاشقانه را به دو مترجم زن پیشنهاد داده و آنها گفته اند نه، رمان عاشقانه ترجمه نمیکنیم. میگوید من زیر بار نمی روم. این حرف جز اینکه حرفه ای نبودن را نشان می دهد هیچ دل دیگری ندارد. میگویم دارد. نگو ندارد. میگوید نه. من زنم و بهتر از تو می شناسمشان. هیچ چیزی پشتش نیست. میگویم هست. میگوید نچ. نیست. نمیگویم دیگر. در درون پناه می برم به «بلندیهای بادگیر»، عاشقانه ترین رمان تاریخ ادبیات. آن انباشتِ نفرت. م.ک ... ادامه ...

به قول شما "شیفت دیلیت"!

+دستت که به ذبح عادت کند تمام است!حالا تو بگو بک اسپیس من میگویم ذبح.تو اصلا هرچه میخواهی صدایش کن.فرقی نمیکند.تهش یکیست.تهش همین است که چهارده خط نوشتم و خواندم و پاک ... چند روز است هی باخودم میگویم:رب السکوت ابلغ من الکلام! یکی هم نیست بگوید پس دوباره ستون زدن اتاقت چه بود زن مومن؟ ... ادامه ...

راستش را به تو میگویم

تو باید باشی باید باشی تا وقتی به همه دروغ میگویم و باور میکنند بفهمی و مجبور شوم راستش را به تو بگویم :( ... ادامه ...

مرا پیدا کن این روزها گم شده ام...

میگویم مرا از درون متن هایم پیدا کن، از درون تک تک واژه هایی که شبُ روز به خورد مغزم میدهم و با انها زندگی میکنم. میگویم مرا از درون بی حوصلگی هایم پیدا کن از بین وقت هایی که گوشه ای مینشینم و بدون کلمه ای حرف و اشکی برای ریختن ت میشوم. میگویم مرا از درون بی خو هایم پیدا کن همان وقت هایی که از دست کابوس های شبانه دلم میخواهد سر به بیابان بگذارم ولی با تمام این ها نفسی عمیق میکشم و با ولوم صدای پایینم میگویم: سپیده هستی؟ میگویم مرا از درون دوست داشتن هایم پیدا کن همان وقت هایی که از شدت دوست داشتن بهانه گیرمیشوم و مانند ای پنج ساله زمین و زمان را بهم میدوزم تا خودم را اثبات کنم. میگویم مرا از درون روزمرگی هایم پیدا کن من پرم از روز مرگی هایی که زندگی ام را برایم زهرتر میکنند ولی من با پاهایی سست هنوز ادامه میدهم... میگویم مرا از اشک هایم پیداکن همان وقت هایی که بدون ترس اشک هایم را گونه ام روانه میکنم و میگذارم غم مرا بیشتر درون خودش حل کند. میگویم مرا از وقت هایی که بی مهابا جیغ میزنم پیدایم کن همان وقت هایی که دلگیری ها و دلتنگی هایم رنگ میبازند و از اعماق حنجره ام جیغ میزنم تا کمی احساس های درونی ... ادامه ...

چند س ه؟

میگویم چند ساله میشوی؟ دستی به ته ریشش میکشد و میگوید:اگر اشتباه نکنم 24 سرم را تکان میدهم که جرقه ای داخل ذهنم میخورد و میگویم:سال قبل هم 24بودی امسال میشوی25 کمی فکرمیکند و میگوید:نه همان24هستم هنوز با پافشاری میگویم25هستی و اوهم لج میکند و بستنی را جلوی پایم می اندازد و معتقد است که 24است.. بعد از چند دقیقه سر و کله زدن میگوید:من الان سه سال است24ساله ام هیچ هم نمیتواند سنم را بالا پایین کند.. کمی فکر میکنم و میگویم:هوم قبلا من هم از12سالگی 15ساله بودم.. +شده است چند سال چند ساله باشید؟ ... ادامه ...

ralli

به تصورات و تحلیل های دیگران اهمیت نمیدهم . دست هایم را باز میکنم و بلند میگویم : تو را دوست دارم! حالم را خوب میکند بیراهه نمیروم ، کلمات را اشتباه نمیگویم ، بی دلیل چیزی را جایگزینت نمیکنم ! شبیه هیچ چیز دیگری نیستی ! باور کن صدای دست زدن فرشته ها را میشنوم وقتی واقعا و از ته دل میگویم : عزیزدل دوستت دارم ......... ... ادامه ...

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ....

نگاهت میکنم میگویم راحتم کن .... میگویی جیبت را خالی کن... نزدیک ترین را بیرون میگذارم نگاهم میکنی به روی خودم نمی آودم... می گذری... میگذرد ... بعد مدتها ...دوباره نگاهت میکنم ... ارام میگویم میشود خودت راه خلاصی نشانم بدهی؟ میگویی جیبهایت را خالی کن ... و باز ... دستم فقط آنچه را رو میکند که کمتر دلم را می کَنَد ... و باز ....... میگویم میشود جبارانه جبران کنی؟ ... دستت را در جیبم میکنی و آنچه را که در تند ترین زاویه نگه داشته ام تا دیده نشود بر میداری ..... کَنده می شود .... دلم .... ته مانده های ریش ریش شده دلم ... آزارم می دهد ... چقدر کریمانه ... آرام ... و ع ا ش ق ا ن ه .... دستم را میگیری ....... چه عاشقانه دردناکی به جانم می اندازی ...... ... ادامه ...

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم ....

نگاهم به ساعت است مدام و بی وقفه انگار منتظر مترو ام وقتی عجله دارم این پا و آن پا می شوم میگویم : برویم؟ میگویی: به کجا؟ میگویم: برویم ... انگار ایستادن کف پاهایم را به تاول مهمان میکند میگویم : برویم !! میپرسی: کجا؟ نمیدانم .... فقط برویم ... پر میزنم.میخورم به دیوار محکم قفس........ می افتم... پر میزنم می افتم... پر میزنم ... می افتم.......... میله های این قفس را انگار روی گلویم ساخته اند... می گویم برویم... پر میزنم باز .... می افتم .... سر و ته قفس را راه میروم به خودم میرسم ... زود ..... برایم گزینه می گذارد روی میز: کوه خوبه؟ سینما؟ کهف؟ پیاده روی؟ برایم مداحی می گذارد کتاب روبرویم میچیند جانستان کابلستان... رشد دو ... خدابود و دیگر هیچ نبود .... معنا شناسی خیر... نه .... نه .... هیچ کدام.... کلاس قرآن؟ فکر میکنم ... انگار ضربان قلبم برمیگردد کم کم .... دلم کلاس قرآن میخواهد......... تنها جایی که به آسمان نزدیک است کمی فکر میکنم نه ......... رو میکنم به آسمان بالهای کبودم حتی باز هم نمی شوند به قصد پرواز ع ابر ها می افتند در مردمک سیاه چشمانم زیر لب میگویم برویم ..... فقط برویم ........... ... ادامه ...

رعیت و پادشاه

میپرسد چه میکنم میگویم نقاشی. میپرسم چه میکند میگوید درس. میپرسد چ میکنم میگویم ع ... ها را میبرم برای چاپ میپرسم چ میکند میگوید درس . بیمارستان و کتابخانه را به یادم می اورد .او مردی ست و یک زن و من پادشاهم و یک ... .بی هیچ شباهتی برای مقایسه. ... ادامه ...

مهربانوی من دوستت دارم

درقرون باستانزمانی که از زنها بعنوان برده استفاده می د مردان آریایی عشق خود را به اسم مهربانو(بانوی مهر)صدامیزدند وبرای سپاس،اولین روزماه آذر راجشن میگرفتند وباشیرینی وگل نسترن و داودی به دیدارعشق آریایی خودمیرفتند وازبانوی خودپذیرایی می د. به همه ی مهربانوهای آریایی این روز راتبریک میگویم. ... ادامه ...

جایِ خواب

هروقت یک حرفی یا چیز نابه جایی میگویم انگار که ی دستش را روی دهانم میگذارد تا چند وقت بعد ان اتفاق کلا حرف نزنم وتا ساعت ها حتی ماه ها و حتی گاها سالها از تمام ادم های ان جمع فرارمیکنم و هی در سرم میزنم به خودم میگویم:خاک بر فرق سرت....حالکه داخل جمع کثیری از فامیل سوتی داده ام نمیدانم بساطم را در کدام خیابان پهن کنم تا نزدیک خانه هیچکدام نباشد... شماجایی را سراغ ندارید؟ ... ادامه ...

خدای من

مرا خلق کردی تا بندگیت کنم حال کریمانه ی ال دیگر بر عمرم افزودی حمدت میکنم خدای خوب من تو را سپاس میگویم بابت تمام نعمت هایی که بر من ارزانی داشتی تو را سپاس میگویم بابت تمام لحظاتی که به یادم بودی و در فراز و نشیب زندگی دستم را محکم گرفتی تو را سپاس میگویم بابت زندگی سراسر معجزه ام، معجزاتی همچون آفریده شدن و بنده خ مثل شما بودن ، نفس کشیدن، زندگی کنار انسانهایی همچو فرشته، محبت و محبت دیدن و ... تو را سپاس میگویم بابت وجود چراغ های راه زندگیم،بابت وجود مادرم حضرت زهرا، آقای خوبم اباعبدالله و آقام رضا و آقا زمان(عج) و... اِلٰهیٖ وَ رَبّیٖ مَنْ لیٖ غَیْرُکْ ممنون که هستی و ممنون که مرا آفریدی یا ارحم الرحمین. ... ادامه ...

با هم یاد بگیریم...

تنهایی کافه رفتن را یاد بگیرتنهایی مهمانی رفتن راتنهایی سفر رفتن راتنهایی ید راتنهایی خو دن راکه اگر تقدیرت سال ها تنها ماندن بود از همه این چیزها جا نمانیبه خاطر خودت میگویمساز بزن که انگشتانت به وقت نبودنش چیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشد که بتوانی بی و بی یار هم مست شوی به خاطر خودت میگویمخانه ات را با گلدان و شمع و عود و موسیقی سبز و روشن و زنده نگه دار که کاشانه ات آرامشکده ات باشدبه خاطر خودت میگویمهر روز به آشپزی عادت کنکه آشپزی به خاطر آن بشقاب روبرویت از سرت بپردکه احترام به جسمت را یاد بگیریبه خاطر خودت میگویمدوستان زیادی داشته باش که دنیایت را با آدم های زیادی قسمت کنی، که دنیایت تنها به یک نفر ختم نشود به خاطر خودت میگویمورزش کن ، کتاب بخوان ، بنویس ، موسیقی گوش کن ، ب که انرژی نهفته در درونت را به سمت درستی هدایت کنیبه خاطر خودت میگویمگاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت بگذار ببرد تو را هر جا که دلش خواست، که یادت باشد زندگی شوخی به اشتباه جدی گرفته شده ماستبه خاطر خودت میگویمخودت را ببخش، که حق لذت بردن از زندگی را از خودت نگیری، حق دوباره شروع رابه خاطر خودت میگویمساعتی را ... ادامه ...

قصه همیشه تکرار

میپرسم: چطوری؟جواب میدهد: تو فکرشم. ت میمانم. چه میتوانم بگویم؟ بگویم آنقدر در فکرش باش تا عمر وجوانیت تمام شود؟ بگویم بیخیال باش؟ گور پدر آدمی که خودش خواست رهگذر باشد در زندگیت اما خاطره لعنتیش را عین جای کفش روی سیمان نیم بند جا گذاشت و رفت... باز میگوید: خیلی تلاش کرد من ازش متنفر بشم.میگویم: ولی هنوز دوستش داری، حتی بیشتر از سابق.میگوید: نه. هر کاری که کرد دوست داشتن من نه کم شد، نه زیاد. فقط...منتظر میمانم که ادامه بدهد. به ح نجوا، مثل واگویه ی یک راز میگوید: فقط هی بیشتر و بیشتر از خودم متنفر میشم.این حس را خیلی خوب میشناسم.میگویم: از خودت متنفر میشی که چرا از بین این همه آدم ریز و درشت عاشق اون شدی.با حس گم شده ای در فضا که سیگنالش شنیده شده باشد میگوید: دقیقا !میگویم: تو عاشقش شدی یا اون تو رو عاشق خودش کرد؟میگوید: چه فرقی میکنه؟میگویم: به حال تو هیچی البته.میگوید: پس به حال کی فرق میکنه؟میگویم: به حال اون. میدونی اون بیش از همه از خودش متنفر بود. تو رو عاشق خودش کرد به امید اونکه خلاء قلبش را پر کنی اما اون سیاهچاله ی وِیل با این چیزها پرشدنی نیست. قبل از تو هم انی دوستش داشته اند، بعد از تو باز ... ادامه ...

تنها

میگویم تنهایی حس حال عجیبیست اینکه هر روز صبح بغض هایت را قورت میدهی و شب که میشود از گوشه دلت تفشان میکنی بیرون و نمیدانی که چگونه باز فردا تمام این حجم از بغض هایت را قورت دهی بدون اینکه نه اینجای دنیا و نه هیچ کجای،دیگر دنیا برای ی مهم باشد میگویم تنهایی خیال انگیز است و جنون امیز وقتی که حرف هایت خنده هایت بغض هایت اشک هایت همگی را درون تنهایی حل کنی و حتی در خیال اورترین ساعت روزهم تنها تنهایی کنارت باشد به جنون میرسی و باز بدون اینکه نه اینجای دنیا و هیچ جای دیگر دنیا برای ی مهم باشد میگویم تنهایی جالب است فکرش را کن وقتی که هر روز هر شب درونت تنهایی حل میشود و تو نیز درون تنهایی حل میشوی که از روز به روزش محوتر شوی و ا سر انگار که از اول نه اینجای دنیا و نه هیچ کجای دیگر دنیا نبوده ای و نه اینجا و نه هیچ کجای دیگر برای ی مهم نباشد این حجم از نیستی ... میگویم تنهایی تنهاچیزیست که میتوانی در تنهاترین ح ممکن با تنهای خی تنها باشی و انقدر تنها که حتی در خی هم جز تنهایی چیزی، ی،حرفی نباشد و بازهم این حجم از تنها بودن خی نه اینجا و نه هیچ کجای دیگر دنیا برای ی مهم نباشد. تا میگویم تنهایی نگاهی به ر ... ادامه ...

رفیقم کجایی؟

لحظه ای نیست که تو از فکرم دور باشی. میدانی؟ اینروزها سرم را مشغول کار کرده ام. اما هنوز هر لحظه ای که از کار فارغم، تو اولین و تنها ی هستی که ذهنم را درگیر میکنی. به خود میگویم دیگر تمام شده است. او دیگر نیست. بزودی سه ماه میشود که با تو کلامی نگفته ام. هنوز اما، قلبم به درد میآید از دوری تو، و از دلتنگی! و بخود میگویم ایکاش اینهمه به تو دل نبسته بودم! هنوز هم میدانم که تو بهترین دوستم بودی و هستی. اما من .... با خودسری ... تو را تنها برای خودم میخواستم! ... ادامه ...

برای...

برای پسرم دوربین خواهم ید به کلاس عکاسى خواهم فرستادش و هر چند سال یکبار عادتش میدهم دوربینش را بهتر کند; او هرگز پولى برای اعتیاد نخواهد داشت... برای دخترم اما مداد و کاغذ... آن زن ها که شاعرند میدانند چه میگویم... دلارام انگورانى ... ادامه ...

خشایارشا(ه)

من اگر روزی بخواهم برای پسرم بگویم پدرش چطور آدمی بود، میگویم پدرت یکی بود شبیه خشایارشاه. اگر گفت خشایارشاه مگر که بود؟ دستی به ریش های سپید و سیاه و خا تری ام میکشم و میگویم خشایارشاه مردی پارسی با ابروهای پیوسته بود. همان ی بود که عمویش گفت، عشقت را کنار بگذار و او نگاهی به عمویش کرد و کمی به دورتر خیره شد و بعد گفت:«اگر پدران من مشاورانی چون تو داشتند هرگز سلطنت ما را به این وسعت و عظمت نمیدیدید». میگویم پدرت وقتی از بالای کوه به پایین نگاه میکرد احساس خوشبختی میکرد و بلافاصله کلا دگرگون میشد و دلش میخواست زار بزند. خشایار هم نگاهی به ش از آن بالا کرد و بر او همین رفت که بر من رفت. میگویم که خشایار با همه توان و قدرتش به سمت عشقش رفت و قبول کرد همه ی رنج ها و بلاهای راه را. آن هم نه با عقلش که با دلش. که فقط با دلش. گفت:«موفقیت معمولا در انتظار انی ست که به اقدام میپردازند. پیروزی برای انی که ترسو و محافظه کار هستند، و میخواهند نتیجه ی هرکاری را به درستی بسنجند در انتظار نمیماند». خشایار قبول کرد نابودی نیروهایش توسط اسپارت ها را. اما میدانی چه شد؟ جای تسخیر یونان و تسلط بر ملتشان، فقط آتن را آت ... ادامه ...

از من به او-نامه شماره ٨

دخترم دخترِ عزیزم دخترِ کوچک و بی گناهم مرا ببخش که میگویماماکاش هرگز به این دنیا نیاییمرا ببخش که در عین اشتیاق به تودر دورترین لحظه از مکان ایستاده ام ودر خود ذوب میشوم مرا ببخش اگر حتی قدمی هم برای مظلومیت چشم هایت برنمیدارمدخترمپیش از اینها اگر از من،دنیا را میپرسیدیبرایت میگفتم دنیا عروس رعنایی ست کهابر میپوشد و خورشید می آویزدآواز میخواند و با ماه می دبرایت میگفتم دنیاابروهایش را که گره میزند،دماوند سر میکشد ودلش که میگیرد،باران بر گونه اش گل می اندازداما اکنونبرایت میگویم دنیا عروس افسرده و سرگردانی ست کهجگرش را "خون" کرده اند آدم ها... ... ادامه ...

من!

سال ها پس از کودکی، همچنان در پی پاسخی برای سوالی همیش ... هستم و هنوز برای این پرسش پیدا پاسخی پیدا نکرده ام که: اگر خدا ما را به این دنیا نمی آورد چه اتفاقی می افتاد؟! و چه کم و زیادی در عالم رخ می داد؟ اصلا خدا از به هم زدن سکوتِ نیستی و خلأ پیش از آفرینش چه ان ... زه ای داشت؟ آیا بهتر نمی بود که ما در همان آسود ... عدم باقی می م ... م و این همه رنج زیستن را بر دوش نمیکشیدیم؟! بی اغراق میگویم که هنوز درنیافته ام که "نقشم در کارگاه هستی" چیست؟ همچنان در انتظار روز و لحظه ای هستم که قرار است از راه برسد و من را از چرخه تکراری سوال های بی پاسخ رها کند! گاهی باخودم میگویم ای کاش نبودم یا اگر می بودم درختی یا گربه ای بودم بی هیچ دغدغه ای و آسوده از این همه پرسش بی پاسخ! ... ادامه ...

شماره نوزده

نوشته های قبلیم را که میخوانم کم میماند از شدت تعجب چند عدد شاخ ریز و درشت در سرم شکل بگیرد که آیا اینها را من نوشته ام عجب استعدادی چرا من نویسنده نمیشوم و بعد میگویم وقتی پیرتر شدم کتابم را مینویسم به خودم میگویم من مارگارت میچل دوم خواهم شد که فقط یک کتاب مینویسم و آن کتاب شا ار جهان خواهد شد فقط باید زمانش برسد زمانی در شصت و سه سالگی نقطه تمام این روزها دارم از درون تحلیل میروم روزهای بلاتکلیفی بیکاری روزهای احساس تنهایی عمیقی که یک حفره بزرگ در قلبم کنده من ی را میخواهم که حفره قلبم را پر کند میشود خدایا علامت سوال جان جانانم ستاره هایمان کجایند ... ادامه ...

درخشش چشم

وامروز... پس از گذشت روزهایی طولانی ودور میتوان در چشمانم شادی وشوقی مخفی نشدنی یافت... شادی ای که از فکر رسیدن به او در من دمیده ومرا دنیا دنیا به تحرک وپویایی واداشته است... چه شیرین است این فکر... خداوندا تو را سپاس میگویم بخاطر تمام خوبی هایی که مرا لایق دانسته ای وبمن عطا کرده ای... که بزرگترین انها مخلوقیست که تمام وجود ودنیای من شده است... چگونه مخلوقی است که وجودم را چنان تحت تاثیر خود نگاه داشته است که ذره ای تحمل دوری اش را ندارم، ذره ای... شکرت خدا... این جمله را به تو میگویم که بدانی خدای من، اورا با ذره ذره وجودم دوست دارم، دوستش دارم وزند ... ام را برایش میدهم... دوستش دارم... ... ادامه ...

غمی پنهان!

میگویی اضطراب داری. میگویی از آنچه شد و نشد و از آنکه میخواستی همه و همه را بگذاری و بروی. میگویی دلت میخواست که من بودم که با هم گپی بزنیم. میگویی و چشمانت سرخ است. میگویی و به ناگهان ... اشکی از چشمانت فرو میریزد. من میمانم که چه بگویم. همه ی فکرم آنست که بیایم و صورتت را در دستانم بگیرم، اشکهایت را پاک کنم و بگویم نگران نباشم، من همینجا هستم و هیچ کجا نمیروم. اما ... نمیشود. محدودیتها یکی دوتا نیست. سکوت میکنم و تو به سخنانت ادامه میدهی. از سویی می شم پس تو هم دلتنگ من بودی! از سوی دیگر به خود میگویم خودخواه مباش. ببین چه پریشان است. از سویی بی اختیار در نگاهت میخندم. دلم میخواهد آرام باشی، آرام شوی. میگویی چه خوب است که هستی. میگویم من همیشه هستم و خواهم بود، دیگران میآیند و باید بروی. حرفها و نگاهمان نیمه ی راه میماند. همه ی روز دلم میخواهد به سراغ تو بیایم. به هر بهانه ای به سویت میآیم. میگویی همه چیز خوب است. میروم اما دلم پ ر میزند. میگویی دلت میخواهد آن جمله ی کلیشه ی کذایی را بگویی اما نمیگویی. لبخندی میزنم. میگویی باید بروی. میگویی تا فردا؟ میگویم تا فردا! و میروی! دلم پر از غم است، برای تو، برای ... ادامه ...

حواسم سرجایش بود

ایستاده ام به تماشایِ سکوتِ شهرایستاده ام به تماشای آسمان پس از بارانمیخواهم چشمانم را ببندم و عمیق نفس بکشم که لیوانِ چای را مقابل ام میگیرداشاره میکند قند بردارمیگویم حواست کجاست؟باز یادت رفت؟چایِ آ شب راباید با قند چشمانت نوشید...میگوید حواسم سرِ جایش بودسر جایش بود تا وقتی که آمدی لب پنجرهمیگوید اینگونه که دستت را فرو میکنی در جیب و زل میزنی به ماه....میروم وسط حرف هایش و میگویممن کِی زل زدم به تو جانم؟حرفش را ادامه نمی دهدیقه ی پیراهنم را مرتب میکنددستش را دور کمرم حلقه میزند و سرش را میگذارد روی ام...چشمانم را میبندم و عمیق نفس میکشمبوی باران...بوی موهایش...بوی ماه ... ادامه ...

..تو بگو من با کویر چ کنم؟؟؟؟؟؟

اسمت را رویش می گذارم سالها او را با نام تو صدایش میزنم در آغوش میگیرمش می بویمش می بوسمش پسرم را میگویم از وجود من و مردی که تونیستی اماجنگل چشمانش درختی ندارد تو بگو من با کویرچه کنم ??????? "ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ "ﻗﻠﺐ" ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺟﻠﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ... ﺣﺎﻻ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺁﺩﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ! ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ! ﻏﺬﺍ ﺍﺯﮔﻠﻮﯾﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯿﺮﻭﺩ، ﺷﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﯽ ... ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺟﺰ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﯼ ﺩﻭﺭ ! بعد ... ﺣﺎﻻ ... ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻩ باﺷﯽ، ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﯽ، ﺭﺍﺣﺖ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﻭ ﺷﺒﻬﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭﻟﯽ ... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﻫﺴﺖ ، ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ... بع ... ادامه ...

خشایارشا(ه)

من اگر روزی بخواهم برای پسرم بگویم پدرش چطور آدمی بود، میگویم پدرت یکی بود شبیه خشایارشاه. اگر گفت خشایارشاه مگر که بود؟ دستی به ریش های سپید و سیاه و خا تری ام میکشم و میگویم خشایارشاه مردی پارسی با ابروهای پیوسته بود. همان ی بود که عمویش گفت، عشقت را کنار بگذار و او نگاهی به عمویش کرد و کمی به دورتر خیره شد و بعد گفت:«اگر پدران من مشاورانی چون تو داشتند هرگز سلطنت ما را به این وسعت و عظمت نمیدیدید». میگویم پدرت وقتی از بالای کوه به پایین نگاه میکرد احساس خوشبختی میکرد و بلافاصله کلا دگرگون میشد و دلش میخواست زار بزند. خشایار هم نگاهی به ش از آن بالا کرد و بر او همین رفت که بر من رفت. میگویم که خشایار با همه توان و قدرتش به سمت عشقش رفت و قبول کرد همه ی رنج ها و بلاهای راه را. آن هم نه با عقلش که با دلش. که فقط با دلش. گفت:«موفقیت معمولا در انتظار انی ست که به اقدام میپردازند. پیروزی برای انی که ترسو و محافظه کار هستند، و میخواهند نتیجه ی هرکاری را به درستی بسنجند در انتظار نمیماند». خشایار قبول کرد نابودی نیروهایش توسط اسپارت هایی که معشوق هم با آن ها مشکل داشت و هم از همه بیشتر دوستشان داشت. خشای ... ادامه ...

ده سال..

گنجشک نشسته روی درخت مالو را با تیر میزند که جلوی پای من میوفتد.. بیل را وسط گردن گنجشک میگذارد که میگویم: خو دم بیدار که شدم هشت شب بود میشه یه روز بخوابم هشت شب ده سال دیگه باشه؟ بیل را با توان محکم تری میان گردن گنجشک فشار میدهد و لبخندی رضایت بخش به کله جدا شده گنجشک میزند و میگوید:ده سال پیش اولین گنجشکی که با تیر زدیم و کله اش را با بیل جدا کردیم همینجا بود چشم بهم بزنی ده سال دیگر همینجا با کله گنشجک کنده شده دیگری ارزو میکردی کاش ده سال پیش بود.. داخل خانه میرود و داد میزند گنشجک را بیاور گنجشک را برمیدارم و جلوی گربه می اندازم و میگویم: باشه.. ... ادامه ...

روضه های پریشان ِ عرفه !

میدانید امسال چه میگفت ... ؟؟میگفت"آدم باید عرفه،کربلا باشه ...محرم، کربلا باشه ...اربعین، کربلا باشه .......پشت سر،مرقد مولا ....رو به رو،جاده و صحرا ......"میدانید من چه میگویم؟؟؟من میگویم آدم باید همـــــــــــــــیشه کربلا باشه ....!!..من،یک روضه ای را ی الی جا ماندم ...همانی که عزمم را جزم کرده بودم تا هر طور شده آن شب،پایش بنشینم ... نشد !دو سال است که عرفه،مطیعی برایم همان را میخواند ..."لالا لالا ... عموش رفته آب بیاره ...."......اصلا عرفه،برای حسین گریه نکنی؛میخواهی برای که گریه کنی .... ؟؟؟عرفه،مآل ِ اوست .....مطیعی میگفت:"خدا توی عرفه اول به زائرای کربلا نگاه میکنه..."من میگویم"خدا همــــــــــــــــــیشه اول به زائرای کربلا نگاه میکنه..."..عرفه، آرام گرفتم ....هر چقدر دلم خواست گریه ...هر چقدر بغض از اعتکاف تا به حال مانده بود در گلویم را خالی ...خدا میداند که شبی که شهید آوردند،بیشتر از همه دلم پُر بود ...بیشتر از همه دلم میخواست سر بگذارم روی تابوت شهید ...هر چقدر هم که چراغ های اتاق را خاموش کنی و برای خودت گریه کنی ،گریه ی روضه های حسین نمی شود ....+و تو چقـــــدر محرم ....!کم کم باید لباس مشکی بگیرم .....کم کم باید ... ادامه ...

ده سال..

گنجشک نشسته روی درخت مالو را با تیر میزند که جلوی پای من میوفتد.. بیل را وسط گردن گنجشک میگذارد که میگویم: خو دم،وقتی که بیدار شدم هشت شب بود؛میشه یه روز بخوابم هشت شب ده سال دیگه باشه؟ بیل را با توان محکم تری میان گردن گنجشک فشار میدهد و لبخندی رضایت بخش به کله جدا شده گنجشک میزند و میگوید:ده سال پیش اولین گنجشکی که با تیر زدیم و کله اش را با بیل جدا کردیم همینجا بود چشم بهم بزنی ده سال دیگر همینجا با کله گنشجک کنده شده دیگری ارزو میکردی کاش ده سال پیش بود.. داخل خانه میرود و داد میزند گنشجک را بیاور گنجشک را برمیدارم و جلوی گربه می اندازم و میگویم: باشه.. ... ادامه ...

با نفسی شعر ِ مرا زنده کن

شعر میگویم که تو فراموش شوی افسوس که تو خود دلیل ِ هر شعری و شعر هم تو را می خواهد ... ادامه ...

آرزو دارم در کنارت ...

یک احساس زیباصادقانه میگویم حرفی دلی بی ری بهانه میگویم مثل آنها ، همان قلبهای بی وفا ، بی وفایی نمیکنمعاشقانه میگویم عشق من دوستت دارمصادقانه گفتی دوستم داری ، عاشقانه عشق تو را باور از من خواستی تنها با تو باشم ، با احترام قلب تنهایم را به تو تقدیم گقتم این قلب مال تو ، همیشه وفادار تو ، هرگاه خواستی بگو تا شود فدای تواز من خواستی به ی جز تو دل نبندم ، میترسیدی روزی تو را ترک کنمشاخه گل زیبای من ، پر پر نمیشوی هیچگاه در قلب من ، به عشق پاکمان قسم تنها تو می مانی تا ابد در دل منهیچگاه نمیگذارم دلتنگم شوی ، همیشه در دلت خواهم ماند ، هیچگاه نمیگذارم دلگیر شوی همیشه در کنارت هستم ،هم با تو درد دل میکنم ، هم میشنوم درد دلهایت را…دوباره میرسیم به آن احساس زیبا ، همان حرف صادقانه ، همان حرف دل بی ریاهمان کلام عاشقانه ، همان احساسی که تنها نسبت به تو دارم ، آری عزیزم خیلی دوستت دارمگفتی دلت میخواهد همیشه در کنارم باشی، آرزو داری سرت را بر روی شانه هایم بگذاری و آرام بخو ، بیا عزیزم که من نیز بی قرارم ، آرزو دارم در کنارت همین شعر عاشقانه را برایت بخوانم… تقدیم به نفسم زهرای من ... ادامه ...

روز

۵ اسفند سالروز بزرگداشت خواجه نصیرالدین طوسی و روز به همه همکاران خودم و ان عزیز تبریک میگویم ... ادامه ...

کاش بیایی و سنگ بارانم کنی

رفته ای و من چونان مترسکی که نمیداند زنده است یا مُرده هر لحظه با خود میگویم حتی نبودم که باز آیی و سنگم بزنی ... ادامه ...

کدام خواب شیرین ؟

کدام خواب شیرین ؟ وقتى میان همهمهء سرد زمین صداى جیرجیرکى نمیشنوم !!! وقتى یخ زده ایم این بشرى که مدام میخکوب دیوارهاى سنگى ست خودم را میگویم چشمهایم را بسنه ام بى انکه انگشت اشاره ام به نوک بینى نشانه برود در وهم خو گى ام غرق شده ام کجاى خواب سخن ازادگى ست؟ کجاى نوشتن کلام ابادى است؟ کجاى زندگى رسم یارى میشود؟ کجاى دل مهربانى نقاشى میشود؟ کى چه وقت میان دستان ما گره اى میزان میشود ... fm ... ادامه ...

بدون عنوان

ب صدای خنده دو رهگذر می آمد.. یکیشان از دلهره هایش میگفت و یکی دیگر میخواست دلش را قرص کند که کنارش میماند.. امشب صدای تک آژیر آمد.. کوتاه.. شناختمش.. این صدا یعنی من آمدم..بیا پشت پنجره تا در تاریکی شب هم که شده باز ببینمت.. فکرم به دخترک پنجره کناری میرود.. با ذوق حتما سمت پنجره, رفتن که نه پر کشیده.. ومنی که پشت میز نشسته ام و از تصورشان لبخندی بر لب دارم.. بس است.. کجای درس بودم؟ purpose audience topic پیش خودم میگویم چه میخواهم هدفم چیست؟ مخاطب یا شنونده؟ عنوان...دردم چیست؟؟ میبینی همینش خنده دار است.. مقابل هرسه خالیست.. وسه نقطه هایی که... میدانی مدت هاست که میگویم فصل سرما آمده واین پنجره باید بسته شود.. ولی دستم به بستنش نمیرود.. خودآزاری عجیبیست نه؟ +بعداز دوماه باز دفترمو برداشتم,هرچند که نمیخوانی,هرچند که نمیشنومت.اما باز نوشتم.. ... ادامه ...

ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ

ﺎﻫﺎﻫ ﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﺮﺩ به خودم میگویم در دیاری که پر از دیوار است ﺑﻪ ﺠﺎ ﺑﺎﺪ ﺭﻓﺖ؟ ﺑﻪ ﻪ ﺑﺎﺪ ﻮﺳﺖ؟ ﺑﻪ ﻪ ﺑﺎﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ ﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻮﺪ : ﺑﺸﻦ ﺩﻮﺍﺭ ، ﻪ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺩﺍﺭ ! ﻪ ﺳﻮﺍﻟ ﺩﺍﺭ؟! ﺗﻮ " خدﺍ " ﺭﺍ ﺩﺍﺭ ﻭ " ﺧﺪﺍ " ﺍﻭﻝ ﻭ ﺁﺧر با توست سهراب سپهری ... ادامه ...

من زنده ام (:

هیچی دیگه زنده ام (: نترسین (: مودم پکیده بید (: پ.ن:مدرسه ها را تسلیت میگویم |: (با دو ماه تاخیر البته ^__^ ) ... ادامه ...

در مغزم تکرار شو!

موهای مشکی ام را دور انگشت اشاره ام پیچ میدهم و با ضرب روی میز میزنم. صدای خنده اش که بلند میشود با کنجکاوی نگاهم مات لبخندش میشود متوجه نگاه خیره ام که میشود دستانش را روی دهانش میگذارد و باز میخندد. عینک ته استکانی بدون نمره ام را که فقط برای زیبایی میزنم روی چشمانم جابه جا میکنم که با دیدن حرکتم خنده اش شدید تر میشود و میزهای دور اطراف توجه شان به سمت ما جلب میشود. دستم را زیر چانه ام میزنم و میگویم:چقدر شبیه او هستی... با تعجب ابروهایش را بالا میپراند که با نگاه خیره ام میگویم: خنده هایت... کم کم لبخندش محو میشود و من بی توجه به او فقط یک لبخند چند ثانیه ای را در ذهنم ریپلای میکنم به خودم که می ایم میبینم نه تنها لبخندش، بلکه خودش هم محو شده است.... ... ادامه ...

... بزه در دهان مکن

خب اصولا همه ما دنبال این قضیه هستیم که بدونیم کی هستیم یا اینجا کجاست و این دست سوال های ابت ... ذهن بشریت. که البته از ابتدای تاریخ تا کنون وجود داشته و هر ... ی که آمده نه تنها جو ... برای این سوالها نداشته که پرسشی به پرسشهای سابق انسان افزوده است. پیش از این فکرم این بود که روزی بود که هیچ ... و هیچ چیز نبود. فقط یک جسم بی نهایت بود که همه جا را گرفته بود. حالا بر اساس بیگ بنگ یا تئوری خ ... مسلمانان یا هر تفکر دیگری و بعد، از وجود این جسم، اجسام دیگری پیدا شده اند. با ظرفیت های متفاوت. مثلا ما انسان هستیم و یک درخت، درخت است. میگویم بالا ... ه که چی؟! ما ناخواسته مشتاق پیدا ... جواب علت و معلولی این سوالاتیممیگوید فکر میکنی به جو ... میرسی؟! میگویم نمیدونم... میگوید خب پس جواب همینه که روبروی خودت میبینی. همه چیز نیاز نیست تا اثبات بشود. ذهن منطقی و استدلالی ریاضی ات را بنداز دور... ... ادامه ...

سلام بر حسن مجتبی

تولد حسن ابن علی را به همه عاشقان پنج تن آل عبا تبریک میگویم. دریافت ... ادامه ...

تجربه حرف زدن با غریبه ها

سوار تا ... ی می شوم در افکار خودم قرقم که صدای راننده را می شنوم که با یک زبان خاصی پشت تلفن حرف میزند برایم جالب است نه به ترکی شبیه است نه کردی و نه لری میگویم باید برای اطراف سمنان باشد یا یک عقلیت کم مثل گناباد.در همین افکار هستم که این ایده به ذهنم میرسد که از خودش بپرسم به چه زبانی حرف میزند.دلم قش میرود قبلا هیچ وقت همچین ایده ای به ذهنمنمیرسید. و این سوال جذاب رو در خودم میکشتم و با نگاه مرده ای به مسیرم ادامه دادم. قبلا چون فکر می ... که این سوال ممکن است باعث ناراحتی راننده شود (این شبه پیش بیایید که دارم بهش میگویم : شما پس شهرستانی هستید؟حالا کدوم شهرستان؟ ) هرگز این سوال را نم پرسیدم اما این بار چون اخیرا سطح آگاهی من بالاتر رفتم دیدم که اشکالی ندارد یک نفر از یک نفر بپرسد شما به چه زبانی صحبت میکنید؟ خیلی هم قشنگ است.همین را به آرامی و دوستانه به راننده گفتم : شما به چه زبانی صحبت میکنید؟راننده هم لبخندی زد و گفت کردی . من کاملا جا خوردم اصلا شبیه کردی نبود.پس آن همه ک گ و ژ کجاا بودند؟تعجب مرا که دید گفت ما کرد سلماسیم پشت تبریز است . تبریز را میشناسی؟ میگویم نزدیک مهاباد؟می گوید بعد از ... ادامه ...

نما ؟!

خوشم نمی آید از بعضی آدم ها آدم هایی که ظاهرشان با باطنشان تفاوتی دارد از زمین تا آسمان تفاوتی که آدم را به جنون می کشاند آدم های مذهب نما ..! آدم هایی که ظلاهرشان درخشان است و باطنشان تاریک تر از شب آن هایی که طوری لباس می پوشند که فقط چشمانشان پیداست و ادعای مسلمانی میکنند اشتباه نکنید ادم های متظاهر را میگویم منظورم ادم هایی است که فقط پوششان درست است آدم هایی که مقنعه شان تا زانویشان می اید ولی ریاکارند ادم هایی که ح را بد میکنند چهره را اب میکنند ادم هایی که برای ریا و تظاهر تسبیح بر درست می گردانند و هر دو کلمه شان استغفار است ولی این کارهای به ظاهر خوبشان با باطن و اع ان بسیار متفاوت است آدم ها ی نما را میگویم آدم هایی که خودشان نیستند تنها نمایی هستند با درون ویران ! آدم های ریا کار خوشم نمی آید دوستشان ندارم حالم را بد میکنند موج منفی شان حالم را بد میکند ... پی نوشت : این متن صرفا در رابطه ی باطن است و قصد توهین به هیچ پوشش را ندارد صرفا باطن مد نظر است که با ظاهر خوب پوشانده شده .. ... ادامه ...

انزوای دونفره مان را به هم ریخته ای!إنقدر صبر کردی دسته گل حاضر شود!

در زندگی زخم هایی هست که در انزوا روح را مثل خوره میخورد و می تراشد +مبگویی فقط به تو بگویم فقط به تو میگویم که فقط به تو میگویم اما میدانی؟ دردم شروع شده دردم شروع شد از نبودنت باز بهت گفته بودم درد دوست دارم زر زده بودم چرند محض!من رنج حتصل از تو را دوست دارم نه درد بی معنی را دردی که با الکل بخواهد خوب شود میدانی؟بک روز تو را عزیزترین م صدا خواهم زد برات دسته گل م را جلو صورت م خواهم گرفت برات خواهم خندید و ناگهان زاری خواهم کرد برای تو که شاید روزی از همین روزها رهایم کنی که بروم پی کارم تویی که اینقدر عاشقم هستی میدانی؟ شاید باید پایان هر عشقی را باهم ببینیم یا هرروز آغاز کنیم آنجا که میگویی "از اینکه از موهات آب بچکه بدت میاد صدف" بگویم "اره خیلی" ++سیمین غانم بجا میخواند "فریاد اگر از کری خود وز رشته گیسوی خود بازم رهاند" ... ادامه ...

اوکی؟

چقدر اشتباه میکنند آنهایی که میگویند: مرد باید قد بلند باشد... چشم و ابرو مشکی باشد...ته ریش داشته باشد...و...!!! من که میگویم :مرد باید با وجود تمام غرورش، مهربان باشد...باوجود تمام لجبازیهایش،وفادار باشد...با وجود تمام خستگیهایش، صبور باشد... با تمام وجود سختیهایش، عاشق باشد... مرد باید محکم باشد...!!! ... ادامه ...

یا رب تو لبیک ماست

شخصی خیلی دعا میکرد ولی بر آورده نمی شد، دعا را ترک کرد، یک ندای غیبی به او گفت تو از من برآورده شدن دعایت را میخواهی و نمی دانی که هربار یا رب میگویی من تو را لبیک میگویم. ... ادامه ...

تمام قصه چشمان توست

غلت میزند روی شانه ی سمت چپ نوک دماغش میخورد به نوک دماغم میخندد... چشمانِ بدونِ میکاپ اش برق میزند نفس گرم اش میرسد به لبم موهایش را کنار میزنم موهایش را نفسِ عمیق میکشم از پیشانی نوازش میکنم تا زیر چانه اش آبِ دهانش را قورت میدهد میگوید لطفا قصه بگو برایم میگوید لطفا صدایت را صاف نکن و قصه بگو! میگویم چشمانت سرش را کج میکند و میگوید همین؟! میگویم تمام قصه چشمان توست در آغوشم می ... رد انگار که باران به زمین رسیده باشد... | علی سلطانی | ... ادامه ...

ترس تهران

هی میگویم بنویسم باز دست و دلم نمی رود.غم تهران تمام روحم را گرفته . خدایا فقط خودت میتوانی امنیت تهران را برگردانی.کمک کن ... ادامه ...

خوشمزه بود

خوشمزه بود ضربه ای که خوردم را میگویم +کلی سوغاتیه خوشمزه واسم اوردن ;) تازه بازم قراره بیارن ... ادامه ...

معلمی شغل انبیاست

۱۲اردیبهشت سالروز شهادت حوزه و مطهری و روز معلم را به همه اساتید حوزه و و فرهنگیان عزیز تبریک و تهنیت میگویم . علی باقری کاکش ... ادامه ...

دارالمجانین واقعی!

مگر بهتر از اینجا هم داریم؟ مگر باصفا تر از اینجا هم هست؟ که گفته که ایوان نجف صفا دارد؟ گل گفته! آفرین براو! ایوان نجف عجب صفایی دارد!؟ اصلا ایوان نجف یعنی صفا! احتمالا قدیم تر ها به هر جای باصفایی میگفتند با ایوان نجف... و بعد این صفت را از اینجا گرفتند! دلیل صفایش هم مشخص است... المومنین مفهوم صفاست و ایوانش مصداقش.. کلا از قدیم رنگ طلایی زیاد به من نمیچسبید اما این گلدسته ها ، طلایی نیست!صفاییست! کاری هم به رفیق باصفایمان که از قضا صفایی هم است ندارم... اصلا دیگر به او میگویم ایوان ! وقتی وارد حرم شدم چشمم که به ضریحشان افتاد اول از همه فقط ابهت دیدم و ابهت! نزدیکتر که شدم بوی جنون می آمد... ضریح را که در آغوش کشیدم آرام شدم... نمیدانم چرا اکثرا میگریستند! من که فقط میخندیدم... ولشان کن بگذار مجنون بخوانندم من هم ایوان را همین میخوانم او هم مرا ما هم ایوان نجف را... اصلا میگویم چرا انقدر اینجا دلچسب شده است ها... نگو اینجا دارالمجانین است... جنون در هوا میپاشند... هوا جنون انگیز شده! صفا همان جنون است انگار به ایوان بگویم جنونی؟ یالیلا! ... ادامه ...

این خاطره جان میدهد برای ذوق مرگ شدن!

من که کاری به کار ی نداشتم !انتهای خیابان پاییـزنشسته بودمشعرم را مینوشتماز راه که رسیدی ..اصلا مشخص بودبا قصد و غرض آمده ایحالا خوب شد؟عاشقت شدم …راحت شدی …؟ چیز زیادی از او نمیخواستمگفتم همین قدر بمان که یک خاطره ی کوچک بسازیم،بعد برو...عجله داشت انگار!ساعتش را نگاهی کرد و گفت...خب،بگو خاطره ات را ،تا بسازیمش!گفتم زیاد وقتت را نمیگیرمهمین قدر کنارم بمانیکه عصر یک پنجشنبه ی سرد پاییزیهمین طور که برایت انار دانه میکنم و دیکته ی دخترمان باران را میگویم!صدا بزنم...راستی عیال!نظرت چیست فردا آش رشته بپزیم!با پیاز داغ و کشک فراوان!همان طور که ناخن هایت را فوت میکنیتا لاک هایش خشک شود بگوییتا آشپزش که باشد؟میگویمیک آش تو با آن چشمها پختی برایمانبا دو،سه متر روغن رویش!که سالهاست میخوریم و...به به!به به!این یکی آش با من!خندید،ساعتش را نگاه کرد و گفت...تمام شد؟گفتم...بله!فقط...میشود این جای خاطره که رسیدیهمزمان با فوت ناخن، یک چشمک هم بزنی؟گفت چرا...گفتم نمیدانی اما...این خاطره جان میدهد برای ذوق مرگ شدن! ... ادامه ...

در مغزم تکرار شو!

موهای مشکی ام را دور انگشت اشاره ام پیچ میدهم و با ضرب روی میز میزنم. صدای خنده اش که بلند میشود با کنجکاوی نگاهم مات لبخندش میشود متوجه نگاه خیره ام که میشود دستانش را روی دهانش میگذارد و باز میخندد. عینک ته استکانی بدون نمره ام را که فقط برای زیبایی میزنم روی چشمانم جابه جا میکنم که با دیدن حرکتم خنده اش شدید تر میشود و میزهای دور اطراف توجه شان به سمت ما جلب میشود. دستم را زیر چانه ام میزنم و میگویم:چقدر شبیه او هستی... با تعجب ابروهایش را بالا میپراند که با نگاه خیره ام میگویم: خنده هایت... کم کم لبخندش محو میشود و من بی توجه به او فقط یک لبخند چند ثانیه ای را در ذهنم ریپلای میکنم به خودم که می ایم میبینم نه تنها لبخندش، بلکه خودش هم محو شده است.... + بچه مرسی واسه پست های صوتی تون و اینکه صدای مز ف منو گوش کردید ب یکی از بهترین بلاگستان بود-* ... ادامه ...

نگرانی!

عادت ندارم به اینکه دیگران بدانند در چه حالی به سر میبرم. عادت ندارم که ی بگوید "نگرانی!؟!" عادت ندارم که ی بداند خوشحالم یا غمگین. برای همین است که همیشه سعی میکنم لبخندی به لب داشته باشم. تو اما میدانی. میپرسی که چرا مضطربم؟ میگویم اضطراب؟ میگوی آری. مضطربی! سعی میکنم ح عادی و طبیعی بخود بگیرم. میگویی تلاش بیفایده است. دستهایت قفل است و نگاهت پر از دلشوره. از جایم بلند میشوم. لبخندی میزنم و میگویم نه! خوبم! میروم. دنبالم میآیی، نگاهی میکنی و میگویی که دل تنگم بودی. میگویی نگران نباش همه چیز خوب است. میگویی این همه با گوشه ی شال گردنت بازی نکن، این همه دستهایت را به هم قفل نکن. میگویی بخند. میگویی لبخندت اعتیادآور است. میگویی و میگویی و میگویی تا اینکه میخندانی ام. میدانی، عادت ندارم که دیگران بدانند در چه حالی به سر میبرم. عادت دارم که در خودم فرو روم، سرم را بالا بگیرم و لبخندی بر لب بنشانم تا ی نداند در این دل وامانده ام چه میگذرد. تو اما ... میدانی! ... ادامه ...

????????ولادت المومنین علی (ع)مبارک باد ????????

علی (ع): ی که پدر و مادر خویش را غمگین کند عاق والدین شده است .بحار الانوار ،ج ۷۴،ص۶۴ولادت علی (ع)، اسوه عدل و یاور درماندگان و روز پدر را تبریک میگویم ۱۳رجب ۱۴۳۹ علی باقری کاکش ... ادامه ...

حضرت :

حضرت : نکته ى اوّل اینکه آنچه بنده اینجا در این جلسه یا در جلسات عمومى میگویم، عیناً همان حرفهایى است که در جلسات خصوصى به مسئولین، به رئیس جمهور محترم و به دیگران میگویم. این خطّ تبلیغى اى که دیدیم و مى بینیم دنبال میکنند که بعضى از خطّ قرمزهایى که رسماً اعلام میشود، در جلسات خصوصى از آنها صرف نظر میشود، حرف خلاف واقع و دروغى است... بیانات در دیدار مسئولان نظام ۱۳۹۴/۴/۲ ادامه مطلب ... ادامه ...

قرائتی دوباره از انقلاب

اگر از من بپرسند بهترین دیدار؟ میگویم دیدار محسن قرائتی. + ایشالا از فردا شب به نت دسترسی خواهم داشت. ... ادامه ...

8 ابان 1391: ستار بهشتی در ا ین پست خود در وبلاگش نوشت

دیروز بنده را تهدید د به مادرت بگو به زودی رخت سیاه باید بپوشد دهان گشادت را نمیبندی میگویم کاری انجام نمیدهم که لازم به بستن دهانم باشد میگویند وراجی زیاد میکنی میگویم چیزی که میبینم و میشنوم را مینویسم میگویند هرکاری بخواهیم میکنیم هر رفتاری را انجام میدهیم شما باید خفه شوید و اطلاع رسانی نکنید وگرنه خفه خواهید شد بدون نام و نشان! بدون اینکه ی بداند چه بر سر شما امده!!!!!!!! ... ادامه ...

سقوط آزاد

نگاهم به تقویم می افتد: ... ، 5 آذر 95 ... با خودم میگویم کاش امروز، دقیقا یک سال پیش بود. 5 آذر 94 ... و من در آن دوراهی، به جای راه اول، راه ِ دوم را انتخاب می ... . انتخاب هر یک از دو راه، پرت شدن از بلندی یک ساختمان بود. با این تفاوت که راه اول در حکم طبقه ی دهم بود و راه دوم در حکم طبقه ی اول ... ... ادامه ...

بی سیاست و شگرد

ک د شده ای، محبوبِ دلها بشوی؟ اقا ،تو بی سیاست دل را ربوده ای... +برای هیچ جناحی نیست ، برای دلم است +با اینکه نظرمان یکی نبود دوستان اما تبریک میگویم:) ... ادامه ...

عطر خاطرات

من خاطرات را ورق نمیزنم ؛ در لا به لای عطر ها می جویَمش ... + ورود موضوع جدید را تبریک میگویم;) +قبل از اینکه اینستا و تلگرام اینجوری شن همه اکانتامو پاک کرده و به بلاگم پناه اوردم بنظرتون نباید نوستراداموس میشدم؟:-) ... ادامه ...

انقلاب،

صبح امروز در فرهنگیان: ب شنیدید رئیس جمهور حرفهای سخیف و سبکی زد. شاید بیش از 10دروغ در حرفهای او بود. هم نظام را تهدید کرد، هم ملت را که چنین و چنان میکنم. بنده از طرف ملت ایران میگویم: آقای ترامپ! شما غلط میکنید. ... ادامه ...

بسم رب یوسف

.... هر لحظه با خودم میگویم الان است که قلبم از غصه متلاشی شود،... هر آن هراس نابودی بند بند پیکرم را تهدید به در هم کوبیدن میکند... آنقدر وحشت دارم که دست و پایم از کار می افتد... آرزو و ذکر مرگ ضمیمه ی نفس هایم شده... در سانتریفیوژ غم ها، اجزایم از هم میگسلد... نجاتم بده...ای نجات دهنده ی زلیخا... ... ادامه ...

بسم رب یوسف

.... هر لحظه با خودم میگویم الان است که قلبم از غصه متلاشی شود،... هر آن هراس نابودی بند بند پیکرم را تهدید به در هم کوبیدن میکند... آنقدر وحشت دارم که دست و پایم از کار می افتد... آرزو و ذکر مرگ ضمیمه ی نفس هایم شده... در سانتریفیوژ غم ها، اجزایم از هم میگسلد... نجاتم بده...ای نجلت دهنده ی زلیخا... ... ادامه ...

گارد

سردم شده است ، بخاری ماشین را بیشتر میکنم . نگاهم میچرخد تا صورت عماد ،عجیب توی فکر رفته است. دستم را میگذارم روی دستش ، همان که روی دنده است . میگویم:به چی فکر میکنی؟ نیم نگاهی به صورتم می اندازد و میگوید هیچی . و این "هیچی" از آن هیجی هاییست که هرچه اصرار کنم فایده ایی ندارد. میگویم : میدونم بخاطر همون قضیه اس . نگاهش میچرخد سمتم : رفتی تو گارد . میخندم ،خند ه ام کوتاه و آرام است : میدونی که نرفتم خودت پشت رو نگاه کنی میبینی وسایلم رو آورده بودم که اگه با نظرم موافق نبودی همون کاری رو م که تو میگی.نگاهش برمیگردی به پشت :پس چرا نگفتی. لبخند میزنم :الانم نگفتم که بگم باید اصرار میکردی ، منظورم اینه که نرفتم تو گارد. دستم را میگیرد با همان دستی که روی دنده بود : به تدبیرت احترام گذاشتم که اصرار ن . خودت میدونی تو دلم چه خبره ولی میدونم بی دلیل تصمیمی نمیگیری واسه همین اصرار ن . سرم را تکیه میدهم به پشتی و فکر میکنم به تدبیر به گارد به زندگی ... ... ادامه ...